رمان تارگت پارت 435

5
(2)

 

 

 

 

باهاش دست به یقه نشه این جوری راضیش کردم

که زودتر بره.. الآنم اصلا لزومی نداشت درباره

جوابم ازم بپرسی.. چون جفتمون می دونیم چی

قراره بهش بگم..

راه افتادم سمت مبل های هال و تن خسته ام و

انداختم روش و سرم و به پشتی مبل تکیه دادم..

هنوز نمی دونستم دلیل حضور یهویی کوروش..

این وقت روز بدون تماس قبلی چی بود و حوصله

هم نداشتم ازش بپرسم. چون دیر یا زود خودش به

حرف می اومد..

همین طورم شد و یه کم بعد.. صداش از فاصله

مبل رو به روییم به گوشم رسید که با لحن آروم و

به شدت محافظه کارانه ای گفت:

– اگه نظر من و می خوای.. انقدر سریع و

عجولانه تصمیم نگیر!

چشمام و باز کردم و سرم و صاف نگه داشتم..

فقط زل زدم بهش تا خودش توضیح بده و بگه

دیگه چه نقشه ای تو سرش داره و ته این حرفی

 

 

که به زبون آورد و این نگاه گرفتن ها قراره به

چی برسه که گفت:

– حداقل.. طبق همون چیزی که به خودش گفتی..

اول یه کم فکر کن!

– چی می خوای بگی کوروش؟ تو این همه راه تا

این جا نیومدی که فقط درباره رابطه من و میران

بهم مشاوره بدی.. حرف اصلیت و بزن!

همون جوری که به جلو خم شده بود کف دستاش و

به هم مالید و نگاهش و به فرش زیر پاش دوخت..

– حرف اصلیم بی ربط با این پیشنهادی که میران

مطرحش کرده نیست!

دستام و مشت کردم و دندونام و محکم به هم فشار

دادم.. اگه تو این سال ها قد سر سوزن توانایی

شناختنش و پیدا کرده باشم الآنم می تونم حدس

بزنم که قراره چی بگه و همون حدس من و

پیشاپیش انقدر عصبانی کرد..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1328

با این همه آرزو داشتم حدسم درست از آب در نیاد

و توضیحاتش با چیزی که تو فکرمه فرق داشته

باشه که آرزوم برآورده نشد و گفت:

 

 

– همون جوری که خودتم گفتی.. وضع شرکت

خرابه درین.. هر روز یه جاش می لنگه و منم..

مجبور شدم برای کسری بودجه امون.. چند تا

قرارداد گنده ببندم.. با جاهایی که می دونستم پول

خوبی می دن! ولی.. نه به اندازه قراردادا قطعات

داریم و نه.. پولی واسه خرید کردن!

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم و چیزی به

انفجار کاملم نمونده بود لب زدم:

– خب؟

– گفتم اگه بتونی.. رو حساب همین پیشنهاد

میران.. یه کم باهاش راه بیای.. که بعداا اونم سر

فروش قطعات هوامون و داشته باشه خیلی خوب

می شه!

گلوم و صاف کردم.. هنوز توانایی کنترل خشمم و

داشتم و تو همون حالت پرسیدم:

– یعنی.. دقیقاا می خوای چی کار کنم؟

– اووووف.. چرا انقدر می خوای همه چیز و

برات بشکافم؟ دارم می گم میران آدمی نیست که

 

 

دست رد به سینه دوست دخترش بزنه.. اگه بگی

پیشنهادش و قبول می کنی و بعد ازش بخوای رو

حساب دوستیتون.. قطعات و با اقساط بلند مدت

بهمون بفروشه.. نه نمی گه! قبل از این که بیام..

از پیشنهاد میران خبر نداشتم و می خواستم ازت

خواهش کنم رو حساب رابطه گذشته اتون این و

ازش بخوای.. ولی اگه همین جوری مطرحش

کنی.. مطمئناا میران برات شرط می ذاره.. پس

خودت اول اون شرط و قبول کن و بعد از یکی دو

هفته بحث کار و پیش بکش که خیال نکنه بازیش

دادی.. هوم؟ تهشم می تونی بگی هرچی فکر کردم

دیدم نمی تونم دوباره دلم و باهات صاف کنم و

پات و از زندگیش بکش بیرون.. اون موقع دیگه

قرارداد امضا شده و ما هم سود خودمون و بردیم.

نظرت چیه؟

 

 

 

 

 

 

#پارت_1329

در حالی که نگاه مات مونده ام و واسه یه ثانیه هم

نمی تونستم ازش بگیرم لب زدم:

– فکر خوبیه! فقط اگه یهو موقع بستن قرارداد..

برام شرط گذاشت که در صورت تموم کردن

 

 

رابطه یه دست و یه پام به عنوان جبران خسارت

ازم بگیره چی؟ می ارزه؟

پوزخند عصبی زدم و خودم ادامه داد:

– معلومه که می ارزه.. چه اهمیتی داره قربانی

شدن من؟ شرکت این وسط سود خودش و ببره

کافیه.. درین اصلا خر کیه که بخواد مهم باشه؟

– دریــــن!

– زهرمـــــار.. ببند دهنتـــــو!

با صدای جیغ بلندم و کلمات توهین آمیزی که

برای اولین بار داشتم خطاب به کوروش به زبون

می آوردمشون.. به معنای واقعی لال شد و با

چشمای از حدقه دراومده بهم زل زد..

هنوز تو شوک بود و نمی تونست این برخورد من

و هضم کنه که منم از سکوتش استفاده کردم و در

حالی که عصبانیتم لحظه به لحظه داشت بیشتر می

شد با همون لحن ادامه دادم:

– پیش خودت چی فکر کردی وقتی با این فکر

مزخرف پاشدی اومدی این جا؟ من و انقدر پست و

 

حقیر دیدی؟ که به خاطر وضعیت شرکت و دوزار

پول برم خودم و تقدیم میران کنم؟ اصلا یه درصدم

به ذهنت نرسید که در ازای این همکاری ممکنه

چه چیزایی از من بخواد؟ به خیالت همین که یه

گذشته ای با هم داشتیم و تا ته همه چیزم رفتیم

یعنی دیگه برام هیچی مهم نیست و کارایی که

باهام می کنه قرار نیست هیچ تاثیری تو روح و

روان من بذاره؟!

سرم و با تاسف به چپ و راست تکون دادم و

گفتم:

– چرا انقدر داری خودت و از چشم من میندازی

کوروش؟ چرا نذاشتی یه کم دلم گرم باشه به داشتن

یه فامیل.. یه هم خونی که هوام و داره؟ من خاک

بر سر آخه به تو دل خوش کرده بودم.. می گفتم

اگه بابام مرد.. داداشم مرد.. مامانم اصلا من و

نمی بینه.. داییم و خانواده اش هم که به کل

یادشون رفته یه درینی بوده و سال تا سال خبری

ازش نمی گیرن که ببینن زنده اس یا مرده حداقل

عموم و دارم..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1330

 

 

پوزخند پر تمسخری زدم و ادامه دادم:

– آدمی که مواظبمه و منم هرجا که لازم شد می

تونم بهش تکیه کنم.. ولی خیلی راحت گند زدی به

همه تصورات من.. چون فکر می کردم اگرم یه

روزی دوباره حرف از خواستن میران بزنم..

اولین کسی که مخالف صد در صده تویی.. چون

بهتر و بیشتر از هرکسی می دونی چه بلیی سرم

آورد. حالا دوباره من و داری دو دستی پرت می

کنی ته چاه؟

دیگه به نفس نفس افتاده بودم و نتونستم ادامه بدم..

کوروشم یه دستی رو صورتش کشید و بعد از این

همه عز و جز کردن من گفت:

– یعنی اگه من پرتت نکنم.. خودت قرار نیست تا

چند وقت دیگه برگردی تو همون چاهی که به

زور ازش اومدی بیرون؟

فقط نگاهش کردم و حرفی نزدم که ادامه داد:

 

 

– خیال می کنی نمی فهمم ته دلت هنوز میران و

می خوای؟ که چقدر از پیشنهادی که بهت داده

ذوق کردی ولی حتی نمی خوای این و پیش خودت

اعتراف کنی؟ کی بود با فکر اومدنش اون جوری

به هم ریخت و شرکت و گذاشته بود رو سرش با

آهنگ های سوزناکی که به یادش گوش می داد؟

من اگرم همچین حرفی زدم واسه این بود که سبک

سنگین کردم و دیدم تو خودتم هنوز بهش علقه..

– گور بابای علقه مـــــن! حرف من الآن چیز

دیگه اس.. دارم می گم تو حق نداری به خاطر

منافع شرکتت من و قربانی کنی.. این که من چی

می خوام و از چی ذوق زده می شمم به خودم

مربوطــــه!

– تو هم کارمند اون شرکتی.. باید برای زمین

نخوردنش تلش کنی!

– نه با له کردن شخصیت خودم.. تا همین الآنشم

به اندازه کافی خودم و به خاطر شرکت پیش

میران کوچیک کردم.. بسه دیگه.. من مثل تو بی

 

 

عار نیستم که واسه شرکتی که با پولای خود

میران تاسیس شده با سر خم برم جلوش و دوباره

ازش گدایی کنم! که چی؟ بگم به ما کمک کن تا

شرکتی که با کلهبرداری از تو راه انداختیمش و

سر و سامون بدیم؟ همون موقع تف نمی کنه تو

صورت مــــن؟

 

 

 

 

 

 

#پارت_1331

– سود خودشم کم نیست.. در ازاش قراره کسی رو

به دست بیاره که بیشتر از جونش دوستش داره..

کسی که به خاطر نجاتش حاضر شد قید جون

خودش و بزنه و بره تو دل آتیش!

مات و مبهوت سرم و به چپ و راست تکون

دادم..

ذهنم به معنای واقعی قفل شد و نمی دونستم چه

جوابی باید به این حرفا و استدلال های مزخرف

کوروش بدم..

 

 

حس می کردم کوروش دیگه به مرحله ای رسیده

که حتی نمی تونه وانمود کنه که من و به عنوان

برادرزاده اش دوست داره و براش اهمیت قائله..

کوروشی که برای این شرکت خواب و خیالات

زیادی دیده بود و حالا داشت می فهمید اداره

کردنش اون قدری هم که فکر می کرد راحت

نیست.. داشت خودش و به آب و آتیش می زد

واسه پیدا کردن یه راه حل که بتونه از غرق شدن

نجاتش بده و چه راه حلی بهتر و بی دردسرتر از

منی که همیشه به کارش می اومدم و واسه میران

یه جور نقطه ضعف محسوب می شدم!

ولی بس بود..

دیگه نمی تونستم بیشتر از این دل بدم به بازی

مسخره ای که راه انداخته بود و تنها عروسک

خیمه شب بازیش من بودم.

تا قبل از این که بفهمه میران شرکت مرتضوی رو

خریده مخالف سر سختش بود و حتی داشت من و

ترغیب می کرد که با امیرعلی ازدواج کنم.. حالا

 

 

تا دید باد داره تو یه جهت دیگه می وزه تغییر

موضع داده بود و این.. اصلا با منطق من جور

در نمی اومد..

واسه همین در حالی که به سختی سعی داشتم

خودم و آروم نگه دارم جواب دادم:

– دیگه مهم نیست.. دیگه نه سودی که میران قراره

ببره به من ربط داره.. نه سود شرکت تو!

با اخمای درهم از تعجب بهم زل زد و توپید:

– اون شرکت مال جفتمونه!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1332

– من نمی خوامش.. اگه قرار باشه هر بار که به

یه مشکل برمی خوره.. یه تیکه از وجودم و بکنم

و خرج پا گرفتنش کنم ترجیح می دم هیچ سهمی

ازش نداشته باشم.. حداقل این جوری آرامشم

بیشتره.. دیگه نه ازش سودی بهم بده.. نه انتظار

داشته باش که قدمی واسه اش بردارم.. خودت می

دونی و خودت.. اگه فکر می کنی انقدر راحته رو

به رو شدن با میران و مطرح کردن همچین چیزی

 

که می خوای.. خودت برو و رو حساب دوستی

گذشته اتون ازش خواهش کن که باهات راه بیاد.

من دیگه نیستم.. از این به بعد.. واسه مسائل

شرکت نه سراغم بیا و نه یه کلمه باهام حرف

بزن.. اگرم تنها دلیل ارتباطت با من همون شرکت

کوفتی بود.. پس.. دیدار به قیامت!

از جام بلند شدم و راه افتادم سمت اتاقم که صدای

کلفه اش بلند شد:

– درین.. چرا یه کم منطقی فکر نمی کنی و نمی

فهمی که…

– من حرفام و زدم.. احتیاجی به فکر کردنم ندارم.

الآنم می خوام تنها باشم.. پس لطفاا برو بیرون..

نذار مجبور شم به زور بیرونت کنم و اون یه ذره

حرمتی هم که بینمون باقی مونده از بین بره!

دیگه صبر نکردم تا حرف بزنه و با عجله رفتم تو

اتاقم و در و بستم.. همون جا پشت در وایستادم تا

بالاخره صدای باز و بسته شدن در ورودی هم

شنیدم و بعد.. بدون این که توان حرکت کردن به

 

 

سمت تخت و داشته باشم.. زانوهام خم شد و همون

جا نشستم رو زمین.

تا چند دقیقه پیش مطمئن بودم که می خواستم به

پیشنهاد میران جواب منفی بدم.. بدون این که حتی

ثانیه ای بهش فکر کنم..

اما حالا.. کی اگه جای من بود می تونست انقدر

سریع همچین تصمیمی بگیره؟

من آدمی بودم که دیگه حتی نمی تونستم به عموم..

برادر پدرم.. کسی که از خون و رگ و ریشه

خودم بود اعتماد کنم و هرجا که لازم داشتم ازش

کمک بخوام و بهش تکیه کنم.. پس حق نداشتم که

دنبال کس دیگه ای بگردم که تو این زندگی دلم

بهش خوش باشه؟

 

 

 

 

 

 

#پارت_1333

حق نداشتم دنبال کسی باشم که دلمم هنوز براش

می تپید و مطمئن بودم که اگه بهش جواب منفی

بدم.. تا آخر عمر نمی تونم با کس دیگه ای بدون

فکر کردن به اون زندگی کنم و خوشبخت باشم؟

 

 

بی خودی داشتم خودم و گول می زدم و دنبال راه

چاره می گشتم.. من انتخاب دیگه ای نداشتم.. حتی

امیرعلی هم که نزدیک ترین آدم به من بود و نمی

تونستم با چشم دیگه ای به جز یه دوست و

همصحبت ببینم و اگرم پا رو همه چیز می ذاشتم و

دل به دل این نگاه ها و حرفای جدیدش می دادم..

بازم فکر میران از سرم بیرون نمی رفت و این..

خیانت به آدمی بود که با هزار امید وارد زندگی

من شده!

پس یا باید تا آخر عمر تنهایی رو انتخاب می

کردم.. یا سر کردن با همون کسی که.. هم جلد و

شکنجه گرم بود و هم.. اولین و آخرین عشق

زندگیم!

×××××

«حداقل یه عکس ازش نشونم بده!»

با دیدن پیام جدید لی لی و اصرار بیش از حدش

واسه دیدن درین.. که از ملقات حضوری رسیده

بود به دیدن عکسش.. پوفی کشیدم و رفتم تو

 

 

گالریم که یکی از عکساش و براش بفرستم تا

دست از سرم برداره!

خبر نداشت که خودمم هنوز مجوز لازم برای این

که هر لحظه ببینمش و باهاش حرف بزنم و

ندارم.. چه برسه به این که بخوام یکی دیگه رو

هم همراهم ببرم.

بعد از فرستادن یکی از عکساش که از نظر من

بی نهایت خوشگل افتاده بود و اون چال یه طرفه

خواستنیش هم مشخص بود.. خودم زدم رو عکس

و بازش کردم و با لذت مشغول نگاه کردنش شدم.

یعنی می رسید روزی که دوباره یکی از همین

لبخندای جذاب و وقتی رو در روش وایستادم

ببینم.. به جای اون نگاه گرفتن ها و نفس های

عمیقی که برای آروم کردن خودش در حضور من

می کشید؟

 

 

 

 

 

 

#پارت_1334

دو روز از وقتی که پیشنهادم و مطرح کردم می

گذشت و هنوز خبری ازش نشده بود.. همون شبم

 

 

بهش پیام دادم و ازش یه وقت خواستم که جوابم و

نداد..

نمی دونم چرا ولی حس می کردم حالش میزون

نیست و مطمئناا دلیلش اون پسره الدنگ بود که

نمی دونم بعد از رفتن من چی بهش گفت که درین

و به هم ریخت.

اگه درین بهم یادآوری نمی کرد که برای شانس

دوباره باید تو همچین مواقعی خودم و کنترل کنم و

از اون شخصیت قبلیم فاصله بگیرم.. وسط همون

کوچه بلیی سرش می آوردم که از این به بعد

حتی اگه اسم درین هم بشنوه چهارستون بدنش

بلرزه.. چه برسه به این که فکر اومدن تا دم در

خونه اش به سرش راه پیدا کنه.

ولی متاسفانه فعلا دست و بالم بسته بود و حالا که

درین یه کم نرم شده بود و تصمیم گرفته بود به

پیشنهادم فکر کنه نمی تونستم دوباره با یه

حماقت.. تلش هام و به باد بدم..

برگشتم تو صفحه چتم با لی لی که دیدم نوشته:

 

 

«وای چقدر نازه.. خودشم به خوشگلی عکسش

هست؟»

با لبخند کجی که رو لبم نشست تایپ کردم:

«خوشگل تره»

چند تا شکلک خنده فرستاد و نوشت:

«بایدم باشه که این جوری دل داداش من و برده!»

دیگه چیزی نگفتم.. نمی تونستم با پیام دادن و تو

چند تا جمله به لی لی بفهمونم که دلیل دوست

داشتنم فقط قیافه و ظاهرش نیست.. که اگه بود..

تو همون نگاه اول عاشقش می شدم و قید نقشه

های توی سرم و می زدم و کارمون هیچ وقت به

جایی کشیده نمی شد که حالا برای به دست آوردن

دوباره اش.. معجزه لازم باشه!

من عاشق قلب پاک و مهربون درین شدم.. که

حتی وقتی براش تبدیل به دشمن شدم.. راضی به

مرگم نبود..

نذاشت اون آبمیوه مسموم و بخورم.. حتی با این

که خودم ازش خواستم نتونست من و از اون دره

 

 

پرت کنه پایین.. تو اوج مریضیم تنهام نذاشت و

برام سوپ درست کرد و اینا.. از هرکسی برنمیاد!

 

#پارت_1335

 

 

تو این یک سال هیچ وقت نتونستم به خودم

بقبولونم که تمام اون کاراش برای درست پیش

رفتن نقشه ای بود که با کوروش برام کشیده

بودن.. چون حسی که توی نگاهش بود و با همه

وجودم.. با قلب و روحم درک می کردم و اون..

نمی تونست دروغ باشه..

همون حسی که الآن.. وقتی می دید جلوش لنگ

می زنم ایجاد می شد و بازم دروغ نبود.. حتی از

روی ترحم و عذاب وجدانم نبود..

من اون نگرانی همراه با عشقی که آدما بعضی

وقتا خودشونم ازش خبر ندارن و تشخیص می

دادم.. مثل نگرانی برای یکی از اعضای خانواده

که هیچ دلیلی به جز عشق و محبت براش نداری..

مثل نگرانی یه مادر برای بچه اش..

 

 

فکر کردن به درین انقدر تو سرم ریشه دار شد که

نیاز شدیدی تو اون لحظه نسبت به درین تو وجودم

حس کردم که می گفت همین الآن برو ببینش!

ولی در عین حال می دونستم شدنی نیست و بهتره

تا وقتی تصمیمش و نگرفته راحتش بذارم و زیاد

موی دماغش نباشم..

هرچند که این نیازمم باید یه جوری برطرف می

شد پس ترجیح دادم فعلا با یه پیام قلبم و آروم نگه

دارم و بعد از رفتن تو صفحه چتی که آخرین

پیامش مال من بود.. به امید این که این دفعه جوابم

و بده نوشتم:

«سلم چطوری؟»

خیلی طول نکشید که سین خورد.. سعی کردم

حالت هاش و توی ذهنم تصور کنم.. مطمئناا با

کلفگی یه نفس عمیق می کشید و بعد کاملا از سر

ناچاری و اجبار جواب می داد..

همین طورم شد و چند ثانیه بعد جواب کوتاهش

رسید:

 

 

«سلم!»

«چطوری؟»

«خوبم!»

«منم خوبم!»

«من چیزی نپرسیدم.»

«می دونم فقط خواستم اطلع بدم.»

جوابم و که نداد با موذی گری بیشتری نوشتم:

«پامم بهتره.. دردش کمتر شده!»

«خوشت میاد جلب ترحم کنی؟»

«نه.. آخه می دونم تو ترحمی به من نداری!

نگرانیت.. از چیز دیگه ایه!»

 

 

 

 

 

 

#پارت_1336

«از چیه؟»

«بماند… جواب پیشنهادم و کی می دی؟»

«من زمان تعیین نکردم.. گفتم فکر می کنم!»

«بالاخره تا آخر عمر که نمی شه صبر کرد.. باید

یه زمانی برای جواب تعیین کنی!»

«نمی دونم!»

 

 

«امشب خوبه؟»

به دنبالش چند تا شکلک لبخند فرستادم که سریع

نوشت:

«الآن این همه سرخوشیت برای چیه؟ واقعاا فکر

کردی قراره جوابی بگیری که خوشحالت کنه؟»

«سرخوشم چون از خودم مطمئنم.. چون می دونم

قراره انقدر صبر کنم تا بالاخره جوابی بگیرم که

خوشحالم کنه!»

سکوت و جواب ندادنش که طولانی شد.. جدی تر

نوشتم:

«شب میام پیشت.. جوابم ندادی ندادی.. فقط می

خوام ببینمت!»

«نه نیا.. این جوری نمی تونم فکر کنم.. دوست

ندارم تحت تاثیر چیزی قرار بگیرم!»

اخمام تو هم فرو رفت.. چرا انقدر سخت می کرد

قضیه رو؟ من که دیگه با همه وجودم حس درین و

نسبت به خودم کشف کرده بودم.

 

 

چرا انقدر سعی داشت وانمود کنه همه چیز براش

تموم شده؟ یعنی واقعاا زندگیش بدون من قرار بود

خیلی براش جذاب تر و دلپذیرتر باشه که انقدر

دست دست می کرد؟ اونم وقتی کافی بود فقط چند

ثانیه به قلبش رجوع کنه تا ببینه اون چه دستوری

بهش می ده و همون و اطاعت کنه؟

درین آدم پیروی از عقل و منطقش نبود.. وگرنه

هیچ وقت توی رابطه با من.. کارش به این جا

کشیده نمی شد. پس الآنم داشت بیخودی دست و پا

می زد!

با چند تقه ای که به در خورد نگاهم و از گوشی

گرفتم و زل زدم به ساحل که بعد از اجازه گرفتن

اومد تو و نزدیک میزم وایستاد:

– از شرکت آیکو اومدن!

با تعجب زل زدم به صورتش.. من که همین الآن

داشتم با درین چت می کردم.. پس چرا حرفی از

این که داره میاد این جا نزده بود؟

 

 

تا این که جواب سوال توی سرم و خود ساحل داد

و گفت:

– خانوم کاشانی نیست!

 

 

 

 

#پارت_1337

 

 

مکثی کرد و با صدای آروم تر و قیافه درهم شده

ای ادامه داد:

– آقا کوروشه!

اخمام با شنیدن اسمش تو هم فرو رفت و خون

توی تنم به جوش اومد.. با دیدنش قرار بود چه

واکنشی نشون بدم؟ اصلا اون با چه رویی اومده

بود این جا؟ تو شرکت کسی که با کلشی و دغل

بازی پولاش و بالا کشید و سرش کله گذاشت..

نمی دونم چرا ولی سر این مسئله.. به هیچ وجه

نمی تونستم درین و مقصر بدونم و هیچ وقت

همچین دیدی بهش نداشتم.. شاید چون همه دار و

ندارم و متعلق به درین می دونستم و اون پول حتی

براش کمم بود.

ولی کوروش.. هیچ حقی تو دارایی های من

نداشت و اگه درین هم به نوعی به اون شرکت

 

وصل نبود.. هیچ وقت راضی نمی شدم باهاش

همکاری کنم!

– بگم بیان؟

با سوال ساحل یه بار دیگه نگاهم و بهش دوختم..

اونم عصبی شده بود از رو به رو شدن با کسی که

یه زمانی رئیسش محسوب می شد ولی همه امون

و دور زد.. دیگه تکلیف من که روشن بود!

با این حال کنجکاو بودم ببینم باز چه خوابی برام

دیده و چی باعث شده که روش بشه تو روی من

نگاه کنه که سرم و برای ساحل به تایید تکون دادم

و بعد از بیرون اومدن از صفحه چتم با درین..

گوشیم و کنار گذاشتم و پشت همون میز منتظر

نشستم تا بیاد.

خیلی طول نکشید که کوروش.. به خیال این که

هنوز رفیقمه و معاون شرکت.. بدون در زدن.. در

و باز کرد و اومد تو.. منم بدون بلند شدن از جام

و بدون تعارف برای نشستنش.. از همون جا با

 

 

خونسردی و آرامشی که سعی داشتم حفظش کنم

زل زدم بهش..

در و بست و چند قدم نزدیک شد و بعد از صاف

کردن گلوش گفت:

– سلم!

– کارت و بگو و برو.. می دونم که برای سلم و

احوالپرسی نیومدی این جا!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1338

جا خورد از لحن تند من.. ولی باید عقلش می

رسید که برخورد خوبی قرار نیست از من ببینه..

هرچند که خودش و نباخت و با قیافه حق به جانبی

بدون تعارف نشست رو مبل و پاش و انداخت رو

پاش..

– آره راست می گی.. پس می رم سر اصل

مطلب..

مکثی کرد و در حالی که سعی داشت اصلا باهام

چشم تو چشم نشه گفت:

 

 

– بحث گذشته ها رو نمی خوام پیش بکشم.. هرچی

که بوده و هر اتفاقی که افتاده.. درباره اش قبلا

حرف زدیم.. چه قانع شده باشی چه نشده باشی..

ما برای کارامون دلیل داشتیم و این دلیل به نظر

خودمون…

– ما؟

پریدم وسط حرفش و پرسیدم:

– منظورت از ما دقیقاا کیه؟

یه کم گیج شده به صورتم زل زد و جواب داد:

– من و.. درین!

– چرا فکر می کنی تو اون قضیه.. می تونی

خودت و به درین بچسبونی؟ درین هر دلیلی برای

هرکاری که با من کرد داشته باشه حق داره و من

باهاش قانع می شم.. ولی تو.. کجای این قضیه

بودی که به خودت حق دخالت دادی؟

– پای برادرزاده های من وسط بود و انتقام گرفتن

و حق خودم می دونستم.. یکیشون و که بابات توی

 

 

دو سالگی کشت و یکیشونم خودت به نابودی

کشوندی!

با صدای بلند خندیدم به حرفش.. نه فقط برای این

که عصبیش کنم. واقعاا به نظرم خنده دار بود

حرفش و اصلا این چرندیات به گروه خونی

کوروش نمی خورد!

– یعنی تو برادرزاده هات و انقدر دوست داشتی که

به خاطرشون دردسر انتقام و به جون خریدی؟

– شک داری؟

– نــــه! چه شکی؟ هر عمویی می تونه عاشق

برادرزاده هاش باشه. منتها واقعاا برام جای

سواله.. چرا این عشق و محبت و اون موقع که

دیدی درین داره تو دستای من پر پر می شه نشون

ندادی؟ من اگه بودم.. گلوی کسی که قد سر سوزن

به برادرزاده ام آسیب می رسوند و پاره می

کردم.. چه برسه به کارایی که من کردم و تو شاهد

تک تکش بودی!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1339

 

 

کلفه و عصبی یه کم جا به جا شد و نفسش و

بیرون فرستاد..

– برای این که نقشه های بهتری داشتم برای زمین

زدن تو و ترجیح می دادم صبر کنم تا به وقتش

عملی بشه!

با این حرفش سرپا وایستادم و بعد از باز کردن

دستام از دو طرف لب زدم:

– الآن به نظر تو.. من شبیه آدمای زمین خورده

ام؟

میز و دور زدم و رو به روش وایستادم و به لبه

میز تکیه دادم و تو همون حالت پام و انداختم رو

اون یکی پام و خیره تو صورت آشفته شده اش که

انگار دیگه هیچ حرفی برای مقابله کردن با من

نداشت تا بزنه ادامه دادم:

– دیگه مهمم نیست.. به قول تو گذشته ها گذشته و

حرفاش و قبلا زدیم.. فقط لطف کن و دیگه بحث

عشق و علقه ای که به برادرزاده ات داشتی و

وسط نکش. چون هم من.. هم درین و هم خودت

 

 

خوب می دونیم.. تو فقط خواستی این وسط از آب

گل آلود برای خودت ماهی بگیری و انتقام درین و

بهونه کنی.. تا بتونی یه پولی از من به جیب بزنی

و کار و کاسبی خودت و راه بندازی!

اگه بعد از این حرف من.. که حقیقت محض بود..

بازم می خواست حرف از درین و انتقامش و

تعصبی که رو برادرزاده اش داشت بزنه.. به این

نتیجه می رسیدم که یه احمق به تمام معناس..

ولی ثابت کرد احمق نیست و وقتی دید نمی تونه

جلوی من فیلم بازی کنه.. دست از تظاهر کردن

برداشت و موضوع بحث و عوض کرد..

– باشه.. حق داری.. یکی از اصلی ترین دلایل

من.. یا نه.. اصلا اصلی ترین دلیلم این بود که

خودم دلم می خواست بهت ضربه بزنم.. به خاطر

حس حسادتی که همیشه بهت داشتم.. چون بدم می

اومد از این که همه کارا رو من می کردم و باز

همه چیز به اسم تو تموم می شد.. باز پول اصلی

تو جیب تو می رفت و من اول و آخر حقوق

 

 

بگیرت بودم. منم یه جوونم هم سن و سال تو..

دوست داشتم حس رئیس بودن و تو همین سن

تجربه کنم.

 

 

 

 

#پارت_1340

 

پوزخند پر تمسخری به روش زدم و گفتم:

– خب؟ تونستی؟

آب دهنش و قورت داد و نگاهش و به زمین

دوخت..

– دارم تلشم و می کنم!

– همین تلش و حرص و عطشت برای رئیس

بودن.. برای به قدرت رسیدن وادارت کرده الآن

این جا باشی و پیش من سر خم کنی؟ محتاجم

شدی؟ نه؟

عصبانی و خشمگین سرش و بلند کرد و توپید:

– من سرم پیش تو خم نیست! اومدم باهات معامله

کنم!

– اوهوم.. مطمئناا به پیسی خوردی و دنبال قطعات

مفت یا قسطی می گردی نه؟ این دیگه اسمش

 

 

معامله نیست.. دزدیه.. کاری که توش استادی!

چون به هر حال سودی قرار نیست به من برسه!

– شنیدم به درین پیشنهاد دادی؟

با این حرف ماتم برد و با اخم بهش زل زدم که

ادامه داد:

– تو توی سر پا موندن شرکتم به من کمک کن..

منم درین و راضی می کنم که دوباره مال تو

باشه!

مثلا سعی داشتم تا تموم شدن این مکالمه کوفتی

خودم و آروم نگه دارم و خونسردیم و حفظ کنم..

ولی به همین راحتی.. با شنیدن همین حرف

چرندی که به زبون آورد.. کنترل خشمم و از

دست دادم و صدام و بردم بالا:

– چه گهی داری می خوری واسه خودت؟

اونم عصبی از جاش بلند شد و توپید:

– درست حرف بزن! آدمی دیگه؟ اومدم عین آدم

رو در رو باهات حرف بزنم. بلدی یا فقط می

خوای بی خودی پاچه بگیری و متلک بندازی؟

 

 

ناخودآگاه رفتم سمتش و غریدم:

– خودت و قاطی آدمیزاد ندون حرومزاده عوضی

وقتی داری مثل آب خوردن برادرزاده ات و

پیشکش این و اون می کنی واسه منافع خودت!

با تموم شدن حرفم ضربه محکمی هم به تخت سینه

اش کوبوندم که دوباره پرت شد رو مبل پشت

سرش و خواست بلفاصله بلند شه تا ضربه ام و

تلفی کنه.. ولی سرش جاش نشست و نفسش و با

کلفگی بیرون فرستاد.

 

 

 

 

 

 

#پارت_1341

انقدر محتاج من بود که حتی نمی تونست بهم

ضربه بزنه.. می دونست قدرتش و نداره و هنوز

امید داشت که با دست پر از این شرکت بیرون

بره.

این بار حرصم و با لگدی که به پاش کوبوندم

خالی کردم و داد کشیدم:

– دیوث بی شرف.. یعنی اگه جای من هرکس

دیگه ای این شرکت و اداره می کرد.. اگه همون

مرتضوی که همه می دونن چی کاره اس چشمش

 

 

درین و می گرفت هم همچین پیشنهادی بهش می

دادی؟ انقدر کثافتی که بازم در ازای کمک به

شرکتت حاضر بودی بچه برادرت و کادوپیچ شده

تقدیمش کنـــــی؟

– شلوغش نکن! بی خودی هم واسه من ادای

آدمای با غیرت و در نیار. قبلا دیدیم که پاش بیفته

از منم بی شرف تر می شی.. به هر حال هرکسی

تو زندگی.. به اولین چیزی که فکر می کنه.. نفع

و سود خودشه! تو هم تا وقتی به فکر انتقامت

بودی.. درین برات ذره ای اهمیت نداشت.. حالا

این جوری رگای گردنت و واسه من باد نکن!

این آدم.. کی انقدر پست و حقیر شده بود؟ اگه

ذاتش از اول همین بود.. چرا زودتر نشناختمش؟

چرا انقدر توی شرکتم و تو رفاقتمون بهش پر و

پال دادم که حالا بخواد این جوری جلوم قد علم کنه

و این شر و ورا رو تحویلم بده؟

– همون موقع اش هم نذاشتم کسی گوشه انگشتش

به درین بخــــــــوره! هر جا افتاد دستش و گرفتم

 

 

و هرکی مزاحمش شد و دک کـــــــردم.. کی انقدر

رذل و عوضی شدم که برای سود خودم.. برای

لذت خودم.. برای انتقام خودم بفروشمـــــــش؟!

هنوز داشتم از حرص نفس نفس می زدم که با

آرامش بیشتری از جاش بلند شد و گفت:

– من کسی و نفروختم.. فقط گفتم کمکت می کنم.

با درین حرف می زنم.. یه جورایی آماده اش می

کنم و سعی می کنم اتفاقات تلخی که تو گذشته

بینتون افتاده رو از ذهنش دور کنم.

 

 

 

 

 

 

#پارت_1342

کف دستم و محکم رو صورتم کشیدم و منم صدام

و آوردم پایین.. ولی لحنم هنوز تند و گزنده بود و

می خواستم تمام تلشم و بکنم تا ذره ای به این

باور نرسه که اگه بیشتر اصرار کنه قراره باهاش

راه بیام:

 

 

– کدوم پفیوزی گفته که من برای پا گرفتن رابطه

ام با درین به کمک کسی احتیاج دارم؟ اونم حمالی

مثل تو؟ من اگه ذره ای تردید داشتم که شاید از

پس این کار برنیام.. هیچ وقت دوباره وارد

زندگیش نمی شدم. من فقط کاری رو شروع می

کنم.. که مطمئنم به سرانجام می رسونمش!

– سر این مسئله نمی تونی انقدر اعتماد به نفس

داشته باشی.. من با شناختی که از درین دارم بهت

اطمینان می دم که توی ادامه رابطه اتون به

همچین کسی احتیاج داری.. وگرنه اگه منتظر

بشینی.. تا خود درین فکر کنه و جوابت و بده..

هیچ وقت به اون نتیجه ای که می خوای نمی

رسی!

این بار با پشت دستم ضربه ای به شونه اش زدم و

توپیدم:

– تو اصلا کی هستی که بخوای همچین نفوذی رو

درین داشته باشی؟ جایگاهت تو زندگیش چیه که

فکر می کنی قدرت داری نظرش و نسبت به من

 

عوض کنی؟ این که بعد از چند سال سر و کله ات

پیدا شده و گفتی عموشی که این وسط خودتم به

نون و نوایی برسی از پدرسوخته بودنته.. وگرنه

من از تو به درین نزدیک ترم و مطمئن باش..

اونم من و بیشتر کس و کارش می دونه تا تو رو!

پوزخند عصبی رو لبش نشست و سرش و به

تاسف تکون داد..

– به همین خیال باش.. همین دو روز پیش به من

گفت قراره به پیشنهادت جواب منفی بده.. وقتی

ازش پرسیدم فکر کردی به پشنهادش؟ بهش

برخورد.. گفت اصلا چرا همچین سوالی می

پرسی؟ چرا باید به چیزی فکر کنم که جفتمون می

دونیم شدنی نیست!

– اگه جواب مثبت می داد درینی نبود که من می

شناختم! درینی نبود که من می خواستم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1343

از جواب تند و صریحم جا خورد.. شاید انتظار

داشت بعد از این حرفش غش و ضعف کنم و به

پاش بیفتم که کمکم کنه و نظر درین و برگردونه..

ولی خیال خامی بود!

 

 

لزومی هم نداشت از اهدافم باهاش حرف بزنم و

قانعش کنم.. ولی فقط برای این که روشن بشه و

بفهمه حسی که الآن به درین دارم.. با گذشته فرق

داره و دیگه حاضر نیستم برای به دست آوردنش

هر راهی.. به خصوص پیشنهادهای دشمنم و

امتحان کنم گفتم:

– چه باور کنی چه نکنی.. من این دفعه خود درین

و می خوام.. نه برای انتقام.. نه برای هیچ کوفت

دیگه ای.. برای خود خودم. انقدرم برام بزرگ و

با ارزشه که بدونم باید برای به دست آوردنش

تلش کنم.. اگه ده بارم بهم جواب منفی داد.. برای

بار یازدهم می رم طرفش.. من اومدم که واسه به

دست آوردن درین بجنگم.. تنهایی.. بدون کمک

کسی.. این وسط یه لشگرم سر راهم باشن از

پسشون برمیام. چون چیزی که قراره تهش به

دست بیارم.. ارزش جنگیدن و داره.. پس مطمئن

باش.. امثال تو با این راه های کثیف و پیشنهادهای

مزخرف.. نمی تونید ارزشش و برام کم کنید تا

بفهمم اون قدری هم که فکر می کردم سخت

 

 

نیست. اتفاقاا دوست دارم سختی بکشم.. چون این

جوری شیرینی اون چیزی که نصیبم می شه..

بیشتر بهم می چسبه!

با لبخند پر اطمینان روی لبم ادامه دادم:

– تو اگه توی مدرسه.. از اونایی بودی که واسه

نمره های بالا به خاطر تقلب کلی ذوق می کردی..

من درست برعکس بودم.. نمره کاملم فقط وقتی

راضیم می کرد که همه رو با معلومات خودم

نوشته باشم و حتی ذهنمم به سمت تقلب کشیده نشده

باشه. وگرنه موفقیت و تعریف و تمجید معلم..

دوزار برام ارزش نداشت. حس اون روزا تا همین

الآن باهام مونده.. پس همین الآن راهت و بکش و

برو! واسه سرپا موندن شرکتت.. دنبال راه های

دیگه ای جز تقلب رسوندن به من باش!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1344

با حالتی که انگار هنوز برگ برنده اصلیش و رو

نکرده گفت:

– مثل این که یادت رفته.. من و درین اون شرکت

و با هم راه انداختیم و یه جورایی شریکیم..

ورشکسته شدن و زمین خوردنش.. به اون کسی

 

 

که انقدر عاشقانه درباره اش حرف می زنی هم

ضرر می رسونه!

– اتفاقاا خیلی دلم می خواد درباره این پیشنهادت با

درین حرف بزنم.. ببینم تو این شرایط بازم دلش

می خواد به شراکتش با تو ادامه بده؟ چون به نظر

من که.. با موندن تو اون شرکت و.. همکار شدن

با یکی مثل تو و اون پرستش گربه صفت نمک به

حروم.. فقط شخصیت خودش زیر سوال می ره.

با این حرف اخماش تو هم فرو رفت و دیگه

چیزی برای گفتن پیدا نکرد و بعد با همون

عصبانیت.. روش و برگردوند و از اتاق رفت

بیرون..

احتمالاا اون لحظه ای که تصمیم گرفته بود بیاد این

جا و من و از طریق درین تحت فشار قرار بده تا

دستش و بگیرم و بکشمش بالا.. به این فکر نکرده

بود که اگه پیشنهادش و قبول نکنم و درباره اش

حتی با درین حرف بزنم چی می خواد بشه.

 

 

ولی دیگه مهم نبود.. به قول کوروش حتی اگه

درین هم از این کارم ضرر می کرد.. از هر

طریقی که می تونستم جبران می کردم فقط بهتر

بود هرچه زودتر از این موجود کثیف دور نگهش

دارم و هرچی طناب وسط رابطه اشون هست که

هنوز کنار هم نگهشون می داره.. پاره کنم!

از نظر من.. سگ دایی و زن داییش که آشکارا با

درین دشمنی می کردن.. شرف داشت به این مثلا

عمو که درین براش فقط یه وسیله بود.. یه نردبون

برای بالا رفتن!

ولی جدا از همه اینا.. اعصابم خورد بود از دست

خودم.. از دست میران گذشته که کوروش شناخته

بودش..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1345

شاید اگه هیچ حرفی از درین و معامله نمی زد و

با یه کم سرافکندگی مشکلت شرکتش و به زبون

می آورد و ازم کمک می خواست به خاطر درینم

که شده این کار و می کردم.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
faty
faty
4 ماه قبل

زود به زود پارت بزار تا تموم شه دیگه مرسیی

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

عالی عالی خسته نبلشی

Maman arya
Maman arya
4 ماه قبل

واقعا مرسی
انگار اون وقفه ده روزه باعث شد رمان رو روال بیفته ممنونم ازتون❤🙏😍

علوی
علوی
4 ماه قبل

آهان! حالا شد!
این میران الان حقشه به درین برسه.
یه زن هم برای امیرعلی پیدا کنید دست از سر درین برداره

الهه
الهه
4 ماه قبل

رمان کوپید و ۱۴۱۱ روهم بزار

دسته‌ها

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x