رمان تارگت پارت 423

5
(2)

 

 

 

 

سرم و انداختم پایین و با کلافگی گفتم:

– نمی دونم!

– یعنی چی نمی دونم؟ صبح پای تلفن با هم حرف زدیم.. قرار شد با

هم این راه و بریم تا تکلیفت روشن شه.. غیر از اینه؟

– چه تکلیفی؟ من با چشم خودم.. چیزی که باید می دیدم و دیدم.

وقتی من و روابطم.. دیگه اصلا برای میران مهم نیست.. چرا باید

جلوش نقش بازی کنیم؟

– کی می گه مهم نیست؟

– همین الآن مشخص شد.. میران انقدر رو چیزایی که مال خودش

می دونه حساسه که مطمئن باش تا اون سر دنیا دنبالمون می اومد

که من و از ماشینت پیاده کنه!

– تو هم این و ترجیح می دادی؟

با اخم روم و برگردوندم.. از این که وسط این مشکلات و درگیری

های فکری.. امیرعلی هم سعی داشت مدام مو رو از ماست بیرون

بکشه و احساسی که میران داشتم و بهم یادآوری کنه خوشم

نمی اومد..

– حرف من چیز دیگه ای بود!

– اوکی ولی.. به نظرم دیگه این آدم و با اون میرانی که می شناختی

مقایسه نکن. اونم سعی داره همین و بهت بفهمونه.. که عوض

شده.. که قرار نیست بازم با رفتاراش آزارت بده و به زندگی پر از

استرس برات بسازه.. حتی اگه ته دلش همون دیوونه بازی ها رو

ترجیح بده.. خیلی داره سعی می کنه جنتلمنانه رفتار کنه و از این

طريق.. توجه تو رو به سمت خودش جلب کنه..

 

حرفاش قشنگ بود و می تونست قلب شیدای من و گرم کنه.. با

فکر این که میران واقعاً همچین قصدی داره و می خواد از این

طريق،، همه اون گذشته نکبتی و خاطرات بدی که برام ساخته رو

پاک کنه..

ولی صحنه ای که امروز دیدم و حتی ثانیه ای از جلوی چشمم کنار

نمی رفت.. انقدر تلخ بود که نذاره به این حس های خوب.. بها

بدم!

– یه کم فکر کن دختر خوب.. اگه براش مهم نبودی.. اون سبد گل و

برات نمی فرستاد.. یا نمی اومد دم شرکت دنبالت..

– همه این کاراش دغل بازیه.. امروز رکب خورد.. چون نمی دونست

من می رم شرکتش و اون جوری دستش برام رو می شه.. واسههمین دنبالم اومد تا مثلاً بهم توضیح بده و نقشه ای که برام

کشیده نقش بر آب نشه..

ماشین و برد تو پارکینگ به مجتمع بزرگ و گفت:

– باشه.. ولی این فقط یه احتماله.. یه گوشه ذهنت نگهش دار و

بذار به مدت با همین روشی که شروع کردیم پیش بریم.. مطمئن

باش دیر یا زود به یقین می رسی و دیگه هیچ شک و تردیدی نمی

مونه.. فقط یه کم صبور باش و احساسی تصمیم نگیر.. اوکی؟

با ذهنی که هنوز آروم نشده بود و نهایت درموندگی سرم و به تایید

تکون دادم که بعد از پارک کردن.. کمربندش و باز کرد و گفت:

پیاده شو!

نگاهی به دور و برم انداختم و پیاده شدم. انقدر غرق فکر و خیال

بودم که اصلا متوجه خیابون ها و اینکه کجا داریم می ریم نشدم و

 

با همون فکر درگیر دنبال امیرعلی راه افتادم و سوار آسانسور

شديم.

چشمام میخ زمین بود ولی حتی رو سطح زمین هم داشتم چهره

اون دختر و می دیدم.. با این که خیلی واضح نبود ولی می تونستم

خوشگل بودنش و تشخیص بدم و این.. قلبم و بی طاقت تر می

کرد.

میران هر چقدرم ادعا داشته باشه که عاشق منه و تا آخر عمر دست

از تلاش برای تصاحب کردنم برنمی داره.. ولی به هر حال به مرد بود

و اونم به دختر خیلی جذاب!

وقتی یک سال و نیم از کسی که فکر و ذهنش و درگیر کرده دور

باشه و به جای اون.. یه نفر دیگه رو کنار خودش ببینه.. یه دختر

خوشگل و همه چیز تمومی که مثل من.. عامل بدبختيش هم نبودهو خودش و خونه زندگیش و به آتیش نکشیده.. چه جوری می تونه

عاشقش نشه و فکرش و همچنان درگیر همون آدم قبلی کنه که

باعث نابودی به برهه از زندگی شده؟

درسته منم تو این مدت،. به جای میران.. امیرعلی کنار خودم

داشتم که اگه فقط یه چراغ سبز کوچیک بهش نشون می دادم..

می تونست جای خالیش و تو زندگیم پر کنه.. ولی هیچ وقت

همچین چیزی رو نخواستم.

بعید می دونستم میران.. به عنوان یه مرد.. تو این زمینه به اندازه

من اراده داشته باشه!

با همون نگاه خیره به زمین.. کنار امیرعلی که اونم سکوت کرده بود

و سعی نداشت من و از فکر و خیالم جدا کنه.. از آسانسور پیاده

شدم.. وقت ناهار بود و می دونستم مقصدمون رستورانه..

 

ولی نفهمیدم چرا از بین این همه جاهایی که با هم رفتیم و از

كيفيت غذاش هم راضی بودیم.. این جا رو انتخاب کرده که طبق

آخر به برج بود و با یه نگاه به محیط و جو و آدمایی که اون جا بودن

می شد فهمید رستوران زیادی گرونی هم هست..

تا این که با هدایت پیشخدمتی که انگار امیرعلی رو از قبل می

شناخت.. به جای محوطه اصلی.. به سمت تراس راهنمایی شدیم و

من همین که خواستم با تعجب بپرسم چرا اومدیم این جا.. با

چیزی که از پشت در شیشه ای تراس دیدم.. چشمام گرد شد و

پاهام به زمین چسبید..

تو تراس فقط به میز بود که با گل و شمع و بادکنک های هلیومی

تزیین شده بود و وسطشم یه کیک کوچیک قرار داشت..هنوز گیج بودم و خیره به تصویر زیادی قشنگ رو به روم که از

بلندگوهای نصب شده تو رستوران آهنگ تولدت مبارک پخش شد

و چند نفر از مشتری ها هم شروع کردن باهاش همخونی کردن و

دست زدن..

منم ناباورانه سرم و به سمت امیرعلی که همه اینا رو هماهنگ کرده

و تدارک دیده بود چرخوندم و با چشمای پر از اشکم بهش زل زدم.۔

صبح پیش خودم حدس زده بودم که می خواد برای تولدم به

حرکت سورپرایزی بزنه و فکر کردم حالا که فهمیدم دیگه سورپرایز

نمی شم..

ولی با اتفاقاتی که امروز افتاد.. ذهنم انقدر درگیر شد که به کل

یادم رفته بود امروز چه روزیه و حالا.. امیرعلی به هدفی که داشت

رسید و تونست من و این شکلی شگفت زده کنه!

 

آهنگ تموم شد و من هنوز حرفی به ذهنم نمی رسید که امیرعلی

ازم خواست برم تو تراس و من بعد از تکون دادن سرم و به معنی

تشکر برای اونایی که دور و برمون بودن تکون دادم و جلو رفتم..

هرچی به اون میز تزیین شده نزدیک تر می شدم بغض توی گلوم

بیشتر می شد.. دست خودم نبود.. یاد تولد پارسالم که می افتادم

و با امروز مقایسه اش می کردم می دیدم همه چیز خیلی فرق کرده

و من باید خدا رو بابتش شکر می کردم..

که دیگه تنها نیستم و هستن کسایی که این روز و یادشون باشه و

به شکل های مختلف سعی داشته باشن من و سورپرایز کنن..

آفرین یه جور.. امیرعلی به جور.. میرانم.. یه جور…

روم و چرخوندم سمت امیرعلی که پشت سر من وارد تراس شده

بود و گفتم:- چی کار کردی؟

از حرفی که زدم و اشک توی چشمام لبخندش وا رفت و پرسید:

– دوست نداشتی؟

– مگه می شه؟ مگه می شه دوست نداشته باشم؟ فقط باورم نمی

شه.. خیلی همه چیز قشنگه.. من تا حالا همچین تولدی نداشتم!

تا حالا هیچ کس من و این جوری سورپرایز نکرده بود.. واقعاً نمی

دونم چی باید بگم.. چه جوری باید این لطفت و جبران کنم؟

با دست اشاره کرد بشینم و خودشم حین نشستن روی صندلی

گفت:

 

– خب حالا.. فوری به فکر جبران نباش.. من از همون پارسال.. برای

همچین روزی برنامه ریزی کرده بودم که یه جشن کوچیک دو نفره

 

داشته باشیم.. چون دو تا مناسبته و باید جفتش و جشن می

گرفتیم!

– چرا دو تا؟

هم تولدت.. هم به فاصله چند روز.. اولین سالگرد دوستیمون!

یه کم فکر کردم و با لبخند سرم و به تایید تکون دادم.. دقیقاً

همون روزی که من روز تولدم مریض شدم و امیرعلی چند روز بعد

اومد بهم سر بزنه.. تصمیم گرفتیم رابطه دوستانه امون و شروع

کنیم.

نمی تونستم بهش بگم که من اون موقع به اندازه امیرعلی امید

نداشتم که این رابطه یک سال طول بکشه و فکر می کردم خیلی

زودتر.. وارد مسیری می شه که باید فاتحه اش و بخونیم و همدیگه

رو فراموش کنیم..ولی حالا. همه چیز خیلی تغییر کرده بود و من این تغییر و داشتم

با بند بند وجودم حس می کردم و بابتش خوشحال بودم..

و البته امیدوار.. که این دوستی بازم تو همین مرحله بمونه.. من که

وضعیتم مشخص بود.. کاش امیرعلی سعی نکنه اون و از این لول

بالاتر ببره!

خوردن کیک و گذاشتیم بعد از غذا و امیرعلی که از پیشخدمت

خواست ناهار و سرو کنن.. از پشت قسمتی که با گل تزیین شده

بود یه جعبه کادویی درآورد و گرفت سمتم..

– حالا می رسیم به سخت ترین قسمت ماجرا!

– چرا؟

– چون واقعاً نمی دونستم چه کادویی باید برات بگیرم که دوست

داشته باشی!

 

جعبه رو به سمتم گرفت و با لبخند ادامه داد:

– امیدوارم خوشت بیاد..

– چرا انقدر زحمت کشیدی آخه؟ همین کاری که کردی کافی بود!

– تولد که بدون کادو نمی شه!

با لبخند جعبه رو ازش گرفتم و مشغول باز کردنش شدم.. چشمام

گرد شد و دهنم باز موند با دیدن چیزی که از جعبه بیرون آوردم.

واقعاً امیرعلی می ترسید که من از همچین چیزی خوشم نیاد؟ اصلاً

کسی تو دنیا می دونست همچین کادوی قشنگی رو نپسنده؟

یه گوی شیشه ای موزیکال خیلی خوشگل که وسطش با نورهای

نئونی طلایی شکل سیاره زحل ایجاد شده بود و من از نگاه کردن

بهش سیر نمی شدم.تو همون حال هم با ناباوری لب زدم:

– خیلی قشنگه!

– قابل تو رو نداره!

سرم و بلند کردم و خیره تو چهره خندونش پرسیدم:

– حالا چرا زحل؟

حتی فکرم نکرد.. انگار انتظار شنیدن این سوال و ازم داشت که

بلافاصله جواب داد:

– چون خوشگل ترین سیاره منظومه شمسیه!

S

واسه چند ثانیه نفسم تو سینه گیر کرد و ضربان قلبم به طرز

وحشتناکی تند شد.. به زور سعی کردم لبخندم و روی لبم نگه

دارم..ولی هر کاری کردم چیزی در جواب این حرف که لحنشم متفاوت بود

و انگار با نهایت احساس بیانش کرد پیدا نکردم و به ناچار سرم و

انداختم پایین و دوباره به اون گوی شیشه ای زل زدم..

و

این.. دقیقاً همون قسمت از

قسمت از ماجرا بود که ازش می ترسیدم.. که

امیرعلی بخواد بزنه زیر قول .. باش و از خط قرمزی که

دورم کشیده بودم رد کنه..

هرچند که چیزی که رو مستقیم به زبون نیاورد.. ولی همین حرف و

نگاهی که موقع بیان کردنش غرق چشمام شده بود.. بدجوری

داشت دستش و رو می کرد.

شاید تا الآن.. چندین بار سعی کرده بود با همین حرف های غیر

مستقیم یه چیزایی رو به من خالی کنه.. ولی من خودم و می زدم

به اون راه و وانمود می کردم چیزی نفهمیدم..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
رهاا
رهاا
5 ماه قبل

من موندم تو دوراهی که درین با کی خوشبخت تره ؟؟

الهه
الهه
5 ماه قبل

امیرعلیمگناه داره:)

علوی
علوی
5 ماه قبل

سریع یک زن برای این امیرعلی جور کنید!! اصلاً این خواهر میران، یا منشیش ساحل رو بیاد برداره ببره!! داره خطرناک می‌شه!!

𝒛𝒂𝒉𝒓𝒂
𝒛𝒂𝒉𝒓𝒂
5 ماه قبل

چه ژانر تلخی :))

⁦ヾ( ͝° ͜ʖ͡°)ノ♪⁩
⁦ヾ( ͝° ͜ʖ͡°)ノ♪⁩
5 ماه قبل

بیچاره امیرعلی با اومدن میران دومین شکستش هم میخوره🥺😂

آخرین ویرایش 5 ماه قبل توسط ⁦ヾ( ͝° ͜ʖ͡°)ノ♪⁩
ماه
ماه
پاسخ به  ⁦ヾ( ͝° ͜ʖ͡°)ノ♪⁩
5 ماه قبل

اهوم چ بد و چ تلخ 😔😔

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

قشنگ بود

دسته‌ها

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x