رمان تارگت پارت 426

5
(2)

 

 

 

-دوست نداشتم تنها بیام اشکالی داره؟ مگه خودت نمی گفتی

رابطه ام و باهاش جدی کنم؟

سرم و سریع عقب کشیدم تا واکنشش نسبت به این حرفم و

ببینم که نفس عمیقی کشید و بازدمش و حین شل کردن گره کراواتش فوت کرد.

مسلماً نمی تونست رک و مستقیم حرفهایی که قبل از اومدن میران میزد و پس بگیره و من و به یه مسیر دیگه هدایت کنه.

بدون هیچ دلیل قانع کننده ای

پس بهتر بود با همین روشی که در پیش گرفته بودم بهش

بفهمونم دیگه دست از دخالت تو زندگیم و کلاً مسئله ای که به من

مربوط میشه برداره

-میگم درین جان؟

 

 

با صدای پرستش به وسوسه چرخوندن سرم و پیدا کردن اون دو

تا چشمی که مطمئن بودم از یه جایی بهم خیره شده غلبه کردم و

جواب دادم

-جانم؟

لبخند پر عشوه ای زد و با اشاره به من و امیر علی.. با لحن کاملاً

موذیانه و منظوردار :پرسید

-کی باید شیرینی عروسی شما دو تا رو بخوریم؟

تو ثانیه ای تمام صورتم گر گرفت و با این که نور سالن با ریتم آهنگ مدام کم و زیاد میشد مطمئن بودم که قرمز شدن صورتم

از خجالت به چشم امیرعلی که بعد از سوال پرستش به من خیره

شد رسید

 

 

قبل از این که من چیزی بگم کوروش بود که حین ایما و اشاره

کردن بهش گفت

-پرستش جان بچه ها با هم دوستن فقط از این حرفا بینشون

!نیست

پرستش با بی خیالی لباش و به پایین متمایل کرد و گفت

-به هر حال همه چیز از همین دوستی شروع میشه دیگه.. به نظر

من که خیلی به هم میاید

دیگه داشتم خودم و آماده میکردم تا با یه جواب تند و تیز جوری

خفه اش کنم که نه الآن نه هیچ وقت دیگه ای باهام هم کلام

نشه…

ولی این دفعه امیر علی مهلتش و بهم نداد و با آرامشی که زمین تا

آسمون فرق داشت با حس و حال پر از آشفتگی من گفت

 

 

-نظر لطفتونه آقا کوروش راست میگه ما فقط دوستیم. ولی

اگرم به روزی قراره درباره این مسائل حرفی بهمون زده باشه.

ترجیح میدیم خودمون درباره اش تصمیم بگیریم و به نظر کسی احتیاجی نداریم

خیلی مودبانه و محترمانه بهش گفت فضولیش به تو نیومده و

پرستش هم منظور اصلی حرفش و گرفت که قیافه اش درهم شد و رو به کوروش :گفت

-چی شد پس میخواستی من و به خانوم دوستت معرفی کنی؟

کوروش از خدا خواسته برای این که کل کل به دعوا ختم نشه بلند

شد و گفت:

– آها بچه ها اومدن یادم رفت. پاشو بریم

 

 

با رفتنشون بالاخره تونستم چند تا نفس عمیق برای آروم شدنم

بکشم. هرچند که انقدر دلیل داشتم برای پریشونی که به همین

راحتی به آرامش نرسم

یکی از دلایلم هم اون آدمی بود که داشت مثل آهنربا نگاه من و از

لا به لای این جمعیت به سمت خودش میکشید و من هر چقدر

سعی داشتم سرم و به دور و برم نچرخونم موفق نشدم

سن رقص برای یه استراحت کوتاه خالی شده بود و نور سالن به

حالت عادی برگشته بود و ..حالا راحت تر می شد بقیه رو دید

چشمای منم خیلی سریع و راحت تونستن اون آدمی که درست سمت مقابلمون اون طرف سالن نشسته بود و بی اهمیت به دختر همراهش بدون خجالت و رودرواسی داشت چهارچشمی به من

نگاه میکرد و.. تشخیص بده…

 

 

خواستم سریع نگاهم و بگیرم .ولی با خودم گفتم وقتی اون انقدر

بی پروا نگاه میکنه من چرا خجالت بکشم؟ واسه همین درست

مثل خودش تو چشماش خیره شدم و سعی کردم نگاهش و

معنی کنم.

به ظاهر خنثی و خونسرد به نظر میرسید ولی وقتی بهش دقیق

تر میشدی كاملاً

میتونستی خشمی که توش لونه کرده رو از

همین فاصله زیاد هم تشخیص بدی و من نمی فهمیدم در حضور اون دختری که خیلی راحت همراه خودش آورده تو این جشن چرا

باید از دیدن من و امیرعلی انقدر خشمگین بشه

هنوز داشتم نگاهش میکردم که یهو از جاش بلند شد. ضربان

قلب منم باهاش اوج گرفت و همین که دیدم قدم هاش و به

سمت من برداشت خواستم به یه بهانه ای بلند شم و از اون جا فرار

 

 

کنم که دست امیرعلی رو دست مشت شده ای که روی پاهام

گذاشته بودم نشست و از گوشه چشم دیدم حرکت اون آدم هم…

همون جا متوقف شد

امیر علی پشتش به میران بود و ندید نزدیک شدنش و.. واسه

همین فکر میکرد هنوز از برخورد پرستش کلافه و عصبانی ام که

سعی کرد آرومم کنه و گفت

– اهمیتی به این حرفا نده .درین مگه نمی گفتی این دختره

همیشه باهات مشکل داشت؟ پس الآنم فقط میخواست حرصت

و دربیاره چون میدونست میران این .است میخواست از این طريق تحت فشار بذارتت

آب دهنم و قورت دادم و سرم و تند تند به تایید تکون دادم.

-می دونم

 

 

گفتم و دوباره نگاهم و به اون سمت دوختم. حالا دیگه خشم اون

چشم هایی که مستقیم به دست امیرعلی دوخته شده بود. چیزی

نبود که بتونه مخفیش کنه…

ولی خیلی تو اون وضعیت نموند و نفهمیدم چرا یهو به سرفه

افتاد کراوات نداشت ولی انگار بازم احساس خفگی میکرد که

دکمه دوم پیراهنش هم باز کرد

سرفه هاش هنوز ادامه داشت و منی که اون لحظه کنترل تمام اعضای بدنم دست قلبم ..بود. خواستم بدون فکر کافی بلند شم و برم سمتش که همون لحظه دختره بهش نزدیک شد و شروع کرد به حرف زدن باهاش میران هم همونطور که دستش و به میز گرفت بود و هر لحظه از شدت سرفه بیشتر به سمت زمین خم می شد. با تکون سر جوابش و میداد

 

 

تا این که سریع شال و کیف و مانتوش و برداشت و به میران کمک

کرد تا از سالن برن بیرون و با خارج شدنشون از میدون دیدم

سرم به سمت امیرعلی چرخید که فهمیدم اونم داشت مسیر نگاهم و دنبال میکرد و احتمالاً ارتباط این نگاه به شدت نگران شده من و آدمی که از سالن بیرون رفت و تشخیص داد

هرکاری کردم نتونستم خودم و متقاعد کنم که رو همون صندلی

بشینم و وانمود کنم که هیچ اتفاق مهمی نیفتاده و هیچ چیزی

کنجکاوم نکرده

واسه همین دستم و از زیر دست امیرعلی بیرون کشیدم و بدون

هیچ حرف و توضیحی راه افتادم سمت همون مسیری که چند

ثانیه پیش میران رفت

 

 

عجیب بود که حس میکردم هوای اون سالن برای منم خفه کننده

شده و به سختی ریه هام و وادار به فعالیت میکردم

ولی با هر جون کندنی که بود خودم و به در ورودی رسوندم و همین

که دیدم هنوز تو حیاطن. سریع عقب کشیدم که من و ..نبینن

ولی با یه کم سرک کشیدن از پنجره قدی کنار در میتونستم ببینمشون و فهمیدم که سرفههای میران هنوز قطع نشده و حالا صورت اون دختر که ثانیهای ولش نمی کرد خیس اشکه

نمی شنیدم چی می.گن ولی دختره انگار داشت با اصرار ازش می

خواست سوار ماشین بشن و حتی دست میرانم میکشید تا با خودش ببره. ولی میران مقاومت میکرد و سرش و به نشونه نه

مینداخت بالا

 

 

تا این که انگار خودشم فهمید دیگه توان برگشتن تو سالن و نداره

و تسلیم شد ولی قبل از رفتن سمت ماشین سرش و به سمت

ساختمون چرخوند و من سریع عقب کشیدم و انقدر همون جا وایستادم تا صدای روشن شدن ماشینش به گوشم رسید و وقتی دوباره نگاه کردم رفته بودن

تمام بدنم داشت میلرزید و منی که با فکر حضور میران تو این جشن تمام روز استرس داشتم حالا با رفتنش به اضطراب افتاده

بودم.

حال بد .میران اون سرفه ها و صورتی که از زور فشار خفگی سرخ شده بود از جلوی چشمم کنار نمی رفت و همه فکرم درگیر این بود

که تا خونه چه جوری میخواد رانندگی کنه؟ اصلاً میره خونه؟ یا

 

 

اون دختر میتونه وادارش کنه که خودش و به به درمونگاه

برسونه؟!

حتی دیگه اون دختر و دلیل حضورش کنار میران انگار برام مهم

نبود فقط میخواستم هرجور که شده از سلامتیش اطمینان حاصل کنم که خب نمی شد و بهتر بود که ذهنم و از این قضیه

منحرف کنم و برگردم سر جام

ولی در کنار همه اینا اصلی ترین سوالی که داشت مغزم و سوراخ

میکرد علت این سرفه های تموم نشدنی بود. یعنی میران

چش شده؟

XXXXX

– کجاست الآن؟

-تو اتاقه.. تازه خوابیده

 

 

-یعنی چی که نرفت بیمارستان؟

– من.. خیلی اصرار کردم ولی به حرفم گوش نکرد

– بعد تو الآن باید به من بگی؟

-آخه گفتید با دوستاتون رفتید خارج از …شهر نمی خواستم مزاحم

تفریحتون بشم

-حالت خوبه تو دختر؟ تو این وضعیت تفریح به چه کار من میاد؟ باید زودتر زنگ میزدی تا اون کله خراب و با زور و اجبارم که شده

بفرستم بره بیمارستان

-گفت اگه بره ممکنه بستریش .کنن کلی کار داره و نمیتونه

بستری بمونه.

-تو هم به حرفش گوش دادی؟

 

-آخه اون که به حرف من گوش نمیده! ولی الآن بهتره ناهار که

خورد رفت بخوابه دیشب تا صبح بیدار بود

اصلاً

– چی شد که یهو حالش بد شد؟ مگه نرفتید جشن دوستش؟

-چرا رفتیم همون جا حالش بد شد!

-واسه چی؟

بعد از چند دقیقه ای که از تو اتاق داشتم صدای حرف زدن مهناز و

لی لی رو میشنیدم و سعی میکردم رو خوابی که از چشمام فراری شده بود تمرکز کنم فهمیدم دیگه ساکت موندن جایز نیست

با این که شک داشتم لی لی دیشب متوجه چیزی شده باشه ولی نباید ریسک میکردم و اگه به درصد از احتمال این که بد شدن حالم به خاطر حضور به دختر تو اون جشن بوده با مهناز حرف می

 

 

زد. مهناز خیلی سریع می فهمید داره درباره کی حرف میزنه و من

همچین چیزی رو نمی خواستم

واسه همین ماسک اکسیژن و از رو صورتم برداشتم و قبل از این

که لی لی بخواد حرفی بزنه با صدایی که در اثر سرفه هام خش دار

شده بود داد زدم

– مهناز

چند ثانیه بعد جفتشون تو اتاق بودن و من با عصبانیت تو پیدم

-چیه نیومده شروع کردی غر غر کردن و؟ لی لی چی کار کنه که

انقدر سرزنشش میکنی؟

مهناز علی رغم این که با نگرانی بهم خیره بود. درست مثل خودم با

خشم جوابم و داد

 

 

-برای این که بهش سپرده بودم هر موقع و هر ساعت از شبانه روز که حالت بد شد باید به من زنگ بزنه و بگه. ولی وقتی تو با سی

سال سن بلد نیستی به بزرگ ترت احترام بذاری و این جوری

باهام حرف میزنی معلومه که اونم از من حساب نمی بره و تو رو الگوی خودش قرار میده

-پووووووف.. من بهش گفتم زنگ نزنه چیزی نبود که بخواد تو رو اون وقت شب از خارج از شهر بکشونه این جا می بینی که خوبم

-آره از صدات و رنگ و روت معلومه چه قدر خوبی

نگاهی به صورت لی لی که عین مجرمهای خطاکار با سر زیر افتاده

گوشه اتاق و ایستاده بود انداختم و خودم و به کم رو تخت کشیدم

بالا..

 

 

-این بچه اومده این جا یه کم حال و هواش عوض بشه.. نه این که

پرستار و بپای من ..باشه پس از این به بعد سر مسائلی که به من

مربوط میشه سرزنشش نکن .لطفاً حرفی داری به خودم بزن

-چقدرم که حال و هواش عوض شد یه جشن بردیش که اونم از دماغش در اومد

دستی رو صورتم کشیدم و چشمای پر از خوابم و محکم با دوتا انگشت فشار دادم حقیقتاً خودمم تمایلی برای بردن لی لی به اون

جشنی که احتمال میدادم توش با درین رو به رو بشم نداشتم

ولی چاره ای نبود

وقتی مهناز گفت میخواد با دوستاش به سفر به روزه خارج از شهر

برن و میخواد لی لی هم با خودش …بره مخالفت کردم چون می

 

 

دونستم تو جمع کسایی که هم سن و سال مادرشن و نصف

حرفاشونم متوجه نمیشه حوصله اش سر میره..

واسه همین گفتم بیاد پیش من و منم نتونستم از خیر رفتن به

اون جشن …بگذرم چون بعد از یک هفته که از تولد درین می گذشت و من سعی کردم یه کم عقب بکشم تا با یه دلیل منطقی

تر واسه حرف زدن با درینی که صد در صد ازم عصبانی بود پا پیش بذارم بالاخره یه بهونه ای داشتم که بخوام باهاش رو به رو بشم و هرطور شده باهاش حرف بزنم و اون جشن بهترین موقعیت بود. اگه اون پسره عوضی سوء استفاده گر. عین آینه دق رو به روم

ظاهر نمیشد و حالم و بهم نمی ریخت

-حالا چرا یهو حالت بد شد؟ سیگار کشیدی؟ آره لی لی؟ سیگار

کشید؟

 

 

– نه .. من اصلا ندیدم سیگار دستش باشه

با این حرف بهونه خوبی دستم داد که سریع گفتم

-من نکشیدم ولی نصف آدمای اون جا داشتن میکشیدن بوی

دود و عطر و ادکلن تندشون کار دستم داد

مهناز با نگاهی که انگار میخواست بگه هنوز باور نکرده بهم زل

زد ولی من دیگه حرفی برای گفتن نداشتم که اونم ناچار شد قبول

کنه و فقط :پرسید

– مطمئنی الآن خوبی؟ میخوای زنگ بزنم دکتر بیاد؟

-باور کن خوبم این ماسکم محض اطمینان گذاشتم.. وگرنه همون

صبح تا ظهر که نرفتم سرکار واسه استراحت دادن به ریه هام

کافی بود

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

12 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
الهه
الهه
5 ماه قبل

حدقل یکم پارتارو سر یه تایم بزارید ک ما سایتو چک نکنیم😐😐

الهه
الهه
5 ماه قبل

اوکی ولی امروز باید دو تا پارت داشته باشیم چون پنشنبه ک پارت نزاشتید بجاش جمعه گزاشید علاوه بر اون دیروزم پارت نزاشتید😐

یک انسان
یک انسان
5 ماه قبل

با این توصیفات میران دیگه از کار افتاده
نمیدونم به چی این درین دلبسته
این چهار روز دیگه میمیره، ازدواج باهاش حماقت به توان بی نهایته

مَسی
مَسی
5 ماه قبل

خیلییییی این پارت دوست داشتم لطفا زود پارت بعدی بزار بوس

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

نسرین خانم امروز برای ادمین پارت نفرستادی ؟منتظریم😍

رهگذر
رهگذر
5 ماه قبل

نمیشه زودتر این دو تا رو بهم برسونی

هیچکس:)
هیچکس:)
5 ماه قبل

داره فیلم ترکیش می‌کنه . من موندم این دوتا اگر برن رو در رو هم حرف بزنن و مثل دوتا آدم منطقی هم بعدش رفتار کنن ، چی ازشون کم میشه؟! انگار باهم مسابقه پانتومیم گذاشتن که باید از رو رفتار هم تشخیص بدن چی به چیه😑🤌

ماهی
ماهی
پاسخ به  هیچکس:)
5 ماه قبل

معمولا آدم ها طبق اصول رفتار نمی‌کنند.

هیچکس:)
هیچکس:)
پاسخ به  ماهی
5 ماه قبل

چی بگم😔😕

camellia
camellia
5 ماه قبل

دستت درد نکنه.خوب بود.طولانی هم بودخدایییش.ولی هیچ پیشرفتی تو داستان نبود.😥😓

ماهی
ماهی
پاسخ به  camellia
5 ماه قبل

🤣🤣🤣🤣

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

ممنون قشنگ بود فقط خدا کنه این فکرای اشتباه درین و میران نسبت به هم خیلی طول نکشه

دسته‌ها

12
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x