رمان تارگت پارت 323

5
(3)

 

 

 

نفسی گرفتم و با اطمینان بیشتری اضافه کردم:

– ولی الآن دیگه همه چیز عوض شده.. حداقل میران با کارش این و بهم فهموند.. که دیگه هیچ وقت نباید از آدم ها توقعات بیجا داشت.. چه اون آدم صد پشت غریبه مثل میران باشه.. چه اعضای تنی خانواده خودم باشه.. شاید تقدیر جفتمون از اول تنهایی بوده.. پس باید باهاش کنار بیایم!

– یه چیز دیگه هم فهمیدید!

نگاهی بهش انداختم که گفت:

– این که انتقام.. هیچ وقت قرار نیست باعث آرامش و خوشبختیتون بشه.. وگرنه الآن حال جفتتون. خیلی بهتر بود!

نفس عمیقی کشیدم و هیچی نگفتم.. شاید حالم خوب نبود. ولی اگه هیچ کاری هم نمی کردم و می ذاشتم میران تا ته اون نقشه مزخرفی که برای من و بچه دار شدنم کشیده بود پیش بره.. هیچ وقت خودم و نمی بخشیدم بابت این همه کوتاه اومدنم در برابر رفتارهای میران.

من این و به خودم و شخصیتم و عزت نفسم مدیون بودم و حالا.. فقط باید با این واقعیت تلخ.. که شاید کارها و برنامه ها هیچ وقت اونجوری که انتظارش و داریم پیش نره و وسط کار خرابی به بار بیاد.. کنار می اومدم!

بعد از چند دقیقه که هر کدوم تو افکار خودمون غرق بودیم مهناز بود که گفت:

– دیگه حرفی ندارم.. هرچند.. گله و شکایت زیاده ولی.. تا وقتی خود میران نخواست شکایت کنه و تو اوج درد کشیدن این حق و بهت داد.. منم دیگه نمی تونم حرفی بزنم. هرچی هم هست مربوط به خودمه و.. این دلی که هیچ جوره آروم نمی شه.. شاید اینم مجازات منه به خاطر سکوتم که.. باید قبولش کنم. ولی فقط برای زدن این حرف ها.. نگفتم که بیای..

با تعجب بهش زل زدم تا ببینم دیگه چی کار داره که از تو کیفش یه پاکت بزرگ بیرون کشید و گرفت سمتم..

قبل از این که بگیرمش پرسیدم:

– این چیه؟

– میران خواسته بهت بدم!

دستم بی اختیار دراز شد و زمزمه کردم:

– نامه نوشته؟

ولی بعد از گرفتنش فهمیدم سنگین تر از یه نامه اس..

 

 

 

 

– نمی دونم.. من محتویاتش و ندیدم.. فقط.. مثل این که وسطِ… آتیش سوزی.. رفته این و با یه سری دیگه از وسایلش.. از اتاق آورده بیرون.. وقتی فهمید داری میای.. گفت این و بدم بهت..

چشمام و بستم یه لحظه صحنه های اون شب جلوی چشمم جون گرفت.. یادمه که میران من و بالای پله ها ول کرد و برگشت تو اتاق..

خودش و دوباره انداخت تو دل آتیش که اینا رو برای من بیرون بکشه؟ اصلاً اینا چی بودن؟ انقدر مهم بود که میران براش جونش و به خطر بندازه؟

نگاهم هنوز به پاکتی بود که روی درشم چسب خورده بود و نتونستم سرسری هم نگاهی به محتویاتش بندازم که مهناز از جاش بلند شد و رو به روم وایستاد..

سرم و برای دیدنش بالا گرفتم که اونم بعد از یه دور برانداز کردن تک تک اجزای چهره ام گفت:

– این احتمالاً.. اولین و آخرین دیدارمون بود. خودتم می دونی که نمی تونم بگم از دیدنت خوشحال شدم.. یا امیدوارم دوباره همدیگه رو ببینم.. چون یه جورایی غیر ممکنه!

آب دهنم و قورت دادم و دستایی که هنوز اون پاکت و محکم نگه داشته بودن مشت شدن.. یعنی اگه می گفتم ولی من امید دارم به یه دیدار دوباره.. تو یه روز و یه جای بهتر.. براش خنده دار بود؟

– با همه اینا.. برات آرزوی خوشبختی دارم.. من.. من به خاطر اشتباهاتی که خودم مرتکب شدم.. نه می تونم نفرینت کنم.. نه می تونم مقصر صد در صد بدونمت.. ولی از ته دل امیدوارم.. حداقل همه این اتفاقات.. یه پیامد مثبت داشته باشه.. نمی دونم سرنوشت میران با این وضعی که دچارش شده قراره به کجا بکشه ولی.. لااقل تو تلاش کن برای زندگیت و برای خوشبختیت.. این جوری هم من به خاطر سکوتم.. هم میران به خاطر بلاهایی که سرت آورد.. بیشتر از این عذاب نمی کشیم و آروم می گیریم. البته اگه.. دلت می خواد که آروم بشیم. این حرف ها رو هم.. به عنوان همون عمه میران می زنم.. نه یه زنی که باید هم جنس خودش و درک کنه.

یه کم ساکت موند و وقتی دید هیچ حرفی ندارم تا در جواب بزنم.. سری برام تکون داد و پشت به من راه افتاد سمت اون ساختمونی که عجیب حس می کردم داشت مثل یه آهنربای قوی.. من و به سمت خودش می کشوند..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان تابو

رمان تابو 0 (0)

4 دیدگاه
دانلود رمان تابو خلاصه : من نه اسم دارم نه خانواده، تنها کسی که دارم، پدرمه. یک پدر که برام همه کار کرده، مهربونه، دلرحمه، دوست داشتنیه، من این پدر رو دوست دارم، اون بهم اسم داد، بهم شخصیت داد، اون بهم حس انتقام داد. من این پدر رو می‌خوام…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۲ ۱۱۲۵۵۲۴۵۵

دانلود رمان کام بک pdf از آنید 8080 2 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان : کام_بک »جلد_دوم فلش_بک »جلد_اول       محراب نیک آئین سرگرد خشن و بی رحمی که سالها پیش دختری که اعتراف کرد دوسش داره رو برای نجاتش از زندگی خطرناکش ترک میکنه و حالا اون دختر رو توی ماموریتش میبنه به عنوان یک نفوذی..
IMG 20240508 142226 973 scaled

دانلود رمان میراث هوس به صورت pdf کامل از مهین عبدی 4.1 (17)

بدون دیدگاه
          خلاصه رمان:     تصمیمم را گرفته بودم! پشتش ایستادم و دستانم دور سینه‌های برجسته و عضلانیِ مردانه‌اش قلاب شد. انگشتانم سینه‌هایش را لمس کردند و یک طرف صورتم را میان دو کتفش گذاشتم! بازی را شروع کرده بودم! خیلی وقت پیش! از همان موقع…
IMG 20230128 233546 1042

دانلود رمان گوش ماهی pdf از مدیا خجسته 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       داستان یک عکاس کنجکاو و ماجراجو به نام دنیز می باشد که سعی در هویت یک ماهیگیر دارد ، شخصی که کشف هویتش برای هر کسی سخت است،ماهیگیری که مرموز و به گفته ی دیگران خطرناک ، البته بسیاز جذاب، میان این…
IMG 20230622 120956 438

دانلود رمان بوی گندم pdf از لیلا مرادی 5 (1)

6 دیدگاه
خلاصه رمان: یه کلمه ، یک انتخاب و یک مسیر میتواند گندمی را شکوفا کند یا از ریشه بخشکاند باید دید دختر این داستان شهامت این را دارد که قدم در این راه بگذارد قدم در یک دنیای پر از تناقض که مجبور است باهاش کنار بیاید در صورتی که…
IMG 20240503 011134 326

دانلود رمان در رویای دژاوو به صورت pdf کامل از آزاده دریکوندی 3.6 (5)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان: دژاوو یعنی آشنا پنداری! یعنی وقتایی که احساس می کنید یک اتفاقی رو قبلا تجربه کردید. وقتی برای اولین بار وارد مکانی میشید و احساس می کنید قبلا اونجا رفتید، چیزی رو برای اولین بار می شنوید و فکر می کنید قبلا شنیدید… فکر کنم…
IMG 20230123 235029 963 scaled

دانلود رمان طالع دریا 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     من دنیزم اتفاقات زیادی و پشت سر گذاشتم برای اینکه خودمو نکشم زندگیمو وقف نجات دادن زندگی دیگران کردم همه چیز می تونست آروم باشه… مثل دریا… اما زندگیم طوفانی شد…بازم مثل دریا سرنوشتم هم معنی اسممه مجبورم برای شروع دوباره…یکی از بیمارارو نجات…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4.2 (5)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
IMG 20230127 015557 9102 scaled

دانلود رمان نقطه کور 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         زلال داستان ما بعد ده سال با آتیش کینه برگشته که انتقام بگیره… زلالی که دیگه فقط کدره و انتقامی که باعث شده اون با اختلال روانی سر پا بمونه. هامون… پویان… مهتا… آتیش این کینه با خنکای عشقی غیر منتظره…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۴ ۲۲۰۴۲۰۰۳۰

دانلود رمان قصاص pdf از سارگل حسینی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     آرامش دختر هجده ساله‌ای که مورد تعرض پسر همسایه شون قرار میگیره و از ترس مجبور به سکوت میشه و سکوتش باعث میشه هاکان بخواد دوباره کارش رو تکرار کنه اما این بار آرامش برای محافظت از خودش ناخواسته قتلی مرتکب میشه که زندگیش…
اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سگ اعصاب
سگ اعصاب
1 سال قبل

احمقانس
کل داستان احمقانس ، سناریو احمقانس ، افکار درین احمقانس
درین شبیه یه معتاد دیوانه میمونه که تکلیفش با خودشم معلوم نیست
یا نویسنده معتاده که قبلش میره رو دراگ و بعد پارت مینویسه

علوی
علوی
1 سال قبل

الان حدس بزنم تو این پاکت هم پول دایی درینه، هم سند خونه که به نام درین شده، هم فلش مموری حاوی اون فیلم منحوس و یه مشت یادگاری عاشقانه از درین، یا خیلی مسخره است و همه اینو می‌دونن. الان کرمم گرفته برم رو فاز اون داستان پرورش کره اژدها و برای اونا حیوانات خونگی درین و میران اسم تعیین کنم!
جداً الان پرداختن به حس حسودی ریتا به کره اژدها منطقی‌تر و دوست‌داشتی‌تر از فکر کردن به احساسات نخ‌نمای تکراری و بی‌قاعده درینه!
نه اینکه غیرقابل درک باشه، اما یه تابلو نئون براق و چشمک‌زن با عبارت خودکرده را تدبیر نیست بالاش چشمک می‌زنه. درین خبر داره مادرش یه کاری با خانواده میران کرده که میران افتاده به پیدا کردن مادرش و تا در اتاق مادرش تو آسایشگاه رفته، خبر داره میران چندین بار زیر نظرش گرفته تا اولین مکالمه رو باهاش انجام داده. تجربه داشته کسی محض رضای خدا حتی بهش کار پیشنهاد نمی‌ده و اولین شغلی که بهش پیشنهاد شده قصد تعرض بهش رو داشتن، باز احمقانه بازی کرده و دل بسته، باز اون شب نحس به انتخاب خودش سر از تختخواب میران در آورده. پس آخ دلم شکست و انتظار نداشتم و نابود شدم مزخرفه!
ماچوپیچو پایتخت افسانه‌ای پرو غیرقابل نفوذ ساخته شد و بسیار زیبا، فقط تو یکی از دیواره‌ها نقصی بود، زیرسازی نداشت! پس از مدتی نفوذ آب باعث ریزش دیواره شد. از ریزش دیواره استفاده کردند و کل شهر را اشغال کردند و به غارت بردند.
این داستان مثل ماچوپیچو نوشته شده، به همان زیبایی، اما با همان پایه سست

Nila
Nila
1 سال قبل

این وضع رمان نوشتن یعنی توهین به شعور خواننده

Nila
Nila
1 سال قبل

واقعا که اینم شد رمان😒 یوقت زحمت نشه برات انقدپارتت طولانیه
۱۰ روزه من دارم میخونم هنوز توی بیمارستان دارن حرف میزنن داستانش ک هیچی ریدی توش اینم از پارت نوشتنت من نمیخونم دیگه بقیه ام وقتتونو حدر ندین🚶‍♀️

🙃...یاس
🙃...یاس
1 سال قبل

حمایت از رمانهای خاله فاطی😎
#هشتک_حمایت_❤

Kimia
Kimia
1 سال قبل

خوب یکم بیشتر بذار
یعنی چی دو خط مینویسی

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x