رمان تارگت پارت 222

4
(4)

 

برگشتم سالن و رو به همکارم که داشت می رفت سمت میز مشتری تا سفارش بگیره گفتم:

– می خوای من برم؟

– نه عزیزم خودم می رم.. تو به مشتری بعدی برس!

سری تکون دادم و برگشتم سمت در ورودی تا به محض اومدن مشتری جدید برم به استقبالش و جلوی چشم سمیعی که اومده بود تو سالن نشون بدم که تلاشم و از همین الآن برای بهتر شدن شروع کردم..

ولی.. ولی هیچ وقت توی زندگی.. قرار نبود شانس با من یار بشه.. وگرنه.. محال بود مشتری بعدی که پاش و از در این خراب شده تو می ذاره.. میران باشه!

چرا انقدر تو ناخودآگاهم کودن و ابله بودم.. که فکر می کردم میران ته ته ته دلش.. با دیدن شدت و حجم بیچارگیم تو اون سالن ورزش.. به رحم اومده و حتی شده چند روز دست از سرم برمی داره تا به خودم بیام؟

ولی حالا این نگاه خیره و این لبخند عمیقی که حین نزدیک شدن به من روی صورتش نشونده.. نشون می ده که از صبح درحال خودسازی بوده و با بیشترین نیرو و توانش اومده تا یه بار دیگه ضربه اش و به روح و روان.. یا شایدم به جسم منی که بعد از دو هفته یه زور کوچیک و نصفه و نیمه بهش نشون داده بودم بزنه و بره.

نگاهم بی اختیار یه لحظه برگشت سمت سمیع.. که با دیدن میران عصبانیتش بیشتر شد و لابد با خودش گفت خیلی حواسش جمع کار بود حالا دوست پسرشم اومد ور دلش.

ولی خب.. با همه اینا.. رفتن آبروم پیش همکارام.. آخرین چیزی بود که می خواستم.. واسه همین ناچار بودم با میران و این نقشی که توش فرو رفته راه بیام و منم یه لبخند زورکی.. روی لبم بنشونم!

اما نمایش واسه اون خیلی غلیظ تر بود که به محض نزدیک شدن به جای دراز کردن دستش.. برای دست دادن با من.. صورتم و با هر دو تا دستش نگه داشت و قبل از اینکه بخوام جلوی حرکت بعدیش و بگیرم سرم و یه کم خم کرد و لباش و چسبوند به پیشونیم.

همه تنم منقبض شده بود و خدا خدا می کردم آدم های زیادی این صحنه رو ندیده باشن.. ولی خب آرزوی محالی بود چون به محض فاصله گرفتنش.. خیرگی نگاه چند نفر و روی خودم حس می کردم.

– بادوم من چطوره؟! دلم تنگ شده بود برات.

 

 

لبخندم دستپاچه تر شد.. نمی دونم چرا ولی ترجیح می دادم عصبانیتش و ببینم.. نه این حجم از خونسردی.. اونم چند ساعت بعد از اینکه تصمیم به کشتنش گرفته بودم.

– اینجا واسه چی اومدی؟

برعکس من که با لحن پر از خجالت و صدای آروم حرف می زدم اون بلند و رسا جوابم و داد:

– گفتم که دلم تنگ شده بود.. اومدم اینجا شام بخورم که تو رو هم ببینم و بعد با هم برگردیم خونه.

مطمئناً مهم ترین قسمت حرفش.. همون جمله آخر بود.. «برگردیم خونه» همه اتفاقات قرار بود همونجا بیفته و میران از الآن اومده بود که فقط.. دُز اضطراب و تشویش من و بالا ببره..

ولی با وجود لرزی که توی بدنم بود و حال خرابی که لحظه به لحظه بیشتر می شد.. به روی خودم نیاوردم و آروم جواب دادم:

– باشه.. برو بشین یه جا.. میام.. میام سفارشت و می گیرم!

– باشه عزیزم!

خوشبختانه بدون حرف و حرکت اضافه ای رفت یه گوشه پشت یه میز نشست و از همونجا نگاهی به منی که تا لحظه آخر با چشمام بدرقه اش کردم انداخت و چشمک زد.

منم با اینکه بیشتر تمایل داشتم برم سمت اتاق استراحتمون و چند دقیقه وقت بذارم برای آروم شدنم.. سریع به خودم اومدم و راه افتادم سمت میز مشتری بعدی که بلافاصله بعد از میران اومده بود.

امشب باید خیلی بیشتر از همیشه حواسم و جمع می کردم.. بعد از اینکه سمیع اونجوری بهم توپید چاره ای جز این نداشتم.

بر فرضم که رو حساب آشنایی میران با رئیس هتل من و اخراج نمی کرد ولی خب.. دیگه جلوی کم شدن میزان حقوقم به خاطر چپ و راست اشتباه کردنم و نمی تونستم بگیرم و این.. تو شرایط قمر در عقرب فعلی زندگیم که هر لحظه با یه زلزله تکون می خورد.. اصلاً به صلاح نبود..

سفارش دو تا مشتری و که گرفتم راه افتادم سمت میزی که میران پشتش بود و داشت منو رو ورق می زد و کنارش وایستادم..

– انتخاب کردی؟

منو رو بست و سرش و برای دیدنم بالا گرفت:

– تو که می دونی من عاشق پپرونی های اینجام. اولین بارم خودت بهم معرفیش کردی.. پس همون!

با یاد اون روزای ننگین اخم رو صورتم نشست و سرم و به تایید تکون دادم.. مشغول ثبت سفارشش توی تبلت بودم که پرسید:

– خودت چی می خوری؟

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (9)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…
اشتراک در
اطلاع از
guest

9 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
یسنا
یسنا
1 سال قبل

این دفعه متن قابل قبولی بود وقت کشی و دراز گویی نداشت و وقایع کوتاه اما متناوب داشت،
همین شکل ادامه بده مختصر و مفید بنویس و خواننده رو جذب حوادث جدید کن نه تکراری،
خسته نباشی

آنی
آنی
1 سال قبل

نویسنده جان میشه کانال تلگرامی رمانو بهم بدین؟

حدیثه
حدیثه
1 سال قبل

این درین نمی توانه برای یه مدت برای یه جا خودش گم و گور کنه ؟

Zahra...
Zahra...
پاسخ به  حدیثه
1 سال قبل

دقیقا 😕

Nafas
Nafas
1 سال قبل

دیگه واقعا خیلیی کم شده. بابا یا نزارین یا اگه بزارین درست حسابی بزارین این چه ترزشته انگار سکانس تا سکناسو فقط مینویسی. یکم به نظر خواننده ها هم اهمیت بدین اینطوری که نمیشه

علوی
علوی
1 سال قبل

جواب سوال آخر میران اینه: اگه همین‌جور بخوای ادامه بدی قرص برنج

Zahra...
Zahra...
پاسخ به  علوی
1 سال قبل

درین از چیزی که فکر میکردم خیلی بی دست و پا تره……

Ella
Ella
پاسخ به  Zahra...
1 سال قبل

آدم کشتن کار راحتی نیست

دکتر ماما دلی
دکتر ماما دلی
1 سال قبل

مثل اینکه تف کرده باشی تو دریا چرا اینقدر کم اخه😐.

دسته‌ها

9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x