رمان گلاویژ پارت 127

3
(2)

 
واسه اینکه باهام آشتی کنه و دلش رو به دست بیارم واسش غذای مورد علاقه اش رو درست کرده بودم.. اما اونقدر سکوتش سنگین بود که نمیدونستم چطوری به صرف شام دعوتش کنم..

دلم میخواست بایه بهونه ای سر حرف رو باهاش باز کنم
اما انگار گندکاری های من اونقدر زیاد بوده که کاسه ی صبوری خواهرم سر ریز شده و سلول به سلول تنش باهام قهر بود..

از توی آشپزخونه یواشکی نگاهش کردم.. توی پزیرایی نشسته بود و مشغول کار کردن با لبتابش بود..
همونطور که نگاهش میکردم بدون اینکه چشم ازش بردارم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_آجی چایی میخوری واست بیارم؟ تازه دمه!
بدون اینکه نگاهش رو از لپتاپش بگیره گفت:
_نه دستت دردنکنه میل ندارم…
دلم گرفت.. باحسرت آهی کشیدم و دیگه چیزی نگفتم..

بهارعاشق چاییه مخصوصا اگر من واسش درست کرده باشم و با این کارش بهم فهموند قصد آشتی کردن نداره..

توی این سالها اندازه ی موهای سر جفتمون باهم دعوا و قهر کرده بودیم اما هیچوقت با نبودنش تهدیدم نکرده بود و از بیرون کردنم از خونه اش حرفی نزده بود..

اما این بار… آخ این بار… یک شبه به خاک وخون کشیده شدم.. یک شبه از چشم همه افتادم.. ای کاش بمیرم… خدایا از دنیات سیرم …

توهمین فکرها بودم و متوجه ریختن اشک هام نشده بودم که صدای بهار رو که روبه روم ایستاده بود شنیدم.. ترسیده تکونی خوردم..
_این گریه های تو قصد تموم شدن نداره؟

نمیدونم چرا باحرف بهار هم معذب شدم هم استرس گرفتم.. انگار میترسیدم کسی اشک هامو ببینه!
هول کرده درحالی که نگاهمو ازش میدزدیدم گفتم؛

_من؟ اومم.. من.. نه بخدا.. من گریه نکردم..
باتاسف سری واسم تکون داد و از روی سینک استکانی برداشت..

باحرص ونفرت اشک هایی که نفهمیدم از کدوم قبرستونی پیداشون شد رو پاک کردم
وبه خودم توپیدم:
لعنت بهت گلاویژ.. لعنت به خودت و گریه هات و حضور نحست توی این خونه!

دیدم داره واسه خودش چایی میریزه با دلخوری گفتم؛
_ من که میخواستم واست بیارم میل نداشتی! میگفتی من میاوردم خب…

_آره میل نداشتم اما گفتی تازه دمه وسوسه شدم پشیمون شدم..
_اهان.. نوش جونت.. هروقت کارت تموم شد و اشتها داشتی بهم بگو سفره رو بچینم..

قورمه سبزی واست پختم!
_ممنون.. من از بیرون یه چیزی خوردم الان فقط میخوام بخوابم.. تو بخور منتظر من نمون!

به ساعت که هفت شب رو نشون میداد نگاه کردم…
چطور میتونم جلوی خودمو بگیرم و نزنم زیر گریه وقتی عادت خواهرم رو خوب میدونم و میدونم این ساعت ها هرگز شام نمیخوره!

بهار هم مثل عماد دیگه من رو نمیخواست.. اونم ازمن خسته شده بود و فقط مثل عماد روی بیان کردن حقیقت رو نداشت و سعی میکرد با رفتارش بهم بفهمونه که موفق هم شد

با اینکه صبح حموم رفته بودم اما واسه اینکه جلوچشمش نباشم و راحت بتونم به بدبختی هام فکر کنم تصمیم گرفتم برم حموم و دوش بگیرم!

چندساعت زیر دوش موندم وحسابی فکر کردم.. آب اونقدر داغ بود که کل حموم رو بخار دربرگرفته بودو نفسم داشت بند میومد..

پوست بدنم درد گرفته بود اما دلم نمیخواست ازجام تکون بخورم!
توی همین فکرها و حال هوا بودم که صدای بهار و همزمان تقه های پیاپی به در حموم خورد..

_گلاویژ؟؟ حالت خوبه؟ داری چیکار میکنی؟ بازکن این در رو ببینم!
_جانم بهارجان؟ توحموم چیکار میکنن مگه‌؟ دوش میگیرم خب!

_دوساعته رفتی اون تو دوش میگیری؟ چرا همه جارو بخار گرفته؟ بازکن دررو..
غم زده لبخندی از جنس بغض روی لبم نشست..

بلندشدم رفتم در رو باز کردم و بخار با شدت زیادی خورد توی صورتش و باعث شد یه کم از در فاصله بگیره!
_هیععع! چه خبره اینجا؟

میخوای خودتو توی بخار حموم خفه کنی؟
تانوک زبونم اومد بهش بگم واسه جواب کردنم بهونه بدتراز بخار حموم پیدا نکردی؟ اما حرفمو قورت دادم و بجاش گفتم:

_فقط دارم دوش میگیرم آبجی.. اگه اذیتت میکنه الان میام بیرون!
_چرت وپرت نگو نگرانت شدم احمق..

دوساعت تو حموم موندی خب نگران میشم زود باش بیا بیرون منم میخوام دوش بگیرم!
_ببخشید.. چشم..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
1648622752 R8eH6 scaled

دانلود رمان هذیون به صورت pdf کامل از فاطمه سآد 3 (3)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:     آرنجم رو به زمین تکیه دادم و به سختی نیم‌خیز شدم تا بتونم بشینم. یقه‌ام رو تو مشتم گرفتم و در حالی که نفس نفس می‌زدم؛ سرم به دیوار تکیه دادم. ساق دستم درد می‌کرد و رد ناخون، قرمز و خط خطی‌اش کرده…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.4 (13)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
InShot ۲۰۲۳۰۲۲۷ ۱۰۵۶۲۹۵۹۵

دانلود رمان افسون سردار pdf از مهری هاشمی 0 (0)

2 دیدگاه
خلاصه رمان :     خلاصه :افسون دختر تنها و خود ساخته ایِ که به خاطر کمک به دوستش سر قراری می‌ره که ربطی به اون نداره و با یه سوءتفاهم پاش به عمارت مردی به نام سردار حاتم که یه خلافکار بی رحم باز می‌شه و زندگیش به کل…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۳ ۲۳۵۴۱۴۵۲۰

دانلود رمان کوئوکا pdf از رویا قاسمی 5 (1)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:   یه دختر شیطون همیشه خندون که تو خانواده پر خلافی زندگی می کنه که سر و کارشون با موادمخدره ولی خودش یه دانشجوی درسخونه که داره تلاش می‌کنه کسی از ماهیت خانواده اش خبردار نشه.. غافل از اینکه برادر دوست صمیمیش که یه آدم خشک و…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۳ ۱۷۳۲۵۴۰۸۹

دانلود رمان عقاب بی پر pdf از دریا دلنواز 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:           عقاب داستان دختری به نام دلوینه که با مادر و برادر جوونش زندگی میکنه و با اخراج شدن از شرکتِ بیمه داییش ، با یک کارخانه لاستیک سازی آشنا میشه و تمام تلاشش رو میکنه که برای هندل کردنِ اوضاع سخت زندگیش…
IMG 20240522 075749 599

دانلود رمان آتشم بزن ( جلد سوم ) به صورت pdf کامل از طاهره مافی 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   « جلد اول :: خردم کن »   من یه ساعت شنیام. هفده سال از سالهای زندگیام فرو ریخته و من رو تمام و کمال زیر خودش دفن کرده. احساس میکنم پاهام پر از شن و میخ شده است، و همانطور که زمان پایان جسمم سر…
رمان هکمن

رمان هکمن 0 (0)

8 دیدگاه
دانلود رمان هکمن   خلاصه : سمیر، هکر ماهری که هیچکس نمی تونه به سیستمش نفوذ کنه، از یه دختر باهوش به اسم ماهک، رو دست می خوره و هک می شه و همین هک باعث یه کل‌کل دنباله دار بین این دو نفر شده و کم کم ماهک عاشق…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.3 (16)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۴ ۲۲۱۲۳۲۹۳۷

دانلود رمان ناگفته ها pdf از بهاره حسنی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           داستان در مورد دختر جوانی به اسم نازلی کسروی است که بعد از فوت مادربزرگ و بعد از سالها دور به ایران برمیگردد، آشنایی او با جوانی در هواپیما و در مورد زندگی خود، این داستان را شکل می دهد ……

[vc_wp_recentcomments number=”5″]

اشتراک در
اطلاع از
guest

21 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فازی
فازی
1 سال قبل

“اما این بار… آخ این بار… یک شبه به خاک وخون کشیده شدم.. یک شبه از چشم همه افتادم.. ای کاش بمیرم… خدایا از دنیات سیرم” چقد این حرف وصف حال دل الانمه 💔💔

مهتاب
مهتاب
1 سال قبل

اوووووووووووف
چرا انقد پارت ها کمه یا زیادش کن یا حداقل روزی ۳ یا ۴ تا پارت بزار 😠

Hadis
Hadis
1 سال قبل

از فردا ب جای نویسنده خودم تو کامنتا پارت بعدی گلاویژو میزارم 😂

سپیده
سپیده
1 سال قبل

اوفففففففف رمات گلاویژ خیلی وقته ک جذابیتش رو از دست داده و دیگه جالب نیس💔

لمیا
لمیا
1 سال قبل

یه کار مفید باید انجام بده بدردش بخوره ن اینکه بره حموم و با بخار قصد خودکشی بکنه واقعاً احمقه

همچو دُر
همچو دُر
1 سال قبل

سلام بچه ها
ببخشید کسی ی رمان قشنگ با ژانر پلیسی عاشقانه اینا سراغ داره؟

سپیده
سپیده
پاسخ به  همچو دُر
1 سال قبل

آن نیمه دیگر
پارلا
تا تلاقی خط موازی
پیش مرگ ارباب
دختری به نام مروارید
ریما
در مسیر آب و آتش
من پلیسم
ناقوس مرگ
نفوذ ناپذیر
اجازه نمیدم
این گروه خشن
پنجمین نفر
زیرک
کلت طلایی
سرگرد راتین
روباه سفید
بوی باروت در باران
همکارم میشی

ناشناس
ناشناس
1 سال قبل

به نظرم به رمان آب بستن

مهسا
1 سال قبل

من که نمی دونم شما ها چه تون شده این نویسنده پارتارو زیاد نمیکنه🚫🚫🚫🚫🚫
این رمان اولش هیچی نبود اخرشم هیچییی نیست الکی خودتونو خسته نکنید تماممم✅

سکوت
سکوت
1 سال قبل

شورشو دیگه در آوردین
لااقل نزار
فقط حموم رفت
تازه هنوز از حمام هم بیرون نیومده ، فردا بحث بیرون اومدن و آرایش کردن و تو آینه به خودش نگاه کردن داریم

Maman arya
Maman arya
پاسخ به  سکوت
1 سال قبل

متورم شدن چشاش یادت رفت

سکوت
سکوت
1 سال قبل

فقط همین ،بی مفهوم☹️☹️

KAYLA
KAYLA
1 سال قبل

چرا بهار اینجوری شد ؟
تو این حال بد گلاویژ واقعا وقت قهر کردن نیست
گلاویژ نیاز به یه تکیه گاه مثل بهار داره

به نظر من که گلا نصفه شب چند دست لباس برداره بره بیرون و دنبال محسن بگرده اول اونو بکشه بعد خودشو همون کاری که اول قرار بود بکنه

حدیثه
حدیثه
1 سال قبل

گلاویژ خاک بر سر ت این مردا بهترین هاشون هم ارزش غصه خوردن ندارند حالا هی تو خودتو کور کن فقط برای خودش می بره و می دوزه که بهار ازم متنفر شده و ازم خسته شده و…

فاطی 85
فاطی 85
1 سال قبل

چرا انقدر کم می نویسی … وقتی پارت های اول رو زیاد مینویسی و خواننده هم راضی هست چرا سواستفاده میکنین از اعتماد خواننده … حالا که داریم احترام میزاریم و رمان ات رو می‌خونیم حداقل نظرات ما رو که خوندی پارت ها رو بیشتر کن … ما هر دفعه منتظر این هستیم که روز بعد پارت بیشتر بزاری ولی دریغ از یه تغییر … دیگه ما هم یه ظرفیتی داریم 😶

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط Fateme Sabzalipoor
محفوظه
1 سال قبل

خاک یعنی خاک
گلاویژ زر زرو

دلنواز
دلنواز
1 سال قبل

یکم هیجانی ترش کنیددددددد مثلا گلاویژ برههههه یا عماد پشیمون شع بیاد به گلاویژ التماس کنه گلاویژ متنفر شع ازش

Hadis
Hadis
1 سال قبل

یه پارت به خاطر دوش گلا تموم شد پارت بعدیم با دوش گرفتن بهار تموم میشه 😐

سکوت
سکوت
پاسخ به  Hadis
1 سال قبل

دقیقا🤣

شهرزاد
شهرزاد
1 سال قبل

چرا بیشتر پارت نمیزارید از دیروز منتظر شدیم که بگین میخواد حموم بره آخه؟؟

Tamana
Tamana
1 سال قبل

امروز چقد کوتاه بود نسبت ب روزای قبل😕😕

[vc_wp_categories]

21
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x