رمان گرگها پارت ۵۰

خشم و غضبم بهش فروکش نمیکرد و با اینکه فهمیده بودم هیچ گناهی نداشته ولی بازم عصبانی بودم ازش..
تا شب دیگه زنگ نزد و حواس من همش به گوشی منیر بود و یه بارم یواشکی چکش کردم ببینم شارژ داره یا نه و یا یه وقت اینترنتش خاموش نباشه..

با گوشیه خودم هم همش ور میرفتم و هی وسوسه میشدم که آن بلاکش کنم ولی منصرف میشدم..
هم خودم بی دلیل بلاکش کرده بودم هم تحملشو نداشتم و هی میخواستم برش دارم..

شب بود که بالاخره به گوشی منیره زنگ زد و من اشاره کردم که بگن من نیستم..
نگار جون باهاش حرف زد و صداشو شنیدم که گفت

_به اون دختره ی لجباز بگین اگه من به کسی تهمت میزدم و بی گناهیش ثابت میشد، از خجالت آب میشدم، نه اینکه در کمال پررویی تازه بلاکش هم بکنم

خنده م گرفت.. راست میگفت.. بجای معذرت در کمال پررویی بلاکش هم کرده بودم..

نگار جون با خونسردی گفت
_لیلی نیستش.. پسر عموش اومد دنبالش و رفتن

تا اینو گفت صدای کامیار از پشت تلفن بلند شد..
_با پسر عموش رفت؟؟.. مامان چرا گذاشتی بره؟.. مگه من نسپردمش به شما؟

_خب رفته خونه ی عموش.. زندانی که نیست، بزار بره یکم خوش بگذرونه طفلی افسرده شده از بس مونده تو خونه.. پسر عموش گفت هر جا که دوست داره میبرتش و لیلی هم گفت دلم میخواد برم بام تهران.. الان احتمالا اونجان، تو نگران نباش

عجب مارمولکی بود این نگار جون.. چه سناریویی نوشت برای دیوونه کردن کامیار..
من و منیر بیصدا خندیدیم و کامیار داد زد که

_چه بام تهرانی مامان؟.. زنگ بزن بگو برگرده تا شبونه راه نیفتادم بیام

_وا مادر چرا شبونه بیای؟.. بمون کارتو بکن چیکار به لیلی داری؟.. مگه میشه همش بمونه خونه؟

_نمیگم بمونه خونه ولی با اون پسره هم نباید میرفت

_چرا؟.. اولا که پسرعموشه و غریبه نیست.. دوما، تو چیکاره شی که انقدر به جلز و ولز افتادی؟.. همش گفتم دست روی دست نزار و یه کاری بکن، نکردی.. الانم حق نداری تو رفت و آمدش دخالت کنی

_مامان حال من خوب نیست تو رو جدت تو دیگه عذابم نده.. زنگ بزن برگرده خونه، منو بلاک کرده نمیتونم زنگ بزنم بهش

_من بلاک ملاک سرم نمیشه.. زنگ هم نمیزنم.. دختر بیچاره امروز حالش اصلا خوب نبود بزار بره یکم تفریح کنه، شنیدم خودت میری دیسکو با آذر، اونوقت لیلی بشینه کنج خونه تا جنابعالی برگردی؟

_ناموسا تو مادر منی یا مادر اون؟

_مادر توام ولی این دلیل نمیشه بیعدالتی کنم

_باشه خودم زنگ میزنم

اینو گفت و قطع کرد.. کجا میخواست زنگ بزنه، انگار یادش رفته بود که مسدوده..

شام خوردیم و سه تایی یه عالمه خندیدیم به حرفایی که نگار جون بهش زد و یه جاییشو سوزوند..

بعد از شام بود که گوشیم زنگ زد و در کمال تعجب دیدم که شماره ی علیرضاست..
جواب دادم و گفت که کامیار بهش زنگ زده و گفته بده با لیلی حرف بزنم!

عجب سمجی بود این کامیار.. شماره ی علیرضا رو از کجا آورده بود..
گند دروغم دراومده بود و پیش کامیار ضایع شده بودم..
به علیرضا گفتم
_راستش من الکی بهش گفتم اومدم خونه ی شما اونم برای همین به تو زنگ زده.. بد شد گندش دراومد

_نه درنیومد.. وقتی گفت بده با لیلی حرف بزنم فهمیدم که لابد تو بهش گفتی با منی که اون بهم زنگ زده، منم بهش گفتم لیلی الان نمیتونه صحبت کنه و هر وقت خواست خودش زنگ میزنه

از اینکه علیرضا انقدر باحال و پایه بود و نقشه رو لو نداده بود کیف کردم و گفتم
_دمت گرم علی گل کاشتی

خندید و گفت
_همیشه در خدمتیم خانم.. حالا بگو ببینم چرا بهش دروغ گفتی؟.. اصلا کجایی که فکر کرد با منی؟

_خونه ی خودشم.. ولی خودش نیست و رفته آلمان

_دیدم شماره ش عجیب غریب بود

_راستی نگفت شماره ی تو رو از کجا آورده؟

_چرا ازش پرسیدم گفت از زن عمو گرفته

ای سمج زرنگ.. زنگ زده بود به مامان و ازش شماره ی علیرضا رو گرفته بود.. شماره ی مامانو هم قبلا سیو کرده بود تو گوشی خودش..

علیرضا گفت که اگه حوصله م سر رفته فردا بیاد دنبالم و بریم بیرون.. ولی گفتم کلاس دارم و ازش تشکر کردم..

همینکه حال کامیارو گرفته بودم تفریح بود برام و سرکیف شده بودم..
از اینکه فکر کرده بود پیش علیرضام و نخواستم که باهاش حرف بزنم میدونستم که الان مثل کوه آتشفشانه..
بهتر بود یکم تو همون حال میموند و مثل دیشبِ من، اونم امشب بیخوابی و زجر میکشید..

شب برای خواب بازم رفتم توی اتاقش ولی دیگه ازش ناراحت نبودم و دلم آروم شده بود..

نصف شب بود که با خوابی که دیدم از خواب بیدار شدم..
خواب کامیارو دیدم.. مریض و بیحال بود و باهام حرف نمیزد..
خوابی که دیدم تاثیر بدی روم گذاشت و از کاری که کرده بودم پشیمون شدم..
کامیار یه آدم عادی نبود که باهاش لجبازی و کل کل کنم و اعصابش زود بهم میریخت..

ساعتو نگاه کردم، ۳/۵ بود.. در نیمه ی دوم سال، دو ساعت و نیم اختلاف زمانی داشتیم با آلمان و اونجا الان ساعت ۱ بود..
بنظرم اومد که به احتمال زیاد بیداره و دلم خواست که بهش زنگ بزنم..
یه دستم رفت سمت گوشی و یه دستم نرفت.. ولی بالاخره نتونستم طاقت بیارم و گوشیمو برداشتم و به شماره ش زنگ زدم..

دو تا که بوق زد سریع جواب داد..
ضربان قلبم زیاد شد و انگار برای اولین بار بود که میخواستم باهاش حرف بزنم هیجانزده شدم..

تا صورتشو روی صفحه ی گوشیم دیدم دلم براش رفت..

_سلام

_سلام.. بالاخره بلاکمو برداشتی؟

_اوهوم

_خیلی پررویی

خندیدم و گفتم
_چطوری؟

یکم نگام کرد و گفت

_حال آن خسته چه باشد که طبیبش بزند
زخم و بر زخم نمک پاشد و مرهم ببرد
تازه حالمم میپرسی؟

_منکه کاری نکردم.. تویی که زخم زدی

_من چه زخمی زدم بهت؟.. تو کاری نکردی؟.. هم بهم بی اعتمادی کردی، هم با علیرضا رفتی بیرون، هم بلاکم کردی.. دیگه چیکار میخواستی بکنی؟

خنده م گرفت.. گفت
_نخند بچه پررو.. چرا بیداری این موقع شب؟

_خواب بد دیدم بیدار شدم.. خودت چرا بیداری؟

_اولا که اینجا زیاد دیروقت نیست.. دوما دلم تنگه و نمیزاره بخوابم

_دلت برای کی تنگه که نمیتونی بخوابی؟

_برای سکینه دختر مش غضنفر

_عه اونکه خواهر قنبر کراش منه

_نه این یه مش غضنفر دیگه ست

_پس خوش بحالش که دلت براش تنگه

_چرا خوش بحالش؟.. میخوام بگم نکنه حسودی کردی ولی تو که نبودن من عین خیالتم نیست و با پسرعموت میگردی، چه برسه که بخوای دلتنگ من بشی و به سکینه حسودی کنی

_آره دل من تنگ کسی نیست

خندید و گفت
_معلومه اصلا دلت تنگ نیست که تو اتاق من میخوابی

اوفف.. گاف بدی داده بودم.. اصلا حواسم نبود که توی اتاق خودشم و تصویری بهش زنگ زدم و متوجه میشه..

ولی به روم نیاوردم و گفتم
_رادیات اتاقم خرابه نگار جون منو فرستاده تو اتاق تو.. البته من ترجیح میدادم تو همون اتاق سرد بمونم ولی تو اتاق تو و رو تختت نخوابم

_بعله بعله مطمئنم اینجوریاس.. اگه راس میگی بالشت و پتومو نشون بده ببینم

نفهمیدم چرا میخواست بالش و پتوشو ببینه.. گوشیو طوری گرفتم که ببینه و گفتم
_بیا ببین چیو میخوای اثبات کنی؟

بلند خندید و گفت
_دیدم دیدم.. حتی روبالشی و پتوی منو هم عوض نکردی.. میتونستی بالش و لحاف خودتو بیاری ولی نیاوردی.. چون دلت برام تنگ شده

مچمو گرفته بود زبل خان.. خنده م گرفت و گفتم
_نخیر اصلا از این خبرا نیست.. حواسم نبود همین الان میرم بالش خودمو میارم بیشعور

خندید و گفت
_نه دیگه.. دیره.. دستت رو شد

_دست خودت که بیشتر از من روئه

_بر منکرش لعنت.. من کی گفتم دستم پیش شما رو نیست؟

_باریکلا پسر خوب.. خوشم میاد که انکار نمیکنی

_میبینم که با یه اعتراف کوچولو پسر خوب شدم.. الان که میگفتی زخمت زدم

دو سه ثانیه هیچی نگفتم و بعدش تو چشماش نگاه کردم و آروم گفتم

_من زخم تو را به هیچ مرهم ندهم…

اونم بدون حرف بهم خیره شد و یکم بعد گفت
_ولی دنبال مرهم گشتی و با علیرضا رفتی بیرون

_نرفتم

_یعنی چی نرفتم؟

_من با علیرضا جایی نرفتم کامیار.. بهت دروغ گفتیم تا یکم حرص بخوری

خنده ی قشنگش نشست روی لباش و گفت
_مامان منو ببین چه فیلمیه.. طوری گفت منم باور کردم و زنگ زدم از مامانت شماره ی علیرضا رو گرفتم و با اخم و تخم به اون بیچاره هم گفتم گوشیو بده لیلی.. اونم الحق که پسرعموی توئه که سوتی ندادش

بلند خندید و دلم برای صدای خنده ش رفت..
چقدررر دلم براش تنگ بود..

گاهی مرگ شوخی میکند
نقاب میزند
میشود دلتنگی…

دلم خواست کنارم بود و توی اون حالتی که از ته دل میخندید خنده شو ببوسم..

محوش شده بودم که متوجه شد و گفت

_با هیچ کس هیچ جا نرو.. فقط منتظر من باش تا بیام و تا آخر عمرمون خودم بگردونمت

دلم هری ریخت از حرفی که زد.. یه اعتراف واضح و آشکار بود..
انتظارشو نداشتم و دست و دلم لرزید..
پتانسیلشو داشتم که همون لحظه بهش بگم عاشقتم و نفسم بنده به نفسات..

ولی بازم جلوی زبونمو گرفتم و آروم گفتم
_دقیقه شماری میکنم برای اومدنت

بعد از صحبت اون شبمون دیگه کابوس آذر برام تموم شد.. کامیار خیلی مطمئن بهم گفته بود که برمیگرده و حرف دلشو میگه و تا آخر عمرمون مال هم میشیم..
انگار دوباره متولد شده بودم.. از شادی و خوشی مست بودم و نگار جون و منیره هم از حال خوشم خوشحال بودن..

ده روزی تا اومدن کامیار مونده بود و منم سعی میکردم با درس خوندن فشرده وقتمو سپری کنم..
قبل از خواب طبق معمول هر روز با کامیار حرف زدیم و خوابیدم..
نصفه های شب بود که صدایی شنیدم و بیدار شدم..
صدای خش خش و صدای پا بود بنظرم..
فکر کردم که شاید منیره ست ولی خواب منیره سنگین بود و محال بود اونموقع شب بیدار بشه و بیاد طبقه ی بالا..
خواستم بلند بشم ولی یه لحظه ترسیدم که شاید دزد باشه و توی رختخواب موندم..
صدارو واضح شنیده بودم و باید بلند میشدم و کاری میکردم

۱۷۴)

سریع بلند شدم و چراغ اتاقو روشن کردم.. بعدش به خودم جرات دادم و چراغ سالن رو هم روشن کردم..
کسی نبود.. آروم پله ها رو رفتم پایین و همه ی چراغهارو روشن کردم..
همه جا سرک کشیدم ولی چیز مشکوکی نبود..
فکر کردم که شاید خیالاتی شدم و یا شاید منیره و یا نگار جون بوده..
دوباره چراغها رو خاموش کردم و برگشتم توی اتاق کامیار و خوابیدم..
صبح به نگار جون و منیره گفتم که دیشب صدایی شنیدم و اونام گفتن که هیچکدوم بیدار نشدن..
منیره رفت سری به کمدها و طلاهاشون زد و گفت که چیزی کم و کسر نشده و حتما لیلی اشتباه شنیده..

فردای اونروز بود که صبح لباس پوشیده بودم و میخواستم برم دانشگاه که در زدن..
درو که باز کردم دیدم چندتا پلیس و چندتا ماشین پلیس جلوی در هستن و گفتن که موردی توی این خونه گزارش شده و باید خونه رو بگردیم..

به تته پته افتادم و سریع نگارجونو صدا کردم..
اولین بار بود که بطور مستقیم با پلیس رودررو میشدم و در خونه رو زده بودن..
ترسیده بودم و به نگار جون گفتم که میگن گزارش شده و میخوان خونه رو بگردن..

نگار جون هم مثل من با ناراحتی گفت
_چه گزارشی؟.. دنبال چی میگردین؟.. تو این محل همه مارو میشناسن ما کسی نیستیم که کار خلاف قانون کرده باشیم

مامور پلیس که مرد میانسالی بود گفت
_خانم عقب بایستید لطفا الان مشخص میشه

و اومدن توی خونه..
یه سگ گرگی هم همراهشون بود که ناآروم بود و میخواست با بقیه وارد خونه بشه ولی محکم گرفته بودنش و نیاوردنش داخل..
شکر کردم که کامیار نبود وگرنه با دیدن سگ عصبی میشد و اوضاع کاملا به هم میریخت..

مامورها کل خونه رو گشتن و وقتی منیره با ناراحتی و عصبانیت گفت همه چیزو به هم نریزین، نگار جون گفت
_بزار کارشونو بکنن منیر ما که چیزی نداریم که بترسیم.. وایسا کنار

دوتا از مامورها رفتن بالا و منیره هم باهاشون رفت..
پنج شش دقیقه بعد با یه بسته ی کوچک توی دستشون برگشتن و گفتن پیدا کردیم قربان و دادنش به مافوقشون که درجه داشت..

نگار جون و من با تعجب به چیزی که توی پلاستیک مشکی دست مامور درجه دار بود نگاه کردیم و اونم چپ چپ به ما نگاه کرد..
نگار جون گفت
_این چیه؟

_تریاکه خانم.. شما که باید بهتر بدونین

من و نگار جون و منیره هر سه مون با تعجب و چشمهای گردشده اول به اون بعد به همدیگه نگاه کردیم و نگار جون گفت
_تریاک؟.. توی خونه ی ما؟.. غیرممکنه

_بغیر از شما کی تو این خونه زندگی میکنه؟.. شوهرتون یا پسرتون، کجان؟

_پسرم.. اونم الان آلمانه

_پس ما مجبوریم الان شما رو ببریم تا وقتیکه پسرتون خودش بیاد

_پسر من اصلا اهل این چیزا نیست.. میتونین از دکتر محمدی توی بیمارستان حکیم بپرسین
_خانم فعلا شما باید با ما بیایین تا پسرتون برگرده و جرمشو گردن بگیره

کامیار باید برمیگشت و تسلیم میشد؟.. میخواستن کامیارو زندانی کنن!..

کل خونه انگار دور سرم میچرخید و چیزهایی رو که میدیدم و میشنیدم رو باور نمیکردم..
کامیاری که بسختی حالش یکم بهتر شده بود و داشت به حالت عادی برمیگشت باید میرفت زندان؟

اصلا این تریاک از کجا اومده بود؟.. منکه مطمئن بودم کامیار مواد مصرف نمیکنه..
از فکر اینکه کامیارو دستگیر میکنن و میندازنش زندان روانی میشدم..
من با هزار دردسر از تیمارستان درش نیاورده بودم که بره جایی بدتر از اونجا..

نگار جون به منیره گفت پالتوشو بیاره و منیره هم با التماس گفت
_این خانم قلبش مریضه نمیتونه با شما بیاد، صبر کنین تا کامیار برگرده
_متاسفانه کاری از دست من برنمیاد

کامیار برمیگشت و میرفت زندان.. اگه توی زندان حمله ی عصبی بهش دست میداد چی میشد.. اگه حالش حتی از قبل هم بدتر میشد و مثل پنج سال پیش به خودش آسیب میزد چی میشد..

نمیزاشتم کامیار از تیمارستان رها بشه و گرفتار حبس بشه..
اون یه بار داغون شده بود و به زور داشت سرپا میشد، دیگه نمیزاشتم نابود بشه..

_مال منه

نگاه مامورها و چشمهای از حدقه دراومده ی نگار جون و منیره به سمت من چرخید..
حرفی زدم که خودمم عواقبش رو نمیدونستم و تو اون لحظه فقط به نجات کامیار فکر میکردم..

نگار جون با تعجب گفت
_لیلی چی داری میگی مادر؟

_اون تریاک مال منه.. یعنی مال بابامه بخاطر بیماریش مصرف میکرد من براش خریدم و وقتی فوت کرد فراموش کردم و تو خونه ی شما موند.. کامیار خبر نداره و مال اون نیست

مامور مافوقشون اومد سمتم و گفت
_خودت خریدی؟
_بله

هنوز گیج بودم و نمیدونستم الان چی میشه که دستبند زدن به دستم و یه مامور زن از بیرون اومد و منو برد و سوار ماشین کرد..

هیچی نمیفهمیدم و فقط صدای گریه ی نگارجونو میشنیدم که التماس میکرد نبرینش اون مواد مال ما نیست..

4.8/5 - (26 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
72 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیوشا خاتوون
نیوشا خاتوون
1 سال قبل

من چندماه پیش تو اینستاگرام داشتم یک رمانی** میخوندم به نویسنده گفتم عزیزم رمانت شبیه فیلمهای ترکی
خوده نویسنده گفت بله من خودم میخوام و علاقه دارم که رمانم سبک فیلمهای تُرکی باشه

نیوشا خاتوون
نیوشا خاتوون
1 سال قبل

معذرت میخوام دوستان گل، من کلی عرض میکنم یعنی شما تا حالا اصلن رمان ( کلن رمانهای دیگرو نخوندید) حتی رمانهای چاپی هم بعضی جاهاش:underage: داره••••••• حالا این رمان بیچاره بینوا که چیزی نداشت:confused: بعدش هم از اون گذشته مگه تا حالا ماهواره ندیدید ( البته خیییلی قدیما زمان بچگی ما یجورایی برنامه هاش متفاوت بود ) بحر حال
اگر اونشکلی که شما گفتی حساب کنیم فیلم•سریالهای خارجی که هیچییی
سینما و نمایش خانگی خودمون هم سر شار از بد آموزی محسوب میشه :confused::hushed::zipper_mouth::flushed::dizzy_face::fearful:
کُلن باید دره سینما رو گِل گرفت

پی نوشت***
آبجی مهرناز جون دست و قلمت طلایی عزیزم :heart_eyes::innocent::grinning::grin:❤ گِرَتسییهِ

Tirdad
1 سال قبل

به به میبینم فعالیت ها زیاد شده نه به اون اولاش که همیشه سر صحنه های خاص کات میکردین و صحنه های +۱۸ رو هم دو پارتی بیرون میدادید نه به الان که ماشاالله وقت استراحت هم نمیدید بابا یکم درک کنید شرایطو خب من بدبخت الان ۱۵ دقیقه وسط جلسه شرکت داشتم رمان میخوندم:grin:

(:
(:
پاسخ به  Tirdad
1 سال قبل

چرا من صحنه نمیبینم؟؟
بعد اون آلمان چه جو صحنه درست میکنن:😂
شرکت؟؟
به قول یکی عجببب!

Tirdad
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

بعله خب ۱۷ سالمه با اجازه گلتون شرکت مال پدرم بود یکجورایی ارث خانوادگی به حساب میاد بعد از فوت پدرم به من رسیده دقیقا ده ماهی هست زیر دست منه و در مورد صجنه های +18 هم شمارو نمیدونم منتها به نظر منکه هرجوری حساب کنی حموم دونفره رفتن +18 هست حالا میخواد بخاطر تب ۴۰ درجه باشه میخواد هم صرفا بخاطر تنوع باشه:smiling_imp::smiling_imp::smiling_imp:

Tirdad
پاسخ به  Tirdad
1 سال قبل

دقیق تر میشه ۲ ماهو ۳ هفته و دو روز

Tirdad
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

*دو ماه شرکت رو گرفتم نه ده ماه:triumph::triumph:صفحه تاچ و کیبورد مسخره

Tirdad
پاسخ به  Tirdad
1 سال قبل

ناموصا لب گرفتن هم +18 هستا حالا ما به رومون نمیاریم وگرنه اینجا ایرانه 😀
حالا که یادی از ایران کردم جا داره بپرسم این لیلی احیانا نمیخواد حجاب اسلامی رعایت کنه؟ما هر پارتی رو خوندیم این سرکار خانوم تی شرت پوشیده بوده و نشسته بوده خونه مرد غریبه

Tirdad
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

نه اتفاقا بخوام باهات روراست باشم پدرم همسن من که بود میخواست اخوند بشه ولی به یک سری دلایل که هیچوقت بهم نگفت کار دین رو ول کرد و منو هم جوری تربیت کرد که کلا اعتقاد به حجاب که هیچی به کم کم به خود خدا هم بی اعتقاد بشم فقط یکجورایی ازون سوالا بود که یکبار اومد تو ذهنم و نپرسیدم بعدش همینجوری ته ذهنم مونده بود

خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه:pray:

Tirdad
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

الان تو شرکت مثلا دارم کار میکنم (اسمش کار کردنه همینننننننن فقط اسمشششش)تا صبح همینجا هستم ازاون ادما هستم که فقط رو تخت خوابشون میبره :grin:تو رومانتو بنویس منم به کارام برسم بعدن بیام ببینم پارت بعدی چجوریه

(:
(:
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

ساعت سه نصفه شب کار میکنه 😂🤦
اینجوری شو نشنیده بودم

(:
(:
پاسخ به  Tirdad
1 سال قبل

بیخیال بابا 😂

(:
(:
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

مهری اگه بگم خل شدم دروغ نگفتم
مگه چند تا تیرداد داریم😂😐

پاسخ به  (:
1 سال قبل

خل بودی الناز
چیز جدیدی نیست😁😎

(:
(:
پاسخ به 
1 سال قبل

بیزووو🙁😂
نه آخه خدایی گیج کننده اس جگه چند تا تیرداد داریم اون یکی کی بود مهراد بود اگه اشتباه نکنم مگه همین نبود دیگه نمیکشم😂

پاسخ به  (:
1 سال قبل

جونم دونقوز 😁
.
فهمیدی به منم بگووو😅😅

(:
(:
پاسخ به 
1 سال قبل

خب پس تو هم نمیدونی برا چی حرف میزنی 🙄😂
کاوِری هستی برای خودت😁
فحش کُردی بدم نتونی معنا کنی 😂

پاسخ به  (:
1 سال قبل

من میدونم
فقط نمیخوام به تو بگم 😂😜
.
فحش کردی بدی فحش لری میدم😎

(:
(:
پاسخ به 
1 سال قبل

باش ( ارواح خودت که میدونی😂 )
فحش لری بدی فحش ترکی هم میدم😂😂 دایره زبانم رو دارم گسترده میکتم

پاسخ به  (:
1 سال قبل

نوووچ
من ترکی بیشتر بلدم
قبل تو من شستم پهنت کردم😅

(:
(:
پاسخ به 
1 سال قبل

خب باش فرانسوی شست و شو میدم 😁😂

(:
(:
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

فکر کنم فهمیدم 😂🤧
الان کدوم دوست تو بود که منتظر بودی بیاد

پاسخ به  (:
1 سال قبل

الی
میخوای برم خودمو از پشت بوم پرت کن پایین 😶😶😶
.
هنو نفهمیدی دوستی وجود نداشت🤣 این ملعون لعین همه رو الکی گفته بوووود😅😶

(:
(:
پاسخ به 
1 سال قبل

اه کی 😂😂
نه نفهمیدم به من چه اخه😂😂😁

فرزانه
فرزانه
1 سال قبل

به به خیلی عالی این هیجانات خیلی بهتره داستانایی مثل اذر نقشه هاش یکم زیاد شده تو رمانا ولی بازم نوعش متفاوت بود همین که کش دار نشد متفاوت بود
ممنون
چی میشه صبحم بیدار بشیم پارت بعدی باشه مثلا:stuck_out_tongue_winking_eye::joy:پرو شدیم دیگه

فرزانه
فرزانه
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

چه خوب:star_struck::joy:فدایی داری:heart_eyes:

فری
فری
1 سال قبل

میشه یکمم از زبون کامیار بگی که بعد اون قضیه با اذر چیکار کرد ؟:blush:ینی چه برخوردی کرد

فری
فری
1 سال قبل

وااای هیجان اینجوری خیلی بهتره :heart_eyes:مرررسی❤ دمت گرم
کار کیه ینی اذر می تونه باشه؟:no_mouth:صدا خش خش اومد گفتم شاید کامیار اومده :sob:برا پارت گذاریم ممنون

Tina
Tina
1 سال قبل

مرسی مهرناز جون کارت حرف نداره:kissing_heart: بود که از حرص اینکه از کار برکنارش کرد اینجوری کرده من میگم کارمسعود دوست کامیار

رعنا
رعنا
1 سال قبل

تا میاد همه چیز یکم درست بشه یه اتفاقی میوفته

tarannom
tarannom
1 سال قبل

مرسی مرسی مرسی گلییییییییی:rose::rose::rose::rose:

اسرا
اسرا
1 سال قبل

مهرنازززز چرااا فکر میکنم علیرضا وقتی فهمید کامیار نیست شبونه اومد خونه و اون تریاک و جاسازی کرده منم همون موقع تعجب کردم و گفتم این علیرضا که از بچگی عاشق لیلی بوده چجوری همین قدر ساده از لیلی دست میکشه بنظرم کارخودشه و این بیشتر به شکم کمک میکنه که علیرضا فهمید کامیار خونه نیست و این اتفاق افتاد:thinking::thinking::thinking::thinking::thinking:

GT
GT
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

جوابت پودرم کرد:joy:

اسرا
اسرا
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

اصلا هم نفهمیدیم مهرناز جون :sweat_smile::joy:

GT
GT
پاسخ به  اسرا
1 سال قبل

پشمااام :joy: با عقل جور در میاد اورین اورین کارگاه اسرا :joy::joy::joy::joy:یکم هندی براتون بگم اهم اهم اقااا علیرضا و آذر قبلا باهم ازدواج کردن الانم گفتن بیو لیلی مال من اون پسررو مال تو :joy: :joy: :joy: :joy: چه هندی میگم ولی دمت گرم انقد ذوق میکنم میام میبینم پارت گذاشتی بازم بزار زود زود

اسرا
اسرا
پاسخ به  GT
1 سال قبل

تاثیرات فیلم و رمانایی که میخونم :joy::joy: حتی وقتی دوستای خواهرم با دوس پسراشون به مشکل برمیخورن و خواهرم به من میگه منم میگم اون پسره میخواد اون کارو بکنه و ازین حرفا و همیشه خدا هم حرفام درست از آب درمیاد:joy::joy: دیگه دوستای خواهرمم گفتن این خواهر کوچیکت فک کنم خیلی رل زده خیلی باتجربه ست خواهرمم گفته نه بابا اسرا با کسی نبوده تا حالا ولی رمان خیلی میخونه با تجربه شده دیگه خواهرمم گفت این ترم امتحانات تموم شد میام رمان میخونم منم:joy::joy::joy: خیلی بدرد زندگی میخوره:joy:

ریحانه
ریحانه
1 سال قبل

:heart_eyes::heart_eyes::kissing_heart:وااااای دستتت درد نکنه مهرناز جون مثل همیشه عالی بود

Haniw
Haniw
1 سال قبل

وای مهرناز ممنون که پارت گذاشتی ♥:kissing_heart:
بقیشو سریعتر بزار استرس گرفتم :sweat_smile:

وانیا
وانیا
1 سال قبل

وای یا امام حسین شهید:persevere::persevere::persevere:
گرگها پیدا میشوند خدا بخیر کنه:fearful::fearful::fearful:
خیلی مرسی مهرناز خانم بابت توجهت به :kissing_closed_eyes::kissing_closed_eyes::heart_eyes::heart_eyes:خواننده های رمان زیبات

(:
(:
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

مهری جون خسته نباشی
ماجرا داره وارد فاز جدیدی میشه

Nika
1 سال قبل

واییی یک دنیا ممنونم مهرنازی :kiss::kissing_heart:
این پارتت فوق العاده بود :heart_eyes:
این علی رضا و نگار جون ، عجب بلا هایی اند ، عاشقشون شدم :heart_eyes:
مهرنازی ، بلایی سر لیلی نیاد :sob:
حتما کار مسعوده :angry::sob:

Nika
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

اره ، فوق العادس :heart_eyes::heart_eyes_cat:

شیرین
شیرین
1 سال قبل

:kissing_heart::kissing_heart::kissing_heart::kissing_heart::kissing_heart:❤:kissing_heart:❤وای مهری خوشگلم عکس خودته خدایا چه فرشته هایی داریم رو زمین و خبر نداشتیم بوس رو لپات پنجه طلای نازم

شیرین
شیرین
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

:star_struck::star_struck::star_struck::kissing_heart::kissing_heart::kissing_heart::kissing_heart::kissing_heart:واقعیت وگفتم عزیزم

1 سال قبل

وایییی مهری عالییییی بود:kissing_heart::wink::star_struck::stuck_out_tongue_winking_eye:
دست طلا خیلییییی گلیی مرسی که امشبم پارت جدید گذاشتی :bouquet::rose::stuck_out_tongue_winking_eye::star_struck:♥:wink::kissing_heart::upside_down::blush:

شیرین
شیرین
1 سال قبل

:heart::heart::heart::heart:وای دمت گرم مهری جونم عالی بود

Mahla
Mahla
1 سال قبل

مرسی عزیزم که امشبم پارت گذاشتی .خیلی مشتاق خوندن رمان بودم

mobina
mobina
1 سال قبل

برگااااااااااام:neutral_face:

72
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x