رمان تارگت پارت 103

5
(3)

 

– چی گفتی بدبخت اونجوری آتیشی بلند شد رفت؟
با صدای کوروش سرم و چرخوندم که دیدم جای دختر نشسته و انقدر مغزم درگیر بود که اصلاً نفهمیدم کی بلند شد و رفت..
پوفی کشیدم و سیگاری که نصفش بی هدف تو دستم سوخته بود و خاموش کردم..
– اومده بود دون می پاشید.. منم پرش و قیچی کردم.. همین!
– وحشی! بدبخت از اول زل زده بود به تو.. من بهش چراغ سبز نشون دادم بیاد طرفت..
– بیخود کردی تو! مگه نمی دونی من تنها نیستم و کسی تو زندگیمه!
انگار که فقط منتظر همین عکس العمل من بود که نیشش تا بناگوش باز شد و ابروهاش پرید بالا..
– عـــــه؟ پس بالاخره اعتراف کردی کسی تو زندگیته؟ باشه حرفی نیست.. اصلاً دمتم گرم که تک پری و وقتی تو رابطه ای کاری به بقیه نداری.. ولی دفعه دیگه که خواستم ازت آمار بگیرم سعی نکن با جواب های سربالا من و بپیچونی که منم مجبور نشم واسه به حرف کشیدنت به این راه و روش ها متوسل بشم!
– نمی فهمم چه علاقه ای داری به سرک کشیدن تو مسائل شخصی من؟ مگه من تا حالا تو این مسائل مربوط به تو دخالت کردم؟
– خب تو هم دخالت کن.. من همه چیم روئه.. چیزی واسه مخفی کاری ندارم! تو هم اگه یه درصد مثل من رو باشی خودت میای صاف و پوست کنده حرف می زنی و انقدر شاخکای من و تکون نمیدی!
گوشی و سوییچم و برداشتم و حین بلند شدن از جام لب زدم:
– فعلاً که به جای شاخکات یه جای دیگه ات داره تکون می خوره که دو ساعته از کنار این در و دافا جنب نمی خوری مبادا یکیشون بپره!
به جای جواب دادن به حرفم.. نگاه متعجبی بهم انداخت و پرسید:
– کجا میری؟ تازه اومدم حرف بزنیم باهم..
گوشیم که تو دستم لرزید نگاهی به صفحه اش انداختم و با دیدن اسم رحیم سریع گفتم:
– باید برم یه کاری پیش اومده! بعداً حرف می زنیم..
دیگه صبر نکردم تا بخواد تلاش کنه برای منصرف کردن من و با قدم های بلند راه افتادم سمت در و تو همون حال جواب دادم:
– بگو!
می شنیدم که داره حرف می زنه.. ولی سر و صدای داخل انقدر زیاد بود که نفهمیدم چی میگه.. رفتم بیرون در و بستم و بعد از زدن دکمه آسانسور گفتم:
– دوباره بگو.. نفهمیدم!
– عرض کردم ما اومدیم دم این خونه ولی.. نشد بریم زنگ بزنیم! یعنی خب.. شدنش که می شه فقط.. گفتم قبلش زنگ بزنم از شما کسب تکلیف کنیم!

وارد آسانسور شدم و حین زدن دکمه همکف پرسیدم:
– چرا؟ چی شده مگه؟
– والا.. همون موقع که رسیدیم خواستیم طبق فرمایش خودتون بریم زنگشون و بزنیم ولی قبل از ما.. چند نفر.. با دسته گل و شیرینی رفتن تو.. گفتم دیگه شاید درست نباشه رفتن ما!
نگاه مات شده ام به تصویر خودم تو آینه آسانسور خیره شد و ذهنم فقط داشت اون «دسته گل و شیرینی» رو حلاجی می کرد..
مسلماً مهمونای معمولی لزومی نداشت با دسته گل و شیرینی برن جایی و همین مسئله و فکر کردن به اینکه درین از صبح داره من و می پیچونه و از قصد سراغم و نگرفته تا سوال جوابش نکنم.. کافی بود تا ذهنم این واقعیت و مدام تو سرم تکرار کنه و بگه:
«رو دست خوردی!»
– آقا دستور چیه؟ چیکار کنیم؟
با توقف آسانسور.. نفسم کلافه و عصبی فوت کردم و با قدم های بلند رفتم بیرون.. با اینکه دیگه جای شک و تردیدی باقی نمونده بود ولی باز ترسیدم عجولانه قضاوت کنم و همه چی و بهم بریزم.. واسه همین پرسیدم:
– چند نفر بودن؟ شکل و شمایلشون چه جوری بود؟
نمی خواستم مستقیم به اون کلمه لعنتی و مسخره اشاره کنم و می خواستم قبلش بفهمم رحیمم با دیدنشون همون فکری و کرده که تو سر من داشت می چرخید..
که جواب داد:
– والا.. زیاد وقت نشد بررسی کنیم.. ولی فکر کنم دو تا خانوم بودن.. یه آقای مسن.. با یه مرد جوون تر.. گل و شیرینی هم دست همون بود.. دیگه چی بگم.. کت شلوار پوشیده و رسمی!
در و ماشین و باز کردم و بعد از نشستن پشت فرمون.. بالاخره با یه نفس عمیق خودم و آروم کردم و گفتم:
– بهشون می خورد که.. خواستگار باشن؟
رحیم یه کم مکث کرد ولی بعدش با قاطعیت جواب داد:
– بله آقا! راستش منم تا دیدمشون همین فکر به ذهنم رسید!
چشمام و محکم بستم و سعی کردم ذهنم و از خشم و عصبانیتی که داشت منفجرش می کرد خالی کنم تا بتونم بهتر متمرکز بشم رو موضوع و تصمیم بگیرم..
ولی نمی شد.. حسی که اون لحظه داشتم حس خفقان بود.. شاید تو زندگیم.. به خصوص تو گذشته های دورم.. زیاد تجربه اش کرده بودم ولی.. عجیب بود که جنسش با تجربه الآنم فرق داشت و با قطعیت می تونستم بگم این یکی خیلی آزاردهنده تر بود!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230127 013928 0412

دانلود رمان خطاکار 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     درست زمانی که طلا بعداز سالها تلاش و بدست آوردن موفقیتهای مختلف قراره جایگزین رئیس شرکت که( به دلیل پیری تصمیم داره موقعیتش رو به دست جوونترها بسپاره)بشه سرو کله ی رادمان ، نوه ی رئیس و سهامدار بزرگ شرکت پیدا میشه‌. اما…
۰۳۴۶۴۲

دانلود رمان نیلوفر آبی 0 (0)

5 دیدگاه
    خلاصه رمان:     از اغوش یه هیولابه اغوش یه قاتل افتادم..قاتلی که فقط با خشونت اشناست وقتی الوده به دست های یه قاتل بشی،فقط بخوای تو دستای اون و توسط لب های اون لمس بشی،قاتل بی رحمی که جذابیت ازش منعکس بشه،زیبایی و قدرتش دهانت رو بدوزه…
InShot ۲۰۲۳۰۵۳۱ ۱۱۰۹۳۹۲۵۷

دانلود رمان گناهکار pdf از فرشته تات شهدوست 0 (0)

12 دیدگاه
  خلاصه رمان :       زندگیمو پر از سیاهی کردم. پر از نفرت و تاریکی..فقط به خاطر همون عذابی که همیشه ازش دَم می زد. انقدر که برای خودم این واژه ی گناهکار رو تکرار کردم تا تونستم کاری کنم بشه ملکه ی ذهن و روح و قلبم.اون…
IMG 20230123 235130 203

دانلود رمان آغوش آتش جلد دوم 5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         آهیر با سن کَمِش بزرگه محله است.. در شب عروسیش، عروسش مرجان رو میدزدن و توی پارک روبروی خونه اش، جلوی چشم آهیر میکشنش.. آهیر توی محل میمونه تا دلیل کشته شدن مرجان و قاتل اونو پیدا کنه.. آهیر که یه…
2

رمان قاصدک زمستان را خبر کرد 0 (0)

1 دیدگاه
  دانلود رمان قاصدک زمستان را خبر کرد خلاصه : باران دختری سرخوش که بخاطر باج گیری و تصرف کلکسیون سکه پسرخاله اش برای مصاحبه از کار آفرین برترسال، مردی یخی و خودخواه به اسم شهاب الدین می ره و این تازه آغاز ماجراست. ازدواجشان با عشق و در نهایت…
Screenshot 20220925 090711 scaled

دانلود رمان شوگار 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         مَــــن “داریوشَم “…خانزاده ای که برای پیدا کردن یه دُختر نقابدار ، وجب به وجب خاک شَهر رو به توبره کشیدم… دختری که نزدیک بود با سُم های اسبم زیرش بگیرم و اون حالا با چشمهای سیاه بی صاحبش ، خواب…
55e607e0 508d 11ee b989 cd1c8151a3cd scaled

دانلود رمان سس خردل به صورت pdf کامل از فاطمه مهراد 3.6 (7)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:     ناز دختر فقیری که برای اینکه خرجش رو در بیاره توی ساندویچی کوچیکی کار میکنه . روزی از روزا ، این‌ دختر سر به هوا به یه بوکسور معروف ، امیرحافظ زند که هزاران کشته مرده داره ، ساندویچ پر از سس خردل تعارف میکنه…
IMG 20230123 225816 116

دانلود رمان تقاص یک رؤیا 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   ابریشم دختر سرهنگ راد توسط گرگ بزرگترین خلافکار جنوب کشور دزدیده میشه و به عمارتش برده میشه درهان (گرگ) دلبسته ابریشمی میشه که دختر بزرگترین دشمنه و مجبورش میکنه باهاش ازدواج کنه باورود ابریشم به عمارت گرگ رازهایی فاش میشه که…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
همچو دُر
همچو دُر
1 سال قبل

سلام بچه ها
ببخشید کسی رمان با ژانر عاشقانه- پلیسی سراغ داره؟

مانلی
مانلی
پاسخ به  همچو دُر
1 سال قبل

قلب سرکش من

Darya
Darya
1 سال قبل

فاطمه نویسنده ی عشق ممنوعه استاد هنوز پارت نداده؟

میخواد دیگه چاپ کنه یا دوباره بعد یه مدت پارت میده؟

Darya
Darya
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 سال قبل

اها،مرسی از پاسخگوییت

Hadis
Hadis
1 سال قبل

ی کوچولو دلم برا میران سوخت فقط ی کوچولو

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x