رمان تارگت پارت 114

4
(4)

 

– واسه دوستم کادو خریدم.. آخر هفته تولدشه.. یه تابلوی دکوریه!
– آهان.. باشه!
به نظر می رسید راضی نشده از توضیحم و ترجیح می داد بسته رو باز کنم و نشونش بدم.. منم که همچین قصدی نداشتم.. خواستم برم بالا که گفت:
– میگم.. ناهار بیا اینجا.. غوره مسما گذاشتم!
– نه مرسی.. ناهار درست کردم!
نمی دونستم چرا.. ولی منی که دیگه به حد کافی شناخت پیدا کرده بودم از این آدم.. می دونستم ته این نگاه یه چیز دیگه هم هست.. یه چیزی فراتر از یه دعوت ناهار ساده!
انگار اصلاً این بهونه بود تا من و بکشونه خونه اشون و دوباره خفتم کنه واسه نقشه و برنامه های بعدیش.. که من دیگه محال بود همچین فرصتی و بهش بدم!
هنوز داشتم چوب سکوت و کوتاه اومدن قبلیم جلوی این آدم و می خوردم و نمی خواستم حالا که به زور داشتم خودم و از چاله بیرون می کشیدم.. دوباره بیفتم تو چاه!
– ببخشید زن دایی.. زیر گاز و خاموش نکردم الآن می سوزه.. فعلاً!
دیگه بهش مهلت حرف زدن ندادم و سریع رفتم بالا.. اول زیر قابلمه دمپختکی که برای خودم درست کرده بود و کمِ کم کردم و بعد رفتم سر وقت بسته!
دقیقاً همونی بود که می خواستم و با اینکه خرید اینترنتی زیاد می کردم و کم پیش می اومد چیزی که می خرم با عکسی که ازش دیدم مطابق نباشه ولی سر این یکی خیلی حساس بودم.. چون شک نداشتم آدمی که قرار بود این و بهش بدم چند برابر من حساسه!
یه هفته ای از وقتی که میران قهر کرد می گذشت.. بعد از اون من یکی دو بار دیگه هم زنگ زدم و پیام فرستادم که بازم بی جواب موند و بعدش دیگه هیچ عکس العملی به این بی محلی کردناش نشون ندادم!
تنها راه ارتباطیمون همون راننده ای بود که یه موجودی به سمجی خود میران بود و از هیچ طریقی نمی تونستم بپیچونمش!
می دونستم مقصر منم و پنهون کاری اون روزم.. به هر حال اگه این رابطه رو می خواستم منم باید یه کم برای دوباره جفت و جور شدنش تلاش می کردم و این تلاش و به میران هم نشون می دادم.
ولی واقعاً نمی دونستم باید چیکار کنم و چه جوری دوباره توجهش و به خودم جلب کنم.. من تو راه شناختنش بودم که این اتفاق افتاد و انقدر رفتارهای غیر قابل پیش بینی از خودش نشون می داد که کار و همه جوره برای من و تصمیماتم سخت می کرد!
میران موضع خودش و مشخص کرده بود.. دیگه تو دوراهی اینکه می خواد رابطه امون ادامه داشته باشه یا نه نبودم.. چون مسلماً آدمی که با یکی بهم می زنه.. یه راننده براش استخدام نمی کنه که رفت و آمدش بدون مشکل و راحت باشه.. حالا نوبت من بود که باید خودی نشون می دادم!

اول تصمیم داشتم برم در خونه.. یا شرکتش.. یه جوری جلوی چشمش دربیام تا بالاخره مجبور بشه یه وقتی واسه حرف زدن بهم بده!
ولی خب.. خیلی سریع پشیمون شدم چون اینجوری زیادی غرورم له می شد و کارم یه جورایی جنبه خواهش و التماس.. یا حتی آویزون بودن پیدا می کرد!
تا اینکه بعد از چند شبانه روز فکر کردن شب بیداری و تحقیق و بررسی.. تصمیمم و گرفتم و امروز وقت عملی کردنش بود.. فردا روز مرد بود و من می خواستم هرطور شده همین امشب کار و تموم کنم! یعنی.. بهترین مناسبتی بود که سر راهم قرار داشت و به موقع توی تقویم چشمم بهش افتاد و تونستم براش برنامه ریزی کنم!
نمی دونستم کار درستی بود یا نه.. حتی اینم نمی دونستم که میران اون واکنش مورد نظرم و نشون میده یا نه.. ولی در حال حاضر بهترین روشی بود که هم می شد این قهر طولانی شده رو تموم کرد و هم.. لازم نبود من تا این حد خودم و کوچیک کنم که برم در خونه اش و به خاطر چند دقیقه حرف منتش و بکشم!
این تصمیمم و یه جورایی مدیون آفرین بودم و حرفای اون روزی که تو خونه اشون بهم زد.. همینکه واسه سنجیدن غیرت دوست پسرش.. از قصد کاری می کرد تا یه نفر مزاحمش بشه و عکس العمل طرف و شکار کنه.. حالا کار من نه به اون شوری ولی خب.. تا حدودی کرم ریختن محسوب می شد و امیدوار بودم که میران واکنش تندی به این قضیه نشون نده!
*
تا تموم شدن ساعت کاریم و بیرون زدن از هتل.. دل تو دلم نبود.. همه اش استرس داشتم که این وسط یه چیزی جور در نیاد و من نرسم به اون چیزی که می خوام!
من که دیگه با میران در تماس نبودم و ممکن بود اصلاً به هر دلیلی تو شرایطی نباشه که بخواد بیاد سراغ من.. اصلاً شاید مسافرت باشه و من بیخودی اینهمه بدو بدو کردم..
ولی.. با دیدن ماشین آقای شاکری که مثل همیشه جلوی در هتل نگه داشته بود همه انرژی های منفی رو از خودم دور کردم و با یه نفس عمیق جلو رفتم و سوار شدم!
بعد از سلام و احوالپرسی.. همینکه ماشین و روشن کرد تا حرکت کنه گلوم و صاف کردم و گفتم:
– آقای شاکری من امشب خونه نمیرم.. جایی هم که می خوام برم یه کم از اینجا دوره.. اگه ممکه من و جلوی یه ایستگاه مترو نگه دارید.. بقیه راه و با مترو برم راحت ترم.. دیگه مزاحم شما نمی شم!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۹ ۱۸۳۶۳۴۶۰۶

دانلود رمان ماهلین pdf از رؤیا احمدیان 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   دختری معصوم و تنها در مقابل مردی عیاش… ماهلین(هاله‌ماه، خرمن‌ماه)…   ★فصل اول: ســـرنــوشــتـــ★   پلک‌های پف کرده و درد ناکش را به سختی گشود و اتاق بزرگ را از نظر گذراند‌. اتاق بزرگی که تنها یک میز آرایش قهوه‌ای روشن و یک تخت…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۵ ۱۷۲۳۵۰۰۹۵

دانلود رمان طعم جنون pdf از مریم روح پرور 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :     نیاز دختر شرو شیطونیه که مدرک هتل داری خونده تا وقتی کار براش پیدا بشه تفریحی جیب بری میکنه اما کیف و به صاحباشون برمیگردونه ( دیوانس) ازطریق یه دوست کار پیدا میکنه تو هتل تهران سر یه اتفاقاتی میشه مدیراجرایی هتل دستشه…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۶ ۱۴۵۹۵۰۴۰۴

دانلود رمان میرآباد pdf از نصیبه رمضانی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:     قصه‌ی ما از اونجا شروع می‌شه که یک خبر، یک اتفاق و یک مورد گزارش شده به اداره‌ی پلیس ما رو قراره تا میرآباد ببره… میراباد، قصه‌ی الهه‌ای هست که همیشه ارزوهایش هم مثل خودش ساده هستند.  
چشم دختر زیبا

دانلود رمان نارگون pdf از بهاره شریفی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       نارگون، دختری جوان و تنها که در جریان ناملایمتی های زندگی در پیله ی سنگی خودساخته اش فرو رفته و در میان بی عدالتی ها و ناامنی های جامعه، روزگار می گذراند ، بازیچه ی بازی های عجیب و غریب دنیا که حال…
IMG 20230127 015421 7212 scaled

دانلود رمان بیراه عشق 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       سها دختری خجالتی و منزوی که با وعده و خوشی ازدواج می‌کنه تا بهترین عروس دنیا بشه و فکر می‌کنه شوهرش بهترین انتخابه اما همون شب عروسی تمام آرزو های سهای قصه ما نابود میشه …
photo 2017 04 20 14 37 49 330x205 1

رمان ماه مه آلود جلد دوم 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان ماه مه آلود جلد دوم   خلاصه : “مها ” دختری مستقل و خودساخته که تو پرورشگاه بزرگ شده و برای گذروندن تعطیلات تابستونی به خونه جنگلی هم اتاقیش میره. خونه ای توی دل جنگلهای شمال. اتفاقاتی که توی این جنگل میوفته، زندگی مها رو برای همیشه…
رمان تابو

رمان تابو 0 (0)

4 دیدگاه
دانلود رمان تابو خلاصه : من نه اسم دارم نه خانواده، تنها کسی که دارم، پدرمه. یک پدر که برام همه کار کرده، مهربونه، دلرحمه، دوست داشتنیه، من این پدر رو دوست دارم، اون بهم اسم داد، بهم شخصیت داد، اون بهم حس انتقام داد. من این پدر رو می‌خوام…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Roghayeh
Roghayeh
1 سال قبل

تازه دو روزه رمانشو مخونم… و به نظرم قلم قوی ای داره… پارتاش هم به اندازه س:) خوبیش اینه ک هر روز پارت میده… من همزمان با این رمان…
رمان عشق ممنوعه استاد رو هم ی سال دنبال مکنم…
اولش قلمش فوق العاده بود… کم کم ک جا افتاد… هر روز دو خط چرت پارت میداد…
تمام دیدگاه ها منفی بود… رمان برای زمان حال بود… فصل ۲ رو ک گذاش… گف چن سال بعد…
سفر کرد ب آینده 😐:) الانم فک کنم ی ۱٠ ، ۱۵ روزه پارت نزاشته اصن… دگ نمخونم رمانشو…
اون دو خط پارت دلمو زد… ب نظرم این رمان داره خوب پیش میره… کاری نکنیم واز لج کنه نویسنده:) تا چن روز اصن پارت نده… هووووف/:

neda
neda
1 سال قبل

اینم رفته رفته کمش کرده پارتا رو… خوبه خوبه طاقچه بالا بذارین 😐🤕

𝑆𝑎𝑏𝑎
𝑆𝑎𝑏𝑎
1 سال قبل

تفف
جای حساسش تموم شد ای تخمی

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x