رمان گرگها پارت ۴۴

۱۴۹)

دو ماه از فوت بابام گذشته بود و چشمه ی اشک من دیگه خشک شده بود..
حتی وقتیکه دلم میترکید و میخواستم گریه کنم برای بابا، دیگه اشکی از چشمام نمیریخت..
لاغر و پریده رنگ شده بودم و مامان میگفت نمیدونم غصه ی شوهرمو بخورم یا غصه ی تو رو که داری جلوی چشمم آب میشی..

وضع لاله از من بهتر بود چون اون مثل من به بابا وابسته نبود و رابطه ای که بین من و بابا بود بین اونا نبود..
لاله بیشتر به مامانم وابسته بود و یه ماه از فوت بابا گذشته بود که کم کم شروع کرد به گوش مامان خوندن که باهاش بریم ترکیه و پیش اونا زندگی کنیم..

ولی حال من انقدر بد بود که توجهی به حرفاش نکرده بودم و حالا که کمی بهتر شده بودم از مامان پرسیدم که لاله چی میگه و جریان رفتن به ترکیه چیه..
مامان گفت که لاله نمیخواد ما اینجا تنها بمونیم و جای خالیِ بابا اذیتمون کنه..

_بهش نگفتی که شدنی نیست و ما اینجا کار و زندگی داریم؟
_چیکار داریم مادر؟.. منکه کاری ندارم و بعد از بابات کس دیگه ای نیست که وابسته و پایبندش باشم و نتونم برم.. اونم که منو گذاشت و رفت

گریه کرد و وقتی اشکاش سرازیر شد روی گونه هاش، من بهش غبطه خوردم که میتونست گریه کنه..
من چرا دیگه اشک نداشتم؟.. چرا نمیتونستم دل گرفته مو با گریه خالی کنم؟..
بغلش کردم و گفتم
_گریه نکن دیگه مامان.. بابارو ناراحت میکنی
اشکاشو پاک کرد و گفت
_البته اگه تو نخوای نمیریم مادر.. منکه مغزم دیگه کار نمیکنه
داشتیم حرف میزدیم که لاله اومد توی هال و خطاب به من گفت
_لیلی تو بجز درست چه کار دیگه ای داری؟
_گیریم که کارم فقط درسمه، مهم نیست بنظرت؟
_معلومه که مهمه، ولی من تحقیق کردم و میتونی با گذروندن چند واحد اضافی و چند تا امتحان ورودی، بقیه ی درستو توی دانشگاه استانبول ادامه بدی

لاله جدی بود و فکر همه جاشو کرده بود.. فکر همه چیز بجز قلب من.. مگه من میتونستم از کامیار دور بشم؟.. توی همین دو ماهی که بخاطر فوت بابا اومده بودم خونه و ازش دور بودم میدیدم که چقدر لاغر شده و خرابه..
هر دومون انگار معتاد بودیم و وقت دوامون گذشته بود..
من از غمِ از دست دادن پدر و کامیار از غم دوریِ من..
غم از دست دادن بابام انقدر عمیق بود که نتونسته بودم دلتنگ کامیار بشم و بهش فکر کنم ولی الان با مطرح شدن مسئله ی ترکیه، چیزی توی دلم تکون خورد و یادم افتاد که چقدر دلتنگ کامیارم هستم..

از جام بلند شدم و گفتم
_نه لاله.. شدنی نیست.. مرسی که به فکر مایی ولی نمیتونیم باهات بیاییم
داشتم میرفتم توی اتاقم که دنبالم اومد و گفت
_چرا؟.. بخاطر اون پسره؟
_اگه منظورت از پسره احیانا کامیاره بنظرم بهتره یکم مودب باشی و اسمشو بگی
_ببین لیلی.. میدونم که شیفته ی ظاهر خوبش شدی ولی وظیفه ی منه که به عنوان خواهر بزرگتر راهنماییت کنم و نزارم آینده تو تباه کنی..اولا اگه اون با تو قصد ازدواج داشت تا الان بهت میگفت.. دوما مردای سالم این دوره و زمونه بعد از ازدواج دیوونه و بداخلاق میشن چه برسه به این که پنج سال هم تیمارستان بوده و مشکل روانی داره

_لاله برو پی کارت و تو مسائلی که هیچی ازشون نمیدونی اینطوری راحت قضاوت نکن و حکم نده

دستمو گرفت و نزاشت در اتاقمو ببندم و برم تو..
_لیلی میخوای مامانو فدای خودخواهی و عشق و عاشقیِ خودت کنی؟.. مامان نمیتونه بعد از بابا تو این خونه بمونه
_چرا نتونه؟.. مگه هر کی شوهرش میمیره میره یه کشور دیگه؟.. در ضمن یعنی چی که مامانو فدای عشق خودم کنم؟
_یعنی اینکه تو بخاطر کامیار میخوای اینجا بمونی و مامان هم اگه تو نیای نمیاد.. بخاطر یه غریبه که هیچ ارزشی برات قائل نیست تو روی منم وایمیستی

دیگه اعصابمو خرد کرد و سرش داد زدم که
_ولم کن بابا من جایی نمیرم و مانع رفتن کسی هم نمیشم.. حرف دهنتو هم بفهم تو اصلا کامیارو میشناسی که میگی ارزش قائله برا من یا نه؟

دستشو محکم پس زدم و رفتم تو اتاقم.. فشار عصبی این مدت و بغضی که توی گلوم داشتم ولی تبدیل به اشک نمیشد، با حرفهای لاله بیشتر داشت عذابم میداد..
ناخودآگاه زنگ زدم به کامیار و بهش گفتم که دلم گرفته و بیاد دنبالم..
بهش گفته بودم ماشینمو ببره و رفت و آمدش راحت باشه ولی قبول نکرده بود و ماشینو توی حیاطمون پارک کرده بود..
خیلی زودتر از اونی که فکرشو میکردم خودشو رسوند و زنگ زد بهم و گفت که دم در منتظره..
گفتم بیا تو ماشینو بردار گفت نه ماشین هست بیا..
همیشه با آژانس میرفت و میومد و فکر کردم که بازم میخواد با آژانس بریم..
ولی من دلم میخواست تنها باشیم و سوئیچو برداشتم و وقتی درو باز کردم که بهش بگم با ماشین من بریم، دیدم تکیه داده به یه تویوتای مشکی مدل بالا و منتظر منه..
تا منو دید لبخندی زد و گفت
_فکر کردم دیگه وقتشه که ماشین بخرم

دلم لبریز از شادی شد و رفتم جلو و گفتم
_مبارکه.. چه کار خوبی کردی.. چقدر خوشگله.. حق داری دیگه ماشین فندق منو نپسندی و سوارش نشی آقا
خندید و درو برام باز کرد و گت

_اختیار دارین اون ماشین ارزش معنویش از صد تای این ماشینا بیشتره
سوار شدم و راه افتاد.. خیلی خوشحال بودم که میدیدم کامیار تا این حد تغییر کرده و حتی برای خودش ماشین خریده..
توی دلم خدا رو شکر کردم و به نگاه مهربون کامیار که بهم لبخند میزد مثل خودش جواب دادم و لبخند زدم..
زیر لبی گفت
_تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

اواخر پاییز بود و هوا سرد بود.. برف روی درختا منظره ی قشنگی داشت..
بعد از فوت بابا دانشگاه نرفته بودم و اساتید حذفم نکرده بودن ولی یکماه بود که میرفتم و توی کلاسها شرکت میکردم و هیچی از درسها نمیفهمیدم..
ولی حضورم از هیچی بهتر بود و هر چقدر هم که حالم بد بود بازم نمیزاشتم لطمه ای به درسم بخوره..

کامیار هم مثل خودم رنگ پریده و داغون بود ولی به روش نمیاورد و میخندید بهم..
_حالا بگو ببینم دل خانم پرستار ما چرا گرفته؟
_هیچی.. مهم نیست
_بخاطر چیزی که مهم نیست دلت گرفته؟
_مهم که هست.. ولی.. ولش کن
_ولش نمیکنم بگو.. بگو ببینم کی ناراحتت کرده، چی شده
_لاله میخواد که من و مامان باهاش بریم ترکیه و اونجا زندگی کنیم

اینو که گفتم یهو کنترل ماشین از دستش خارج شد و کم مونده بود ماشین عقبی بزنه بهمون..
داد خفیفی زدم و گفتم
_کامیاااار..
زود ماشینو کنترل کرد و حواسشو جمع کرد و یکم جلوتر زد کنار..
_یعنی چی که برید ترکیه؟

_یعنی چی نداره، میگه بعد از بابا، مامان نمیتونه جای خالیشو تحمل کنه و نگران هردومونه و میخواد که باهاش بریم
توی چشماش ترس و نگرانی موج میزد.. حتی حس کردم توی دستاش که گذاشته بود روی فرمون لرزش خفیفی دیدم..
غمگین و نگران پرسید
_میخوای بری ترکیه؟

اصلا حواسم نبود که طوری حرف زدم که فکر کرده میخوام برم و بخاطر همین اونطوری شده..
سریع گفتم
_نه.. من نمیرم.. چطور تونستی فکر کنی که ممکنه من برم؟
نفس راحتی کشید و تکیه داد به صندلی و گفت
_اوه.. طوری گفتی که فکر کردم میخوای بری

لبخند زدم و گفتم
_نه نمیرم.. اولا که درس و دانشگاهم اینجاست.. دوما بابا اینجاست.. سوما…
منتظر زل زد تو چشمام و وقتی دید ادامه ندادم گفت
_سوما چی؟

میخواست از زیر زبونم حرف بکشه مارمولک.. خودش هیچی نمیگفت اونوقت میخواست من بگم..

_سوما که من ایرانو دوست دارم و نمیتونم جای دیگه ای زندگی کنم
بد نگام کرد و گفت
_باشه لیلی خانم.. مارو بزار تو خماری.. یکی طلبت
_اتفاقا شما خیلی به من بدهکاری و من ازت طلب دارم.. اینم بنویس کنار اونا

لعنتی طوری میگفت یکی طلبت که انگار خودش اصلا منو تو خماری نمیزاشت..

حرکت کرد و گفت
_کجا دوست داری بریم؟
_هیچ جا.. همینطوری بگرد خیابونارو، برفو نگاه کنیم
_چشم.. شما امر کن من تا صبح دور دور میکنم تو خیابونا

یکم بیرونو نگاه کردم که گفت
_تو که نمیخواستی بری، پس چرا دلت گرفته؟
_آخه بنظرم مامان دوست داره بره.. لاله گفت بخاطر من نمیره
_خوب مامانت با لاله بره.. تو برگرد خونه ی ما
_آخه لاله میخواد برای همیشه ببره مارو
_خوب مامانت هم برای همیشه نره و یه مدت همینجوری بره و بعدا اگه خوشش اومد بطور دائم بمونه
_منم بطور دائم بمونم خونه ی شما؟

برگشت و عمیق نگام کرد و انگار خواست چیزی بگه ولی مثل همیشه نگفت..
شایدم حق داشت که نگه و هنوز شرایط روحی من کاملا خوب نشده بود برای پیش کشیدن چنین موضوعی..
اون حرفی رو که اومد توی دهنش قورت داد و گفت
_دائم و موقت نداره.. فعلا تو مثل سابق بیا و به مامانتم بگو با خیال راحت بره تا بعدا ببینیم چی پیش میاد

باشه ای گفتم و بیرونو نگاه کردم..

یکهفته بعد مامانمو راضی کردم که همراه لاله بره استانبول و من مثل قبل برم خونه ی کامیار.. اولش قبول نمیکرد ولی من گفتم
_مادر من.. منکه بالاخره برمیگشتم خونه ی کامیار چون پرستارشم و هنوز حالش کاملا خوب نشده.. شمام که نمیتونستی تنها بمونی، پس رفتنت پیش لاله برای منم خوبه که راحت میتونم به کارم ادامه بدم و خیالم از تو راحت باشه

_کامیار که حالش از من و تو بهتره.. چه پرستاری، چه کاری دختر.. بگو دلت پیشش گیره و به بهونه ی پرستاری بازم میخوای برگردی پیشش

راست میگفت.. تابلو بودیم.. پرستار و بیمار باقی نمونده بود دیگه..
_آره مامان راست میگی.. دلم گیره.. نمیتونم باهات بیام
_باشه لیلی، من یه مدت با لاله میرم.. ولی حواسم بهت هست.. هر وقت خواستی توام بیا.. یا اگه چیزی شد به من بگو تا زود برگردم
_باشه مامان میگم، نگران نباش دیگه

بالاخره مامانم همراه لاله و پژمان رفت و منم برگشتم خونه ی کامیار..
وقتی پا گذاشتم توی حیاط پر از برف، فهمیدم که چقدر دلم تنگ شده برای این خونه و اهالیش..
کامیار پشت سرم وایساده بود و ساکم دستش بود..
اینبار وسایل بیشتری با خودم آورده بودم چون مثل قبل دیگه زود به زود نمیرفتم خونمون..

دستی به بوته گل سرخ خشک شده و برف گرفته کشیدم و کامیار گفت
_خیلی زود بازم گل میدن و من ازت عکس میگیرم کنارشون

نگاهی به کل حیاط و ساختمون خونه انداختم و گفتم
_احساس میکنم برگشتم خونه

سرانگشتهای یخ زدمو گرفت و آروم گفت
_خوش اومدی.. این خونه و آدماش خیلی وقته منتظرن تا تو برگردی

تو عمق چشمای مشکیِ جذابش نگاه کردم و غرقش شدم..
چقدر دلم براش تنگ شده بود..
محو نگاه هم بودیم که منیره در ورودی رو باز کرد و داد زد
_بیایین تو دیگه یخ کردین

به های و هویش که همیشه پر سر و صدا بود خندیدیم و رفتیم تو..
نگار جون انقدر طولانی بغلم کرد که احساس کردم همه ی سرمای وجودم و روحم از بین رفت..
محبت واقعی ارزشمندترین چیز توی زندگیه..

کامیار با شوق ساکمو برد و گذاشت توی اتاقم و منیره یواش توی گوشم گفت که باورت نمیشه اگه بگم کامیار خودش دیروز اتاقتو تمیز کرده..
خندیدم و متعجب گفتم
_چی میگی منیر؟.. باورم نمیشه.. مگه اون از این کارا بلد بود؟
نگار جون هم خندید و گفت

_هر کجا عشق آید و ساکن شود
هر چه ناممکن بود، ممکن شود

منیره بلند زد زیر خنده و من از خجالت قرمز شدم..
کامیار اومد و گفت
_چی میگین میخندین یواشکی؟
نگار جون گفت
_هیچی داشتیم به لیلی میگفتیم نمیدونیم کامیار از کجا جارو و تی کشیدن یاد گرفته

دیدم که کامیار هم قرمز شد و به مادرش چشم غره رفت که نگو..
آخی نمیخواست من بفهمم.. با محبت نگاش کردم و اونم سریع نگاهشو دزدید و گفت
_خوب دیگه غیبت بسه.. لیلی خانم شمام برین اتاقتون پالتوتونو دربیارین

برگشتن پیش کامیار خیلی به حالم فرق کرده بود و کمتر به بابا فکر میکردم و غصه میخوردم..
کامیار بداخلاق و مغرور‌، بخاطر من همش دلقک بازی درمیاورد تا منو بخندونه و انقدر حرف میزد که حواسمو پرت کنه و تو عالم خودم غرق نشم..

نگار جون و منیره مثل پروانه دورم میگشتن و انقدر بهم محبت میکردن که دوری از خانواده م اذیتم نمیکرد..
ولی هنوزم یه بار سنگینی روی قلبم بود و سبک نمیشدم..
شبا که تو تنهایی یاد بابا میفتادم و دلم میخواست گریه کنم و نمیتونستم، اون بار سنگین، سنگین تر میشد و احساس میکردم دارم زیرش خمیده میشم..

یه روز صبح سر میز صبحانه کامیار متوجه شد که حالم خوب نیست.. شب تا صبح نخوابیده بودم و احساس خفگی کرده بودم..

_شب خوب نخوابیدی؟
نخواستم ناراحتش کنم و گفتم
_نه خوب خوابیدم.. یکم کسلم فقط

ولی طوری نگام کرد که فهمیدم باور نکرده.. دیگه همه ی حالات همو میشناختیم و میدونستیم کی خوبیم کی بد..
بعد از صبحونه گفت
_لیلی برو حاضر شو بریم بیرون
_چرا؟.. حوصله ی بیرون ندارم
_حوصله نمیخواد، میریم یه گشتی بزنیم برگردیم

لباس پوشیدم و رفتیم سوار ماشین شدیم..
بخاری رو روشن کرد و گفت
_حالا بگو ببینم چرا دمغی؟
_دمغ نیستم کامیار.. فقط انگار یه چیز سنگینی روی سینه م هست که نمیزاره راحت نفس بکشم

با ناراحتی نگام کرد و گفت
_طبیعیه.. با فوت بابات داغون شدی.. غم اونه
_غم رفتن بابام تا آخر عمرم تموم نمیشه.. تا وقتی که دوباره ببینمش
_چرا سر خاکش نمیری لیلی؟
_نمیتونم.. انگار میترسم برم و مطمئن بشم که اونجاست.. دلم نمیخواد باور کنم که برای همیشه رفته
_ولی باید باور کنی.. اگه باور کنی شاید به آرامش برسی.. برو و دلِ سیر گریه کن بزار سبک بشی
_نمیتونم گریه کنم کامیار.. بعد از یه مدت انگار اشکم خشک شد و دیگه نتونستم گریه کنم

دقیق نگام کرد و گفت
_همینه دیگه.. اون سنگینی که تو دلته همین بغضه

اینو گفت و مسیرشو عوض کرد..
گفتم
_کجا میری؟
_میریم بهشت زهرا
_کامیار من نمیتونم.. برگردیم خونه
_باید بری تا خوب بشی لیلی.. من پیشتم.. اگه بدتر شدی با من.. به من اعتماد داری؟
_بیشتر از هر کسی

مهربون نگام کرد و دستمو گرفت توی دستش و گفت
_پس میریم

روی مزار بابامو برف گرفته بود و من سنگ قبرشو تا اونموقع ندیده بودم..
فقط روز دفنش رفته بودم..
کامیار برفها رو از روی سنگ تمیز کرد و وقتی چشمم افتاد به عکس بابا اون بغضی که روزها بود روی دلم و توی گلوم سنگینی میکرد ترکید و نشستم کنار قبر و بلند گریه کردم..

کامیار شال گردنشو انداخت دور شونه هام و نشست پیشم..
نگفت که گریه نکن.. ساکت نشست و گذاشت که من دلمو خالی کنم..
انقدر گریه کردم که دیگه نایی برام نموند و احساس کردم که دیگه اون چیز سنگین روی قفسه ی سینه م نیست..
کامیار دستشو گذاشت پشتم و گفت
_بهتری.. نه؟
اشاره کردم که آره..

_گریه یه تخلیه ی روحی و جسمیه لیلی.. خانمها کمتر از آقایون سکته میکنن میدونی چرا؟.. چون گریه میکنن.. در حالیکه یه زن و یه مادر بیشتر از مرد غم و غصه انباشته میکنه تو دلش.. ولی یه مرد میریزه توی خودش و دم نمیزنه و گریه نمیکنه، اینه که آمار سکته بین مردا بیشتر از زنهاست.. گریه نعمت بزرگیه که خدا برای سبک شدن درون به انسان داده.. هر وقت بخاطر بابات یا هر چیز دیگه ای ناراحت شدی جلوی اشکاتو نگیر و سعی کن حرف بزنی و تو دلت نگه نداری.. من همیشه هستم و به حرفات و درد دلت گوش میدم

از بین پرده ی اشکام نگاش کردم و گفتم
_همیشه هستی؟

دستمو محکم گرفت و گفت
_همیشه هستم.. تا هر وقت که تو بخوای من پیشتم

_من تا آخر عمرم میخوام باشی

تو چشمام زل زد و با سرانگشتش اشکمو پاک کرد و گفت
_من تا آخرین نفسم با توام لیلی.. تو فقط بخواه

دلم آروم گرفت از حرفی که زد.. به نوعی اعتراف کردیم به هم که میخوایم یه عمر با هم باشیم و کامیار بهم اطمینان داد..
به سنگ قبر بابام نگاه کردم و گفتم
_بابا دیگه نگران من نباش.. میبینی که تنها نیستم
کامیار دستشو انداخت دور شونه م و زمزمه کرد
_تنها نیستی

دست کشیدم به سنگ.. یخ بود.. دلم به درد اومد و گفتم
_تو این سرما زیر خاک چیکار میکنی بابا؟.. چرا رفتی؟

اشکام میریخت روی سنگ و خاک، که کامیار گفت
_لیلی تو که دختر معتقد و باسوادی هستی.. میدونی که اونیکه زیر خاکه فقط جسم فانیِ باباته.. جسمی که موقتی و فقط مخصوص این دنیا بود و تاریخ مصرف داشت.. بدن همه مون تاریخ مصرف داره و مانا نیست.. لحظه ای که عمرمون تو این دنیا تموم بشه تاریخ مصرف این تن خاکی هم تموم میشه.. مهم روحه که از قفس تن رها میشه و میره به دنیایی که اونجا دیگه این جسم به درد نمیخوره و نمیتونه منتقل بشه به اون بُعد از هستی.. مطمئنم خودت اینارو میدونی، پس بخاطر جسمی که فقط بخاطر فاسد نشدن روی زمین، زیر خاک دفنش میکنن، و مثل لباسیه که روح از تنش درآورده و از قید و بندش آزاد شده، خودتو ناراحت نکن و نگو که تو سرما مونده

راست میگفت.. خودم میدونستم، ولی فضای قبرستون و عکس بابام روی سنگ منقلبم کرده بود..

_به جای نگاه کردن به یه سنگ، به آسمون نگاه کن و با بابات حرف بزن.. مطمئن باش که حرفاتو میشنوه، فقط تو نمیتونی صداشو بشنوی.. تا لحظه ی دیدار دوباره با بابات، فکر کن که یه تلفن یکطرفه هست که فقط صدای تو رو انتقال میده به اونطرف.. صبور باش و منتظر دیداری باش که دیگه جدایی در پی نداره.. باشه لیلی خانومی؟

نگاهش کردم و گفتم
_چقدر حرفات آرومم کرد.. مرسی که منو آوردی اینجا و بهم آرامش دادی

لبخند زد و گفت
_توام مرسی که حرفمو گوش کردی و اومدی

_مگه میشه من به حرف تو گوش نکنم؟

_بله میشه.. تو همونی نیستی که هر چقدر گفتم ازم دور باش از دیوار تیمارستان بالا اومدی؟

خندیدم و گفتم
_اسمتو گذاشته بودم کامیار دور باش

خندید و آروم گفت
_خوشحالم که حرفمو گوش نکردی

4.7/5 - (25 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
49 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Sogol
Sogol
1 سال قبل

مهرنازی من از 7 صبح تا حالا مث ارواح سرگردان تو سایت میتابم منتظر پارت م پس پارت کووووو:cry::sob:

Sogol
Sogol
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

اهان باشه مرسی :kissing_heart:

Soha
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

دوساعت قبل تر بزار باشه مهری ؟:grin::grin:☺

ROZA
ROZA
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

سلام میشه پارت بذارین

donia_hkimi
donia_hkimi
1 سال قبل

رمانت فوق العاده ست مهرناز جان
من رمان هایی یکی از طرفین مشکل روانی دارن و بیشتر میپسندم
چون داره میفهمونه درهر صورت عشق میتونه حتی جلوی فردی و که سلامت روحی و ذهنی نداره و بگیره
کامیار هم مدت ها دچار یک بیماری روحی بود ولی با عشق لیلی تونست حتی مرهم درد روحی اون دختر باش
رمانت واقعا عالیه
جملات زیبای کامیار هم این پارت و خیلی خوب کرده :black_heart:

فاطمه
فاطمه
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

مهرناز جونی امشب پارت داریم؟

فاطمه
فاطمه
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

.بله عزیزم درستش همینه. اون موقع ندیده بودم. خدا رحمتش کنه

نیوشا خاتوون
نیوشا خاتوون
1 سال قبل

درمورد خوده قصه رمان*** واااای
آره فوت عزیزان جان خییییلی سخت
یا :hushed::zipper_mouth::thermometer_face::head_bandage::flushed::dizzy_face::fearful::confounded::cry::sob: دعا میکنم:pray: که خدا همچین مصیبتی رو خییلی کم به کسی بده و اگر برای کسی میاره صبروشکیبایی وتحملش روهم همراهش بده•••••• هیچکس فکرنمیکنم بتونه بگه ما تاحالا عزیز از دست ندادیم
••••
من خودم، مادربزرگ پدربزرگ /طرف پدرم/ چندین سال قبل ازدواج مادر پدرم فوت کرده بودن من فقط عکسشون رو دیدم ( خدا روشکر طرف مادرم هر۲ هستن هنوز ) ••••••• ۲فروردین سال ۹۷ هم خان دایی مادرم فوت کرد•••• مادربزرگم که نگم براتون••
من اشک پدربزرگمم دیدم میدونستم که خانواده مادرجون به اندازه خانواده خودش عاشقانه دوستداره
از اون گذشته تو دوستانو آشناهامون هم داشتیم کسانی رو که بچه جوونشون رو ازدست دادن •••• چقدر دردناک :flushed::dizzy_face::fearful::confounded::cry::sob::pray:

بگذریم•••••
تا یادم نرفته

چُک تِشکوور ایدیرییم مهرناز آبلا جووم
پی نوشت* ترکی استانبولی
:kissing_heart:
میبخشید که طولانی شووود

MamyArya
MamyArya
1 سال قبل

مهرنازم مثل همیشه عاااااااالی دمت بیست چقدرم اطلاعات عمومی خوبی داری و در مورد مرگ چیزای خوبی نوشته بود ماشالله ب جونت عشقم دمتم گرم و حال و هوات پرتقالی. میبوسمت پنجه طلا:kissing_heart::kissing_heart::kissing_heart::kissing_heart::kissing_heart:

شیرین
شیرین
1 سال قبل

:kissing_heart::kissing_heart::kissing_heart:☺خیلی عالی بود خسته نباشی پنجه طلا

گیسو
گیسو
1 سال قبل

دمت آب گرم کن مهرنازی:smiling_imp::wink::laughing::sweat_smile:

Soha
1 سال قبل

محشرههههههههههههه :heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes:

رویا
رویا
1 سال قبل

منم برادر جوونمو از دست دادم و میدونم چقد سخته مرگ عزیز،،، تو پارت قبلی پا به پای لیلی گریه کردم )))))):

پاسخ به  رویا
1 سال قبل

خدارحمتشون کنه و انشاالله غم آخرت باشه :black_heart:

فرزانه
فرزانه
1 سال قبل

مثل همیشه عالی و احساسی🥺

Aban
Aban
1 سال قبل

مهرناز خیلی خوب بود❤
فقط یه سوال
اینجا تهرانه یا یه شهر دیگه؟
آخه یخورده برفی که توصیف کردی واسه تهران دور از تصوره:sweat_smile:
.
دمت گرم

Aban
Aban
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

اومممم
باشع
حرفت قانع کننه بود منم قانع شدم:sweat_smile::kissing_heart:

GT
GT
1 سال قبل

از خوشی رفتم رو حالت ویبره چه به هم‌ میان عرررر اشک شوق :sob::sob::sob::sob::sob::joy::joy::joy::joy::joy::joy::joy::joy::joy:

رعنا
رعنا
1 سال قبل

مرسییییی واقعا زیبا

اردیبهشت41
اردیبهشت41
1 سال قبل

عالیه
زیباست
ممنون

آتاناز
آتاناز
1 سال قبل

چقد نازن این دوتا آخه:heart_eyes:
.
.

چقدر خوبه این کنار هم بودن ها اینکه تو اوج تنهائیت یکی در بزنه بگه اجازه هست باهم قسمتش کنیم….

Sogol
Sogol
1 سال قبل

وییییییییییییییی مهرناز جونم برعکس اون دفعه که میخواستم بکشمت این دفعه میخوام ماچت کنمم:heart_eyes::kissing_heart:
مرسی که اینقدر خوبی:kissing_heart:

Sogol
Sogol
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

فعلا که تو امنیتی بقیش هم نسبت به اعمال خودت واکنش نشون میدم:joy:

Tina
Tina
1 سال قبل

عالی بود مهرنازجونم مخصوصا اون قسمتی که کامیار در مورد ابعاد روحی و جسمی انسان حرف می زد محشر بود.کیف کردم دست خوش عزیزم:kissing_heart::kissing_heart:

اسرا
اسرا
1 سال قبل

من فکر میکردم مردا گریه نمی کنن تا اینکه نم اشک پدرم رو برای فوت عمه م دیدم با اینکه همیشه فکر میکردم پدرم خیلی قویه و همه غصه ها رو میریزه تو خودش اما اولین بار وقتی به پدرم گفتن که دست شکسته خواهرم خوب نمیشه باز چشاش اشکی شد اما سرازیر نشد خیلی سخته . برای من همیشه سخت ترین کار نگه داشتن بغضه انگار دارن خفه ت میکنن. اصلا وقتی به این فک میکنم که یه روزی میاد که باید پدر و مادرم برن قلبم درد میکنه.امیدوارم و دعا می کنم حال همه ی پدر و مادرا خوب خوب باشه و سایه شون همیشه بالا سرمون باشه. خسته نباشی مهرناز جونم خیلی خوب بود دل منو خون کردی❤

1 سال قبل

واییی مهرنازی چقدر این پارتت قشنگ بود :heart_eyes:
اون شعر که توهمانی که دلم دل لک زده لبخندش را …
این شعرو خیلی دوست دارم :heart_eyes:

فاطمه
فاطمه
1 سال قبل

.عالی عزیزم خوشحالم که دل هردوتاشون داره اروم میشه
.ممنون از تو .همیشه بعد از سختی ها هرچند طولانی اسانی هست

49
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x