رمان تارگت پارت 373

5
(3)

 

 

 

 

 

نگاهم و به چشمای جدی و مصممش دوختم که گفت:

– هر موقع.. حس کردم که این قضیه.. داره از سمت من یه رنگ و شکل دیگه ای پیدا می کنه و.. به قول تو.. دلم می خواد رابطه امون فراتر از چیزی که هست بره.. بی سر و صدا از زندگیت بیرون می رم و حتی یه کلمه هم.. راجع به چیزی باهات حرف نمی زنم.. که بخوام تو رو معذب کنم. یا پیشنهادی بدم که بخوای از سر دوردرواسی یا چه می دونم جبران لطف و محبت من.. قبولش کنی! خوبه؟

– نه!

با اخمای درهم از تعجب بهم زل زد که توضیح دادم:

– بی سر و صدا نرید.. حداقل به عنوان دو تا دوست عاقل و منطقی که می تونیم از هم خدافظی کنیم!

لباش به لبخند کش اومد و سرش و به تایید تکون داد..

– باشه.. اول خدافظی می کنم بعد می رم.. خوبه؟

– آره خوبه.. ولی امیدوارم کار به اون جا کشیده نشه..

منتظر بودم بگه «منم امیدوارم» ولی چیزی نگفت و منم ترجیح دادم فکرم و درگیر این مسائل نکنم.. چون اگه قرار بود طبق عادت همیشگیم افکارش و پیش بینی کنم و یه برداشت از حرکات و واکنش هاش داشته باشم.. دیگه نمی شد اسم این رابطه رو یه دوستی ساده گذاشت و قضیه.. خیلی پیچیده می شد!

– خب.. من دیگه برم! تو هم استراحت کن!

با بلند شدن یهوییش.. منم برای این که سرگیجه نگیرم آروم از رو مبل بلند شدم و گفتم:

– چایی نخوردید!

– حالا وقت هست..

پالتوش و پوشید و حین رفتن سمت در گفت:

– چیزی لازم داشتی بهم بگو.. تو این سرما لازم نیست بری بیرون.. فردا غروب دوباره میام بهت سر می زنم.

– چیزی لازم ندارم به خدا.. شما هم زحمت نکشید!

قبل از باز کردن در یه نیم چرخ به سمتم زد و گفت:

– تا فردا فرصت داری که این رسمی حرف زدن و از زبونت بندازی.. دیگه قبول کردی دوست شدیم.. مگه نه؟

 

 

 

 

 

لبخند محوی زدم و سرم و به تایید تکون دادم که گفت:

– دلم می خواد.. دوستیمون به مرحله ای برسه.. که با میل خودت برام حرف بزنی و اول علت این حال بد و غمی که ثانیه ای از تو چشمات بیرون نمی ره رو برام تعریف کنی.. دوم…

با چشم و ابرو به دستم اشاره کرد و ادامه داد:

– این که چه رازی پشت اون رد سوختگی روی دستته که هر موقع حواست نیست.. ناخودآگاه بهش خیره می شی و می ری تو یه دنیای دیگه!

با این حرف سریع دستام و زیر همون پتویی که دورم بود قایم کردم و هیچی نگفتم. هیچ وقت فکرشم نمی کردم این حرکتم به چشم امیرعلی بیاد و انقدر کنجکاوش کنه که بخواد علتش و بپرسه.

به هر حال رد سوختگی بود که در اثر هر چیزی می تونست ایجاد بشه.. ولی حرکات و نگاه های خیره من.. دستم و رو کرد و فهمید حال بدم.. یه ربطی هم به این قضیه داره!

اصلاً نفهمیدم چه جوری خدافظی کرد و رفت.. فقط با عجله تن خسته و کوبیده شده ام و انداختم روی مبل و چشمام و بستم.

یه صدایی تو گوشم می گفت که زود وا دادی اونم وقتی به خودت قول داده بودی این بار نذاری هیچ کس بهت نزدیک بشه و می خواستی به همه ثابت کنی که تنهایی از پس همه چیز برمیای!

ولی خب.. اون موقع که این تصمیم و گرفته بودم.. فکرشم نمی کردم که تنهایی سر کردن انقدر سخت و طاقت فرسا باشه.

الآنم که چیزی عوض نشده.. من و امیرعلی قراره فقط برای هم یه دوست باشیم.. یه سنگ صبور که بتونیم حرفامون و به هم بزنیم و خودمون و خالی کنیم.. نه بیشتر و نه کمتر!

هرچند که هنوز نمی تونستم از اون آدم و احساساتی که توی دلش بود و نبود مطمئن باشم.. ولی انقدر دل دیوونه و لجباز و احمق خودم و می شناختم که با اطمینان بگم.. تا آخر عمرم.. دیگه هیچ کس نمی تونه دلیل تند شدن ضربانش باشه.. هیچ کس به جز…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 3.5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

9 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
زهرا
زهرا
6 ماه قبل

خیلی قشنگ بود. نویسنده هم ادم باهوشی بوده. چون کل رمان منطقی بود و یهو شخصیت ها به طور جادویی همدیگه رو نمیبخشیدن. ادم اعصابش خرد نمیشد از حماقت. خیلی خوب بود.

mehr58
mehr58
8 ماه قبل

هیچکس به چز میراننننن

رضا
رضا
9 ماه قبل

سلام میگم چرا دیگ پارت نمیذاره

یلدا
یلدا
9 ماه قبل

دوستان من خیلی وقته این رمان و نخوندم میشه یه خلاصه ازش بدین ک چیشد ، این ماجرای سوختگی چیه ، میران کدوم گوری رفت یهو
امیر علی یهو از کجا اومد 🚶🏻‍♀

فاطمه
فاطمه
9 ماه قبل

احساس میکنم عمه میران داره این رمان رو مینویسه

آخه دلیل نداره نویسنده این رمان که تا قبل از آتش سوزی رو عالی نوشته بود یه دفعه میران رو خط بزنه جاش امیرعلی بیاد و داستان های مزخرفش

کانی
کانی
9 ماه قبل

هی کش بده این رمانو اهههههههههه

ماه
ماه
9 ماه قبل

تو رو خدا انقدر حرفایی ک تو ذهن درین میگذره ننویسد

رهاا
رهاا
9 ماه قبل

لطفا پارت طولانی تر بزارین ،اینها که فقط تو دل درینه ،پس میران کو

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  رهاا
9 ماه قبل

نویسنده میران فراموش کرد دیگه

دسته‌ها

9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x