رمان تارگت پارت 268

4
(4)

 

 

 

 

با یه انگشت گوشه پیشونیم و خاروندم و ادامه دادم:

– الآنم.. این قضیه در هر صورت اتفاق می افته.. ولی اگه با من راه بیای و طبق برنامه ریزیم پیش بری.. درصد آبرو ریزیش کمتره.. یا حتی صفره.. ولی اگه هربار بخوای جفتک بندازی.. منم رگ دیوونگیم می زنه بالا و دیگه هیچ تضمینی واسه خوب پیش رفتن همه چیز بهت نمی دم.. اوکی؟

دستم و دراز کردم نوک دماغش و فشار دادم و همراه با چشمک و لبخند یه وری کنج لبم پرسیدم:

– کاری باری؟

بالاخره به خودش اومد و یه نفس عمیق کشید که لا به لای بازدمش خیلی راحت می تونستم صداهایی که معنی و مفهومی جز درموندگی و خستگی نمی داد و بشنوم.

ولی اون لحظه من.. تبدیل به خودخواه ترین آدم دنیا شده بودم که ترجیح می دادم هیچی نشنوم و هیچی نبینم و به هیچی فکر نکنم.. جز خودم و زندگیم و گذشته تباه شده ام و آینده ای که.. دیگه دلم نمی خواست تباه شده و درب و داغون باشه..

آینده ای که محال بود بدون درین رقم بخوره و اگه قرار بود دیگه هیچ وقت درین و نبینم و نداشته باشمش.. بهتر بود که دیگه خودمم نباشم!

درین که پیاده شد و با قدم های آروم و بی هدفش رفت تو خونه.. چند دقیقه ای هم بی دلیل همونجا موندم و بعد ماشین و به حرکت درآوردم..

البته خیلی هم بی دلیل نبود.. یه چیزی توی سرم بود که نمی ذاشت بلافاصله برم.. یه ترسی که می گفت درین قرار نیست انقدری که فکر می کنم حرف گوش کن باشه و بشینه تو خونه تا ببینه رابطه امروزمون به حامله شدنش منجر می شه یا نه..

در واقع برای همین اصرار داشتم که خودم برسونمش تا یهو وسط راه سر از داروخونه در نیاره و حالا.. داشتم می فهمیدم انقدری هم آسون نیست و من قابلیت اینکه بیست و چهار ساعته کنترلش کنم یا بس در خونه اش بشینم تا ببینم کی می ره بیرون و چیکار می خواد بکنه رو نداشتم..

ولی خب از یه راهی می شد فهمید که راه پیش روم تا چه حد سخت و پر چاله چوله اس و من باید تلاش و سرسختیم و تا چه لولی پیش ببرم..

واسه همین گوشیم و برداشتم و با یه تماس به رحیم.. ازش خواستم یکی و بفرسته در این خونه و کشیک بده تا وقتی که درین بیاد بیرون بهم خبر بده.. اینجوری راحت تر می تونستم بفهمم کجای کارم و قدم های بعدیم و باید چه شکلی بردارم..

 

 

 

 

پام و گذاشتم رو گاز و به سمت خونه روندم.. این چند وقته بدجوری از کارام عقب افتاده بودم.. حتی یه هفته گذشته که سراغ درین نرفته بودم.. به خاطر سر و صورت کبودم ترجیح می دادم تو شرکت آفتابی نشم که مجبور نباشم به بقیه.. علی الخصوص کوروش که بعضی وقتا رگ سه پیچ بودنش بدجوری باد می کرد جواب پس بدم..

ولی الآن.. با وجود اینکه جمعه بود یه سری از کارام و می تونستم تو خونه انجام بدم.. البته اگه این ذهن آشفته ای که از صبح درگیر بدبختی های تموم نشدنی گذشته و حالم بود اجازه می داد..

وسطای مسیر بودم که گوشیم زنگ خورد.. به هوای اینکه آدم رحیمه و می خواد خبر بیرون رفتن درین و بهم بده نگاهی به صفحه انداختم که دیدن شماره عمه ام.. اخمام و تو هم فرو برد..

بعد از اون شبی که یواشکی رفتم خونه اش و اون جعبه رو از کمد قفل شده اش بیرون کشیدم.. دیگه ندیدمش و جواب تماس هاش هم یکی در میون می دادم..

اونم فهمیده بود که یه دردی دارم که حالا بیشتر از قبل بهم زنگ می زد و الآنم چون مطمئن بود که سرکار نمی رم زنگ زده بود که دیگه بهانه ای نداشته باشم.

بازم دوست نداشتم جواب بدم ولی از ترس اینکه یهو جلوی در خونه ام ظاهر نشه به ناچار تماس و وصل کردم و گذاشتم رو اسپیکر:

– بله؟

– میران! سلام عمه.. خوبی؟

– ممنون!

متوجه لحن سردم شد که یه کم مکث کرد و گفت:

– کجایی؟

– تو خیابون!

– جایی داری می ری؟

– نه.. می رم خونه!

– خب پس.. بیا اینجا.. شام و با هم بخوریم.

– نه ممنون.. کار دارم.. باید برم خونه!

عمه ام که تا الآن مثل خودم سعی داشت جوری رفتار کنه که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.. یهو از کوره در رفت و صداش و برد بالا:

– میران چته تــــو؟ این رفتارا واسه چیه؟ چرا چند وقته عین دشمنت با من حرف می زنی؟ چی کار کردم مگه داری اینجوری می کنی؟

 

 

 

 

پوزخندی زدم و سرم و به چپ و راست تکون دادم که یهو صدای گریه اش بلند شد و اخمام تو هم فرو رفت..

امروز کم شاهد اشک و گریه نبودم.. دیگه گریه عمه مهناز و نمی تونستم تحمل کنم که گفتم:

– گریه نکن!

– مهمه برات؟ دو هفته اس شب و روز دارم گریه می کنم که خدایا میران چشه.. چرا داره با من اینجوری می کنه.. مهم بود برات؟ یه بار اومدی پیشم؟ اومدی بگی دردت چیه؟ اصلاً اینا به درک.. یه بار اومدی بگی از تنهایی نمردی؟ نمی گی من دلم تنگ می شه برات؟ من نمیام خونه ات.. چون می گم شاید کسی پیشت باشه و معذب بشی.. ولی تو که می دونی من همیشه تنهام و هیچ کسی و ندارم.. چرا نمیای بهم سر بزنی میران؟ تو اون سال هایی که فقط من و داشتی.. من اینجوری باهات تا کردم؟ دستت درد نکنه.. دستت درد نکنه میران!

تا اومدم حرف بزنم و جوابش و بدم تماس و قطع کرد و من با کلافگی مشتم و به فرمون ماشین کوبوندم و نفسم و به بیرون فوت کردم..

خواستم اینبار خودم شماره اش و بگیرم.. ولی با دیدن اولین خروجی که به سمت خونه عمه ام راه داشت تصمیم گرفتم مسیرم و عوض کنم و یه سر بهش بزنم.

من که فعلاً قصد نداشتم از دستبرد زدنم به کمد وسایلش حرفی بزنم پس.. این قهر و دوریم هیچ توجیهی براش نداشت و باید عاقلانه تر رفتار می کردم.

ضمن اینکه.. یه جورایی حق داشت.. تو روزایی که هیچ کس نبود و حتی مردی که به عنوان پدر می شناختمش.. حاضر نبود در ماه دو روزش و تو خونه ای که من توش می موندم سر کنه.. عمه ام بود که بهم سر می زد..

باهام حرف می زد.. من و می برد بیرون.. حتی باهم مسافرت می رفتیم.. خلاصه کلی باهام وقت می گذروند و نمی ذاشت غم تنهایی از پا درم بیاره.

حالا حقش نبود که به خاطر پنهون کردن بعضی از مسائلی که ترجیح می دادم از زبون خودش بشنوم.. اینجوری مجازاتش کنم.

 

 

 

 

*

نگاهم و از دمنوش بدرنگ رو به روم.. که حتم داشتم مزه اش هم به بدی رنگشه.. به صورت عمه ام که با حالت قهر و دلخوری رو به روم نشسته بود و با عینکی که رو انتهایی ترین نقطه بینیش نگهش می داشت سعی داشت نشون بده که داره مطلب مهمی رو توی گوشیش می خونه دوختم..

از وقتی اومدم همین قیافه رو به خودش گرفته بود و تنها چیزی که تونست یه کم کنجکاوش کنه و ازم درباره اش سوال بپرسه.. کبودی و زخم روی صورتم بود که گفتم تصادف کردم و با سر رفتم تو شیشه ماشین..

هرچند که کم از تصادف نبود و من یه لحظه وسط اون دعوا با سه نفر حس کردم دیگه دارم کم میارم و امیدی به نجات پیدا کردن نداشتم.. اگه اون چند نفر یهو سر نمی رسیدن و ما رو جدا نمی کردن.. معلوم نبود کارم به کجا کشیده می شد با اون رفیق نیمه راهی که خیلی راحت ولم کرد و رفت.

نفس عمیقی کشیدم و با اشاره به لیوان دم نوش پرسیدم:

– قراره چی بهم بگی که به جای چایی.. گل گاو زبون آوردی که پیش پیش از عصبانی شدنم جلوگیری کنی؟

من با شوخی پرسیدم ولی اون با نهایت جدیت جواب داد:

– من چیزی ندارم بگم.. ولی حتماً تو حرفی داری که بالاخره بعد از یک ماه و نیم پات و تو این خونه گذاشتی..

دستی روی پیشونیم کشیدم و لب زدم:

– سرم شلوغ بود.. کارای شرکت ریخته بهم.. پام که به خونه می رسه فقط می تونم بخوابم.. دوباره فردا تو شرکت همین بساطه.. نمی رسم بیام مهمونی!

گوشی و گذاشت کنار و عینکش و درآورد و خیره تو صورتم با جدیت گفت:

– اولاً که اینجا تو مهمون نیستی.. خونه خودته.. چه ایرادی داره اصلاً بیای یه هفته پیش من بمونی.. راحت نیستی؟ باشه.. سرت شلوغه و حتی نمی رسی نیم ساعت بیای یه سر بزنی؟ باشه.. ولی یه زنگ زدن.. یه پیام دادن یه حال و احوال کردن که دیگه وقتی از آدم نمی گیره. پس انقدر بهونه نیار و من و بچه فرض نکن میران.. یه کلمه بگو دردت چیه که داری اینجوری باهام رفتار می کنی.. فکر می کنی بعد از اینهمه سال انقدری نشناختمت که بفهمم از چیزی ناراحتی؟

خیره تو صورت گرفته اش موندم و هیچی نگفتم..

 

 

 

 

حرف زیاد بود و می تونستم با این جمله که «بیشتر از چیزی که فکرش و بکنی ازت ناراحتم» شروعش کنم..

ولی فعلاً قصد نداشتم این موضوع رو به روش بیارم چون.. انقدر درگیری توی ذهنم بود که دیگه جایی واسه مسائل جدید باقی نمی موند…

واسه همین تصمیم گرفتم بزنم یه کانال دیگه و ذهن عمه ام هم از این دلخوری منحرف کنم.. دلم می خواست درباره شکی که امروز درین با حرفاش تو وجودم انداخت بپرسم که گفتم:

– این چند وقته.. ذهنم خیلی مشغوله.. حالا که بحث به اینجا کشید.. دلم می خواد ازت بپرسم و جواب درست حسابی بشنوم.. نه فقط یه چیزی.. که من و باهاش از سر خودت باز کنی.

عمه ام که انتظار نداشت من حرفش و رو هوا بزنم و مکالمه رو اینجوری پیش ببرم.. یه کم جا خورد و با اخمای درهم از تعجب گفت:

– بپرس.. چی می خوای بدونی؟

یه کم به جلو خم شدم و کف دستام و به هم مالیدم..

– می خوام بدونم.. داستانی که از گذشته برام تعریف کردی.. چقدرش راسته.. چقدرش دروغ؟!

تعجبش داشت لحظه به لحظه بیشتر می شد و اخماش درهم تر:

– دروغ؟ چرا من باید درباره همچین چیز مهمی.. بهت دروغ بگم؟

– خیلی دلیل هست واسه این کار.. مهم ترینش اینه که.. دوست نداشتی من از بابام کینه به دل بگیرم و حتی بعد از مرگش ازش متنفر باشم.

پوزخند ناباورانه ای زد و گفت:

– من باید.. من باید خیلی آدم رذلی باشم که به خاطر این مسئله.. پای یکی دیگه رو بکشم وسط و همه گناها رو بندازم گردن اون. بعدشم.. اگه دلیلم فقط این بود.. خب چرا تا فوت مهدی صبر کردم؟ قبلش می گفتم که رابطه شما از این تیره و تاری دربیاد.

– حرف منم همینه.. چرا زودتر نگفتی؟ شاید من دلم می خواست.. به خاطر همه رفتارهای پر از کینه ام از بابام.. که بعداً فهمیدم بی دلیل بوده.. ازش معذرت خواهی کنم.

اینبار نگاهش و گرفت و خیره به دستاش لب زد:

– مهدی راضی نبود.. می گفت چیزی ندونه بهتره.. نمی خواست خودت و قاطی ماجرایی کنی که دیگه تموم شده بود و.. هم خوردنش هیچ فایده ای نداشت. بعدشم.. من اصلاً نمی دونستم که تو همچین ذهنیت غلطی نسبت به بابات پیدا کردی.. انقدر تودار بودی که هیچی نمی گفتی.. تا بعد از مرگش که بالاخره قفل زبونت باز شد و من برای اینکه حداقل روح برادرم بیشتر از این بابت کینه و نفرت تو اذیت نشه.. بهت گفتم که فکرای غلط و از سرت بیرون کنی.

 

 

 

 

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

– هرچند که الآن.. شب و روز دارم به این فکر می کنم که اشتباه کردم و باید طبق توصیه مهدی پیش می رفتم و قفل زبونم و بسته نگه می داشتم.

– چرا؟

خیره تو چشمام با عجز نالید:

– برای اینکه هرچقدر می خوام خوش بین باشم.. بازم نمی شه.. برای اینکه از هیچ طریقی نمی تونم مطمئن باشم که تو نرفتی سراغ اون زن.. برای اینکه از علاقه شدیدت به رویای خدا بیامرز خبر داشتم و باید زودتر می فهمیدم اگه بفهمی کی عامل اصلی مرگش بوده بیکار نمی شینی و از یه راهی سعی می کنی خودت و آروم کنی.. برای اینکه همون لحظه که همه چیز و بهت گفتم.. این و تو چشمات خوندم ولی دیگه آب ریخته شده رو نمی شد جمع کرد.

نفس عمیقی کشیدم و سرم و انداختم پایین.. نمی دونستم چی باید بگم.. عمه خوب فهمیده بود که حال و روزم بعد از شنیدن اون داستان چه جوری بود و الآن من هرچی که می گفتم.. نمی تونست این فکر و از سرش بیرون کنه.. چون انقدری من و می شناخت که فرق دروغ یا راست حرفام و متوجه بشه..

فقط تونستم.. حرفی رو به زبون بیارم که بازم تحت تاثیر حرف های درین بود که پرسیدم:

– مامانم چی؟

– چی؟

سرم و بالا گرفتم و زل زدم به صورتش..

– چند درصد از این علاقه شدیدی که تو وجود من بود و هست.. نسبت به من داشت؟ اصلاً.. اصلاً علاقه ای بود؟

– این چه سوالیه؟ تو همه زندگی رویا بودی!

پوزخندی زدم و با نهایت تلخی زمزمه کردم:

– همه زندگیش من نبودم.. اون بچه بود که وقتی فهمید مرده.. زندگیش و با دست خودش تموم کرد.. جلوی چشم من! بدون اینکه بخواد یه ثانیه به این فکر کنه.. بعدش چی به سر من میاد..

چشمام که پر شد سریع با دو تا انگشت فشارشون دادم و روم و برگردوندم.. که عمه ام کنارم نشست و با ناراحتی لب زد:

– حس منفیت نسبت به مهدی تموم شد.. حالا رفتی سراغ رویا؟ این فکرا چیه می کنی میران؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
1682363596840

دانلود رمان افگار pdf از ف میری 0 (0)

41 دیدگاه
  خلاصه رمان :         عاشق بودند؛ هردویشان….! جانایی که آبان را همچون بت می٬پرستید و آبانی که جانا …حکم جانش را داشت… عشقی نفرین شده که در شب عروسی شان جانا را روانه زندان و آبان را روانه بیمارستان کرد… افگار داستان دختری زخم خورده که…
1676877298840

دانلود رمان عبور از غبار pdf از نیلا 1 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           گاهی وقتها اون چیزایی رو ازدست می دیم که همیشه کنارمون بوده وگاهی هم ساده ساده خودمونو درگیر چیزایی میکنیم که اصلا ارزششو ندارن وبودونبودشون توزندگی به چشم نمیان . وچه خوب بودکه قبل از نابودشدنمون توی گرداب زندگی می فهمیدیم…
Screenshot ۲۰۲۳۰۲۲۳ ۱۰۵۵۱۰

دانلود رمان الماس pdf از شراره 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     دختری از جنس شیشه، اما به ظاهر چون کوه…دختری با قلبی شکننده و کوچک، اما به ظاهر چون آسمانی پهناور…دختری با گذشته‌ای پر از مهتاب تنهایی، اما با ظاهر سرشار از آفتاب روشنایی…الماس سرگذشت یه دختره، از اون دسته‌ای که اغلب با کمترین توجه…
IMG 20230123 235746 955

دانلود رمان آمیخته به تعصب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     شیدا دختریه که در کودکی مامانش با برداشتن اموال پدرش فرار میکنه و اون و برادرش شاهین که چند سالی از شیدا بزرگتره رو رها میکنه.و این اتفاق زندگی شیدا و برادر و پدرش رو خیلی تحت تاثیر قرار‌ میده، پدرش مجبور میشه…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
InShot ۲۰۲۳۰۴۲۴ ۲۳۴۱۰۸۰۰۸

دانلود رمان حکم نظر بازی pdf از مژگان قاسمی 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       همتا زنی مطلقه و ۲۳ ساله زیبا و دلبر توی دادگاه طلاقش با حاج_مهراد فوق العاده جذاب که سیاستمدارم هست آشنا میشه اما حاجی با دیدنش یاد بزرگ ترین راز زندگی خودش میفته… همین راز اونارو توی یک مسیر ممنوعه قرار میده…  …
IMG 20230128 234015 1212 scaled

دانلود رمان رقصنده با تاریکی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     کیارش شمس مرد خوش چهره، محبوب و ثروتمندیه که مورد احترام همه ست… اما زندگی کیارش نیمه پنهان و سیاهی داره که هیچکس از اون خبر نداره… به جز شراره… دختری باهوش و بااستعداد که به صورت اتفاقی سر از زندگی تاریک کیارش…
اشتراک در
اطلاع از
guest

17 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Tina
Tina
1 سال قبل

میدونید احساس میکنم نمونه درین و درین ها باعث شده الان تو قرن ۲۳ وم وضعیت برخورد با زنا توی کشورمون اینجوری باشه:) بس ک دم نزدن و هی گفتن عابرو عابرو . یا از حقشون دفاع نکردن. گور بابای عابرو وقتی میتونستی دو بار میرانو بکشی.یا حداقل یکم تقلا کنه؟؟تمام موقعای تجاوز با نا امیدی تمام فق التماس میکنه:) همین شده ک زن انقدر بی احترام شده تو کشورمون..تقصیر درین و درین هاییه ک سالهاست دم نمیزنن و حتی ب این بی احترامی ها عادت هم میکنن . ب مردا میدونم میدن ک هر غلطی خواستن بکنن و بعد نهایت توانشون بشه التماس؟همین شده ک ما اینجا وایسادیم:) که تو کشورمون یه دختر بدون اجازه یه جنس مذکر نتونه آب هم بخوره. اجازه پدر یا همسرش واجب باشه …تقصیر همین درین ها بوده….

یاسی
یاسی
پاسخ به  Tina
1 سال قبل

بستگی به تربیت خانوادگی ادم داره،،آدم اگر خداترس باشه از خدا که حیا بکنی و از قهرش بترسی خواه ناخواه خیلی از کارارو نمیکنی مثلا ت خانواده ما بابام مقیده هیچوقت کم تر از گل به مامانم نگفته و حتی اجازه نمیده برادرم با ماها بد حرف بزنه ،،اونقدر مارو دوست داره که تو سن پیری به مامانم میگه خانم کاش جای ۳ تا دختر ۱۰ تا دیگم داشتیم! اما تو خانواده ی دیگه ای ممکنه برعکس باشه ،متاسفانه ماها یادمون میره تدا هرچقدر هم مهربون باشه ناراحت هم میشه! درین هم از شخصیت و روحیه شه ذاتا مظلومه،قسم میخورم اگر یه برون گرا بود خشتک میران رو میکرد بادبان کشتی/:

رایا
رایا
1 سال قبل

خیلی امیدوارم درین حامله نشه ، بعدش شورو کنه ب بدبخ کردن میران 🙂 چ کیفی بده 😂😂ولی بعد ک فکرشو میکنم:) متاسفانه بی دست و پا تر از ایناس:) اگ انقد شخصیت شل و ولی نداش میتونست یه تصمیم درست بگیره یا از این تجاوزات مکرر جلوگیری کنه . ن اینکه هر بار شل شه بزاره میران بش دس بزنه . یکم تقلا کنه حداقل موقع این تجاوزا؟اصن فرار کنه بره یکی از اتاقا یا در بره تو دسشویی:) یا حداقل واسه خنک شدن دلش با چاقو بزنه تو شکم میران 🙂 میران که نمیمیره و نهایت اذیتی ک میکنه باز باهاش رابطه داره ولی درین زیادی بی دست و پاعه. زیادی نا امیده. با این ک از شخصیت میران نهایت تنفرو دارم یه موقعایی فک میکنم شاید همچین کسی واسه درین لازمه تا یاد بگیره یکم حق خودشو از دنیای اطراف بگیره 🙂 البته اگه بخاد یاد بگیره .من اگر جای درین بودم میرانو همون شب انداخته بودم پایین. خوده شیطانه یارو.خدا میاد دستتم میبوسه، عذاب وجدانت دیگه واس چیه:)( متاسفانه یکم تو این رمان یه دخترو زیادی بی دست و پا نشون دادن ، نمونه بارز زن ستیزیه)

عسل
عسل
1 سال قبل

درین با کورش همدست میشه میرانو به خاک سیاه مینشونه🤦🏻‍♀️

کیانا
کیانا
پاسخ به  عسل
1 سال قبل

عاااالیه نوش جونش😂🤲🤲

یاس
یاس
1 سال قبل

یه سوال تو جعبه ای که میران بازش کرد چی بود ؟؟؟؟؟

علوی
علوی
1 سال قبل

همه داستان رو عمه‌خانم از خودش در اورده. به هر دلیلی خودش یه بلایی سر بچه اورده. شاید اصلاً بچه مرده به دنیا اومده و اینطوری خواسته ….. که اینم جور در نمیاد.
شایدم عمه یه کینه قدیمی از مادر درین داره و با شناختن اخلاق گند میران اینجوری داره همه رو بازی می‌ده. به هر حال به عمه‌خانم حسابی مشکوکم

یکتا
یکتا
پاسخ به  علوی
1 سال قبل

منم موافقم..به نظر من مادر درین خب الکی نیومده بچه اینا رو ببره و حتما یکی بهش گفته این بچه رو بردار بلاخره از یکی دستور گرفته این وسط

𝒛𝒂𝒉𝒓𝒂
𝒛𝒂𝒉𝒓𝒂
1 سال قبل

یعنی مسخره تر از این حرفای عمه میران وجود نداره
کاملا مشخصه جا خورده و سعی داره میرانو بپیچونه و احتمال میدم فهمیده میران اون جعبه رو دیده

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط 𝒛𝒂𝒉𝒓𝒂
حدیثه
حدیثه
1 سال قبل

ولی اگر بخواد این طور پیش بره که درین حامله بشه و بعد با میران و بچه اش با خوشی با هم زندگی کنند خیلی بی خود میشه.

به علاوه این که خیلی هم بد آموزی داره.

عسل
عسل
پاسخ به  حدیثه
1 سال قبل

اصلا یه همچین چیزی نمیشه چون درین با کورش همدست میشه میرانو نابود میکنه

𝒛𝒂𝒉𝒓𝒂
𝒛𝒂𝒉𝒓𝒂
پاسخ به  عسل
1 سال قبل

کوروش کی‌ بود ؟

کیانا
کیانا
پاسخ به  𝒛𝒂𝒉𝒓𝒂
1 سال قبل

همین شریک کاری میران یا زیر دستش، که رفیقشم هس .که یه جا ام اون اولا بش پول قرض داد میران

کیانا
کیانا
پاسخ به  عسل
1 سال قبل

سلااام عسل خوعبی. تو فایلشو کامل خوندی یا فق پیش بینیته اگ کامل خوندی میشه بگی کجا خوندی یا اگ فایلشو داری برا منم بفرستیی؟با ایمیل

دلوین
دلوین
پاسخ به  کیانا
1 سال قبل

اگر فایل کاملش رو دارید برای منم بفرستید ✨

Ella
Ella
1 سال قبل

این عمه هه یا خبر نداره یا خبر داره و نمیگه در هر صورت مغز میرانو داره میشوره این بیچاره ام ع خدا بی خبر
دوس دارم مامان درین دهن وا کنه اون قطعا چیزایی داره ک بگه

حدیثه
حدیثه
1 سال قبل

من حس می کنم عمه یه چیزی را مخفی کرده

دسته‌ها

17
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x