رمان گرگها پارت ۳۸

پدرسوخته ی مارمولک.. بدجور ایسگام کرده بود..

۱۲۰)

پیش دکتر نمیشد چیزی بهش بگم و فقط بهش چشم غره رفتم..

_کاملا کار درستی کردین خانم
به لیلی لبخند زد و رو به من گفت

_خانمتون نجاتتون داده.. باید ازشون تشکر کنین چون در چنین مواقعی اکثرا همه هول میشن و نمیدونن چیکار کنن و بیمار متاسفانه دچار تشنج میشه

دهنمو باز کردم که بگم ایشون خانمم نیستن.. ولی نمیدونم چرا دلم خواست برای چند ثانیه هم که شده توی مطب این دکتری که مارو نمیشناخت، لیلی خانم من باشه..

لیلی انقدر ممنوع بود برام که همین یه جمله ی دکتر هم به مذاقم خوش اومده بود..
لیلی رویای دست نیافتنی من بود..

با جدیت داشت احوال منو برای دکتر تعریف میکرد و من غرق تماشاش بودم..
چقدر زحمت کشیده بود برای خوب شدن حالم..
منظورش از جون کندن همین بود پس.. حق داشت دختر بیچاره خیلی اذیت شده بود..
همونطور که داشت از دکتر دستورات دارویی منو با دقت میگرفت نگاهش کردم..
خیلی دوستش داشتم..

یاد شعری از ناظم حکمت شاعر ترکیه ای افتادم که میگفت

تو را دوست دارم
چون نان و نمک..

چون لبان گر گرفته از تب
که نیمه شب در التهاب خوردن آب
بر شیر آب بچسبد..

وقتی به تو می اندیشم
گویی
خرامیدن آهویی ست که
برای خوردن آب از برکه
با رقص در فراز و نشیب دشت
فرود می آید..

وقتی به تو می اندیشم
گل می کارم
به جاهایی که دست تو خورده..

غرق تماشاش بودم که نگاه خیره مو دید و رشته ی سخنش با دکتر از دستش در رفت..

نگاهش توی نگاهم قفل شد و یادش رفت چی داشت به دکتر میگفت..
به تته پته افتاد و سعی کرد حرفشو ادامه بده ولی نتونست..
خنده م گرفت از حالت صورتش و بهش خندیدم..
خودشم خنده ش گرفت و سرشو تکون داد..

دکتر از بالای عینکش کنجکاو نگاش کرد و گفت
_خانم کیان.. پرسیدم همسرتون حساسیت به آنتی بیوتیک که ندارن؟

با خانم کیانی که دکتر گفت، لیلی دوباره شیدا شد و دست و پاشو گم کرد.. و من غرق لذت شدم..
چقدر شهرت من بهش میومد.. کاش میشد تا آخر عمرش خانم کیان میشد.. همسر من.. عشق من.. ولی سراب بود.. خیال بود..

قبل از لیلی خودم رو کردم به دکتر و گفتم
_حساسیت ندارم دکتر

نسخه ای رو که نوشته بود داد دستم و گفت
_داروهاتونو به موقع مصرف کنید.. آمپول نوشتم تا سریع اثر کنه
نسخه رو ازش گرفتم و تشکر کردم و رو به لیلی گفتم
_بریم خانم

لیلی

داروهای کامیارو از داروخونه گرفتیم و یکی از آمپولهاشو همونجا توی تزریقات کلینیک زدن و برگشتیم خونه..
هنوزم سرفه میکرد و بهش گفتم بره تو اتاقش و استراحت کنه..
رفت بالا و منم رفتم توی آشپزخونه تا براش سوپ درست کنم..
از سوپی که پخته بودم چشیدم.. بد نشده بود.. به سوپهای منیره نمیرسید ولی قابل خوردن بود..
بردمش بالا و قرصاشم گذاشتم توی سینی..

دراز کشیده بود روی تخت ولی چشماش باز بود و نخوابیده بود..

_چرا نخوابیدین؟.. دیشب شب سختی بود براتون، کمبود خواب دارین بخوابین تا حالتون بهتر بشه

_تو که بیشتر از من کمبود خواب داری خانم پرستار..
با تعریفایی که کردی فهمیدم که تا نزدیکای صبح نخوابیدی و مواظب من بودی

چشمکی بهش زدم و گفتم
_درسته ولی همونطور که گفتم پشیمون نیستم و تجربه ی خوبی بود.. تا حالا تب کسی رو از ۴۱ پایین نیاورده بودم

خندیدم و اونم خندید..

_دستت درد نکنه ولی یکی طلبت.. بدجور سر کارم گذاشتی

_خیلی حال میداد باور کنین.. راستی کی میایین منو از بابام خواستگاری کنین؟

خندید و گفت
_نه دیگه خواستگاری و ازدواج منتفی شد.. فراموش کن

_فراموش کنم؟.. ای بابا مگه نگفتین دیگه نباید فراموش کنم؟

_اون برا وقتی بود که نمیدونستم برای چی دوتایی رفتیم حموم… ولی الان دیگه میدونم.. همه ی حرفام و اتفاقای دیشبو فراموش کن.. مخصوصا حمومو

لبخند میزد ولی دل من گرفت از اینکه بازم میگفت بوسه هاشو فراموش کنم..
چه چیز سختی از من میخواست.. هر بار با بوسه هاش منو از خودم میگرفت و تا آسمان هفتم باهاش میرفتم و بعدش میگفت اون لحظات بی نظیر رو فراموش کنم..

دمغ شدم و اونم فهمید که حالم گرفته شد و نگاه خودشم غمگین شد..
ولی سعی کردیم به روی خودمون نیاریم و من گفتم
_سوپتونو بخورین تا سرد نشده

نگاهی به سوپ کرد و گفت
_راضی به زحمت نبودم خانم کیان

با خانم کیان گفتنش دلم هری ریخت.. به زور لبخندی زدم به شوخیش.. چقدر به دلم نشست این اسم از زبون خودش.. آرزوم بود یه روزی خانم کیان بشم..
ولی آرزوی محالی به نظر میرسید.. کامیار خیلی سرسخت بود در این مورد..

سوپشو خورد و گفتم که بخوابه و منم میرم پایین یکم بخوابم..
خسته بودم و دیگه خیالم از حالش راحت بود..
تا شب دو بار بهش سر زدم و دیدم که خوابیده..

توی آشپزخونه ماکارونی درست میکردم که اومد..

_رسماً آشپز شدیا

برگشتم نگاهش کردم و گفتم
_متاسفانه فقط سوپ و ماکارونی و املت بلدم درست کنم

_پس بیچاره شوهرت

_منکه گفتم قصد ازدواج ندارم.. هر موقع خواستم ازدواج کنم یاد میگیرم

اومد وایساد پیشم مقابل اجاق گاز و گفت

_قصد ازدواج نداری؟
_نه
_پس چرا قرار جلسه ی دوم خواستگاری رو گذاشتی؟

اصلا قضیه ی خواستگاری یادم نبود.. دیگه لازم هم نبود که ادامه ش بدم، به اندازه ی کافی اذیتش کرده بودم..
سس ماکارونی رو خالی کردم توی قابلمه و گفتم
_پشیمون شدم.. به مامانم میگم بهشون بگه نیان

عمیق نگام کرد و گفت
_چی شد که پشیمون شدی؟.. تو که میگفتی آقا بهرام کیسی نیست که بتونی بهش نه بگی

مثل خودش تو عمق چشماش زل زدم و گفتم

_فقط یه کیس هست که نمیتونم بهش نه بگم

اونم همونطور خیره تو چشمام گفت

_کیه اون کیس؟

_بماند..

پنج شش ثانیه تو چشمای هم نگاه کردیم و حرفی رو که نمیتونستیم به زبونمون بیاریم رو با نگاهمون به هم گفتیم..

بالاخره تاب نگاهشو نیاوردم و نگاهمو ازش گرفتم و رفتم سمت یخچال..
پشت سرم اومد و آروم گفت
_لیلی..

بدون اینکه برگردم آروم گفتم
_بله..

درست پشتم وایساد.. طوری که بدنشو حس کردم..

_منتظر اون کیس نمون.. اون آدمِ ازدواج نیست

اینو گفت و بدون اینکه به من فرصت جواب بده رفت طبقه ی بالا..
همونجا جلوی یخچال موندم و به اشکایی که میخواستن چشمامو پر کنن اجازه ی باریدن ندادم..

اگه کامیار آدم ازدواج نبود منم قید ازدواجو میزدم و تا آخر عمرم بعنوان پرستارش پیشش میموندم..
ولی میترسیدم یه روزی اینو هم ازم بگیره و نزاره تو خونه ش بمونم..
ولی من ترکش نمیکردم.. میدونستم اونم بدون من نمیتونه و به بودنم نیاز داره.. همونطور که من بهش نیاز داشتم و حکم نفس داشت برام..

بعد از نیم ساعت یه اس ام اس بهش دادم و نوشتم که ماکارونی دلبر منتظرتونه..

خودم از قصد با طنز نوشتم که اون حالت نیم ساعت پیشمون توی آشپزخونه از بین بره و نریم تو فاز دپرسیون و سرسنگینی..

دو دقیقه بعد اومد پایین.. میزو چیده بودم و سالاد کاهو و ماست موسیر هم که خیلی دوست داشت گذاشته بودم سر میز..
میزو نگاهی کرد و گفت
_کو این ماکارونیِ دلبر؟

اشاره کردم به دیس و گفتم
_اینجاست.. بفرمایید

صندلیشو کشید و نشست
_رنگ و روش که دلبره بخوریم ببینیم مزه ش چطوره

خورد و انگار خوشش اومد که یه کفگیر دیگه هم کشید و گفت
_خوشمزه ست دستت درد نکنه
_نوش جان

چقدر قشنگ بود که دوتایی داشتیم غذا میخوردیم و اون ازم تشکر میکرد و منم بهش میگفتم نوش جان..
انگار زن و شوهر بودیم و به هم تعلق داشتیم..
چه رویای زیبایی بود تعلق داشتن به کامیار..

تو این رویا غرق بودم و نگاهش میکردم که سرشو بلند کرد و نگاهمو شکار کرد..
هول شدم و خواستم چرت و پرت بگم که گفت

_توام به اون چیزی که من فکر میکنم فکر میکردی؟

منظورشو خوب گرفتم.. تله پاتی داشتیم با هم و خیلی وقتا همزمان به چیز مشترکی فکر میکردیم و به زبون میاوردیم..

گفتم
_آره.. ولی میدونم که خیاله

از روی صندلی بلند شد و با صدای گرفته ای گفت
_یه رویای ناممکن

و رفت بالا.. بازم دلمون گرفت.. خواستم دستاشو بگیرم و بگم من اینجام، خیال و رویا نیستم.. کافیه بخوای تا مال هم بشیم.. ولی نمیتونستم اون کارو بکنم..
از طرفی غرورم اجازه نمیداد از طرفی هم میدونستم که بازم میگه نه..

بیحوصله میزو جمع کردم و رفتم که ظرفارو بشورم..
پیشبند منیره رو بسته بودم که اومد تو آشپزخونه و گفت

_کمک نمیخوای؟

نگاش کردم و گفتم
_برای چهار پنج تا ظرف؟

اومد پیشم و مقابل سینک وایساد و گفت
_کاریه که از من بعیده.. ولی نمیدونم چرا دلم خواست منم بشورم

خندیدم و گفتم
_برین کنار بابا لازم نکرده شما بشورین.. چقدر بهتون نمیاد

خندید و گفت
_چرا نیاد.. بده من ببینم

دیس چربو برداشت و اسکاچ کفی رو کشید روش..
منم دیگه مانعش نشدم چون مست شده بودم از نزدیکی و کنارم وایسادنش..
میتونستم ظرفای یه رستورانو تا صبح باهاش بشورم..

لعنتی این عشق چی بود که هر کاری با یار قشنگ و لذتبخش میشد..

انقدر هیکلش درشت بود که به زور دوتایی پشت سینک جا شده بودیم..
گاهی با خنده هولم میداد و میگفت
_یکم برو اونور دستم به شیر نمیرسه

منم هولش میدادم و میگفتم
_من اول اومدم.. میخوای جامو بگیری؟

انقدر مسخره بازی کردیم که آخرش یه بشقاب کفی از دستش سر خورد و افتاد شکست..

هینی کشیدم و گفتم
_وای.. سرویس چینی قدیمی نگارجونو ناقص کردین

موذیانه خندید و گفت
_من نشکستم که تو شکستیش

عصبانی نگاش کردم و گفتم
_من شکستم؟..

دست کف آلودشو زد به صورتم و گفت
_معلومه که تو شکستی دست و پا چلفتی

چشمامو بستم و کفی رو که مالیده بود به صورتم پاک کردم و گفتم
_ای دروغگوی ملعون حسابتو میرسم

داشت میخندید و میگفت چیکار میتونی بکنی آخه جوجه، که هرچی کف تو سینک بود برداشتم و پریدم روش..

انتظارشو نداشت و تعادلشو از دست داد و عقب عقب رفت.. ولی نیفتاد و چسبید به دیوار..
دستکشامو قشنگ مالیدم به موها و صورت و سر و گردنش و حسابی کفیش کردم..

میخندید و میگفت
_نکن من مریضم

ولی تا وقتی که دلم خنک نشد ولش نکردم و موهاشو به هم ریختم بعدشم فرار کردم..

دویدم توی هال ولی یهو از پشت، بند پیشبندمو کشید و متوقفم کرد..
تا برگشتم نگاش کنم مایع ظرفشویی رو فشار داد روی سرم و تموم موهام آغشته به مایع ظرفشویی شد..
داد زدم و گفتم
_چیکار کردی الان میره تو چشمام کور میشم لعنتی

با سرفه ی شدید خندید و گفت
_حقته حیوون وحشی

دستامو گرفتم بالای چشمام که مایع نره تو چشمام و گفتم
_وحشی منم یا تو؟ ببین چیکارم کردی

_تویی که مثل کوآلا چسبیدی بهم و نزاشتی نفس بکشم و همه جامو کفی کردی

دویدم سمت حموم تا زود موهامو بشورم تا سرازیر نشده و نرفته تو چشمم..
دوش دستی رو برداشتم تا دمای آبو تنظیم کنم که دیدم اومد تو حموم و دوشو ازم گرفت..
سرمو بلند کردم ببینم چرا اومده که سرمو خم کرد و گفت
_سرتو بنداز پایین بچه الان چشمات میسوزه

سرمو خم کرد و آبو گرفت روی سرم..
آروم زمزمه کرد
_اینم بار دوم که باهم اومدیم حموم.. خدا سومیشو به خیر بگذرونه

راست میگفت.. همش حموم بودیم باهم..
آروم گفتم
_خودم میشورم شما خیس میشین

_یه بار تصمیمتو بگیر یا بهم بگو تو یا بگو شما.. هر دیقه یه چیز نگو.. الانم سرتو بنداز پایین من بشورم کله تو

متغیر بودم حق داشت اینو بگه.. هیچی نگفتم و منتظر شدم موهامو بشوره..
دستشو برد لای موهام و آروم شست.. آخ که دستش لای موهام چه حالی میداد.. آروم انگشتاشو میکشید توی موهام و انگار نوازشم میکرد..
لذت میبردم و به این فکر میکردم که یعنی اونم مثل من از لمس موهام خوشش میاد یا نه..

ولی احساس میکردم اونم مثل من لذت میبره چون حرکت دستش آهسته تر میشد و کمی لای موهام نگه میداشت دستشو..
انقدر موهامو شست که گردنم خشک شد و گفتم
_بسه دیگه تمیز شد مرسی

انگار با شنیدن صدام به خودش اومد که یهو حرکت دستش روی سرم محکم شد و دو سه تا چنگ مادرانه، از اونایی که مامان ها موهای بچه شونو بیرحمانه میشورن، انداخت تو موهام و گفت
_همینجا وایسا حوله بیارم برات موش آب کشیده

رفت و حوله آورد و انداخت روی سرم..
حوله رو پیچیدم به موهام و سرمو بلند کردم..
طوری نگام کرد که توی چشماش حسرتو دیدم..
ولی زود نگاهشو ازم گرفت و گفت
_حالم خوب نیست میرم یکم دراز بکشم

منم خوب نبودم.. منم از اینکه اینقدر دوتایی بهمون خوش میگذشت ولی هر بار مجبور بودیم که آخرش راهمونو جدا کنیم و دور بشیم از هم، دلگیر و خراب بودم..
بازم به هم نزدیک شده بودیم و آخرش بازم فرار کرده بود طبقه ی بالا..

4.6/5 - (37 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
51 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Soha
1 سال قبل

پارت ساعت چند میزاری مهری جونم ؟؟

Soha
1 سال قبل

نویسنده ی عزیز امروز پارت داریم ؟

Fatemeh
Fatemeh
پاسخ به  Soha
1 سال قبل

نویسنده پیر شدیییییییییم.

(:
(:
1 سال قبل

اه وا من این پارتو الان دیدم😂🤦
قنشگ بود دستت درد نکنه ببینیم آخر وعاقبت این دو تا چی میشه
مهری خوبی
کم پیدایی

fateme
fateme
1 سال قبل

salam khanom nevisande emshab part mizrid ?

فاطمه
فاطمه
پاسخ به  fateme
1 سال قبل

امشب داریم پارت جدید؟؟

Soha
1 سال قبل

عالی بود پارت بعدی رو میزاری امروز مهری جون ؟

Niayesh
Niayesh
1 سال قبل

سلام عزیزم عالی بود عین همیشه ممنونم لطفا زود به زود پارت بزار
عزیزم چند پارت داره؟

فاطمه
فاطمه
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

سلام مهرناز جونم امروز پارت داریم؟؟؟؟؟
میشه زودتر بزاری؟
اخه تو با این نظم بی نهایت جذابت ما رو پر توقع می‌کنی.😘😍😘

Niayesh
Niayesh
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

اهان ممنون عزیزم

Mahad
Mahad
1 سال قبل

مهرنازی فردا پارت داریم؟

اردیبهشت41
اردیبهشت41
1 سال قبل

عالی
زیبا
دوست داشتنی
ممنون
قلمت زیباست
خدا قوت

𝘴ꪖꪑꪖꪀꫀꫝ
𝘴ꪖꪑꪖꪀꫀꫝ
1 سال قبل

عالییی
مثل همیشه👏🏻😍🙂

1 سال قبل

خسته نباشی خانوم نویسنده!
عالی بود💙💙

ریحان
ریحان
1 سال قبل

بی نهایت*

ریحان
ریحان
1 سال قبل

اینم بگم نازنینم اینجا قشنگیش به اسم تو بعد هر کامنته…
اما درک میکنم شاید وقتش برات مقدور نباشه…موفق باشی نازم.
.
.
.
اونجا تشکر کردم از دوستان گلی که با حرفای قشنگشون همراه بودن …بینهاین ممنونم عزیزای دلم…الهی خدا نگهدار عزیزانتون باشه…
آمین

ریحان
ریحان
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

عزیزمی ناازم♥
.
میفهممت.درک میکنم.
.
.
ایشالله خیلی زود گرفتاریات حل میشن…دعا میکنم برا آرامش دلت♥

گیسو
گیسو
پاسخ به  ریحان
1 سال قبل

واییییی مهرناز گلی دستت طلا عشقم کاش بهم برسند کامیار خر 😈😈😢

ریحان
ریحان
1 سال قبل

سلام بر عزیز دل نااز خوشگلم…
جیران زیبای من♥
.
.
عااالی عزیزم هر روز بهترتر
.

منم چند ماه پیش مایع ظرفشویی ریخت توچشمم هنوزم درگیرم باهاش گاهی
.
.

اون دو پارت قبلی رو هم

امشب وقت کردم خوندم

همش مهمون داشتیم این چند روز…
اونام محشرررر بودن عزیز من …
مرسی خسته نباشی گلم♥

نیوشا Ss
نیوشا Ss
1 سال قبل

کامسامیدا اووونی مهرناز 🙏
😉😀😁😘😇💓💗🌺

mobi
mobi
1 سال قبل

لعنتی این رمانه خیییلی خوبه🥺

BITA
BITA
1 سال قبل

نویسنده جان شما بجز این رمان و بر دل نشسته رمان دیگه ای نوشتید ؟

فاطمه
فاطمه
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

عالی بود عزیزم گل کاشتی

BITA
BITA
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

💖

Sogol
Sogol
1 سال قبل

مهرناز جونم مثل همیشه گل کاشتی کلی انرژی گرفتم
حالا برم سر ادامه درسام

رعنا
رعنا
پاسخ به  Sogol
1 سال قبل

خوش به حالت میشینی پای درس

اسرا
اسرا
پاسخ به  Sogol
1 سال قبل

چ خوب انرژی میگیری برای درس من نفهم میرم تو رویا بافی :///هعیی روزگار

ghzl
1 سال قبل

مهرناز جونم مرسی مثل همیشه عالی

1 سال قبل

تحت تاثیر قرار گرفتم🤤
شاهزاده مهرناز خسته نباشی😇

اسرا
اسرا
1 سال قبل

خیلی این پارت خوب بود چقد سخته دوری واقعا:((مرسی مهرناز جون

51
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x