رمان تارگت پارت 368

5
(2)

 

 

 

 

 

از آویز کنار در یه شال برداشتم و انداختم رو سرم و با همون پتویی که هنوز دورم بود رفتم بیرون.. ریتا حالا دیگه از لونه اش بیرون اومده بود و یه سره پارس می کرد.

معمولاً زنجیر قلاده اش و باز نمی کردم و الآنم دقیقاً تا نقطه ای از حیاط که زنجیر بهش اجازه می داد جلو اومده بود و داشت با بلندترین صدای ممکن خیره به امیرعلی که همون جا جلوی در احتمالاً با دیدن واکنش تند ریتا خشکش زده بود پارس می کرد..

اونم نه پارس کردن معمولی.. قشنگ مشخص بود که داره واسه این آدم خط و نشون می کشه که لا به لاش می تونستم صدای غرشش و هم تشخیص بدم.

به ناچار از سه تا پله جلوی در پایین رفتم و با همون ضعفی که هنوز تو تنم بود صداش زدم:

– ریتا؟ بیا این جا..

حیاط انقدر کوچیک بود که امیرعلی راهی برای رد شدن از کنارش نداشته باشه و مطمئناً تو این شرایط ریتا گازش می گرفت..

واسه همین رفتم سمتش که امیرعلی با هشدار گفت:

– مواظب باش!

لبخندی به نگرانیش زدم و کنار ریتا رو پاهام نشستم و مشغول نوازش سر و صورتش شدم.. تا این که بالاخره آروم گرفت و شروع کرد به مالیدن خودش به دست و پای من..

– آفرین عزیزم.. دختر خوبی باش.. مهمون دارم!

صدام به گوش امیرعلی رسید که با بهت پرسید:

– دختره؟

– آره!

– مگه می شه؟

سر پر نبضم به سمتش چرخوندم.. چشمام از سرما و حال بدم می سوخت.. ولی دیدم نگاه پر از نگرانیش و که به سرتا پام خیره بود..

– چرا نشه؟

– نمی دونم.. آخه برای دختر بودن زیادی وحشیه!

– سگ ولگرد نیست که می گی وحشیه!

خودمم اون لحظه درست مثل امیرعلی جا خوردم.. ولی نه از لحن تندم.. تعجب من از جمله ای بود که یه زمانی عیناً از زبون میران شنیده بودم و حالا.. خودم داشتم برای یکی دیگه تکرارش می کردم.

همون لحظه ای که برای اولین بار ریتا رو تو خونه اش دیدم و ترسیدم.. هیچ وقت فکرشم نمی کردم یه روزی.. خودم بشم صاحب این سگ و بخوام ازش در برابر این حرف هایی که بقیه درباره اش می زنن دفاع کنم.

 

 

 

 

 

 

از جام بلند شدم و ریتا رو به سمت لونه اش هدایت کردم و بعد از پر کردن ظرف غذاش چرخیدم سمت امیرعلی که داشت نزدیک می شد.

ولی همین که حس کردم ریتا هیچ توجهی به غذاش نداره و با نزدیک شدن امیرعلی دوباره می خواد بهش حمله کنه.. چاره ای برام نمود جز این که به خونه اشاره کنم و بگم:

– بفرمایید بالا!

– مزاحم نمی شم!

– بفرمایید.. سرده هوا! منم.. نمی تونم زیاد تو حیاط بمونم!

نگاهش و با ناراحتی ازم گرفت و جلوتر از من راه افتاد.. خودمم نمی دونستم اعتماد به آدمی که مدت زیادی از آشنا شدنم باهاش نمی گذشت درست بود یا نه.. اونم وقتی یه بار بدجوری چوب اعتماد و خورده بودم.

ولی تو اون لحظه ذهنم درست حسابی کار نمی کرد که بخوام یه تصمیم بهتر بگیرم و باید اول می فهمیدم که این جا چی کار می کنه و چی می خواد!

کنار در که رسید.. وایستاد تا اول من برم تو و منم با یه «ببخشید» زیر لب جلوتر داخل شدم و راه افتادم سمت آشپزخونه تا زیر کتری و روشن کنم که سریع خودش و تا وسط های هال رسوند و گفت:

– زحمت نکش.. زیاد نمی مونم!

نیم نگاهی بهش انداختم که با حالتی معذب وسط سالن کوچیک خونه ام وایستاده بود و احتمالاً روش نمی شد که بشینه..

زیرکتری و روشن کردم و همونطور که از آشپزخونه بیرون می رفتم گفتم:

– بفرمایید بشینید..

پالتوش و درآورد و راه افتاد سمت مبل که سریع نزدیکش شدم و خواستم پالتوش و ازش بگیرم که یه لحظه سرم گیج رفت و قبل از این که امیرعلی بخواد نزدیکم بشه با تکیه به مبلی که کنارش بودم خودم و سرپا نگه داشتم..

– مواظب باش!

– خوبم!

– آره قشنگ معلومه!

نگاهی به چهره پر سرزنشش انداختم و دستم و برای گرفتن پالتوش دراز کردم که خودش پالتو رو انداخت رو دسته مبل و گفت:

– ولش کن این و.. بگیر بشین حالت خوب نیست.. رنگ و روت پریده!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
mehr58
mehr58
6 ماه قبل

قشنگ مینویسی

mehr58
mehr58
7 ماه قبل

اخیییییییی

زهرا تائب نیا
زهرا تائب نیا
7 ماه قبل

خیلللییییی خوبه رمانت مرسی نویسنده یکم تندتر بزار

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x