رمان تارگت پارت 308

4
(4)

 

 

 

 

سرش و به سمتم برگردوند و با ذوقی که مثلاً می خواست هیجان منم بالا ببره و در واقع هیچ تاثیری روم نداشت ادامه داد:

– با این پولا کار و کاسبی خودمون و راه میندازیم درین.. دیگه لازم نیست واسه هیچ خری کار کنیم.. حالا که دیگه راه و چاه و یاد گرفتم.. می دونم باید چی کار کنم.. از هیچی می رسونمت به همه چی.. همه عقده هایی که جفتمون تا این سن داشتیم و برطرف می کنم. از حالا به بعد واقعاً می شم عموت.. همون تکیه گاهی که لازم داشتی.. باشه قبول تا الآن کم کاری کردم ولی.. از این به بعد دیگه فقط خودمون دوتاییم که باید به داد هم برسیم. باید واسه یه بارم که شده تو زندگیمون یه نفس راحت بکشیم.. تو همه چیز و بسپر به من.. خواهش می کنم حداقل این دفعه بسپرش به من.. همه چیز و برات قشنگ می کنم.. قول می دم!

به همه چیز فکر کردم.. به همه حرف هایی که کوروش زد فکر کردم و یه تصویر توی ذهنم به وجود آوردم تا شاید واقعاً حالم باهاش خوب بشه.. تا شاید منم انگیزه بگیرم برای ادامه زندگیم و این فکرای آشفته ای که داشت مغزم و سوراخ می کرد از سرم بیرون بره..

ولی نشد.. هیچ فایده ای نداشت و اصلاً.. هیچ لذتی از دیدن اون تصویر نمی بردم.. واسه همین.. با همون حالی که انگار لبه باریک یه دیوار وایستاده بودم و باید یه قدم دیگه برمی داشتم تا یه طرف بیفتم و خیال خودم و راحت کنم.. لب زدم:

– ولی این جوری که دل من.. خنک نمی شه!

کوروش پوف کلافه ای کشید و همونطور که سرعتش و بیشتر می کرد گفت:

– خیله خب.. بگو دلت چه جوری خنک می شه! اگه عین همون کار و نکنم نامردم!

ساکت شدم و از پنجره ماشین به بیرون خیره شدم.. هنور خودمم نمی دونستم چی می خوام.. یا دلم واقعاً چه جوری خنک می شه..

ولی از یه چیزی اطمینان داشتم.. این که دوست نداشتم دیگه از کوروش کمک بگیرم و اگه قرار بود کاری بکنم ترجیح می دادم خودم انجامش بدم.. ولی هنوز.. مطمئن نبودم چی کار..

 

 

 

تموم طول راه.. تا وقتی به شهر برسیم داشتم فکر می کردم.. عین آدم های به ته خط رسیده.. عین آدم هایی که دیگه هیچی برای از دست دادن ندارن فکر می کردم..

من باید اول به میران.. بعد به کوروش و شایدم خودم.. ثابت می کردم که دیگه چیزی به اسم زندگی برای من وجود نداره.. که بخوام به خاطر نگه داشتنش تلاش کنم.

میران باید عمیق تر درک می کرد که چه بلایی سر من آورده و قرار نیست به همین راحتی.. با بالا کشیدن مبلغ چندتا از قرارداداش.. آسیبی که به روح و روان من زده جبران بشه.

کوروش هم همینطور.. اونم لازم بود بفهمه که این آتیش انتقام.. چی به روز من آورده و نباید انتظار داشته باشه که با خیال راحت.. یه زندگی جدید واسه خودم بسازم.. جوری که انگار آب از آب تکون نخورده..

حالم داشت رفته رفته بدتر می شد.. انقدری که چیزی نمونده بود برای خالی کردن خودم از این حجمی که توی وجودم حس می کردم و مدام بزرگ تر می شد جیغ بزنم..

ولی به زور خودم و کنترل کردم.. باید اول از شر کوروش که تازه فهمیده بود یه نسبت فامیلی با من داره و بعد از حرفای میران و خودم.. به رگ غیرتش برخورده بود خلاص می شدم.. تا بیخودی به پر و پام نپیچه.. بعدش.. می دونستم باید چی کار کنم!

واسه همین یه کم خودم و آروم نگه داشتم و به محض دیدن اولین داروخونه که از پشت در شیشه ایش می تونستم تشخیص بدم زیادی بزرگ و شلوغه و کوروش اگه بره تو یه ربع بیست دقیقه ای زمان می بره تا بیاد بیرون و من وقت کافی برای قال گذاشتنش دارم گفتم:

– این جا نگه دار!

سریع راهنما زد و ماشین و کشید کنار.. منم به شکل نمایشی دست بردم کمربندم و باز کنم که پرسید:

– چی می خوای؟

بدون این که نگاهش کنم جواب دادم:

– مسکن.. هرچی تو خونه داشتم خوردم.. چیزی هم همراهم نیست.. سرم داره می ترکه!

 

 

 

 

گفتم و بلافاصله پشیمون شدم که چرا اسم یه داروی تخصصی تر و نیاوردم.. می ترسیدم یهو بگه مسکن تو ماشین دارم ولی خدا رو شکر به اون جا نکشید و کمربندش و باز کرد..

– بشین خودم می رم! فقط جا پارک نیست.. ماشین و دوبله نگه داشتم.. افسر اومد بشین یه کم برو جلوتر.. من خودم میام..

سرسری باشه ای پروندم و منتظر موندم تا پیاده بشه و بره توی داروخونه.. همینکه از پشت شیشه دیدمش که توی صف وایستاده و دیدی به سمت من نداره.. پیاده شدم و با قدم های بلند و شتابزده.. خودم و رسوندم به اون سمت خیابون..

نگاه هراسونم هنوز به داروخونه بود که به محض نگه داشتن اولین تاکسی سوارش شدم و ازش خواستم سریع تر حرکت کنه..

تا لحظه آخر که از اون خیابون بیرون بریم از شیشه عقب ماشین داشتم ماشین کوروش و نگاه می کردم و همین که دیدم هنوز چراغاش روشن نشده و کوروش نفهمیده که من غیبم زده.. نفس حبس مونده توی سینه ام و با خیال راحت بیرون فرستادم.

گوشیم و خاموش کردم و بعد از دادن آدرس به راننده سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام و بستم.. حالا دیگه وقت اجرای نقشه خودم بود که برای عملی کردنش به هیچ کس دیگه ای احتیاج نداشتم..

وقتش بود که هم به میران هم به کوروش.. هم به خودم بفهمونم که برنده واقعی کیه..

این شبِ زیادی کش اومده.. بالاخره تموم می شد.. ولی اون جوری که من می خواستم.. اون جوری که.. من دلم خنک می شد..

×××××

بهوش بودم.. ولی چشمام هنوز بسته بود.. صدای حرف زدن دو نفر و می شنیدم.. ولی نمی تونستم تشخیص بدم که چی می گن..

نقطه نقطه بدن و صورتم درد می کرد و طول کشید تا یادم اومد این دردا به خاطر چیه.. که الآن کجام و این دو نفری که دارن یه سره بالا سرم حرف می زنن کی ان و با من چی کار دارن!

کم کم ذهنم داشت باز می شد و خاطرات امشب و حقایق عجیبی که آشکار شد و حرف های تلخ درین.. یه بار دیگه تو سرم مرور شد..

 

 

 

 

کاش خواب بود.. کاش می تونستم مطمئن باشم که همه اش و توی خواب دیدم.. ولی بوی آهن زنگ زده ای که از دیوارهای این کانکس به مشامم می خورد.. بهم فهموند که هنوز همون جام و هیچ کدوم از اتفاقاتی که این تو افتاد زایده فکر و خیال نبوده..

نمی دونستم هدفشون چیه.. قراره تا کی این جا بمونم و این دو نفر تا کجا ماموریت دارن که به آش و لاش کردن منی که هیچ مقاومتی در برابر مشت و لگداشون نداشتم ادامه بدن..

ولی جدا از دردی که با کوچیکترین حرکت به جونم می افتاد.. هیچ انگیزه ای هم برای بلند شدن و بیرون زدن از این خراب شده نداشتم و ترجیح می دادم همه چیز همین جا تموم بشه.. هرچند می دونستم کوروش.. ترسو تر از اینه که بذاره یه جنازه رو دستش بمونه..

نمی دونم چقدر گذشته بود.. احساس می کردم دوباره هوش و حواسم داره می ره و بیهوش می شم که انگار اون دو نفر یه کم نزدیک تر شدن..

حالا دیگه صداهاشون برام واضح تر شده بود و مکالمه پر از هول و هراسشون و می شنیدم:

– بابا بیا بریم.. ولش کن این و.. یه بار کتکش زدیم بیهوش شد دیگه..

– کوروش گفت تا صبح!

– گور بابای کوروش.. اصلاً تو می دونی این کیه؟

– نه کیه مگه؟

– رئیس شرکتیه که داداشم توش کار می کنه.. من خودم چند بار دیدمش.. طرف از اون کله گنده هاس.. سر پا شه و بفهمه ما این بلا رو سرش آوردیم دمار از روزگارمون درمیاره ها.. همیشه که قرار نیست همین جا بمونه!

اگه جا داشت همون جا با صدای بلند قهقهه می زدم.. یه خنده بلند و البته.. عصبی!

کارم به کجا کشیده بود که کوروش.. فک و فامیل پرسنل خودم و آورده بود تا کتکم بزنن!

دلم می خواست چشمام و باز کنم تا بفهمن همین الآنم کارشون تموم شده و دیر یا زود پیداشون می کنم.. ولی گذاشتم فکر کنن که تونستن از دستم قسر در برن!

اون یکی که تا الآن داشت مقاومت می کرد.. انگار با این حرف ترسید که گفت:

– اگه بریم جواب کوروش و چی بدیم؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان در پناه آهیر

رمان در پناه آهیر 0 (0)

2 دیدگاه
خلاصه رمان در پناه آهیر افرا… دختری که سرنوشتش با دزدی که یک شب میاد خونشون گره میخوره… و تقدیر باعث میشه عاشق مردی بشه که پناه و حامی شده براش.. عاشق آهیر جذاب و مرموز !    
IMG 20240503 011134 326

دانلود رمان در رویای دژاوو به صورت pdf کامل از آزاده دریکوندی 3.6 (5)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان: دژاوو یعنی آشنا پنداری! یعنی وقتایی که احساس می کنید یک اتفاقی رو قبلا تجربه کردید. وقتی برای اولین بار وارد مکانی میشید و احساس می کنید قبلا اونجا رفتید، چیزی رو برای اولین بار می شنوید و فکر می کنید قبلا شنیدید… فکر کنم…
10043162 4 Copy

دانلود رمان یکاگیر 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:         ارمغان، تکنسین اتاق عمل که طی یه اتفاق مرموز از یک دختر خانواده دوست و برونگرا، تبدیل به دختر درونگرا که روابط باز با مردها داره، میشه. این بین بیمار تصادفی توی بیمارستان توجه‌اش رو جلب می‌کنه؛ طوری که وقتی اون‌و چند…
IMG ۲۰۲۱۰۸۰۱ ۲۲۲۲۲۸

دانلود رمان مخمصه باران 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     داستان زندگی باران دختری 18 ساله ای را روایت میکند که به دلیل بارداری اش از فردین و برای پاک کردن این بی آبرویی، قصد خودکشی دارد که توسط آیهان نجات پیدا میکند…..
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۹ ۰۱۱۶۴۵۸۳۷

دانلود رمان کفش قرمز pdf از رؤیا رستمی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :         نمی خواد هنرپیشه بشه، نه انگیزه هست نه خواست قلبی، اما اگه عاشق آریو برزن باشی؟ مرد قلب دزدمون که هنرپیشه اس و پر از غرور؟ اگه این مرد قلب بشکنه و غرور له کنه و تپش قصه مون مرد بشه برای…
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 3.8 (6)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۷ ۱۰۲۷۲۵۰۲۱

دانلود رمان بانوی قصه pdf از الناز پاکپور 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان :                 همراز خواهری داشته که بخاطر خیانت شوهر خواهرش و جبروت خانواده شوهر میمیره .. حالا سالها از اون زمان گذشته و همراز در تلاش تا بچه های خواهرش را از جبروت اون خانواده رها کنه .. در این…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۱ ۱۳۰۷۵۶۸۷۷

دانلود رمان سیاه سرفه جلد اول pdf از دریا دلنواز 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         مهری فرخزاد سال ها پیش به خاطر علاقه ای که به همکلاسیش دوران داشته و به دلیل مهاجرت خانوادش، تصمیم اشتباهی میگیره و… دوران هیچوقت به اون فرصت جبران نمیده و تمام تلاش های مهری به در بسته میخوره… دختری که همیشه توی…
IMG 20230123 235029 963 scaled

دانلود رمان طالع دریا 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     من دنیزم اتفاقات زیادی و پشت سر گذاشتم برای اینکه خودمو نکشم زندگیمو وقف نجات دادن زندگی دیگران کردم همه چیز می تونست آروم باشه… مثل دریا… اما زندگیم طوفانی شد…بازم مثل دریا سرنوشتم هم معنی اسممه مجبورم برای شروع دوباره…یکی از بیمارارو نجات…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x