رمان دونی

 

 

با دستش کمی‌ به سمت عقب هولم داد که خودم عقب کشیدم اما دستم و از دورش باز نکردم… تو صورت خیسش نگاه کردم که با پشت دستش دستی روی چشمای خیسش کشید دهن باز کرد چیزی بگه اما گریه اجازه نداد و دوباره هق زد.

با دو تا دستم رو صورتش دستی کشیدم و اشکاش و پاک کردم؛ همین‌طور که صورتش و با دستام قاب گرفته بودم متوجه دمای پایین بدنش شدم و نگران گفتم

_تو چرا این قدر یخی؟ درد داری؟ حالت بده؟

 

 

سری به معنی نه تکون داد.

اشکاش پس از دیگری صورتش و خیس میکردن و من و کلافه تر و عصبی تر می‌شدم از این سکوتش

_پس چی؟

 

لباش و از هم باز کرد و با صدایی که به زور شنیده میشد و بیشتر از نوع تکون خوردن لباش فهمیدم‌ چی میگه گفت:

_نمیدونم

 

 

پوفی کشیدم دستش و که یخ بود تو دستم گرفتم، بوسه ای روش زدم اما نگاهش و ازم گرفت و بی دلیل چشمام پشت سر هم پر اشک میشد… نگاه سنگینمم باعث نشد حرفی بزنه برای همین از حالت نشسته درومدم و ایستادم که نگاهش و بهم داد.

بی‌توجه به نگاهش سمت اتاق رفتم.

دستی لای موهام کشیدم تو افکارم فرو رفتم، نمی‌فهمیدم چش بود! مگه خودش اجازه نداد. کلافه سری به چپ و راست تکون دادم و پالتو و شال آوا رو از چوپ رختی برداشتم و با قدمای بلند سمتش برگشتم… بازم سرش روی میز بود و شونه هاش می‌لرزید… لباساش و روی میز گذاشتم که سرش و بالا آورد نگاهی به لباسا کرد و بعد من و نگاه کرد که با اخمایی تو هم گفتم:

_آماده شو تا من یه دوش سر سری میگیرم

_برای چی؟!

 

 

همین‌طور که از آشپز خونه میرفتم بیرون کلافه گفتم:

_باید بری دکتر حالت خوب نیست با این که این همه مراعاتت و کردم چیزیت نشه!

 

 

 

 

از جاش بلند شد و از آشپز خونه پشت سرم بیرون زد و با چشمای گریونش چند قدم سمتم‌ اومد

_میگم خوبم که… منــــ…

 

هنوز حرفش تموم نشده بود که تلویی خورد… سریع گرفتمش و حرصی و با لحنی که دیگه مطمعن نبودم‌ تنش بالا نرفته گفتم:

_مــــشــــخــــصــــه

 

 

×××

 

آوا

نشوندم روی صندلی میز ناهار خوری و عصبی سمت یخچال رفت که نگاهم و ازش گرفتم.

دوباره با یاد آوری پیامکای گوشیش که مال دیروز بود و اون تماسی که ای کاش تو اون وضعیت بدم جوابش‌ و نمی‌دادم اشکام روونه ی صورتم شد!

خاک تو سرت آوا بین این همه آدم باید عاشق اونی بشی که هیچ جوره وصله تنت نیست و بهت نمی‌خوره؟… تو که فهمیدی هدفش مهمه تو که فهمیدی از هدفش دست نمیکشه برای چی بازم همه چیت و پاش گذاشتی؟… تو افکار خودم‌ بودم، افکاری که مثل خوره تو سرم‌ افتاده بود و بعد اون‌ تماس لعنتی و کنجکاوی من و دیدن‌ پیامکای گوشی جاوید ییشتر و بیشترم شده بود.

 

نفس عمیقی کشیدم که لیوان شربتی جلوی دهنم گرفته شد و دست دراز کردم تا ازش لیوان و بگیرم اما نتونستم و تازه متوجه ضعف افتضاحم شدم.

خود جاوید لیوان و به لبم چسبوند که جرعه ای از شربت شیرین خوردم و به قیافه نگران‌ جاوید نگاهی کردم، چند جرعه دیگم خوردم که آروم زمزمه کرد

_آوا تو اگه اجازه‌ نمیدادی من که…

 

ادامه حرفش و خورد و کلافه بهم خیره شد، دوباره لیوان شربت و نزدیک دهنم‌ برد که تا جرعه آخرش و خوردم و به قیافه کلافش نگاهی کردم.

 

 

 

دوست داشتم بگم حال بدم به خاطر چیز دیگه ایه اما حرفم و خوردم؛ دلم‌ نمی‌خواست دوباره یاد اون پیامکا و اون‌ تماس لعنتی بیفتم‌ که واقعیت و مثل پتک‌ تو سرم میزد.

با این حال دیگه نتونستم جلوی این حال آشفتش سکوت کنم اونم‌ در صورتی که این قدر در طول رابطه هوام و داشت و باهام راه اومد

_ضعفه چیزی نیست،نمی‌خواد بریم دکتر… حالم به خاطر این که چیزی‌ از موقعی که پاشدم نخوردم‌ همین!

_تو بیجا کردی هیچی نخوردی تو خودت از فشار پایین و ضعفت خبر داری اما باز لب به هیچی نزدی؟ اونم صبح اولین رابطت؟

 

صدای بلندش به خاطر حال بد من بود و من جوابی نداشتم بدم… دوباره سمت یخچال رفت و هر چی توش بود و گذاشت روی میز ناهارخوری خودشم‌ کنارم نشست و با اخمایی درهم و بدون هیج حرفی هر چی دستش می‌یومد لقمه می گرفت میداد دستم، منم بدون هیچ مخالفتی ازش میگرفتم و می‌خوردم… سعی کردم دیگه به مضوع پیامکا و تماس فکر نکنم و حداقل همین‌ لحظه هایی که کنارش دارم و خوش باشم و اشک نریزم اما نمیشد و هر از گاهی قطره اشکی سمج از گوشه چشمم سُر می‌خورد و روی صورتم می‌افتاد‌‌… وَ جاوید خودش و به ندیدن میزد.

 

بعد از این‌ که چند لقمه دیگه از دستش گرفتم و خوردم، کشیدم عقب و آروم با صدای گرفتم گفتم:

_سیر شدم

 

همین‌طور که نگاهش به من بود سری به منظور تایید تکون داد که از جام بلند شدم و سمت اتاقا حرکت کردم.

این‌ دفعه خبری از ضعف توی وجودم‌ نبود و حالم‌ بهتر شده بود… بین دو اتاقی که رو به روی هم بودن ایستاده بودم و ناخواسته سمت اتاقی رفتم که دیگه هیچ وقت خاطراتش و از مغزم نمی‌تونستم‌ پاک بکنم.

وارد شدم و با دیدن رو تختی بهم خورده واقعیت دوباره تو سرم‌ پتک شد و بهم فهموند که دیگه رابطمون فراتر از یه صیغه نامست و دل کندن و جدا شدنمون دیگه مثل سابق با جون‌ کندن نیست و بلکه با جون دادنه!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان

رمان های pdf کامل
دانلود رمان هایکا به صورت pdf کامل از الناز بوذرجمهری

  خلاصه رمان:   -گفته بودم بهت حاجی! گفته بودم پسرت بیماری لاعلاج داره نکن دختررو عقدش نکن.. خوب شد؟ پسرت رفت سینه قبرستون و دختر مردم شد بیوه! حاجی که تا آن لحظه سکوت کرده با حرف سبحان از جایش بلند شد و رو به روی پسرکش ایستاد.. -خودم کم درد دارم که با این حرفات مرهم میزاری روش؟

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان ماهی زلال پرست pdf از آزیتا خیری

  خلاصه رمان :     جناب آقای سید یاسین میرمعزی، فرزند رضا ” پس از جلسات متعدد بازپرسی، استماع دفاعیات جنابعالی، بررسی اسناد و ادلهی موجود در پرونده، و پس از صدور کیفرخواست دادستان دادگاه ویژۀ روحانیت و همچنین بعد از تایید صحت شهادت شاهدان و همه پرسی اعضای محترم هیئت منصفه، این دادگاه در باب اتهامات موجود در

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان دوباره سبز می شویم به صورت pdf کامل از زهرا ارجمند نیا

    خلاصه رمان: فلورا صدر، مهندس رشته ی گیاه پزشکی در سن نوجوونی، شیفته ی دوست برادرش می شه. عشقی یک طرفه که با مهاجرت اون مرد ناکام می مونه و فلورا، فقط به خاطر مهرش به اون پسر، همون رشته ای رو توی کنکور انتخاب می کنه که ونداد آژند از اون رشته فارغ التحصیل شده بود. حالا

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان قصاص pdf از سارگل حسینی

  خلاصه رمان :     آرامش دختر هجده ساله‌ای که مورد تعرض پسر همسایه شون قرار میگیره و از ترس مجبور به سکوت میشه و سکوتش باعث میشه هاکان بخواد دوباره کارش رو تکرار کنه اما این بار آرامش برای محافظت از خودش ناخواسته قتلی مرتکب میشه که زندگیش رو مورد تحول قرار میده…   به این رمان امتیاز

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان بغض ترانه ام مشو pdf از هانیه وطن خواه

  خلاصه رمان:       ترانه دختری از خانواده ای اصیل و پولدار که از بچگی نامزد پسرعمویش، حسام است. بعد از مرگ پدر و مادر ترانه، پدربزرگش سرپرستیش را بر عهده دارد. ترانه علاقه ای به حسام ندارد و در یک مهمانی با سامیار آشنا میشود. سامیاری که درگیر اثبات کردن خودش به خانوادش است.‌‌ ترانه برای سامیار

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان یلدای بی پایان pdf از زکیه اکبری

  خلاصه رمان :       یلدا درست در شب عروسی اش متوجه خیلی چیزها می شود و با حادثه ای رو به رو می شود که خنجر می شود در قلبش. در این میان شاید عشق معجزه کند و او باز شخصیت گمشده اش را بیابد … پایان غیرقابل تصور !..   به این رمان امتیاز بدهید روی

جهت دانلود کلیک کنید
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دسته‌ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x