رمان تارگت پارت 433

4.2
(5)

 

 

 

– ولی اگه همه حرفات و امروز بزنی و بهم بگی

که بعد از همه اون اتفاقا.. دلیل این دیدارهای پشت

سر هم چیه.. فکر نمی کنم دیگه لزومی داشته

باشه همدیگه رو ببینیم!

میران یه کم خیره خیره به چشمام زل زد و بعد

سرش و انداخت پایین..

– فکر نمی کنم اینی که می گی شدنی باشه چون..

حرفایی که می خوام امروز بهت بزنم.. یه پیش

زمینه اس برای دیدارهای بعدیمون..

– میران.. تو همون روزی که اومدی ریتا رو از

خونه من بردی.. بهم گفتی که…

– انقدر حرف اون روز و پیش نکش.. حرفایی که

بهت زدم چرند بود.. فقط می خواستم اون ترس و

استرس و ازت دور کنم.. می خواستم آروم آروم

جلو بیام تا فکر نکنی بازم قراره از سمت من آزار

و اذیتی بهت برسه. می خواستم.. می خواستم

بفهمم هنوز جایی تو زندگیت دارم یا نه! می

 

 

خواستم بفهمم.. با دیدن من.. به جز ترس و

ناراحتی.. حس دیگه ای بهت دست می ده یا نه!

یه قلپ چایی به گلوی خشک شده ام رسوندم و در

حالی که تمام تلش اون لحظه ام این بود که میران

با این نگاه خیره.. پی به وضعیت پر تلطم درونم

نبره گفتم:

– خب؟ فهمیدی؟

– نه تا روز تولدت!

با اخمای درهم از تعجب بهش زل زدم که ادامه

داد:

– وقتی اون روز.. بعد از گرفتن کادوت.. که بدون

هیچ رد و نشونی فهمیدی از طرف منه.. پاشدی تا

شرکت اومدی و بعد از دیدن لی لی.. بدون این که

خودت و نشون بدی رفتی.. فهمیدم که می تونم

هنوز امید داشته باشم.. حتی وقتی بعدش.. جلوی

چشم من سوار ماشین اون یارو شدی.. امیدم از

بین نرفت.. چون می دونستم کارت.. یه عکس

العملیه به اون صحنه ای که تو شرکت دیدی!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1302

 

 

پوزخند ناباورانه ای زدم و سرم و به چپ و

راست تکون دادم:

– پس اون روزم همه کارات نقشه بود آره؟ با

خواهرت یه نمایش راه انداختی که بخوای من و

مثل یه موش آزمایشگاهی امتحان کنی؟

با کلفگی دستی رو صورتش کشید و جواب داد:

– نه.. نـــــه! اون روز ساحل بهم گفت که تو رو

دیده.. من اصلا فکرشم نمی کردم که انقدر سریع

به خاطر اون گل بیای سراغم.. بعد که رفتم

دوربینا رو چک کردم دیدمت و اومدم همه چیز و

برات توضیح بدم و سوء تفاهم و برطرف کنم.. که

تو بهم مهلت ندادی!

با اخم سرم و انداختم پایین و حین کشیدن انگشتم

رو لبه استکانم لب زدم:

– اومدم تا رک و راست ازت بپرسم دلیل اون

کارت چی بود.. چرا برای.. برای تولدم گل

فرستادی؟ اونم.. اونم یه سبد گل.. شبیه همون

 

 

چیزی که قبلا برام آورده بودی.. می خواستی چی

و ثابت کنی با این کارت!

سرم هنوز پایین بود و نمی خواستم تو چشماش

نگاه کنم که با تاکید گفت:

– من و ببین درین!

اهمیتی ندادم که با حرف بعدیش بازم من و خلع

سلح کرد:

– بادومم!

لبم و از تو محکم به دندون گرفتم و سرم و بلند

کردم.. هیچ موذیگری و شیطنتی تو نگاهش نبود

که بخوام حرص بخورم از این سوء استفاده

گریش.. بیشتر درمونده بود و ناراحت وقتی لب

زد:

– می خواستم بهت بفهمونم.. تو اون گذشته و

روزای خوبی که با هم داشتیم.. همه چیز نقشه و

دروغ نبود.. یه وقتایی.. تو یه روزا و یه لحظه

هایی.. خود واقعیم بودم.. مثل همون روزی که

اومدم خونه ات و.. اون سبد گل و برات آوردم..

 

 

می تونم بگم که یکی از.. بهترین تجربه هام بود..

به خصوص وقتی.. وقتی دیدم حتی رفتی برام

لباس راحتی خریدی که شب و همون جا بمونم..

وقتی اون شب و تا صبح.. بدون هیچ حس منفی و

آزاردهنده ای.. بدون هوس و شهوتی که بخواد

کارمون و به رابطه جنسی بکشونه.. کنار هم

خوابیدیم.. یه خواب پر آرامش که کم داشتم تو

زندگیم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1303

فقط داشتم بهش نگاه می کردم و توی ذهنم دنبال

جواب سوالی می گشتم که مدام می پرسید.. تا حالا

چند بار میران و این شکلی دیدی.. که بخواد با این

لحن درباره اون روزا و حسی که نسبت به من

داشت باهام حرف بزنه؟

ما.. فرصت زیادی برای این کار نداشتیم.. زمانی

که میران فهمیده بود دیگه پشیمونه.. نوبت به انتقام

من رسید و بعدشم که از هم جدا شدیم..

واسه همین.. می شد گفت اولین بار بود که از

حسی که تو اون روزا به من داشت آگاه می شدم..

با فرض بر این که.. این بار دیگه راستش و گفت

باشه..

 

– اون روز اومدی رک و راست از من دلیل کارم

و بپرسی.. الآن منم رک و راست باهات حرف

می زنم..

یه کم مکث کرد و بعد با جدی ترین حالتی که می

تونست داشته باشه.. خیره تو چشمام ادامه داد:

– نمی شه درین.. هرجور حساب کنی.. هرجور

که به قضیه نگاه کنی می بینی که نمی شه. آره یه

زمانی منم فکر کردم که دیگه با هم بودنمون شدنی

نیست.. علی رغم همه اون حرفایی که تو نامه

بهت زدم می دونستم رسیدن دوباره به تو جزو

محالاته.. ولی یه کم که گذشت.. دیدم اون چیزی

که غیر ممکنه دور بودنم از توئه.. من خیلی زود

این و باور کردم.. برعکس تو که سعی داری با

گول زدن خودت این فکر و از سرت بیرون کنی..

ولی اگه یه بار در ذهنت و باز بذاری و عمیق

بهش فکر کنی.. تو هم می فهمی که هیچ راهی

نداری.. می خوای اسمش و طلسم بذار.. تقدیر..

اجبار یا هر چیز دیگه ای.. ولی با این واقعیت که

ما تا آخر عمر.. محکومیم به با هم بودن کنار بیا!

 

 

نگاهش و به دور و برش دوخت و وقتی دوباره

بهم نگاه کرد لبخند مهربونی رو لبش نشسته بود..

 

 

 

 

#پارت_1304

 

 

لبخندی که برای قلبم مثل یه منبع انرژی بود و

انگار با دیدن این لبخند تغذیه می شد که در عرض

یک لحظه این جوری ضربانش تند می شد..

– امروز آوردمت این جا.. جایی که اولین

قرارمون و توش گذاشتیم.. تا بهت بگم که من یه

فرصت دوباره می خوام.. برای این که.. برای این

که از اول شروع کنیم. انگار دو تا آدم غریبه ایم..

که اصلا همدیگه رو نمی شناسیم و تازه قراره با

هم آشنا بشیم.. من یه بار گند زدم.. بدم گند زدم

می دونم.. ولی این حق و بهم بده که یه شانس

دوبار داشته باشم.. تا این دفعه.. میران واقعی رو

بهت نشون بدم.. نه اون کسی که تحت تاثیر

هزارتا فکر و اتفاقی که تو گذشته افتاده بود رفتار

می کرد.

نفس عمیقی کشیدم و بازدمم و بیرون فرستادم..

ترجیح می دادم هیچ حرفی نزنم و فقط شنونده

باشم.. ولی وقتی میران ساکت شد و منتظر شنیدن

حرفای من موند.. چاره ای نداشتم جز این که بگم:

 

 

– به نظرت منطقیه؟ هرچقدرم که بخوایم وانمود

کنیم غریبه ایم و همدیگه رو نمی شناسیم.. باز با

کوچکترین اتفاقی پرت می شیم تو گذشته.. مگه

فراموش کردن اون همه خاطره خوب و بد به

همین راحتیه میران؟ من هنوز بعضی شبا با

کابوسای اون روزای جهنم شده بیدار می شم..

مطمئنم که وضع تو هم بهتر از من نیست! چه

جوری می تونیم با این ذهنیتی که از هم پیدا کردیم

دوباره وارد یه رابطه بشیم؟ دیشب و یادت نیست؟

وقتی من داشتم به در و دیوار خونه ات نگاه می

کردم فکر کردی بازم نقشه به آتیش کشیدنش تو

سرمه و وقتی هم که تو گفتی نمی ذاری برم.. فکر

کردم دوباره قراره یکی دیگه از اون شبای

مزخرف و آشغال رقم بخوره که فقط منتظر بودم

صبح بشه و تو در و باز کنی تا فرار کنم.. ما هر

دومون ضربه خوردیم.. نمی خوام بگم کی بیشتر

و کی کمتر.. ولی جفتمون داریم با هزارتا دغدغه

مختلف دست و پنجه نرم می کنیم که خلص شدن

ازش به همین راحتی که می گی نیست!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1305

 

 

– منم نگفتم راحته.. نگفتم به همین زودی دوباره با

هم اوکی بشیم.. فقط گفتم از یه جایی شروع کنیم..

بعدشم.. اون حرف دیشب من به خاطر این نبود که

فکر کردم بازم می خوای خونه ام و به آتیش

بکشی.. فقط اون جوری با شوخی به زبون

آوردمش که بفهمی برام انقدری عادیه که بتونم

حتی درباره اش شوخی کنم..

– از بین رفتن سرمایه ات.. ورشکسته شدنت..

سوختن و خاکستر شدن خونه و زندگیت و.. آسیبی

که به پات وارد شده.. انقدر عادیه که بخوای

باهاش شوخی کنی؟

– تاوان کارای اشتباهم بود.. باید پس می دادم..

مغزم دیگه داشت منفجر می شد.. به هیچ وجه

انتظار نداشتم که میران انقدر راحت با این قضیه

کنار بیاد.. کم چیزی نبود.. چرا نمی خواست جدی

تر بهش فکر کنه؟

 

 

یعنی.. یعنی سعی داشت از این طریق منم متقاعد

کنه که گذشته رو مثل یه اتفاق عادی کنار بذارم؟

امکان نداشت!

– یعنی می خوای بگی نمی ترسی از این که یه بار

دیگه.. اون حس جنون به من دست بده و یه

روزی که فکرش و نمی کنی.. یه بلیی سرت

بیارم که دیگه هیچ راه درمانی براش وجود نداشته

باشه؟

لبخند روی لبش عمیق تر شد.. از همونا که

چشماشم باهاش می خندید و اگه همه نیروهای

ماورایی هم جمع می شدن و به کمکت می

اومدن.. نمی تونستی نگاهت و ازش بگیری..

– از خدامم هست که وقتی اون جنون بهت دست

می ده.. من کنارت باشم و بتونی حرصت و رو

من خالی کنی.. به جای این که به خودت آسیب

بزنی..

نگاهم لحظه به لحظه داشت ناباورتر می شد..

انگار جدی جدی یه وقتی لازم داشتم برای شناخت

 

 

این آدم جدید رو به روم که با هر جمله اش

تصوراتم و داشت زمین تا آسمون تغییر می داد..

میران خودخواه و مغروری که می شناختم تا این

حد از خود گذشته بود و من نمی دونستم؟ یا بازم

داشت نقش بازی می کرد و من احمق توانایی

تشخیص راست و دروغ حرفش و نداشتم؟

 

#پارت_1306

– یعنی حاضری تا آخر عمرت.. تبدیل بشی به

کیسه بوکس من.. ولی کنارم بمونی؟

با بی تفاوتی شونه هاش و بالا انداخت و جواب

داد:

– یه زمانی تارگتت بودم.. از این به بعد می شم

کیسه بوکست.. چه اشکالی داره؟

– نمی فهمی داری چی می گی.. نمی فهمی!

– گوش کن به من درین.. انقدر سختش نکن.. الآنم

اصلا لازم نیست به همه جوانب فکر کنی و

بخوای تا آخر عمرمون و پیش بینی کنی تا بفهمی

چه اتفاقی قراره بیفته.. ما هر دو تامون تو اون

روزایی که با هم بودیم.. یه نقاب به چهره امون

 

 

بود.. هر کدوم با یه هدفی به اون یکی نزدیک

شدیم.. تا روزی که بتونیم اون نقاب و برداریم..

حالا من فقط یه زمان می خوام.. برای آشنایی با

اون شخصیت اصلی که تو وجودمون هست. بدون

نقشه.. بدون دورویی.. بدون بازی دادن.. خود

خود واقعیمون!

صدام می لرزید وقتی با بغض لب زد:

– تو شاید.. ولی من خود واقعیم بودم.. با انتقام جلو

اومدم درست.. ولی هیچ وقت نتونستم پیشت نقش

بازی کنم.. از همون اول هیچ وقت ازت متنفر

نبودم و وقتی هم که فهمیدم.. اصلا.. بچه واقعی

اون آدم نیستی.. دیگه همه چیز برام تموم شد..

دیگه هیچ نقابی در کار نبود..

– ولی بازم حقیقتش و بهم نگفتی.. از برادرت

چیزی بهم نگفتی.. از کوروش چیزی بهم نگفتی..

یعنی بازم باهام روراست نبودی..

– می خواستم بگم.. تو مهلت ندادی!

 

 

– خیلی فرصت داشتی برای گفتن.. اگه بی خیال

انتقامت شده بودی.. باید می گفتی.. نه؟

نفس عمیقی کشیدم و دیگه چیزی نگفتم.. اگه می

خواستیم وارد بازی تقصیر کی بود بشیم.. باید

هزارتا اتفاق دنباله دار و پشت سر هم و مرور می

کردیم و تهش.. بازم به چیزی که می خواستیم نمی

رسیدیم..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1307

من که خودمم قبول داشتم کم اشتباه نکردم و به

قول میران می تونستم زودتر قفل زبونم و بشکنم..

شاید اون موقع میرانم پشیمون می شد و قید کاری

که می خواست باهام بکنه رو می زد..

دیگه نمی شد به گذشته برگشت و چیزی رو تغییر

داد.. ولی شاید هنوز فرصت بود تا آینده رو.. یه

جور دیگه که توش هیچ کس آسیب نبینه برنامه

ریزی کرد..

– اگه دیگه نمی خوری.. بریم!

 

 

با صدای میران سرم و بلند کردم و بهش زل

زدم.. نفس های عمیق می کشید و رنگ صورتشم

یه کم به قرمزی می زد.. چش شد یهو؟

تا خواستم بپرسم بلند شد و گفت:

– می رم حساب کنم.. بی زحمت ریتا رو بیار!

سری تکون دادم و بعد از رفتنش از جام بلند

شدم.. لحظه آخر نگاهم خورد به میز بغلی که

روش یه دختر و پسر نشسته بودن و جفتشون

سیگار دستشون بود..

یعنی دلیل نفس های عمیق میران.. دود سیگار اینا

بود؟ میرانی که خودش یه زمانی سیگار می کشید؟

یعنی.. یعنی دلیل سرفه های شدید اون شب توی

مهمونی هم.. همین بود؟

هرکاری کردم نتونستم نسبت به این سوالی که

بدجوری داشت تو سرم می چرخید بی تفاوت

بمونم و بگم به من ربطی نداره.. چون عجیب حس

می کردم ربط داشت..

 

 

واسه همین بعد از چند دقیقه که حرکت کردیم..

طاقت نیاوردم و پرسیدم:

– دیگه سیگار نمی کشی؟

سریع بهش زل زدم تا عکس العملش و ببینم.. با

اخمای درهم به رو به روش خیره بود و طول

کشید تا نگاهش و از خیابون بگیره و خیره به من

جواب بده:

– ترک کردم!

– چرا؟

– چند ماه که تو بیمارستان بودم.. بعد که مرخص

شدم دیگه نطلبید!

این حرفاشم باز خیره به خیابون به زبون آورد و

من نمی دونم چرا حس می کردم مخصوصاا تو

چشمام نگاه نمی کنه تا متوجه راست و دروغش

نشم.

 

 

 

 

 

 

#پارت_1308

این حرفاشم باز خیره به خیابون به زبون آورد و

من نمی دونم چرا حس می کردم مخصوصاا تو

چشمام نگاه نمی کنه تا متوجه راست و دروغش

نشم.

 

 

هرچند که دیگه ذهنم منحرف شد و حالا.. داشتم

عین یه آدم خودآزار.. به اون چند ماهی که تو

بیمارستان بستری بود و مطمئناا به اندازه چند سال

عذاب کشیده بود فکر می کردم..

– خیلی سخت گذشت؟

خیره به دستام این سوال و به زبون آوردم ولی

حس کردم که سرش به سمتم چرخید و با تعجب

بهم زل زد:

– چی؟ ترک کردن سیگار؟

– چند ماه بستری بودن تو بیمارستان!

– بیمارستانه دیگه.. سختیای خودش و داره..

پوزخندی زد و تلخ تر ادامه داد:

– سخت ترین قسمتش جایی بود که می دونستم غیر

ممکنه.. ولی هروقت در اتاق باز می شد انتظار

داشتم پشت در تو رو ببینم. نه فقط تو بیمارستان..

هرجا.. هرلحظه.. هرطرف که سرم و چرخوندم..

منتظر بودم با تو چشم تو چشم بشم.. واسه همین

می گم.. نشد.. نمی شه.. واسه همین می گم به

 

جای این که برای یه اتفاق غیر ممکن تلش کنیم..

انرژیمون و بذاریم رو چیزی که شدنیه! رو چیزی

که.. تا قیام قیامت هم.. نمی تونیم ازش دست

بکشیم!

سرم و به سمتش برگردوندم و با چشمای پر شده

از اشک بهش زل زدم.. میرانم دید و برای عوض

کردن جو سریع دستش و به سمت ضبط ماشین

دراز کرد و گفت:

– ولش کن.. یه موزیک گوش بدیم.. هوم؟

روم و به سمت پنجره چرخوندم و گوش دادم به

موزیک انتخابی میران.. چرا این آهنگ و

گذاشت؟ تو این شرایطی که تکلیفم با این دلی که

فقط داشت ساز مخالف با عقل و منطقم کوک می

کرد.. اصلا مشخص نبود!

..روزها قاتلمن..

..غیر از جمعه که خون ریزتره..

..حال و روزم جمعه ها..

..از خود جمعه غم انگیزتره..

 

 

..کوچ کردی از من..

..قهر کردی حتما..

..یه زمستون سردم..

..بگو برمی گردم..

..شب ها بیدارم..

..همه شب هایی که بی تو مردم..

..همه زخم هایی که..

..همه عمرم از فراقت خوردم..

..همه رو پس می گیرم..

..نه شوخی کردم..

..شهرزاد قصه ها..

..بگو برمی گردم..

..پریشونم پریشونم پریشون..

..پشیمونم پشیمونم پشیمون..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1309

دیگه تا وقتی برسیم جلوی در خونه ام.. هیچ کدوم

حرفی نزدیم.. می دونستم حرفاش تو کافه نصفه

مونده و اگه راه داشت بیشتر اصرار می کرد..

 

 

ولی انگار اونم دیگه انرژیش برای امروز ته

کشیده بود که هیچی نمی گفت و سکوت و ترجیح

می داد..

منم وقتی ماشین و تو کوچه نگه داشت.. بدون هیچ

اشاره ای به حرفای امروزش.. خواستم سریع با یه

خدافظی پیاده بشم که پرسید:

– به پیشنهادم فکر می کنی دیگه؟

دستم رو دستگیره ماشین خشک شد.. یه صدایی

می گفت اصلا لزومی نداره حتی فکر کنی و بعد

از همه اون اتفاقات هم شنیدن این درخواست و هم

فکر کردن بهش احمقانه ترین راه ممکنه..

واسه همین.. دل و زدم به دریا و خواستم بدون

فکر با یه «نه» قاطع جوابش و بدم تا دیگه راه به

راه به خاطر گرفتن جواب قرار نذاره..

ولی همین که سرم و بلند کردم.. با دیدن امیرعلی

که از ماشینش پیاده شد و حالا داشت خیره و

مستقیم به من نگاه می کرد.. هرچیزی که تو ذهنم

بود پرید و جاش با یه سوال پر شد..

 

 

سوالی که چند ثانیه بعد.. میران با خشن ترین لحن

ممکن به زبون آورد:

– این این جا چه غلطی می کنه؟

همین خشمی که تو صدای میران بود و داشتم تو

چهره و نگاه امیرعلی هم می دیدم و من این وسط

نمی دونستم چه گناهی کرده بودم که باید هر بار

بین این دو نفر قرار می گرفتم.. یا یکیشون و

آروم می کردم و به اون یکی جواب پس می دادم..

علت حضور امیرعلی مسلماا جواب ندادن به

تماساش از دیشب بود و حالا داشتم می فهمیدم که

چه اشتباهی کردم با همون تماس از نگرانی درش

نیاوردم..

هرچند که خودمم دلم می خواست که باهاش حرف

بزنم و درباره چیزایی که به میران گفته و اون

جوری آتیشیش کرده بپرسم.. ولی نه این جا و این

لحظه!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1310

با صدای باز شدن در ماشین.. به خودم اومدم و

نگاهم و از امیرعلی گرفتم و سرم و چرخوندم

 

 

سمت میرانی که داشت با همون عصبانیت از

ماشین پیاده می شد..

اگه دیر می جنبیدم مسلماا دوباره با هم دست به یقه

می شدن و من اصلا دلم نمی خواست یه بار دیگه

شاهد همچین صحنه ای باشم..

واسه همین.. بدون فکر فقط برای متوقف کردن

میران سریع گفتم:

– به پیشنهادت فکر می کنم!

سرش و به سمتم چرخوند و نگاهی بهم انداخت..

احتمالاا وقتی از صورت و حالت نگاهم فهمید

کاملا جدی ام و قصد بلوف زدن ندارم.. کامل

برگشت تو ماشین و منتظر ادامه توضیحاتم بهم

خیره موند که با صدای لرزون و پر استرسم.. لب

زدم:

– قراره دوباره همدیگه رو بشناسیم دیگه.. از

اول.. هوم؟ کاری نکن تو همین مرحله اول به این

نتیجه برسم که تو همون میران یاغی و غیر قابل

مهاری که هیچ اهمیتی به من و خواسته هام نمی

 

 

دی.. ادعا می کنی فرق کردی و قراره یه جنبه

دیگه از شخصیتت و ببینم؟ چرا از همین الآن و

سر همین مسائل شروع نمی کنی؟ من.. من با

آدمی که ذره ای بهم اعتماد نداشته باشه و از ترس

این که یه وقت.. وسط راه قالش بذارم می خواد

همه آدم های دور و برم و با خشونت ازم دور

کنه.. هیچ کاری ندارم. این رفتاراتم.. دیگه نشونه

غیرت نمی دونم.. چون فقط و فقط اعتماد نداشتن

به من و حرفام باعث می شه که این جوری از

خود بی خود بشی.. چون من بهت گفته بودم که

امیرعلی.. فقط یه دوسته برام.. پس.. پس تو هم

حق نداری هر جا که دوست من و دیدی.. باهاش

دست به یقه بشی!

میران یه کم گیج و گنگ به چشمام زل زد و بعد با

پوزخند عصبی و پر حرصی گفت:

– دوستته و خیال ازدواج و تشکیل رابطه زناشویی

داره تو سرش می چرخه؟

 

 

 

 

 

 

#پارت_1311

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 5

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230128 233728 3512

دانلود رمان سمفونی مردگان 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           سمفونی مردگان عنوان رمانی است از عباس معروفی.هفته نامه دی ولت سوئیس نوشت: «قبل از هر چیز باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است»به نوشته برخی منتقدان این اثر شباهت‌هایی با اثر ویلیام فاکنر یعنی خشم و هیاهو دارد.همچنین میلاد…
Screenshot ۲۰۲۲ ۰۳ ۳۱ ۲۲ ۴۴ ۲۴

دانلود رمان خلسه 5 (2)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:       “خلسه” روایتی از زیبایی عشق اول است. مارال دختر سرکش خان که در ۱۷ سالگی عاشق معراج سرد و مغرور میشود ولی او را گم میکند و سالها بعد روزی دوباره او را می‌بیند و …      
unnamed 22

رمان تژگاه 5 (1)

3 دیدگاه
  دانلود رمان تژگاه خلاصه : داستان زندگی دختری مستقل و مغرور است که برای خون خواهی و انتقام مرگ مادرش وارد شرکت تیموری میشود، برای نابود کردن اسکندر تیموری و برخلاف تصورش رییس آنجا یک مرد میانسال نیست، مرد جذاب و غیرتی داستانمان، معراج مسبب همه اتفاقات گذشته انجاست،پسر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 3.8 (6)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۹ ۱۸۳۹۲۰۰۷۰

دانلود رمان من به عشق و جزا محکومم pdf از ریحانه 5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       یلدا تو دوران دبیرستان تو اوج شادابی و طراوت عاشق یه مرده سیاه‌پوش میشه، دختری که حالا دیپلم گرفته و منتظر خواستگار زودتر از موعدشه، دم در ایستاده که متوجه‌ی مرد سیاه‌پوش وسط پذیرایی خونه‌شون میشه و… شروع هر زندگی شروع یه…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۹ ۱۸۳۵۵۷۸۲۰

دانلود رمان کابوس پر از خواب pdf از مریم سلطانی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   صدای بگو و بخند بچه‌ها و آمد و رفت کارگران، همراه با آهنگ شادی که در حال پخش بود، ناخودآگاه باعث جنب‌و‌جوش بیشتری داخل محوطه شده بود. لبخندی زدم و ماگ پرم را از روی میز برداشتم. جرعه‌ای از چای داغم را نوشیدم و…
photo 2019 01 08 14 22 00

رمان میان عشق و آینه 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان میان عشق و آینه خلاصه : کامیار پسر خشن که با نقشه دختر عمه اش… برای حفظ آبرو مجبور میشه عقدش کنه… ولی به خاطر این کار ازش متنفر میشه و تصمیم میگیره بعد از ازدواج انقدر اذیت و شکنجه اش کنه تا نیاز مجبور به طلاق…
IMG 20230123 230736 486

دانلود رمان به من نگو ببعی 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           استاد شهرزاد فرهمند، که بعد از سالها تلاش و درس خوندن و جهشی زدن های پی در پی ؛ در سن ۲۵ سالگی موفق به کسب ارشد دامپزشکی شده. با ورود به دانشگاه جدیدی برای تدریس و آشنا شدنش با دانشجوی…
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۱ ۱۹۵۵۲۰۶۸۰

دانلود رمان بن بست 17 pdf از پگاه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     رمانی از جنس یک خونه در قدیمی‌ترین و سنتی‌ترین و تاریخی‌ترین محله‌های تهران، خونه‌ای با اعضای یک رنگ و با صفا که می‌تونستی لبخند را رو لب باغبون آن‌ها تا عروس‌شان ببینی، خونه‌ای که چندین کارگردان و تهیه‌کننده خواستار فیلم ساختن در اون هستن،…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۳ ۰۰۲۸۰۵۰۲۰

دانلود رمان طلوع نزدیک است pdf از دل آرا دشت بهشت 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         طلوع تازه داره تو زندگیش جوونی کردنو تجربه می‌کنه که خدا سخت‌ترین امتحانشو براش در نظر می‌گیره. مرگ پدرش سرآغاز ماجراهای عجیبیه که از دست سرنوشت براش می‌باره و در عجیب‌ترین زمان و مکان زندگیش گره می‌خوره به رادمهر محبی، عضو محبوب شورای…
اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
علوی
علوی
8 ماه قبل

بقیه‌اش رو نمی‌ذاری؟

فاطمه
فاطمه
8 ماه قبل

الان دقیقا یاد اون آیه قرآن افتادم که میگه
ان مع العسر یسری
همانا پس هر سختی آسانی است
قطعا پارت های طولانی وپشت سر هم این رمان پاداش اون سختی هایی که این چند وقت با بی برنامگی و چند خط رمان دادن ها کشیدیم
پس نوش جان همگی

رضا
رضا
پاسخ به  فاطمه
8 ماه قبل

😂 😂 😂 😂 😂 😂 😂 😂 😂 😂 😂

حنا دختری در رمان دونی
حنا دختری در رمان دونی
8 ماه قبل

لعنتیییییی عاشقتمممممممم عشقی عشققققق . نَمردیمو چنتا پارت طولانی و پشت سر هم خوندمممم🤤🤤🤤

rihoon
rihoon
8 ماه قبل

خیلی ماهی

مریم
مریم
8 ماه قبل

تو رو خدا پارت بعدم بزار

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x