رمان نفوذی پارت 51

فرهاد با چشم های که درشت شده بود بلند ‌شد و به سمت اون ادم هیکلی رفت و لب زد :

-پلیسا چی؟؟

ادمش بیرون رفت و فرهاد هم دنبالش رفت و قبلی که در بسته بشه شنیدم که گفت پلیسا کلبه رو محاصره کردن!

با حرفی که ادم فرهاد زد، انگار چیزی که شنیده بودم باور نمی کردم که بی اراده لبخندی روی لبم جاخوش کرد و زمزمه وار با خودم گفتم :

-یعنی میلاد اومده؟

یعنی پیدام کرده؟

از خوشحالی اشک توی چشمام حلقه زد؛ اشک های چشمامو پس زدم و با خودم گفتم میدونستم که میلادم میاد..

” هانا ”

خودم و آیلین داشتیم صبحونه میخوردیم و از لیز خوردن شران توی سالن حرف می زدیم و میخندیدم که شبنم اومد داخل اشپز خونه و شاکی گفت :

-دارین بدون من غیبت می کنید؟

 

یکی از صندلی ها رو کشید و روش نشست و در حالی که یه تیکه نون بر می داشت گفت :

-خب چی میگفتید؟

اسم شرانِ گلابی شنیدم..

آیلین بهش گفت که داشتیم در مورد لیز خوردن قُلمبه صحبت می کردیم، شبنم با دهن نیمه باز یهو گفت :

-وااای یادتونه چجوری پخش زمین شد؟

هر سه تایی زدیم زیر خنده و شبنم میون خنده هاش گفت :

-وای فکر کردم جونش در اومد ولی سگ جونِ یه 6،7 تایی جون داره عین گربه..

 

داشتیم می‌گفتیم و میخندیدم که شران سراسیمه وارد اشپز خونه شد و من زیر لب گفتم :

-اسم سگ رو بیار چوب دست بگیر!

 

شران مقابل میز ایستاد و با اخم و تخم همیشگی گفت :

-زود باشید پاشید برید دو تا قالی توی حیاط گذاشته، قالی ها رو بشورید..

 

رو کردم سمت شران و با اخلاق سگی گفتم :

-میبینی که داریم کوفت میکنیم تا کوفت کردیم بلند میشیم،انقدر هی نیا برا ما روضه بخون..

 

شران عصبی و با ابروهای بالا کشیده شده بهم نگاه کرد و غرید :

-زبونت دراز شده

 

دماغمو بالا کشیدم و بدونی که نگاش کنم گفتم :

-به تو یکی مربوط نیست.. الان هم برو پی کارت..

 

شران توی این مدتی که توی عمارت بودم با اخلاق من آشنا شده بود و میدونست اگه سگ اخلاق بشم میشورمش و میزارمش کنار..

برا همین تنها با اخم های توی هم رفته نگام کرد و چیزی زیر لب وز وز کرد و تن لَششو از آشپزخونه بیرون برد..

شبنم با لبخند پهنی بهم گفت :

-ایول بهت بروسلی خودمی..

 

بعد از چند دقیقه بلند شدیم هر سه تایی رفتیم توی حیاط سر وقت قالی هایی که شران گفته بود بشورین..

دست به کمر بالای سر قالی ها وایساده بودم و آیلین رفته بود از رخت شویی تی و مواد شوینده بیاره تا قالی ها رو بشوریم

شبنم هم شیلنگ آب رو آورد و ابمو باز کرد

به سمت قالی بزرگه رفتم و لوله ای جمع شده ای قالی دور دادم و کامل بازش کردم

آیلین و شبنم کنارم ایستادن که رو کردم بهشون و گفتم :

-قالی 12 متری برا شما

این کوچیکه هم برای من..

من خودم میشورمش

 

آیلین و شبنم قبول کردن و من رفتم قالی که باید خودم به تنهایی میشستمش،باز کردم

و شیلنگ اب رو گرفتم روش و قالی کامل خیس اب کردم

پودر شوینده هر چی بود و نبود روی قالی ریختم

گذاشتم تا یکی دو ساعت تاید روی قالی بمونه و هوا هم کمی گرم تر بشه

چون صبح بود و هوا کمی سرد بود و اینکه هوا گرم تر شد قالی ها رو بشوریم

 

آیلین و شبنم زود تر از من شروع کردن به تی کشیدن قالی و من بعد یه دید زدن حیاطِ عمارت اومدم و شروع کردم به تی کشیدن قالی خودم

شبنم و آیلین قالی که تحت خودشون بود رو شستن و قالی حلزونی مانند لوله کردن و همون جا روی سرامیک ها کنار استخر قالی گذاشتن که بعد شران بیاد ببینم میخواد قالی چیکار کنه؟

آیلین و شبنم داخل رفتن و من هنوز درگیر اون قالی کوچیکه بودم از تی کشیدن زیاد دیگه جون توی دستام نبود،کنار سرامیک های استخر روی چمن ها نشستم

دیگه نا نداشتم تی بکشم و کمی نشستم تا حالم جا بیاد

چهار زانو نشسته بودم و دستامو تیکه گاه بدنم کرده بودم و حیاط و درختا نگاه می کردم

دیدم که یاشار و مسیح از عمارت بیرون اومدن و داشتن با هم حرف می زدن بعد که حرفاشون تمام شد مسیح سوار ماشین شد و از عمارت بیرون رفت

مسیح بعد از رفتن تینا همون مسیحی شده بود که روز اول باهاش اشنا شدیم

پسر سر به هوا و اخلاق سگی

اخلاق سگیشو نمیشه فاکتور کرد چون وقتی عصبی میشه از سگم سگ تر میشه که بیا و ببین

ولی در کل خوشتیپ و خوش هیکل و صد البته خوشگل بود!

داشتم مسیح آنالیز میکردم که متوجه شدم سایه ای جلوی چشمامو گرفت و مانع رسیدن نور خورشید به صورتم شد

پلکی زدم که دیدم قامت یاشار درست رو به رو وایساده نگاهمو از پایین روی کفشاش سوق دادم تا روی صورتش و همینطور نگاهش می کردم که گفت :

-چرا اینجا نشستی؟

با چشمام سمت قالی نشون دادم و گفتم :

-یه نگاه اونطرف بندازی میفهمی چرا اینجا نشستم..

به جای که اشاره کردم سرشو چرخوند و دوباره سرشو به سمتم برگردوند و گفت :

-اون قالی بزرگه رو کی شسته؟

 

بلند شدم و دستی به لباسم کشیدم و گفتم :

-ایلین و شبنم، قالی کوچیکه هم برا من مونده..

 

یاشار دستی به دماغش کشید و گفت :

-پس تو چرا قالی کوچیکه رو نشستی؟

 

به سمت قالی قدم برداشتم و درحالیکه به سمت قالی می رفتم گفتم :

-چون خسته شدم و نتونستم بشورمش

 

تی رو برداشتم و روی قالی ایستادم که یاشار کمی اونور تر از قالی وایساد و گفت :

-کمکی چیزی میخوای؟

 

نگاهی بهش کردم و لبمو کج کردم و گفتم :

-مسخره میکنی؟!

 

یاشار خونسرد گفت :

-نه.. جدی هستم

 

چشمام برق زد و لبخند دندون نمایی به صورتش زدم و گفتم :

-نیکیییی و پرسش؟؟

 

با دستم اشاره به تی که کنار قالی بزرگه بود کردم و گفتم :

-تی اونجاست میتونی برداری..

 

یاشار لبخند محوی زد و دیدم که یه چیزی زیر لب زمزمه کرد ولی نشنیدم چی گفت و به سمت تی رفت..

ابو باز کردم و شیلنگ روی قالی گرفتم و یه عالمه پودر ریختم روی قالی و شروع کردم به تی کشیدن

روی قالی انقدر تمیز کننده و مایع ریخته بودم که قالی لغزنده و پر از کَف شده بود و هر ان ممکن بود سُر بخورم و دو لِنگم بره هوا!

به آرومی تی میکشیدم، یاشار کفشاشو درآورد و پاچه شلوارشو تا زیر زانو بالا داد و بماند که چقدر چشم چِرونی پاهای ماهیچه ای و سفتشو کردم

از دفعه ی قبل که شش تیکه شکم و بازو های سفتشو دیدم و کفم برید و از الان هم که پاهاشو دیدم و چشم چِرونی میکردم

به فکر های منحرفی خودم خندیدم و خاک بر سری به خودم گفتم

یاشار پاشو روی قالی گذاشت و هنوز تی نکشیده بود که گفت :

-اوه چقدر لیز شده قالی.. اینجوری که لیز میخوریم

 

-جر زنی نکن.. من لیز نخوردم تو هم لیز نمیخوری

یاشار تنها نگاهی بهم کرد و انگاری سر تسلیم فرود آورده باشه دیگه چیزی نگفت

و شروع کرد به تی کشیدن

یاشار برعکس من پرقدرت و با زوری که توی دستاش بود تی می کشید و منم جون بابای زیر لب میگفتم ولی جوری که یاشار نشنوه

انگاری که یاشار رو چشمش زده بودم که یهو پاش لیز خورد و از پشت روی قالی افتاد

با دیدن اوضاع و قیافه ش جلو خودمو نتونستم بگیرم و پقی زدم زیر خنده، یاشار با شنیدن خنده های من سرشو بلند کرد و با چشم های درشت شده نگاهم کرد و اخماشو توی هم گره زد ولی چیزی نگفت انتظار داشتم عصبی بشه یا بگه چرا میخندی ولی چیزی نگفت و

من هم بیشتر به قیافش می میخندیم که یهو اب توی سر و صورتم پاچیده شده،هین بلندی کردم و سریع چشمامو بستم و دستامو به صورت دیوار مانند جلوی خودم گرفتم،اب دیگه به دستام برخورد نکرد

دستامو پایین آوردم و دیدم که شیلنگ اب دست یاشارِ!

(…یاشار…)

 

وقتی دیدم هانا بالایی سرم وایساده و داره به اوضاع و قیافه من میخنده حرصی شدم و تو همون لحظه فکر خبیثی به ذهنم خطور کرد و همون فکرو عملی کردم..

قافیه هانا دیدنی بود وقتی که شیلنگ ابو به سمتش گرفتم و هینی کشید و زود دستاشو سپر خود‌ش کرد

شیلنگ اب رو پایین گرفتم که هانا اروم دستا‌شو پایین آورد و با اون چشم های ابیش همینطور مبهوت نگاهم می کرد..

با لبخند گوشه ای لبم همینطور به صورتش که آب از مژه ها و موهاش چکه می کرد نگاه می کردم

حرصی شد و لباشو روی هم فشرد و انگشت اشارشو مقابلم بالا گرفت و گفت :

-چرا منو خیس کردی؟

-تا تو باشی به من نخندی!

عصبی لباشو روی هم فشرد و به سمتم هجوم اورد و توی یه لحظه که بفهمم میخواد چیکار کنه شیلنگ از دستم قاپید و ابو روی سر و صورتم گرفت

دستامو جلو صورتم گرفتم و گفتم :

-نکن.. من جواب کارتو دادم..

 

بدون توجه به حرفام اب رو گرفت روی پیرهنم و شلوارم و تمام لباسمو خیس کرد وقتی که تمامه لباسامو خیس کرد اب رو گرفت پایین و گفت :

-الان دیگه خوب شد..

 

دستامو پایین آوردم و با موهای خیس که اب ازشون چکه می کرد نگاهش می کردم که لبخند پیروزمندانه ای روی لبش بود نمیدونستم الان عصبی بشم یا بخندم؟

ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم و به سمتش رفتم،توی یه ان شیلنگ رو گرفتم و به طرف خودش گرفتمش

تمام سر و کَلشو خیس کردم و اونم جیغ و داد می کرد و خط و نشون برام می کشید و منم میخندیدم

وقتی که دیگه موش اب کشیده شد شیلنگ پایین گرفتم و گفتم :

-چیزی که عوض داره گله نداره!

 

هانا با چشمای که گلوله ای اتیش شده بود نگاهم می کرد و مثل ببر زخمی به سمتم هجوم اورد ولی قبلی که بهم برسه پاش لیز خورد و نزدیک بود بیفته روی زمین که به صورت برق و باد شیلنگ انداختم و به سمتش رفتم و دستامو دور کمرش حلقه کردم که نیفته، هانا با چشم های بسته توی حصار دستام بود..

وقتی که گرفتمش چشماشو بسته بود و پلک هاشو روی هم محکم فشرده بود

وقتی حس کرد که نیفتاده و توی حصار دستای کسی،اروم لای پلک هاشو باز کرد و با من چشم تو چشم شد و همینطور بدون پلک زدن نگاهم می کرد..

با نگاهش ضربان قلب من تندتر می زد

و از نزدیکی به هانا و اینکه توی حصار دستام بود بدنم داغ شده بود و حال خودمو نمی فهمیدم!

:::هانا:::

 

گفتم الان پخش زمین میشم ولی برعکس فکرم بین زمین و هوا معلق موندم

حس کردم دستای کسی دور کمرم قفل شده و اروم پلک هامو باز کردم و چشم تو چشم با یاشار شدم

از تماس تنم با بدن یاشار انگار یه برق 200 ولتی بهم وصل کرده بودن و خشکم زده بود

نگاه نافز یاشار داشت رحمو لایه لایه باز می کرد

و منو از خود بی خود می کرد

و گرمای ملایمی از نفس های عمیقش بهم می رسید که انگار داشت دمای هوا رو بالا می برد

هر دومون بدون حرکتی خیره هم بودیم ولی با قلبی که بوم بوم می تپید و هر ان ممکن بود

قفسه ای سینمو بشکافه و بیرون بزنه..

توی حصار دستای یاشار تکونی خوردم که یاشار پلکی زد و به خودش اومد و منو بلند کرد

بدنم به حدی گرم شده بود که خیسی لباسامو حس نمی کردم

سرمو بلند کردم و نگاهی به یاشار کردم و میخواستم جو رو تغییر بدم، اروم زیر لب گفتم :

-قالی موند..

 

یاشار دستی به موهای خیس شده اش کشید و گفت :

-گربه شورش کردیم.. بهروز میگم بیاد قالی جمع کنه..

تو برو داخل ممکن با این لباس های خیس سرما بخوری

 

از اینکه یاشار به فکرم بود دلم غنج زد و ته دلم بهش دمت گرمی گفتم..

کفشامو که قبل از شستن قالی درآورده بودم و گذاشته بودم کمی اونور تر با دستم برداشتم و از روی چمن ها به سمت عمارت رفتم

قالی گربه شور کردیم ولی عوضش یاشار رو اب تنی دادم و چقدر هم چسبید!

قیافه ش دیدنی بود با اون موهای خیس که شده بود عین بچه ی دو ساله ای مظلوم..

با تصور قیافه ش ریز ریز میخندیدم ولی یهو خندم روی لبم ماسید و با خودم فکر کردم که یه وقت با اون لباس های خیس سرما نخوره..

نه بابا.. اون دیو قوی بود به این راحتیا سرما نمیخوره

از آسانسور بیرون اومدم و به سمت اتاقم رفتم دوباره سوال های تکراری توی ذهنم تکرار شدن و با خودم گفتم که چرا وقتی کنار یاشارم یا اتفاقی بینمون پیش میاد

قلب من نامنظم میتپه و یه حس نابی تمام وجودمو فرا میگیره؟

یعنی من عاشق این دیو دو سر شدم؟

ولی کی عاشق این دیو شدم که خودم بی خبرم؟؟

حرف شبنم که قبلا در مورد عشق و عاشقی بهم گفته بود برام مرور شد که گفت :

“عشق هیچوقت خبر نمیکنه،

وقتی با خبر میشی که قلبت برای اون میتپه

و روحت اونو می طلبه

و حس ناب و زیبایی وجودتو فرا میگیره..”

یعنی این عشق بود؟

یعنی بخاطر همین وقتی با یاشارم قلبم اینجور میتپه و وجودمو یه حس تازه ای فرا میگیره؟

ولی اگه عشق بود، و من عاشق این دیو شدم اونم منو دوست داشت؟

یا یه حس یک طرفه بود؟

اگر یه حسه یک طرفه بود من این حسشو سرکوب می کردم چون عشق یک طرفه از 70 تا تنهایی هم بدتره!

از این فکرا بیرون اومدم و گذاشتم به مرور زمان که ببینم چه اتفاقی میفته و بفهمم که یاشار هم حس متقابل داره یا نه؟

لباسی برای خودم از کمد برداشتم و لباسمو عوض کردم

بعد از تعویض لباسم رفتم پایین تا کمک ایلین و شبنم کنم

داشتم به سمت اشپزخونه میرفتم که صدای یاشار و مسیح شنیدم که داشتن با هم دیگه توی همون اتاق کار صحبت می کردن

به سمت اتاق رفتم،در نیمه باز بود و میتونستم صداشون بشنوم

شاید بتونستم از حرفاشون بفهمم که پلیس هستن یا نه؟

اروم پشت در ایستادم تا ببینم چی میگن؟

-مسیح به آقای سرمدی اطلاع دادی برای دخترا؟

-اره.. گفتم چند دختر دیگه هم امروز می فرستم ایران

-معامله با اون شیخ عوضی چیشد؟

-پدر ..گ معامله قبول نمیکنه میگه جنس برام بفرست ایران منم دخترا بهت تحویل میدم..

-دفعه ای قبلی مواد هارو چجوری فرستادی؟

-دفعه ای پیش یک درصدشم مواد نبود.. سرشو شیره مالیدم تا دخترا رو داد!

-این بی پدرم نمیشه کلاه بزاری سرش؟

-نچ.. نمیشه..

زرنگ تر از اینی هست که میبینم

باید از یه راه دیگه برم تو نخش..

-اوکی..هرکاری میکنی کن فقط این دخترا باید برگردن ایران

-باش.. فقط یکم زمان میخوام وگرنه حلش میکنم..

-اها.. یه چیز دیگه، آقای امانی گفت اطلاع دادن یه سری مواد میخوان بفرستن ایران گفت کار اون مواد ها هم بسازین..

-کی میخوان وارد کنن؟

-پس فردا

جاساز توی عروسک..

-حل شدس..

-خوبه..

اخر مکالمشون بود سریع از در فاصله گرفتم و به سمت اشپزخونه پا تند کردم

شَکم به یقین مبدل شده بود

میدونستم که این یاشار و مسیح پلیس هستن

ولی یاشار انکار می کرد و می‌خواست منو بپیچونه..

پلیسِ توی لباس خلافکار

باید به آیلین و شبنم می گفتم ..

پارت های قبلی همین رمان

1 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست