رمان تارگت پارت 434

5
(3)

 

 

 

 

دستام مشت شد و نفسم تو سینه گیر کرد.. درباره

این مسئله.. باید خیلی جدی با امیرعلی حرف می

زدم.. چون فکر کردن بهش اعصاب خودمم به هم

می ریخت..

ولی پیش میران چیزی به روم نیاوردم و گفتم:

– مطمئناا دلیلش اون قراری بود که با هم داشتیم..

قبل از این که.. قبل از این که بفهمم.. اون دختر

خواهرته و تو قرار نیست باهاش یه نقشه جدید رو

من پیاده کنی.. من.. خودم باهاش حرف می زنم!

تا خواست چیزی بگه و یه جورایی دوباره به

حرفم اعتراض کنه با صدای بلندتری گفتم:

– بر فرضم که.. همچین قصدی داشته باشه.. فکر

کن منم مثل هر دختری.. چند تا خواستگار دارم

که می تونم به پیشنهادشون فکر کنم تا بالاخره

یکی و انتخاب کنم.. این مسئله.. به تو این حق و

نمی ده که همه رو با روش خودش از سر راهم

برداری.. دیگه دورانی که دلم ضعف می رفت

واسه این کارای تو تموم شده میران.. جفتمون

 

 

عوض شدیم. بزرگتر شدیم.. پس بذار حداقل این

دفعه رو.. عاقلنه تر تصمیم بگیریم و بی خودی

درگیر احساساتی که تهش ما رو به نابودی می

کشونه نشیم!

حرفام که تموم شد.. بعد از چند ثانیه نگاهش و ازم

گرفت و چشمش دوباره به امیرعلی که هنوز

همون جا وایستاده بود و خیال عقب کشیدن نداشت

افتاد..

بعد از اون همه حرفی که تو کافه زده بود.. نمی

تونست انقدر راحت بهم ثابت کنه که هیچ تغییری

نکرده و اگه پاش بیفته کارهای صد پله غیر قابل

تصورتر از قبل.. ازش سر می زنه..

واسه همین کاملا حس کردم که به زور سعی

داشت عصبانیتش و با چند تا نفس عمیق آروم کنه

و بعد.. سرش و تند تند به تایید تکون داد:

– باشه.. کاری بهش ندارم.. فقط چون.. فقط چون

بهت اعتماد دارم.

نگاهی بهم انداخت و با نهایت فرصت طلبی گفت:

 

 

– پس.. پیشنهادم و قبول کردی؟

 

 

 

 

#پارت_1312

 

 

– فقط گفتم بهش فکر می کنم!

یه دستش و برای دست دادن به سمتم دراز کرد و

با جدیت گفت:

– خودم برای گرفتن جوابت میام.. قبول؟

دندونام و محکم به هم فشار دادم.. این آدم فهمیده

بود که فقط برای زودتر رفتنش و درگیر نشدنش با

امیرعلی تا این حد کوتاه اومدم که حالا داشت از

وضعیت سوء استفاده می کرد..

چاره ای هم نداشتم.. بیشتر از این نگه داشتن

امیرعلی جلوی در کار درستی نبود که سریع دستم

و تو دست میران گذاشتم و قبل از این که بخواد

انگشتاش و جمع کنه عقب کشیدم و پیاده شدم..

– خدافظ!

 

 

با صدای پارس ریتا.. از پنجره عقب یه کمم به

سر و صورت اون دست کشیدم و بعد.. با قدم های

بلند راه افتادم سمت امیرعلی..

وقتی دیدم صدایی از ماشین میران نیومد و هنوز

همون جا وایستاده تا برخورد من و ببینه.. چرخیدم

سمتش و انقدر نگاهش کردم که بالاخره راضی شد

ماشین و به حرکت دربیاره و بره.. ولی کاملا با

اجبار و اکراه..

هرچند که همینم برای من قابل توجه بود.. همین

که بالاخره به حرفم اهمیت داد و برام ارزش قائل

شد و سعی نکرد فقط با منطق احمقانه خودش پیش

بره.. جای شکر داشت!

با رفتنش.. روم و به سمت امیرعلی که با دستای

فرو رفته تو جیب شلوار جلوی در خونه وایستاده

بود و داشت تو سکوت تماشام می کرد چرخوندم و

گفتم:

– سلم!

 

 

جوابم و که نداد.. فهمیدم اوضاع خیلی خرابه و

خب.. حقم داشت.. قرار بود فقط با هم دوست

باشیم و از یه حدی فراتر نریم درست.. ولی وقتی

خود نادونم پای امیرعلی و کشیدم وسط رابطه ام

با میران.. وقتی از دیشب جواب تماساش و ندادم و

حالا از تو ماشین میران سر درآوردم.. حق داشت

که این جوری شاکی باشه و منم در هر صورت

باید جواب پس می دادم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1313

واسه همین.. سریع از تو کیفم دسته کلیدم و

درآوردم و مشغول باز کردن در حیاط شدم که

حداقل اگه قراره بحثی هم بکنیم تو کوچه نباشه.

خودم جلوتر رفتم و رو به امیرعلی که نگاه خیره

و پر اخمش با من حرکت کرده بود لب زدم:

– بیا تو!

طول کشید تا بالاخره بعد از یه نفس عمیق..

تکونی به خودش داد و اومد تو حیاط..

 

 

منم در و بستم و همین که راه افتادم سمت خونه..

انگار دیگه طاقتش تموم شد و زبونش به کار افتاد:

– خوش گذشت؟

چشمام و بستم و دستام و مشت کردم.. شروع شد..

حالا باید جواب متلک هاش و پس می دادم.. خدایا

چرا من نباید یه روز خوش.. یا حتی یه لحظه

خوش و بدون دغدغه تو زندگیم داشته باشم؟

برگشتم سمتش و سعی کردم از همین اول.. خیلی

خودم و شرمنده و خجالتزده نشون ندم..

– جایی نبودم که خوش بگذره.. رفتیم واکسن ریتا

رو بزنیم!

– قبل از این که تو وارد زندگیش بشی.. از کی می

خواست باهاش برای واکسن زدن بره؟

تو این وضعیت چاره ای نداشتم جز این که دلیل

مسخره میران و برای امیرعلی هم تکرار کنم..

هرچند که می دونستم اونم مثل من.. با همچین

بهانه ای قانع نمی شه:

 

– اون موقع لزومی نداشت با کسی بره.. چون

خودش سالم بود.. الآن.. الآن به خاطر پاش نمی

تونه ریتا و شیطنت هاش و کنترل کنه.. ریتا هم

چند وقته به من عادت داره.. واسه همین ازم

خواست برم..

– تو هم چون همه زندگیت داره بر اساس عذاب

وجدانی که نسبت به وضعیت پاش داری پیش می

ره.. سریع قبول کردی بری آره؟

– عذاب وجدان داشتم.. چون من دیشب با لگدی که

به پاش کوبوندم باعث دردش شدم..

– دیشب؟ تو که گفتی خودش افتاد زمین..

– اون موقع نه.. وقتی رفتم خونه اش…

 

 

 

 

 

 

#پارت_1314

با بالا پریدن ابروهای امیرعلی.. تازه حواسم به

حرفی که زدم جمع شد و یادم افتاد که امیرعلی

اصلا درجریان اون تصادف و اتفاقات بعدش قرار

نداشت و فکر می کرد همون موقعی که جلوی

آموزشگاه من و سوار ماشین کرد.. اومدم خونه!

 

 

حالا.. خیلی راحت گند زدم.. ولی خب حس انسان

دوستیم تو این قضیه حداقل خودم و قانع می کرد

که سریع جریان تصادف و براش تعریف کردم تا

فکر نکنه فقط به خاطر افتادنش.. رفتم در خونه

اش تا حالش و بپرسم و وضعیتش و چک کنم!

البته که امیرعلی هم آروم تر نشد و کلا ذهنش

رفت یه جای دیگه که پرسید:

– پس شب و همون جا موندی!

ماتم برد.. یه جوری با اطمینان گفت که یعنی هر

حرفی خلف اینی که گفتم بزنی باور نمی کنم و

من.. واقعاا نمی دونستم چی باید بگم که این حس

اطمینان و ازش بگیرم.

واسه همین فقط گفتم:

– نه!

لبخند کجی که رو لبش نشست.. دقیقاا همون معنی

که انتظار داشتم و می داد.. این که باور نکردم..

منم با حرص و خشم بیشتری گفتم:

 

 

– فکر کردی ازت می ترسم که بخوام بهت دروغ

بگم؟

– مگه گفتم دروغ می گی؟

– لازم نیست بگی.. از همین نگاه و لبخندت

معلومه داری به چی فکر می کنی!

– اصلا مگه فرقی هم می کنه؟ چه شب و تو خونه

اش مونده باشی.. چه برگشته باشی همین جا.. ولی

صبح با بهانه بیخودش راضی شده باشی که

همراهش بری و این ساعت برگردی.. به نظر من

فقط یه معنی داره..

منتظر بهش زل زدم تا حرفش و ادامه بده که یه

کم به جلو خم شد و با جدیت و خشم گفت:

– این که دوباره خامش شدی!

– مزخرف نگو!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1315

پشتم و بهش کردم و راه افتادم سمت خونه.. اگه

قرار بود این بحث همین جوری پیش بره.. مطمئناا

این خشمی که تو وجودمون بود فوران می کرد و

صدامون می رفت بالا.. واسه همین ترجیح می

 

 

دادم تو خونه باشیم که حداقل همسایه ها از جر و

بحثمون با خبر نشن..

– چیــــه؟ تا دیدی مستقیم زدم تو هدف در رفتی؟

مثل همیشه که هر بار بحث علقه ات به این پسره

رو پیش می کشیدم سریع فرار می کردی و می

زدی یه کانال دیگه!

بالای پله ها وایستادم و بعد از چند تا نفس عمیقی

که واسه آروم شدنم کشیدم.. در و باز کردم و روم

و چرخوندم سمت امیرعلی:

– بیا تو.. حرف می زنیم!

خودمم جلوتر رفتم.. شال و پالتوم و درآوردم و

راه افتادم سمت آشپزخونه یه چایی بذارم که

امیرعلی هم دنبالم اومد و اون سمت کانتر وایستاد:

– من هیچ نسبت نزدیکی باهات ندارم درست..

هیچ حقی تو زندگیت ندارم درست.. از اول قرار

بود دوست باشم و الآنم به جز نصیحت های

دوستانه اجازه ندارم حرف دیگه ای به زبون بیارم

درست.. ولی خودت داری می بینی کارات و؟

 

 

متوجهی این مسیری که خواه ناخواه دوباره توش

قرار گرفتی بازم تهش بن بسته؟ یا شاید تهش

چیزی باشه صد پله بدتر از بن بست؟ یه جهنم

دیگه.. مگه قبلا با همین آدم تجربه اش نکردی؟

حالا چرا دوباره می خوای خامش بشی درین؟

شناختی که ازش پیدا کردی کافی نبود که هرجا

دیدیش روت و برگردونی؟

کتری پر شده رو با حرص کوبوندم رو گاز و

چشمام و بستم.. دیگه واقعاا کلفه شده بودم.. دیشب

مشابه این حرف ها رو از زبون میران شنیدم..

وقتی داشت نصیحت گونه ازم می خواست از این

آدم دور بشم چون ممکنه فکر و خیالاتی تو سرش

داشته باشه که هیچ سنخیتی با دوستی نداره.. الآنم

از امیرعلی..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1316

هه.. داشت بهم گوشزد می کرد که از میران

فاصله بگیرم و من نمی دونستم چرا آدم های دور

و برم فکر می کردن خودم یه آدم علیل و ناتوان

 

 

توی تصمیم گیری ام و به خودشون اجازه می

دادن که مدام مسیر و درست و به من نشون بدن..

یعنی تصمیمات قبلیم.. انقدر افتضاح بود که حالا

هرکسی که تو زندگیم بود و نبود داشت دنبال یه

راه چاره برام می گشت که دوباره با کله پرت نشم

تو چاه؟

روم و برگردوندم سمت امیرعلی و گفتم:

– بر فرض که رفتم و باهاش قرارم گذاشتم.. اصلا

بر فرض که شبم خونه اش موندم.. بر فرض که

خام حرفاش شدم.. ربطش به تو چیه؟ چرا به

خودت اجازه می دی جوری با من حرف بزنی که

انگار با یه بچه طرفی؟ این که نشستم بهت از

دردام گفتم و گذشته ننگینم و برات تعریف کردم..

این معنی رو می ده که تو انتخاب راه درستم

عاجزم و هربار باید یکی کمکم کنه؟

جا خورد از لحن تندم و حرفایی که پشت سر هم

به زبون آوردم.. ولی خودش و نباخت و گفت:

 

– من.. من منظورم این نبود.. فقط فکر کردم

شاید…

– شاید چی؟ یادم رفته؟ به نظرت شدنیه؟ بلهایی

که سرم اومده رو می شه فراموش کرد؟ نه!

با انگشت اشاره چند ضربه به شقیقه ام زدم و

صدام و بردم بالا..

– تا آخر عمرم هم این جا رو می سوزونه..

این بار مشتم و به قفسه سینه ام کوبوندم و ادامه

دادم:

– هم این و.. ولی چرا نمی خوای بفهمی که تو

همون گذشته.. اتفاقات دیگه ای هم افتاده که من

باید به خاطرش شرمنده باشم؟ چرا نمی خوای

بفهمی که همیشه یه گوشه ذهن من درگیر عذاب

وجدانه؟ درست مثل یک سال و نیم گذشته.. پاش

قطع نشده درست.. ولی هنوزم عذاب می کشم

وقتی جلوم لنگ می زنه.. یا با یه کم فعالیت بیشتر

به درد می افته..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1317

 

 

رفتم سمتش و با حالت هیستریک و عصبی جفت

دستام و به صفحه کانتر کوبوندم و چشمای خیس

شده ام و به صورت درهمش دوختم..

– من اون شب رفته بودم که خونه اش و همراه با

خودم آتیش بزنم امیرعلی.. میران قرار نبود تا

صبح پیداش بشه.. ولی اومد.. عموی تنی خودم تو

حیاط وایستاده بود و با دیدن شعله های آتیش

جرات نکرد نزدیک بشه.. ولی میران اومد تو که

فقط من و نجات بده.. با این که مجبور نبود.. با

این که یه ساعت قبلش فهمیده بود چه جوری بهش

نارو زدم.. با این که پولاش و بالا کشیده بودم و

سپرده بودمش دست چند تا آدمی که کتکش بزن..

با همون سر و صورت کبود فقط به خاطر نجات

جون من خودش و انداخت تو دل آتیش و این بل

سرش اومد..

با پشت دست اشکایی که رو صورتم ریخته بود از

تصور هزار باره اون روز و پاک کردم و لب

زدم:

 

 

– تو اگه بودی چی کار می کردی؟ حتی اگه طرف

دشمنت باشه.. وقتی در راه نجات جون تو تا این

حد آسیب دیده.. وقتی نگاهت بهش افتاد روت و

برمی گردوندی و می رفتی؟ دلت براش نمی

سوخت؟

– منم به خاطر نجات تو از اون کوچه سردرآوردم

و بعدش رفتم تو کما.. چرا دلت به حال من نمی

سوزه؟

با دهن باز مونده از حیرت و تعجب بهش خیره

موندم و به معنای واقعی آچمز شدم.. هیچ حرفی

به ذهنم نرسید تا جوابش و بدم.. چون اصلا

نتونستم درک کنم که چرا این حرف و به زبون

آورد؟

یعنی.. یعنی میران حق داشت؟ امیرعلی جدی

جدی خودش و تو این زمینه رقیب میران می

دونست و می خواست با کنار زدنش خودش و بهم

نزدیک کنه؟

 

 

مگه با هم قرار نذاشتیم که پامون و از خط

قرمزهای هم فراتر نذاریم.. پس.. پس چرا الآن

داشت خودش و با میران مقایسه می کرد؟

 

 

 

 

#پارت_1318

 

 

هنوز حرفی رو زبونم نیومده بود که گفت:

– این و نگفتم که فکر کنی بابت اون اتفاق ازت

توقع چیزی رو دارم.. نه! انتخاب خودم بود که

اون روز اون جا باشم و با اون آدما درگیر بشم..

همین طور که میران خودش انتخاب کرد که بره

تو اون خونه و نجاتت بده.. به قول خودت تو فکر

می کردی تا صبح برنمی گرده.. پس لزومی نداره

خودت و مقصر بدونی.. تو نه مسبب بلیی که سر

میران اومده هستی.. نه اتفاقی که برای من افتاده..

ولی این و قبول داری که این دو تا اتفاق تقریباا

مشابه همه؟

با اخمای درهم نگاهم و گرفتم و سرم و به تایید

تکون دادم.. متاسفانه این از بدشانسی من بود که

دو تا اتفاق مشابه برای دو تا از آدم های زندگیم

افتاده بود که من خواسته یا ناخواسته توش دخیل

 

 

بودم و هرچقدرم امیرعلی سعی داشت بهم بفهمونه

که تقصیری تو این قضیه نداشتم.. فرقی تو ذهنیتم

ایجاد نمی کرد!

– نمی گم دشمن.. حتی نمی گم دوست.. ولی اگه

میران برات یه آدم عادی باشه که فقط حس انسان

دوستیت وادارت می کنه با دلش راه بیای.. باید

همون حسم به من داشته باشی.. داری؟

آب دهنم و قورت دادم و دستام و مشت کردم.. تو

موقعیت بدی قرار گرفته بودم و نمی دونستم چی

باید بگم که قانعش کنه و بلفاصله سوال بعدیش و

نپرسه..

ولی تعلل بیشتر از اینم درست نبود و فقط تونستم

بگم:

– تو.. شـ.. شرایطت با میران یکی نیست.. من

دارم آسیب هایی که اون اتفاق بهش وارد کرده رو

با چشم خودم می بینم و این من و عذابم می ده..

مطمئناا اگه می دیدم هیچ اتفاقی براش نیفته و از

 

 

منم سالم تره.. یه جور دیگه باهاش رفتار می

کردم..

– منم کم آسیب ندیدم.. شیش ماه تو کما کم چیزی

نیست.. از زندگی و درس و شغلی که می تونست

آینده ام و زیر رو کنه عقب افتاده ام.. البته بازم

دارم می گم.. مقصر تو نیستی.. فقط می خوام

یکسان بودن شرایط و بهت نشون بدم و بعد..

نظرت و درباره اش و بدونم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1319

– امیرعلی.. چرا متوجه نیستی؟ اون گذشته ای که

بین من و میران بود و ما دو تا با هم نداشتیم..

میران درست تو همون شب و همون لحظه..

هزارتا دلیل داشت برای متنفر شدن از من.. برای

تبدیل شدنم به دشمن خونیش.. با این همه بازم

خودش و موظف دونست که نجاتم بده و الآن..

الآن با وجود این همه دردی که می کشه.. بازم من

و مقصر نمی دونه.. بازم داره بهم حق می ده..

بازم…

 

لبم و محکم به دندون گرفتم و سرم و انداختم

پایین.. می خواستم بگم «بازم من و دوست داره»

ولی جلوی زبونم و گرفتم..

چون مطمئن بودم امیرعلی به محض شنیدن این

حرف می خواد بگه چقدر راحت بازم حرفای

دروغش و باور کردی و برای دومین بار داری..

از یه سوراخ گزیده می شی..

ولی خب.. امیرعلی که نمی تونست اون نگاه های

پر از حرف میران و وقتی که به من خیره می شد

ببینه.. اونا رو فقط خودم می دیدم و با همه وجود

حسش می کردم و این و.. نه می تونستم به

امیرعلی توضیح بدم و نه.. دروغ نبودنش و ثابت

کنم.

واسه همین کلا مقوله دوست داشتن و علقه رو از

این بحث خط زدم و سعی کردم دلیلم و تو همون

عذاب وجدان خلصه کنم که گفتم:

– همین که الآن تو زندگیمی.. همین که بهت اعتماد

کردم و پات و به خونه ام باز کردم.. اونم وقتی تو

 

 

شرایطی بودم که از همه مردای دنیا بیزار شده

بودم.. یه بخشیش به خاطر همون عذاب وجدانی

بود که واسه به کما رفتنت داشتم.. همون حسی

که.. الآن به میران دارم..

– نه.. همون حس نیست!

پرید وسط حرفم و من با کلفگی به صورت جدی

شده اش زل زدم..

– به چی می خوای برسی امیرعلی؟

کانتر و دور زد و اومد تو آشپزخونه کنارم

وایستاد.. منم چرخیدم سمتش و منتظر به چشماش

زل زدم.. نمی دونم چرا ولی حس می کردم تردید

داره واسه به زبون آوردن حرفش..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1320

آخرسر.. تصمیمش و گرفت و گفت:

– می خوام بدونم.. اگه منم مثل میران.. بهت

پیشنهاد شروع یه رابطه فراتر از دوستی رو بدم..

اگه منم به عنوان یه گزینه واسه شریک زندگیت

شدن در نظر بگیری.. اون حس وادارت می کنه

که باهام راه بیای.. یا حتی به پیشنهادم فکر کنی؟

 

 

لال شدم.. چی باید می گفتم؟ من تمام دیشب و

امروز.. داشتم خودم و قانع می کردم که حرفای

میران درباره امیرعلی درست نیست و این آدم

هیچ وقت.. قرار نیست حس علقه گذشته اش و

دوباره زنده کنه و من و به چشم همسر آینده اش

ببینه..

اما حالا با این سوالش.. داشت تمام اون تلقین ها

رو از بین می برد.. داشت می گفت تمام این یک

سال و نیم.. شب و روزت و کنار کسی گذروندی..

که بهت نظر داشت و هر لحظه می تونست..

حسش و به یه هوسی تبدیل کنه که آینده ات و

تغییر بده..

هنوز داشتم ناباورانه بهش نگاه می کردم که لبخند

پر آرامشی رو لبش نشست و گفت:

– نمی خواد فکر کنی.. بذار جواب این سوال و

خودم بدم.. نه! حاضر نیستی همچین فرصتی به

من بدی.. چون حست مشابه نیست! چون تنها

چیزی که تو رو به میران وصل می کنه.. عذاب

 

 

وجدان و دلسوزی نیست.. من به کنار.. سعی نکن

خودت و با این حرفا گول بزنی!

نفس عمیقی کشیدم و نامحسوس یه قدم ازش فاصله

گرفتم.. نمی دونم چرا ولی.. نمی تونستم واقعاا

تصور کنم که اون حرف و برای امتحان کردن من

و رسیدن به همچین نتیجه ای به زبون آورد..

واسه همین انگار.. دیگه مثل قبل نمی تونستم به

چشم دوست نگاهش کنم و پیشش.. احساس امنیت

داشته باشم.

من تکلیفم با میران مشخص بود.. می دونستم

حسش به من چیه و وقتی پیشش بودم.. خودم و

برای هر حرکت پیش بینی نشده ای آماده می

کردم..

ولی امیرعلی.. قرار بود فقط برام یه رفیق و هم

صحبت باشه و حالا.. داشتم می فهمیدم که از اولم

اشتباه کردم که همچین درخواستی ازش داشتم..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1321

اون یه بار.. سر علقه اش به من تا پای جونش

رفته بود و من.. خیلی احمق بودم که فکر می

 

 

کردم اون حس به طور کامل از بین رفته و می

تونه تو همون دایره ای که براش تعیین کردم..

باقی بمونه و ازش جلوتر نیاد!

– حرفم و قبول نداری؟

با سوال بعدیش به خودم اومدم و گلوم و صاف

کردم.. گیج گیج بودم و تو این لحظه نمی تونستم

چیزی رو انکار کنم.. واسه همین فقط لب زدم:

– من.. من یه زمانی عاشق میران بودم.. در واقع

میران اولین آدمی بود این حس و تو قلب من به

وجود آورد.. پس.. خیلی هم عجیب و غیرمنطقی

نیست که هنوز یه درصدی از اون علقه تو

وجودم باشه!

پوزخندی زد و سرش و برام به تاسف تکون داد:

– اون آدمی بود که تو رو تا مرز دیوونه شدن هل

داد.. خودت گفتی که انواع و اقسام شکنجه های

روحی و روانی رو روت پیاده می کرد.. چطور

یه نفر می تونه به جلدش حس داشته باشه؟ از دو

تا حالت خارج نیست.. یا هرچی برای من تعریف

 

 

کردی دروغ بوده.. که می دونم همچین چیزی

نیست.. یا این که تو درگیر سندروم استکهلم شدی

و باید حتماا خودت و به یه مشاور نشون بدی!

با اخمای درهم از عصبانیت بهش زل زدم و

دستام و کنار بدنم مشت کردم..

– نمی دونم چی داره تو سرت می گذره امیرعلی..

الآنم هیچ اتفاقی بین من و میران نیفتاده که تو

داری این جوری تحلیلش می کنی تا هم من و هم

خودت و به یه نتیجه برسونی.. ولی هرچی هم

بشه حق نداری من و یه آدم روانی که نمی فهمه

داره چی کار می کنه در نظر بگیری!

– چه ازم ناراحت بشی چه نشی حقیقت همینه

درین.. اگه الآن جلوش و بگیری خیلی بهتر از

چند ماه دیگه اس.

 

#پارت_1322

مکثی کرد و با نگرانی بیشتری انگار که واقعاا

داره به یه بیمار روانی نگاه می کنه ادامه داد:

– این سندروم درباره گروگانی مطرح شده که بعد

از چند ماه به گروگانگیرش حس وفاداری و تعهد

 

 

و حتی عشق و وابستگی پیدا می کنه.. انقدری که

علی رغم همه تهدیدا و آزار و اذیت هاش ازش

دفاع هم می کنه.. دقیقاا همون کاری که تو داری

نسبت به میران انجام می دی. پس چه اشکالی داره

درباره اش با یکی حرف بزنی و نذاری به مرحله

ای برسه که دیگه نشه کنترلش کرد!

مغزم به معنای واقعی داشت منفجر می شد.. چرا

امیرعلی حرف من و نمی فهمید.. چرا آدمی که

تمام این یک سال و نیم گذشته سنگ صبورم بود و

بیشتر از هرکسی درکم می کرد حالا این جوری

داشت با حرفاش آزارم می داد؟ چرا نمی خواست

باور کنه که میران جزئی از زندگی منه و به همین

راحتی کنده نمی شه!

تمام حس خشمی که اون لحظه داشتم و با یه قدمی

که رو به جلو برداشتم و ضربه ای که با کف

دستام به تخت سینه اش کوبوندم نشون دادم و خیره

تو چشمای ناباور و مات مونده اش صدام و بردم

بالا:

 

 

– چی داری می گی تو واسه خودت؟ من به اندازه

اون گروگانی که می گی آدم معصوم و بی گناه و

قابل ترحمی نبودم و میرانم یه شکنجه گر ظالم

نیست.. دیگه نیـــــست.. کدوم گروگانی می ره

زندگی جلدش و آتیش می زنه.. دار و ندارش و

بالا می کشه و تا آخر عمر علیلش می کنـــــه؟ من

حسابم و یه سال پیش با میران صاف کردم.. حتی

اگه نخوام تا آخر عمرم بهش نزیک بشم.. دیگه به

چشم جلد و شکنجه گر و گروگان گیر نمی

بینمش.. پس انقدر ذهن من و درگیر این مزخرفات

نکن امیرعلی.. من به اندازه کافی داغونم.. از

هزار طرف تحت فشارم.. حالم و بدتر نکن.. هی

سعی نکن چیزی رو بهم ثابت کنی وقتی هنوز

خودمم نمی دونم چی می خوام از این زندگـی

کوفتـــــی!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1323

حرفام که تموم شد.. چند ثانیه همون طور که نفس

نفس می زدم به چشمای غمگین شده اش زل زدم..

شاید حرفام تند بود و ناراحتش می کرد.. ولی باید

 

 

حد و حدودش و بهش نشون می دادم.. چون دیگه

واقعاا طاقت این نگاه های پر سرزنش و دخالت

های تموم نشدنیش توی زندگیم و نداشتم!

دستی رو صورتم کشیدم و با لحن آروم تر شده

گفتم:

– می دونم نگرانمی.. می دونم هرچی می گی به

خاطر خودمه.. می دونم تقصیر خودم بود که پات

و به این قضیه باز کردم و ازت خواستم باهاش

جلوی میران نقش بازی کنی.. اینم می دونم که

دیروز.. به خاطر همون نقشه ای که با هم داشتیم..

اون حرف و به میران زدی که.. عکس العملش و

ببینی و واقعاا همچین چیزی تو ذهنت نیست…

صدای پوزخند صدادارش حرفم و واسه چند ثانیه

قطع کرد.. انگار می خواست باهاش بهم بفهمونه

داری اشتباه فکر می کنی و همه کارای من به

خاطر اون نقشه نیست..

ولی من توجهی نکردم و ادامه دادم:

 

 

– با این که بی نهایت ازت ممنونم ولی.. خواهش

می کنم که دیگه پات و از این جریان بکشی

بیرون.. دیگه هیزم زیر آتیش میران نشو.. دیگه

من و بابت هر قدمی که برمی دارم بازخواست

نکن و روی کارام انگ اختللات روانی

نچسبون.. من اشتباه کردم ولی.. تو این اشتباه و

ادامه نده.. نذار.. نذار رابطه خوبی که با هم

داشتیم.. به همین راحتی از هم بپاشه.. من هنوز

دلم می خواد.. تو رو به عنوان یه دوست خوب..

یه هم صحبت کنار خودم داشته باشم.. مثل یک

سال گذشته که با هم گذروندیم.. طبق همون قولی

که از اول به هم دادیم و تا الآنم نزدیم زیرش..

پس.. پس تو هم اگه قصد نداری بی خیال اون قول

بشی.. همون امیرعلی سابق باش. من چیز بیشتری

ازت نمی خوام!

خیره تو چشماش.. یه نفس عمیق کشیدم و بازدمم

و بریده بریده بیرون فرستادم..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1324

تمام تلشم و کردم که غیر مستقیم منظور اصلی

حرفام و به گوشش برسونم و خدا خدا می کردم که

فهمیده باشه و اگه توی ذهنش دنبال یه فرصت

 

 

برای یکی شدنمون بود.. هرچه سریع تر پسش

بزنه..

هنوز داشت نگاهم می کرد و حرفی نمی زد که با

صدای زنگ آیفون.. از جا پریدم و سریع رفتم

ببینم کی پشت دره..

یه حس موذی و آزار دهنده ای داشت بهم می گفت

میران پشت دره و تا چند دقیقه دیگه شاهد یه جنگ

تن به تن وسط این خونه می شم..

ولی سریع این فکری که حتی تصورشم وحشتناک

بود و پس زدم و گوشی آیفون و برداشتم:

– کیه؟

– منم درین باز کن!

صدای کوروش نفس حبس مونده ام و آزاد کرد و

دکمه باز کردن در و زدم.. از همون جا نگاهی به

امیرعلی که هنوز تو آشپزخونه وایستاده بود و فقط

سرش و به سمتم برگردونده بود انداختم و در

جواب نگاه سوالیش گفتم:

– کوروشه!

 

با نهایت آشفتگی که کاملا تو رفتارش مشهود

بود.. سرش و به تایید تکون داد و راه افتاد سمت

در.

– من دیگه می رم!

سریع دنبالش راه افتادم..

– امیرعلی.. از.. از حرفای من که ناراحت نشدی؟

جلوی در مشغول پوشیدن کفشا و پالتوش شد و

جواب داد:

– مگه چیزی گفتی که خودم از قبل نمی

دونستمش؟ فقط همون قراری که از اول با هم

داشتیم و یادآوری کردی و منم قرار نیست زیرش

بزنم.. اگه تا الآنم پام و از حدم فراتر گذاشتم

معذرت می خوام.. قول می دم دیگه تکرار نشه..

امیدوارم.. بهترین تصمیم و برای زندگیت بگیری!

لحن سردش اعصابم و به هم ریخت.. گفت

ناراحت نشدم ولی مگه می شد این لحن و این

حالت چهره رنگ و بویی از ناراحتی نداشته باشه؟

 

 

خواستم حرفی بزنم که همون موقع در و باز کرد

و جفتمون.. با کوروشی که پشت در وایستاده بود

چشم تو چشم شدیم..

 

 

 

 

#پارت_1325

 

 

نگاه متعجبش و از صورت امیرعلی به من دوخت

و جوری سوالی بهم زل زد که انگار انتظار داشت

همون جا بهش توضیح بدم چرا امیرعلی این

ساعت باید از خونه من سر دربیاره..

چهره اش یه لحظه به قدری عصبانی شد که

ترسیدم این سوال و به زبون بیاره که امیرعلی

فرصتش و بهش داد و با یه خدافظی زیر لب از

کنار کوروش رد شد و رفت..

کوروشم با همون اخمای درهم اومد تو و در و

بست..

– این این جا چی کار می کرد؟

چپ چپی نگاهش کردم و راه افتادم سمت

آشپزخونه..

– علیک سلم!

 

 

– بیخود با سلم و احوال پرسی واسه خودت وقت

نخر.. جواب سوال من و بده! می گم این پسره چی

کار داشت این جـــا؟

قوری و برای دم کردن چایی برداشتم و نفسم و با

کلفگی بیرون فرستادم..

هنوز نصف روزم نگذشته بود که سومین آوار رو

سرم خراب شد!

مگه ذهن من چقدر گنجایش داشت که اول با

میران.. بعد امیرعلی و حالا هم با کوروش سر و

کله بزنم و به هر کدوم یه جوری جواب پس بدم!

– داشتیم حرف می زدیم با هم.. مثلا چه کاری

خاصی می خواست داشته باشه که به خاطرش

واسه من صدات و انداختی تو سرت؟

– حرف می زدید فقط؟ با یه حرف زدن ساده رنگ

و روی تو این شکلی می شه؟

قوری و از آب جوش پر کردم و گذاشتم رو کتری

و خواستم از کنارش رد شم که سد راهم شد و

توپید:

 

 

– راستش و بگو درین.. داشت حرف می زد یا

غلط اضافه می کرد که این جوری بهمت ریخته؟!

یه قدمیش وایستادم و زل زدم به صورت حق به

جانب و طلبکارش..

آخرین نفری که حق داشت برای من طلبکار بشه

کوروش بود و من باید این و همین جا بهش حالی

می کردم..

 

 

#پارت_1326

– بر فرض که داشت غلط اضافه می کرد.. که

چی؟ به رگ غیرتت برمی خوره؟ اون موقع که

من داشتم جون می دادم زیر دست میران و تو با

 

 

دوست دخترت.. هر روز در حال خوشگذرونی

بودی.. این رگ غیرت هیچ فتوایی برات صادر

نمی کرد؟ الآن به خاطر چهار کلمه صحبت کردن

با دوستم یهو قلنبه شد؟

با شونه ام تنه ای بهش زدم و از کنارش رد شدم

که صداش از پشت سرم بلند شد:

– اشتباهات قبلیت و گردن من ننداز.. اونم وقتی

هر روز بهت هشدار می دادم راهی که انتخاب

کردی غلطه و تو باز کار خودت و کردی.. بعدشم

که دیگه کار از کار گذشته بود.. چی کار می

تونستم بکنم وقتی انقدر پیشش گاف داده بودی؟

معرفی کردن خودم به عنوان عموت فقط نقشه ای

که می تونستیم براش بکشیم و خراب می کرد و

فرصت انتقام و ازمون می گرفت!

– چه انتقامی؟ چی سودی داشت اون انتقام واسه

من؟ الآن خیلی راضی و خوشحالم و دارم تو

آرامش زندگیم و می کنم؟ چی نصیبمون شد جز یه

شرکت درب و داغونی که هر روز یه جای کارش

 

 

می لنگه و یه عذاب وجدانی که دستش و حالا

حالاها از روی گلوم برنمی داره؟ یک سال و نیم

با مصیبت و هر شب و هر شب کابوس دیدن

گذشت و حالا دوباره برگشتم سر خونه اول که

میران اومده و بهم پشنهاد شروع دوباره رابطه رو

داده.. که ازم می خواد بهش یه فرصت دیگه بدم تا

همه چیز و از اول شروع کنیم.. این اون چیزی

بود که من می خواستـــم؟ این اون زندگی پر

آرامشی بود که وعده اش و هر روز و هر شب

بهم می دادی و ترغیبم می کردی واسه کم

نیاوردن؟

کوروش ناباورانه بهم نزدیک شد و پرسید:

– میران.. دوباره بهت پیشنهاد داده؟

با حرص سرم و به تایید تکون دادم..

– تو چه جوابی بهش دادی؟

 

 

 

 

 

 

#پارت_1327

– گفتم بهش فکر می کنم.. فقط برای این که دست

از سرم برداره. فقط برای این که امیرعلی و

جلوی در خونه دیده بود و من از ترس این که

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

ممنون از پارتای طولانیت
حتما کوروش الان یه نقشه دیگه میکشه برا میران

علوی
علوی
4 ماه قبل

واو!!!
الان کوروش می‌گه قبول کن! فقط صوری که بتونیم به اعتبارش قطعه وارد کنیم و چک بدیم و بعد پاس نکنیم. شرکت ورشکسته و بازار خرابه و …
درین این سومی رو عوض دوتای دیگه می‌کشه

𝒛𝒂𝒉𝒓𝒂
𝒛𝒂𝒉𝒓𝒂
پاسخ به  علوی
4 ماه قبل

موافقم کوروش الان به درین به عنوان یه برگه طلایی نگاه میکنه …اصلا دلیل اصلی اینکه از بودن امیر علی ناراحت شد هم همینه نمیخواد کسی مانع بشه…هر پارت داره هیجان انگیز تر میشه
ممنون بابت پارت های طولانی فاطمه جان 💓

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x