رمان گلاویژ پارت 129

3
(2)

 

 
سرم رو پایین انداختم و باصدای لرزون گفتم:
_من.. من.. یعنی تو.. اخلاقت یه جوری شده که همین الانشم میترسم جلوت گریه کنم.. میترسم جلو چشمت باشم..

باخودم فکر میکنم نکنه بازم ناخواسته کاری کنم که عصبی بشی و دیگه نخوای منو ببینی!
_گلاویژ توروخدا یه ذره بزرگ فکرکن.. دختر خوب

من دیشب بهت گفتم یکبار دیگه خونه رو ترک نکنی و بی خبر جایی نری اونوقت تو دقیقا دست روی همون نقطه گذاشتی که میخوام برم و جلو چشمت نباشم!

من ازاینکه پیشم نباشی عصبی میشم تو چیکار میکنی؟ هیچ میدونی دیروز چقدر من عذاب کشیدم و چه فکرهایی میکردم؟ تموم شب رو ضجه زدم و باخودم فکر میکنم نکنه بلایی سرت اومده باشه!

یه نگاه به من و اطرافم و آدم های زندگیم بنداز.. ببین من بجز تو توی دنیا کیو دارم؟ نمی بینی چقدر تنهام؟ فکر میکنی فقط خودت تنهایی؟

تو نهایتش دنیا واست به آخر برسه میری پیش بابات و همین الانشم میخوای دنبال بابات بگردی و درنهایت یه پناهگاه داری که بهش پناه ببری!

من چی‌؟ من چیکار کنم؟ اگه دنیا واسم به اتنهاش رسید دنبال کی بگردم؟ به کی پناه ببرم؟ دیشب توکجا بودی که ببینی با فکر نبودنت هم قلبم داشت می ایستاد؟

چشمات دیشب کور بود و حال خراب منو ندیدی و فقط چیزایی که دلت میخواد وکله پوکت تصور میکنه رو می بینی؟

همین چند دقیقه پیش تو حموم ترسیدم نکنه بلایی سرخودت آورده باشی توی خنگ نگرانی و ترس من رو ندیدی فقط تذکرم رو دیدی؟؟

بسه دیگه گلاویژ بخدا خسته ام کردی.. چقدر میخوای اذیتم کنی؟ فکر میکنی واسه اینجا بودنت و واسه اینکه تنهام نذاری التماست میکنم؟؟

کور خوندی.. من این کار رو نمیکنم.. میخوای بری؟؟؟ خیلی خب برو! بسلامت.. جلوتو نمیگیرم..

من بعداز مرگ پدر ومادرم زنده موندم ونمردم.. بعداز توهم مطمئنا به زندگی ادامه میدم..
پشت بند حرفش به طرف در خروجی اتاق رفت..

به گریه افتادم.. هنوز قدم دوم رو برنداشته بود که فورا خودمو بهش رسوندم و بغلش کردم و از ته دلم زار زدم..
_اما من بدون تو میمیرم.. تو نباشی من نمیتونم زنده بمونم!

بهارم به گریه افتاد و باهمون گریه گفت:
_آره ارواح خیکت.. برو برو پیش همون بابا جونت من رو میخوای چیکار؟ گور بابای بهار..

_زر زدم بخدا.. فکر کردم دیگه نمیخوای پیشت بمونم و ازم خسته شدی!
فکر کردم وبال گردنت شدم و خواستم از شرم خلاص شی!

_توغلط کردی.. یک باردیگه، فقط یکبار دیگه از رفتن حرف بزن ببین چیکارت میکنم.. اون روزه که دیگه پشت گوش هاتو دیدی منم دیدی!

_چشم.. ببخشید.. غلط کردم خوبه‌؟ دیگه تکرار نمیشه.. نه اشتباه دیشبم و نه حرف های امشبم.. هیچکدوم دیگه تکرار نمیشن.. قول میدم..

به مرگ مادرم قسم میخورم.. جون گلاویژ دیگه قهر نباش.. بیا آشتی کنیم.. من اینجوری دق میکنم!

_خیلی خب بسه.. دیگه نبینم گریه میکنیا.. وگرنه چشماتو درمیارم..
_چشم.. قول میدم.. آشتی؟
_قهرنبودم که.. همون دیشب بخشیدمت!

_اینجوری بخشیدن ها که باهام حرف نزنی و کم محلم کنی به درد عمه ات میخوره!
_دیونه گفتم که خودم ناراحتم و مشکلات خودمه اصلا بخاطر تو نبوده ونیست!

_چرا ناراحتی؟ چه مشکلی؟ چی شده مگه؟
_نمیگم! مگه تو با عماد بحثت شده بود و اون همه اتفاق افتاده بود رو به من گفتی که من به تو بگم؟ نمیگم…

ازش فاصله گرفتم و توچشم هاش نگاه کردم وگفتم:
_دیونه شدی؟ من از ترس اینکه دیگه نذاری ببینمش بهت نگفتم

چون میدونستم اگه بفهمی باهام چیکار کرده نمیذاری حتی اسم عمادرو بیارم چه برسه به اینکه بذاری خونشون هم برم!
_معلومه که نمیذاشتم.. واسه اون عماد بیشرف هم دارم..

_عماد دیگه تموم شد.. نمیخوام ازش حرف بزنم.. بره به درک.. اما تو چرا ناراحتی؟ چی شده؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230123 230208 386

دانلود رمان آبان سرد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   میان تلخی یک حقیقت دست پا میزدم و فریادرسی نبود. دستی نبود مرا از این برهوت بی نام و نشان نجات دهد. کسی نبود محکم توی صورتم بکوبد و مرا از این کابوس تلخ و شوم بیدار کند! چیزی مثل بختک روی سینه ام…
photo 2020 01 18 21 23 452

رمان آبادیس 0 (0)

1 دیدگاه
  دانلود رمان آبادیس خلاصه : ارنواز به وصیت پدرش و برای تکمیل. پایان نامه ش پا در روستایی تاریخی میذاره که مسیر زندگیش رو کاملا عوض میکنه. همون شب اول اقامتش توسط آبادیسِ شکارچی که قاتلی بی رحمه و اسمش رعشه به تن دشمن هاش میندازه ربوده میشه و…
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 3.8 (5)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
photo 2017 04 20 14 37 49 330x205 1

رمان ماه مه آلود جلد دوم 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان ماه مه آلود جلد دوم   خلاصه : “مها ” دختری مستقل و خودساخته که تو پرورشگاه بزرگ شده و برای گذروندن تعطیلات تابستونی به خونه جنگلی هم اتاقیش میره. خونه ای توی دل جنگلهای شمال. اتفاقاتی که توی این جنگل میوفته، زندگی مها رو برای همیشه…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۹ ۱۸۳۶۳۴۶۰۶

دانلود رمان ماهلین pdf از رؤیا احمدیان 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   دختری معصوم و تنها در مقابل مردی عیاش… ماهلین(هاله‌ماه، خرمن‌ماه)…   ★فصل اول: ســـرنــوشــتـــ★   پلک‌های پف کرده و درد ناکش را به سختی گشود و اتاق بزرگ را از نظر گذراند‌. اتاق بزرگی که تنها یک میز آرایش قهوه‌ای روشن و یک تخت…
IMG 20230127 013752 8902 scaled

دانلود رمان نیم تاج pdf از مونسا ه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       غنچه سیاوشی،دختر آروم و دلربایی که متهم به قتل جانا ، خواهرزاده‌ی جهان جواهری تاجر بزرگ تهران و مردی پرصلابت می‌شه، حکم غنچه اعدامه و اما جهان، تنها کس جانا… رضایت می‌ده، فقط به نیت اینکه خودش ذره ذره نفس غنچه‌رو بِبُره!
IMG 20240522 075103 721

دانلود رمان طالع آغشته به خون به صورت pdf کامل از مهلا حامدی 5 (4)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان :   بهش میگن گورکن یه قاتل زنجیره‌ای حرفه‌ای که هیچ ردی از خودش به جا نمیزاره… تشنه به خون و زخم دیدست… رحم و مروت تو وجود تاریکش یعنی افسانه… چشمان سیاه نافذش و هیکل تومندش همچون گرگی درندست… حالا چی…
رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته 5 (3)

5 دیدگاه
خلاصه رمان بردل نشسته نفس، دختر زیبایی که بخاطر ترسِ از دست دادن و جدایی، از عشق و دلبسته شدن میترسه و مهراد، مهندس جذاب و مغروری که اعتقادی به عاشق شدن نداره.. ولی با دیدن هم دچار یک عشق بزرگ و اساطیری میشن که تو این زمونه نظیرش دیده…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…

[vc_wp_recentcomments number=”5″]

اشتراک در
اطلاع از
guest

22 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Mahi
Mahi
1 سال قبل

اوخیییی ، 5 پارتو امروز خوندم یهویی ، چقدر حال داد 😂😂

Zari
Zari
1 سال قبل

کاش حداقل یکم جمش کنی این رمان رو…بخدا از دستم در رفته که از کی داریم دعوا وکشمکش میخونیم…دیگه انگیزمو از دست دادم واسه خوندن این رمان دو روز یه بار میام هنوز تو بحث و کشش😐

عسل
عسل
1 سال قبل

سلام فاطمه جون خوبی؟
میگم فاطی یه رمانی بود درباره یه دختری به اسم بهار که بعدا مجبور میشه با پسر عموش نیما ازدواج کنه، و تو این سایت پارت گذاری میشد و تا دو سه ماه پیش فک کنم تموم شد، اسمش چی بود؟
تو سایت گشتم پیداش نکردم برداشتینش؟

عسل
عسل
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 سال قبل

ارهههه همونه مرسییی 💙

معصومه
معصومه
پاسخ به  عسل
1 سال قبل

دخترنسبتا بد هست

عسل
عسل
پاسخ به  معصومه
1 سال قبل

👌🏻💙

Mahsa
Mahsa
1 سال قبل

فک کنم نویسنده نمیدونه چجوری جمعش کنه هی داره الکی کشش میده همش حرف های معمولی و گریه و دلخوری و معذرت خواهی و حموم و آرایش چیز جالبی نداره والا

مهسا
1 سال قبل

و دوباره همچنان یک پارت رو بخاطر زرزز زدنای خانوم خانوما از دست دادیم🙄

....
....
1 سال قبل

همش گریه😐😐😐😐

sarina
1 سال قبل

نویسنده از بیشتر ننویسی ها یه وقت خسته میشی و به مغزت فشار میاد😒😏

معصومه
معصومه
1 سال قبل

عزیزان نویسنده میخواد ما صبر و تحملمون رو تقویت کنیم لطفا صبور باشین.
نویسنده جان من طرف تو هستم حالا به افتخار اینکه یه طرفدار مثل من داری از فردا بیشتر کن پارتارو😂😂😂

محفوظه
پاسخ به  معصومه
1 سال قبل

به خاطر اینکه دوخط به رمان اضافه کنه
چرا دروغ میگی😂😂

معصومه
معصومه
پاسخ به  محفوظه
1 سال قبل

دروغ نیست حقیقته😂

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط معصومه
معصومه
معصومه
1 سال قبل

خیلی خیلی کمه

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط معصومه
Oooo
Oooo
1 سال قبل

متأسفانه نویسنده خودش هم نمیدونه چجوری رمان رو ادامه بده، ایده ایی، برای ادامه دادنش نداره دیگه، همینجوری داره رمان رو با روزمرگی ادامه میده.

Zahra
1 سال قبل

کل این پارت بهار داشت توضیح میداد رفتارشو😐😧

Elham
Elham
1 سال قبل

وای وای هر روز بدتر از دیروز
من موندم خودم چرا هی میام میخونم

محفوظه
پاسخ به  Elham
1 سال قبل

به احتمال زیاد
مثل من میخوای ببینی این عماد گور به گوری چطوری به غلط کردن میوفته و التماس گلا رو میکنه

معصومه
معصومه
پاسخ به  محفوظه
1 سال قبل

دقیقا منتظر همین لحظه ام ولی اینو مطمعن باشین که با این وظع چهار پنج پارتی میشه حرف زدنشون،از طرفی هم فکر نمیکنم کار به اونجاها برسه چون عماد هیچجوره باور نداره حتی بیچاره گلاویژ پزشک قانونی هم رفته ولی اون که باور نکرده فکر نمیکنم با چیز دیگه ای ثابت کنه.

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط معصومه
سکوت
سکوت
1 سال قبل

متاسفم واسه رمان نوشتنت نویسنده

[vc_wp_categories]

22
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x