رمان گرگها پارت ۵۳

۱۸۱)

رفتم توی اتاقم و چیزهایی که برای مامان و منیر و لیلی خریده بودمو برداشتم و رفتم پایین..
برای مامان یک جفت کفش چرم طبی خریده بودم که خیلی راحت بود و میتونست باهاش به راحتی راه بره.. و یه شال پشمی سبز زیتونی که اون رنگو دوست داشت..
و برای منیره یه بلوز سرمه ای و یه کت موهر کرم رنگ خریده بودم..
اول سوغاتیهای مامانو نگاه کردن و مامان کفشارو پاش کرد و گفت که عالیه و انقدر سبکه که انگار جورابه و خیلی راحته..
بعد منیر با شوق و ذوق بلوزش رو گرفت روی تنش و گفت که عاشقش شده و ازم تشکر کرد..

سوغاتی های لیلی توی دو تا کیف دستی بود و منیره با خنده گفت
_سوغاتیای تو انگار چند برابر ماست نشون بده ببینیم آقا کامیار چی آورده برات

اولین چیزی که لیلی از کیف درآورد پلاستیک برند آلمانی نیوآ بود که توش یه پک نیمه کامل لوازم آرایش نیوآ بود..
لیلی با دیدنشون ذوق کرد و منیره هم چندتا رژ و لاک برداشت و نگاه کرد و گفت به به چه چیزایی..

بعد بسته ای رو باز کرد که توش سه تا تیشرت سفید و قرمز و طوسی برند اسپریت بود همراه با یه شلوار جین..
لیلیِ من عاشق تیشرت و شلوار جین بود و با دیدن تیشرت ها، وایی گفت و با شوق نگاهشون کرد..

_خیییلی قشنگن کامیار.. دستت درد نکنه.. ولی یدونه کافی بود

_یدونه کافی نبود چون تو عاشق تیشرتی

خندید و گفت
_آره راست میگی

بعد کیف دستی دیگه رو برداشت و وقتی که چیزی که داخلش بود رو درآورد، چشماش برق زد و فهمیدم که خیلی پسندیده..
یه کت و شلوار صورتی کمرنگ بود که وقتی توی ویترین یه برند لاکچری دیده بودمش، لیلی اومده بود به ذهنم و انگار برای اون دوخته بودنش و با شوق خریده بودمش..

از نگاه پر از تحسین مامان و منیره هم فهمیدم که چیز خوبی خریدم و خانما خیلی پسندیدن..

منیره کت رو از دست لیلی گرفت و گفت
_خیلی خوش سلیقه ای کامیار.. خیلی شیکه پسر

لیلی معذب نگام کرد و گفت
_آخه چرا اینقدر زحمت کشیدی؟.. چه خبره؟ واقعا شرمنده م کردی

مامان هم گفت
_واقعا که برازنده ی دخترمه.. لیلی بپوشش ببینیم

از اینکه مامان بهش گفت بپوشتش دلم قیلی ویلی رفت و بیصبر شدم که توی تن لیلی ببینمش..

گفتم
_خانمِ شرمنده برو بپوش ببینم سایزشو درست خریدم یا نه

منیر گفت
_نه لیلی اون قوطی کوچولو رو هم باز کن ببینیم بعدا برو بپوش

آخرین چیز اون دستبند آبی بود.. از جعبه درش آورد و با عشق نگاش کرد..

_همون دستبنده که نشونم دادی

منم مثل خودش عاشق و شیفته نگاهش کردم و گفتم
_آره، همونه

_خیلی خوشگله.. خیلی خوشم اومد

خواست ببنده به دستش که نتونست و مامان گفت
_کامیار ببندش براش

مامانم از دل من حرف میزد همش.. منی که تشنه ی کوچکترین نزدیکی و لمس لیلیم بودم ولی ازش محروم بودم..
از روی مبل بلند شدم و رفتم پیشش و گفتم
_بده من ببندمش

دستبندو دور مچش گرفتم و توی چشماش خیره شدم..
چقدر دوستش داشتم.. چقدر تو این مدت دلتنگش شده بودم..
سرشو بلند کرد و نگاهمو دید.. خودم حس میکردم که چه جوری بیقرار و عاشق نگاهش میکنم و متوجه شدم که دست و دلش از نگاهم لرزید..

اونم دو ثانیه توی چشمام زل زد و بعد سرشو انداخت پایین..
دستم که به دستش میخورد دلم براش میرفت..
کاش میشد دستشو محکم بگیرم و کف دستشو ببوسم..

چقدر تشنه ش بودم.. کوچکترین تماسش باعث گر گرفتگیم میشد..
مثل آهنربای قوی ای بود که جذبم میکرد..

دستبندو بستم و گفتم
_چقدر به دستت میاد

_خیلی قشنگه.. عاشق سنگای آبیش شدم

_اینو از یه دختری خریدم که با دست خودش این چیزارو درست میکرد.. یه عالمه چیزای قشنگ داشت کاش خودت اونجا بودی و انتخاب میکردی

لبخند قشنگی زد و گفت
_مطمئنم منم همینو انتخاب میکردم

از اینکه خوشش اومده بود خوشحال شدم و قبل از اینکه برم بشینم سر جام، سرمو به گوشش نزدیک کردم و یواشکی گفتم
_یه چیز دیگه م هست که بیا تو اتاقم بهت میدمش

چشماش توی چشمام چرخید ولی هیچی نگفت..

مامان و منیره وسایلشونو بردن بزارن تو اتاقشون و به لیلی گفتم که میرم بالا اونم یکم بعد بیاد..

مثل پسر ۱۶ ساله ای بودم که برای اولین بار عاشق شده و با هیجان قرار میزاره با دختری که دوستش داره..
رفتم بالا و یکربع بعد لیلی اومد..

_آخه چرا اینهمه چیز خریدی؟.. بخدا خجالت کشیدم

دستشو کشیدم و نشوندمش روی تخت پیش خودم و گفتم
_چون هر چی که میدیدم دلم میخواست برای تو بخرمش

خنده یی کرد و سرشو انداخت پایین..
جعبه ای رو که روی پاتختی گذاشته بودم برداشتم و گفتم
_اینم مال توئه

از دستم گرفت و بازش کرد.. یه گوی برفی موزیکال بود که توش یه دختر و پسر کوچولو بود.. به یاد خودم و لیلی خریده بودمش و بنظرم عاشقانه ترین چیزی بود که توی عمرم برای کسی خریده بودم..

با دیدنش توی چشماش چراغونی شد و یه خنده ی قشنگ نشست روی لباش..
_چه بامزه ست.. من عاشق اینام کامیار.. از کجا میدونستی؟

پس دوست داشت.. گفتم
_نمیدونستم دوس داری.. توی یه فروشگاهی یه خانمی داشت از اینا میخرید و من به صدای موزیک لاو استوری برگشتم و گوی ها رو دیدم.. خیلی خوشم اومد و از بینشون اینو انتخاب کردم برای تو.. کوکش کن آهنگ بزنه

کوکش کرد و تکونش داد.. توش برفی شد و دور خودش چرخید و آهنگ لاو استوری ازش پخش شد..

با شوق نگاهش میکرد و منم غرق تماشای اون بودم..
سرشو بلند کرد و نگاهمون به هم گره خورد..

تو عمق چشمام نگاه کرد و آروم گفت

_تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

شعرشو کامل کردم

_من همه محو تماشای نگاهت

دستشو گرفتم و به لبم نزدیک کردم و کف دستشو بوسیدم و روی لبم نگه داشتم..

توی نگاهش عشق و بیقراری موج میزد.. تو چشمام زل زد و انگشت شصتشو کشید به لبم..

نوک انگشتشو بوسیدم و ناخودآگاه به هم نزدیک شدیم و فاصله مون کم و کمتر شد و لبهامون نشست روی هم..

لبهای گرمشو بی تابانه بوسیدم..
دلم میلرزید از شدت دوست داشتنش..
هر دو دستشو گرفتم و محکمتر بوسیدمش.. مثل تشنه ای بودم که به آب رسیده باشه..
اونم مثل من بود و طوری لب و دهنمو میبوسید که میفهمیدم چقدر دوستم داره..

طولانی بوسیدیم همو.. بی وقفه و بی نفس.. عاشق هم بودیم.. دلتنگ هم بودیم و دیگه طاقت دوری کردن از همو نداشتیم..

با بوسه های پر از احساسمون، عشقم به لیلی توی قلبم لبریز شد و خواستم که دیگه حرف دلمو بهش بگم..
دیگه نمیتونستم توی دلم نگه دارم..

یه لحظه لبامو از لباش جدا کردم و آروم گفتم
_دوستت دارم

حرکت لباش روی لبم متوقف شد و انگار خشکش زد.. سرشو کمی برد عقب و نگام کرد..
توی چشمای خمارش غافلگیری و تعجب و خوشحالی موج میزد..
نزاشتم زیاد توی اون حال باقی بمونه و دوباره خم شدم و لباشو با حرارت بوسیدم..
بوسیدم و بین بوسه هامون زمزمه کردم
_عاشقتم لیلی.. دوست دارم

تو هیجان اعتراف من بودیم که لباشو برد نزدیک گوشم و پایین گوشمو بوسید و با نفسش گفت
_منم دوستت دارم.. خیلی.. خیلی

ضربان قلبم بالا رفت و لباشو دوباره شکار کردم و پرشورتر و عاشقانه تر از قبل بوسیدم..
انقدر که لباش قرمز شد و دیدم که بی نفس موند..
ولش کردم و هردومون نفس نفس زدیم..

توی چشمای هم نگاه کردیم و لیلی چشماشو بست و پیشونیشو چسبوند به پیشونیم..
نفس عمیقی کشیدم و بغلش کردم..

با جثه ی ظریفش توی بغلم فرو رفت و بین دستام گم شد..
گفتم
_دلم میخواد انقدر محکم بغلت کنم که فرو بری توی قلبم

خودشو بیشتر توی بغلم جا داد و عمیق بو کشید سینه مو..

چه لحظاتی بود.. ماهها بود که هردومون توی خماری این اعتراف بودیم و بالاخره هر دومون زبون باز کرده بودیم و یه دل سیر همدیگه رو بوسیده بودیم..

دکتر فریتس گفته بود که خوب میشم و دیگه احتیاط نکردم و بی پروا بوسیدمش و حرف دلمو گفتم..

هنوز دستاش دور کمرم بود و منم محکم بغلش کرده بودم و دستمو میکشیدم به پشتش و موهاش..
_لیلی.. خیلی دوست دارم.. نمیتونی بفهمی چقدر

سرشو از گودی گردنم برداشت و توی چشمام نگاه کرد و گفت
_من جونمو میدم برات کامیار.. نفسم بنده به نفس تو

دستشو گرفتم توی دستم و بوسیدم و گفتم
_تو معجزه ی زندگی منی لیلی.. تو به من جون دادی.. یه مرده متحرک بودم که زنده م کردی و بعد عاشقت شدم.. من با تو برای اولین بار عشقو حس کردم.. تو همه چیز منی لیلی

دستشو گزاشت روی گونه م و با عشق توی چشمام نگاه کرد و گفت
_تو دنیای منی.. من بدون تو میمیرم

صورتشو با دو تا دستم قاب گرفتم و گفتم
_پس هیچوقت ترکم نکن.. هیچوقت منو ول نکن لیلی.. نفسی رو که بهم دادی هیچوقت ازم نگیر

_هیچوقت.. هیچوقت ترکت نمیکنم.. مگر اینکه بمیرم

تو حال و هوای هم غرق بودیم که صدای منیره رو شنیدیم که از پایین گفت
_لیلی گوشیت زنگ میزنه

ازم جدا شد و گفت
_آبرومون رفت دو ساعته اینجا پیش توام

خندیدم و گفتم
_اونا که میدونن، از چی خجالت میکشی؟.. مامانم خیلی وقته میگه زبون باز کن و حرفاتو به لیلی بگو

با خجالت شیرین و دوست داشتنیش خندید و گوی رو برداشت و گفت
_این گوی برفی باعث شد بالاخره بگی

به گوی برفی نگاه کردم و گفتم
_این دوتا من و توییم.. دلم میخواد همیشه وقتی بهش نگاه میکنی و موزیکشو گوش میدی یاد من بیفتی

از جاش بلند شد و گفت

_من همیشه به یاد توام.. توی هر دم و بازدمم

اینو گفت و گوی برفیشو برداشت و رفت پایین..

4.4/5 - (26 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
79 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیوشا ss
نیوشا ss
1 سال قبل

ساقوول 🙂☺💗

Mahad
Mahad
1 سال قبل

مهرنازی امشب پارت داریم؟

❤ESHGH JAN
❤ESHGH JAN
1 سال قبل

مهناز ی جونمممممممم پارت میذالی ؟؟؟🥺🥺🥺🥺

Mozhdo
Mozhdo
1 سال قبل

مهرناز 😭😭😭😭😭😭😭پارت میخواممم 😭😭پارت بزار لطفا

Sogol
Sogol
1 سال قبل

مهرنازم من پارت میخوااااااااااااااااااااام

Samin
Samin
1 سال قبل

سلام
مهرناز خانم گل
میگم فردا شدا 😁 نمیخای پارت بزاری ؟
مارو معتاد کردی بعد گذاشتی رفتی ؟؟؟😢
😂😂

Heliya
Heliya
1 سال قبل

همم دست طلا خانم نویسنده
هم رمان بردل نشسته اتون و هم لین رمانتون عالیه و پارتگذاریاش هم منظم و طولانین به قولتون عمل میکنین 💟💟💟
ولی ای کاش یه عکسی از خودشون هم برامون بزارین☹
در کل خیلی عالیه همچنان ادامه بدید 😍

heliya
heliya
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

اره منظور یه چیز تخیلی
اوه مایکل مورون رو میگی دقیقا شرایطش عین اونه
هم بردل نشسته ات و هم این خعیلی رمان عالی بود و من از این مخاطبای پنهون بودم که میومدم و میخوندم و میرفتم
مرسی که هستی انشالا بعد اینم یه رمان دیگه شرو میکنیی😍🥰😘
ودرکل عالیه اینکه میتونیم با نویسنده هم در ارتباط باشیم و درضمن من هلیام ۱۵سالمه از تبریز

GT
GT
1 سال قبل

میگم مهرناز خانم33دقه از فردا گذشت نمیزاری 😊😊😊😊😊 😊

فاطمه
فاطمه
1 سال قبل

خانم گل میزارید امشب؟؟؟؟

فاطمه
فاطمه
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

ممنون گوگولی.:kissing_heart::smile:

Soha
1 سال قبل

فقط میتونم بگم خیلی خیلی ماهی مهرناز هم پارتا مرتبه هم هر وقت میگی پارت میزارم میزاری خیلی ازت ممنونم موفق باشی خیلی عالی بود پارتت
همیشه سلامت و تندرست باشی
و خستنه باشی قهرمان شجاع ما:heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes:

Saba
Saba
1 سال قبل

دیش دیری دیرین ماشاءالله:joy::joy:
اخ جووووون اعتراف کردننننن
عاشقتم مهری جوون:stuck_out_tongue_winking_eye::joy:

1 سال قبل

عااااالی دلبر یکی یدونه
خسته نبااشی:kissing_heart:

ممد
Mamali
1 سال قبل

الان داری به راه راست هدایت میشی مهری:crazy_face::crazy_face::underage::smiling_imp::underage::smiling_imp::underage::smiling_imp::underage::smiling_imp::underage:.
مثل زهرا:stuck_out_tongue_winking_eye::stuck_out_tongue_winking_eye::crazy_face::crazy_face:

Sara
Sara
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

مهری لطفا یه پارت دیگه هم بذار بد جایی تموم شد:rofl::rofl::rofl:

MamyArya
MamyArya
1 سال قبل

مهری جانم عزییییییییز دلم خدا قوت بهت بده محشررررررربود با تک تک سلول هام حسش کردم خییییییییلی زیبا نوشتی اصن دیوونتم لامصب❤❤❤❤.
مهری اگه پوری بود چ کیفی میکرد ی کم صحنه دارش کردی:wink::wink::wink:

گیسو
گیسو
1 سال قبل

هوراااااااا هورااااا هوراااااااا ایول مهرنازی ایول بابا دمت گرم دختر گل کاشتی دل مارو شاد کردی خدا دلتو شاد کنه عزیزم:kissing_smiling_eyes::kissing_smiling_eyes::kissing_heart::kissing_closed_eyes::kissing_closed_eyes::kissing::kissing::kissing::broken_heart::yellow_heart::green_heart::green_heart::green_heart::sparkling_heart::thumbsup::thumbsup::thumbsup::thumbsup::thumbsup:

باران
1 سال قبل

رمانت به اخراش رسیده عزیزم یا هنوزم ادامش میدی؟:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

1 سال قبل

مرسی مرسی مهرنازی مثل همیشه عالییی :😍😍😍❤❤❤❤💋💋💋💘💘💘💞💖🌸🌸🌸

من کامیار میخوامممممممم 😭😭😭😭😭😭کامیار پلیز:😂😂😂😂😂😂

من دلم کامیار خواس کامیار دلم خواس یه چندشب حموم دلم خواس😂😂😂😂😂😂😂😂😂😬😬😬😐😐😐😐

مهرناز جان واقعا احسنت اجی واقعا عشق میکنم با رمانات😍😍😍😍

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

گشتم نیود😂😂😂نگریستم دگر😂😂😂

تو بگرد حالا😂😂😂

اردیبهشت41
اردیبهشت41
1 سال قبل

خیلی عالی

رعنا
رعنا
1 سال قبل

اووووخیییییی
چه احساسی

Tina
Tina
1 سال قبل

شیرینه:heart_eyes::heart_eyes:محشر بود مهرناز جون دستت درد نکنه پایدار باشی.لحظه ی اعتراف به عشق چقد

79
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x