رمان تارگت پارت 219

3.7
(6)

 

 

شاید.. با این کار بهم یه نشونه داد و بهم فهموند تنها راه خلاصی از این وضعیتی که هرکسی رو می تونه به فنا و نابودی بکشونه.. همینه!

در و باز کردم و از پله ها رفتم پایین.. برعکس دفعه پیش که محو فضای قشنگ و طراحی بی نقص این قسمت از خونه شدم.. هیچ حس خوبی تو وجودم نبود و حتی.. منزجر شدم از درین احمقی که کنار همین استخر نشست و داستان بدبختیش با خانواده داییش و برای میران تعریف کرد..

غافل از اینکه همین آدم هزار رو.. عامل اصلی اون بدبختی بود و من از کسی که نقشه نابودیم و توی ذهنش داشت.. راه و چاه می گرفتم و چقدر خوشحال بودم از اینکه به مشکلاتم اهمیت می ده و بی تفاوت نیست.

– بیا اینجــــا.. کجا رو نگاه می کنی؟

با صدای بلندش که تو فضای باز استخر و سالن ورزش کوچیک کنارش که دفعه قبل توجهم بهش جلب نشده بود.. اکو شد.. یه کم تو جام پریدم و بالاخره نگاهم و از اون تیکه مزخرف خاطره ساز گرفتم..

درحالیکه خدا خدا می کردم میران انقدری سرش گرم ورزش باشه که نخواد به حالت های هیستریک شده و غیر عادی من توجه کنه.. با قدم های آروم بهش نزدیک شدم.

با شلوارک و کاور ورزشی مشکی.. روی دوچرخه ثابت نشسته بود و جوری محکم رکاب می زد که همه ماهیچه و رگ های پاش بیرون زده بود و عرق از سر و روش می چکید.

سعی کردم سریع نگاهم و از رگای برآمده اش بگیرم.. تا یه بار دیگه ذهنم من و نبره سمت حماقت های گذشته ام و مسائل بی اهمیتی که تو وجود این آدمِ مثلاً جذاب بود و من.. ساده لوحانه با دیدنشون عشق می کردم.

– به چی داشتی نگاه می کردی؟

با صداش.. دستپاچه سرم و بالا گرفتم و سوالی بهش زل زدم که با نیش باز به سمت استخر اشاره کرد و گفت:

– تو هم یاد اون روز که اینجا واسه ام دلبری کردی و من نتونستم جلوی خودم تو بوسیدنت و بگیرم افتادی نه؟

سرم و به نشونه نه بالا انداختم و صادقانه لب زدم:

– یاد حماقت خودم افتادم که به خیال آدم بودنت.. نشستم از مشکلاتم برات حرف زدم.. چه می دونستم تو خودت همه چیز و جوری چیدی.. که من درگیر این مشکلات بشم و تو هم بتونی این وسط.. از آب گل آلود ماهی بگیری و خودت سود کنی.

 

 

لبخندش بیشتر کش اومد و همونطور که سرعتش و کمتر می کرد سرش و به تایید تکون داد..

– زندگی همین تجربه ها و درس هاییه که باید ازش بگیریم دیگه. همه سودم که مال من نیست.. تو هم تو این جریان یاد گرفتی که در آینده.. دیگه به هیچ کس تا این حد اعتماد نکنی که همه زندگیت و براش بریزی وسط.

دندونام و محکم به هم چفت کردم و جلوی زبونم و گرفتم تا نگم:

«اگه آینده ای وجود داشته باشه»

دوچرخه که از حرکت وایستاد.. دستش و به سمتم دراز کرد و من با تعجب بهش خیره شدم که گفت:

– بده دیگه!

نگاهم بعد از چند دقیقه تازه به لیوان توی دستم افتاد.. انگار به کل یادم رفته بود واسه چی اومدم اینجا و قراره با این لیوان که یه جور آلت قتاله اس چی کار کنم.

می دونستم اگه چند ثانیه بیشتر مکث کنم.. میران صد در صد پی می بره به مشکوک بودن قضیه و اون موقع شاید.. تا این لیوان و به خورد خودم نده و مطمئن نشه از سالم بودنش.. لب بهش نمی زنه..

واسه همین بدون فکر اضافه لیوان و به سمتش گرفتم و اونم همونطور که داشت با گوشیش ور می رفت ازم گرفت و خوشبختانه ندید لرزش وحشتناک شدید شده دستم و..

– دستت درد نکنه!

سرم و یه لحظه بلند کردم و مات لیوان توی دستش شدم..

مغزم در حال انفجار بود و تو همون حال صحنه هایی جلوی چشمم جون می گرفت که کله ام و سنگین تر کرده بود و حالم و خراب تر..

دیدم که میران لیوان و بالا برد و به لبش چسبوند..

دیدم که قلپ قلپ از اون مایع مسمومی که عامل قتلش بود و وارد بدنش کرد..

دیدم که تا آخر سرکشید و بعدش.. چهره اش درهم شد..

دیدم که رنگ صورتش لحظه به لحظه بیشتر به کبودی زد و چشمای خون افتاده اش تا آخرین حد گشاد شد..

دیدم که دیگه نفس نمی تونست بکشه و برای گرفتن ذره ای اکسیژن دهنش و باز و بسته می کرد و با نگاه پر از التماسش بهم خیره شد..

دیدم که از دهنش خون فواره زد بیرون و به خر خر افتاد..

دیدم که از روی دوچرخه پرت شد رو زمین و بدنش به طرز وحشتناکی شروع به لرزیدن کرد..

دیدم که کم کم رعشه های شدیدش آروم شد و چشمای قرمزش.. درحالیکه تا لحظه آخر به من خیره بود.. آروم آروم بسته شد..

دیدم که جلوی چشمای من.. جون داد و مرد..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (9)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

10 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Rasha
Rasha
1 سال قبل

,,پارت بعد: یهویی با صدای اون عنتیکه به خودش میاد میبینه هیچ گهی نخورده

......
......
1 سال قبل

الکیه دیگه؟.؟
کراشمو کشتین کثافطاااااااااااا
هققققق
ن باو مطمئنم این اسکل دوباره تو هپروته

Tamana
Tamana
1 سال قبل

واقعا؟😍😂

Zahra...
Zahra...
1 سال قبل

الان یهو میبینیم درین خواب بوده 😂😂

mehr58
mehr58
1 سال قبل

ای وای میران مرد؟ 😭 

&&&&&&&
&&&&&&&
پاسخ به  mehr58
1 سال قبل

بمیره ایشالللللهههه

علوی
علوی
1 سال قبل

از دست تخیلات این دختر.
واقعیت چی شد؟

Elena
Elena
1 سال قبل

چرا انقد مزخرف شده😡

حنا۸۳
حنا۸۳
1 سال قبل

دو روز دیگه باید صبر کنیم برای ی پارت دیگه😃

رویا
رویا
1 سال قبل

این چیزیه که تو فکرشه اخه برو سر اصل مطلب

دسته‌ها

10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x