رمان تارگت پارت 436

5
(2)

 

 

 

ولی کوروش.. انقدر من و پست فطرت می

دونست که خیال می کرد برای به دست آوردن

درین.. حاضرم حتی شرفم و زیر پا بذارم و از

همچین راهی وارد بشم.

یه جوری با اطمینان اومده بود که شک نداشت با

دست پر برمی گرده می تونه نظر من و جلب کنه.

این یعنی.. ذهنیت درین هم نسبت به من.. هنوز

همچین چیزی بود و من.. همون طور که به

کوروش گفته بودم.. باید می جنگیدم تا این فکر

غلط و از سرش بیرون می کردم!

*

فردای اون روز بود که آخر شب.. وقتی کارم تو

شرکت تموم شد و داشتم برمی گشتم خونه.. یه بار

دیگه شانسم و امتحان کردم و به درین پیام دادم و

ازش اجازه گرفتم که ببینمش..

تصمیم داشتم هر موقع دیدمش درباره کوروشم

باهاش حرف بزنم و هرچه زودتر پاش و از اون

شرکت ببرم..

 

 

البته اگه حرفام و باور می کرد و نمی خواست

تصور کنه که دارم تنها خانواده ای که براش مونده

رو ازش می گیرم.. تا یه بار دیگه این جوری

بهش ضربه بزنم.

هنوز ماشین و به حرکت درنیاورده بودم به امید

این که به خواسته ام جواب مثبت بده و من مستقیم

برم سمت خونه اش.. ولی بعد از ده دقیقه که دیدم

پیامم حتی سین نخورد.. ناچار شدم برم خونه

خودم.

لی لی هنوز پیش مهناز بود و با دوستای مهناز

قرار گذاشته بود که چند روز برن مشهد.. منم

اصراری نداشتم که لی لی این دفعه هم باهاشون

نره و بیاد پیش من بمونه.. چون نمی تونست کل

روز تو خونه تنها بمونه و تو شرکتم حوصله اش

سر می رفت..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1346

ولی به خودم قول دادم که هر موقع برگشت یه

برنامه ای براش بذارم و یه کم تو شهر بگردونمش

 

 

و با هم خوش بگذرونیم.. اگه.. اگه تا اون موقع

می تونستم درینم راضی کنم که باهامون بیاد تا با

هم آشناشون کنم.. خیلی خوب می شد!

کارای شرکت امروز انقدر زیاد بود که دیگه نایی

برام نمونده بود.. حتی حوصله خوردن غذا هم

نداشتم و بلفاصله بعد از تعویض لباسام خودم و

انداختم رو تخت..

فقط قبل از خواب یه بار دیگه به صفحه چتم با

درین نگاه کردم که دیدم هنوز سین نخورده و با

فکر این که شاید اونم خسته بوده و خوابیده.. خوابم

برد!

نمی دونم چقدر از خوابیدنم می گذشت که با شنیدن

صدای آهنگی بیدار شدم.. ولی مطمئناا خوابم هنوز

تکمیل نشده بود که نمی تونستم درک کنم صدای

چیه و فقط ترجیح می دادم زودتر قطع شه تا

بخوابم.

قطع شد ولی قبل از این که خوابم سفت بشه دوباره

زنگ خورد و این بار.. هشیارتر شدم و چشمام و

 

 

کامل باز کردم و تو همون تاریکی زل زدم به دور

و برم!

مغزم تازه داشت به کار می افتاد و یه لحظه

فهمیدم که این صدا.. صدای زنگ گوشیمه که

سریع خودم و کشیدم لبه تخت تا از رو میز برش

دارم!

مطمئناا کسی به جز مهناز یا لی لی نمی تونست

باشه و این که این وقت شب زنگ زده بودن یعنی

اتفاق بدی براشون افتاده..

ولی.. دیدن اسم درین رو صفحه گوشیم.. چشمام و

گرد کرد و ضربان قلبم و تند.. وقت و تلف نکردم

و تو همون حال بلفاصله جواب دادم:

– الو!

– بلند شو همین الآن بیا این جـــا!

با صدای بلند و هیستریکش ماتم برد و با همون

گیجی پاهام و از تخت آویزون کردم و پرسیدم:

– درین خوبی؟

 

 

– تو به این چیزا کاری نداشته باش.. بهت گفتم

پاشو بیا.. مگه نمی خوای من و ببینی؟ مگه نمی

خوای جواب پیشنهادت و بگیری؟ خیله خب.. بیا تا

بهت بگم.. همیـــــن الآن!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1347

تماس و قطع کرد و من بلفاصله هجوم بردم سمت

لباسام و حاضر شدم تا زودتر برم پیش درین.. نه

به خاطر حرفی که زد.. نه برای گرفتن جواب..

فقط باید می رفتم چون مشخص بود که حالش بده

و اگه تنها بمونه.. هیچ بعید نیست بلیی سر

خودش بیاره.

این دختر چش شده بود نصف شبی که به این حال

و روز افتاده بود؟ شک نداشتم که مسببش منم..

وگرنه این جوری پشت تلفن با غیض حرف نمی

زد.

 

 

اصلا نفهمیدم چه جوری حاضر شدم و حرکت

کردم.. هنوز گیج و شوکه بودم و طول می کشید تا

مغزم به کار بیفته و بفهمم باید چی کار کنم..

فقط به خودم که اومدم دیدم تو خیابون دارم با

سرعت بالای صد و بیست می رونم که با اخطار

ماشین حواسم جمع شد و سرعت و آوردم پایین.

یاد پیامی که براش فرستادم و سین نخورد افتادم..

تماا

ح یه اتفاقی افتاده بود که پیامم و ندید و الآنم این

جوری آشفته بهم زنگ زد..

هیچ ایده ای نداشتم که وقتی برم پیشش باید چی

کار کنم و چه واکنشی نشون بدم.. ولی مطمئن

بودم که اگه بازم مسبب آسیب رسیدن به روح و

روانش بشم.. دیگه هیچ وقت خودم و نمی بخشم!

ماشین و بدون هیچ دقتی توی کوچه پارک کردم و

دوییدم سمت خونه اش.. زنگ و که زدم بدون هیچ

حرفی در و باز کرد..

دختره احمق آخه چرا همین جوری در و باز می

کنه؟!

 

 

پله های جلوی خونه اش و که رفتم بالا.. دیدم در

ورودی هم بازه و من.. در حالی که استرسم به

بالاترین حد خودش رسیده بود و هر لحظه می

ترسیدم با جسم بی جون درین که آخرین توانش و

برای باز کرد در گذاشته بود رو به رو بشم.. رفتم

داخل و از همون جا صداش زدم:

– دریــــــن!

صدا زدنم به بار دوم نکشید.. چون تا پام و گذاشتم

تو سالن دیدمش..

 

#پارت_1348

روی مبل در حالی که زانوهاش و تو شکمش جمع

کرده بود نشسته بود و خیره به یه نقطه داشت

خودش و تند تند به عقب و جلو تکون می داد!

آب دهنم و قورت دادم و نفس راحتی کشیدم از این

که حداقل از نظر جسمی سالمه.. ولی خب.. رنگ

و روی پریده اش و این نگاه مات مونده اش رو یه

نقطه.. نشون می داد که وضعیت روح و روانش..

به خوبی جسمش نیست!

 

 

آروم رفتم کنارش روی مبل نشستم و همین که

دستم و گذاشتم رو شونه اش به شدت از جا پرید و

خودش و کشید تو انتهایی ترین قسمت مبل..

– دست نزن به من.. از همین الآن تا وقتی پات و

از خونه ام بیرون می ذاری حق نداری حتی نوک

انگشتت و به من بزنــــی!

صداش داشت رفته رفته مثل پای تلفن بالا می

رفت که سریع دو تا دستم به نشونه تسلیم بلند کردم

و برای راحتی خیالش رو مبل کناریش نشستم..

– باشه.. باشه دست نمی زنم.. ببین اصلا این جا

نشستم که اتفاقی هم بهت نخورم.. خوبه؟ خوبه

درینم؟

دلم داشت براش آتیش می گرفت.. برای چشمای

گرد شده از وحشتش و نگاهی که به اعتمادیش به

من و فریاد می زد..

نمی دونم داشت کجا سیر می کرد.. ولی مطمئن

بودم که این جا نبود.. احتمالاا یکی از روزهای

جهنمی گذشته داشت تو سرش مرور می شد که

 

 

انقدر شدید نسبت به لمس شدنش توسط من واکنش

نشون داد و هنوزم می ترسید از این که مثل یه

حیوون حمله کنم سمتش!

من بعضی وقتا که درین کاملا حالت عادی

داشت.. انقدر واسه حرف زدن مستاصل می شدم

که نمی دونستم چی باید بگم.. چه برسه به الآن که

حالت هاش اصلا عادی نبود.

واسه همین فقط تونستم با نهایت عجز و درموندگیم

لب زدم:

– الآن فقط بگو چی کار کنم که حالت خوب بشه؟

که آروم بشی و بفهمی باهات کاری ندارم؟ تو بگو

من همون کار و می کنم بادومم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1349

نگاهم که به در اتاقش افتاد سریع پرسیدم:

– می خوای برم تو اتاق و خودت از بیرون در و

روم قفل کنی؟ بعد هرچقدر خواستی باهام حرف

بزن و منم می شنوم.. با خیال راحت از این که

دستم بهت نمی رسه.. خوبه این جوری؟

 

 

– من شبا نمی تونم بخوابم!

با حرفی که عین یه مرده بدون روح و حس به

زبون آورد.. فهمیدم حتی یه کلمه از حرفای منم

نفهمیده و همون طور که حدس زدم.. تو یه دنیای

دیگه اس..

– چی؟

مردمک چشماش و حرکت داد و نگاه خالی شده

اش و به صورتم دوخت.. یهو از جاش بلند شد و

با قدم های تند رفت تو اتاقش..

عقل حکم می کرد برم دنبالش.. ولی ترسیدم بازم

واکنش بدی نشون بده.. فقط با نگاه هراسون و

نگرانم دنبالش کردم که تو همون تاریکی.. یه

چیزی از رو میز کنار تختش برداشت و دوباره با

عجله برگشت.

رو به روم وایستاد و اون چیزی که دستش بود و

محکم کوبوند رو میز.. تازه داشتم می دیدم یه

کیسه اس که توش پر از قرصه..

 

 

– از وقتی برگشتی کارم شده همین.. این که برم تو

داروخونه پرس و جو کنم.. یا تو اینترنت سرچ

کنم ببینم چه قرص و دارویی می تونه یه خواب

بدون فکر و دغدغه بهم بده که بتونم حداقل چند

ساعت آرامش داشته باشم.

کیسه رو از رو میز برداشت و چپه اش کرد.. همه

قرصا ریخت بیرون و خودشم کنار میز زانو زد..

همون طور که دونه دونه برشون می داشت و می

گرفتشون جلوی چشمای ناباور من لب زد:

– ببین.. هر شب یکیش و امتحان می کنم.. می بینم

اثر نداره.. می رم یکی دیگه می خرم.. امروز

زدم به سیم آخر.. دو تاش و با هم خوردم که از

سر شب خوابیدم.. بالاخره اثر کرد.. ولی می

دونی چی شد؟!

نگاهم به دست لرزونش بود که داد زد:

– به من نگاه کـــــــن!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1350

 

 

چشمام و بهش دوختم.. ولی فقط خدا می دونه که

اون لحظه.. حاضر بودم از شدت شرمندگی یه

قطره آب بشم و تو زمین فرو برم که هیچ وقت

دیگه مجبور نباشم با درین چشم تو چشم بشم.

خدا خدا می کردم حرفش و ادامه نده. ولی درین

من و کشونده بود این جا که بدترین ضربه ها رو

بهم بزنه و عذابم بده که ادامه داد:

– با کابوس تو از خواب پریدم! با کابوس بلهایی

سرم می آوردی.. نه یه خواب اغراق آمیز و

وحشتناک که همه چیز و چند برابر بدتر از چیزی

که بود نشون بده ها.. نـــــه.. دقیقاا خواب یکی از

همون شبایی که با اجبار رو تختت صبح می کردم

و داشتم می دیدم که از خواب پریدم.. بعد فکر می

کنی اولین چیزی که دیدم چی بود؟ پیامی که برام

فرستادی و ازم خواستی بیای این جا تا جواب

پیشنهادت و ازم بگیری!

 

سرم و انداختم پایین و دستام و از شدت حرص و

خشمی که اون لحظه فقط متوجه خودم بود.. مشت

کردم..

– پیشنهاد دادی که چی بشه میرااااااان؟ دنبال چه

رابطه ای هستی؟ ته تهش قراره به چی برسیــــم؟

ازدواج؟ که شب به شب.. با هم رو یه تخت

بخوابیم و من دوباره با کابوس بیدار شم و همین

که بخوام یه نفس راحت بکشم ببینم کابوسم کنارم

خوابیــــــده؟

رو همون زانوهاش خودش و کشید سمتم و جلو

اومد.. ازم خواسته بود انگشتمم بهش نخوره و

حالا خودش دستاش و روی زانوهای من گذاشت و

از پایین زل زد بهم.. منم نگاه آشفته ام و دوختم به

چشمای خیسش که با لحن آروم تری گفت:

– تو نمی بینی؟ تو کابوس نمی بینی؟ کابوس بلیی

که سرت آوردم و نمی بینی؟ نگو نه که باور نمی

کنم.. خودت قبلا گفتی کابوس مرگ مادرت و می

بینی.. پس اینم می تونی ببینی نه؟ بعد.. بعد که

 

 

بیدار شدی و من و کنارت دیدی.. دلت نمی خواد

اون لحظه من و با دستای خودت خفه کنــــی؟

– تو دلت می خواد؟

 

 

 

 

#پارت_1351

 

 

با صدای بیش از حد گرفته ام سوالم و پرسیدم و

اونم بدون جواب فقط با اخمای درهم بهم زل زد

که ادامه دادم:

– الآن من این جا پیشتم.. حال تو هم.. به بدی

همون موقعیه که از خواب پریدی.. اجازه

هرکاری هم بهت می دم و جلوت و نمی گیرم..

می تونی خفه ام کنی؟

سرش و تند تند به چپ و راست تکون داد و من یه

کم بیشتر به سمتش خم شدم..

– دوست داری خفه ام کنی؟

آب دهنش و قورت داد و نگاهش و به گلوم

دوخت.. همون جایی که فقط کافی بود با دستاش

چند دقیقه محکم فشارش بده تا همه چیز تموم

بشه..

هرچند که پشت سرش هیچ آرامشی در کار نبود و

فقط.. کابوساش رنگ و شکل دیگه ای به خودش

 

 

می گرفت.. ولی واقعاا دلم می خواست بدونم

خواسته قلبیش چیه که لب زد:

– باید دوست داشته باشم! ولی.. ندارم!

نگاهش و به چشمام دوخت و انگار که من و

مقصر این اعتراف نصفه و نیمه اش.. به دوست

داشتن من می دونست با افسوس و حسرت لب زد:

– لعنت بهت میران!

ازم فاصله گرفت و جلوی پام با تکیه به میز

نشست..

– حق نداشتی برگردی.. حق نداشتی وقتی

برگردی.. انقدر خوب باشی.. حق نداشتی بیای و

من و دوباره هوایی کنی.. حق نداشتی همه

باورهایی که تو این یه سال و نیم با بدبختی برای

خودم به وجودم آوردم و زیر پات له کنی و دوباره

بهم ثابت کنی که تو این زندگی کوفتی و نکبتی..

به جز تو هیچ کس دیگه ای رو نمی خــــــوام!

سرش و انداخت پایین و با صدای آروم گریه

کرد.. منم تمام بدنم داشت می لرزید.. از شدت

 

 

عشق و علقه ای که اون لحظه سلول به سلول تنم

و درگیر کرده بود و شاید اگه حال درین یه کم

بهتر بود و این حرفا و اعترافاتش و با حس بهتری

به زبون می آورد.. واکنشم می شد یه بغل محکم و

یه بوسه آتشین..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1352

ولی به زور داشتم خودم و کنترل می کردم و

سعی داشتم اشکایی که توی چشمام حلقه زده بود

هم همون جا نگه دارم تا حداقل بتونه تو سکوت

من خودش و خالی کنه!

فقط داشتم یه سره تو دلم باهاش حرف می زدم و

قربون صدقه اش می رفتم:

«بمیرم برات.. بمیرم برات عزیزدلم.. که حتی

وقتی داری به کسی که دوستش داری عشقت و

اعتراف می کنی حالت خوب نیست.. بمیرم برات

که باعث این حال بدم و باز نمی تونی ازم متنفر

باشی!»

گریه اش که آروم تر شد.. سرش و بلند کرد و

ادامه داد:

 

 

– حق نداشتی بیای تو زندگیم میران.. حق

نداشتــــی.. حق نداشتی هم درد بشی هم درمون..

حق نداشتی انقدر خوب رفتار کنی با منی که باعث

و بانی دردای جسمیت شدم..

یهو انگار چیزی یادش افتاد که بلند شد و رفت

سمت در شیشه ای سالن که حدس زدم در بالکن

باشه و از توش یه چیزی برداشت و آورد پرتش

کرد رو زمین..

چشمم به سبد گلی بود که برای تولدش فرستاده

بودم وقتی درین جیغ کشید:

– حق نداشتی روز تولدم و یادت باشه و برام

کادویی بفرستی که نه دلش و داشته باشم بندازمش

دور و نه بتونم بذارمش جلوی چشمم که هر روز

و هر لحظه ببینمــــش.. ببینمش و یاد تو بیفتـــــم!

یاد تویی که من و سوزوندی و به یه تیکه

خاکستری تبدیل کردی که با هر باد یه ذره از

وجودش می ره تو هوا و گم می شه.. با حرفات..

 

 

با کارات.. با متلکات.. با تهدیدات.. با بلهایی که

چپ و راست سرم می آوردی..

یهو اومد کنارم نشست و نگاه مات مونده منی که

هیچ حرفی برای به زبون آوردن نداشتم هم باهاش

حرکت کرد و خیره شدم به صورت مثل گچش..

– یادته؟ یادته چی گفتی بهم؟ یادته گفتی اگه بحث

انتقام نبود من هیچ وقت تو زندگی عاشق یکی مثل

تو نمی شدم! گفتی من انقدر ابله نیستم.. انقدر

کمبود ندارم که بیام در عرض دو ماه عاشق تویی

بشم که اصلا در حد و اندازه من نیستی.. الآن چی

شد؟ چی برات عوض شده که انقدر اصرار داری

به این رابطه؟ مگه همون آدم نیستم؟

 

 

 

 

 

 

#پارت_1353

دیگه نتونستم ساکت بمونم چون می ترسیدم با

یادآوری و تکرار این حرفا دوباره به خودش و

روح و روانش آسیب بزنه که صداش زدم:

– درین جان..

– یادته من و بردی که عوض تلویزیونت برات

یکی دیگه بخرم؟ یادته چه بلیی جلوی اون مغازه

 

سرم آوردی و من و چه جوری به مرز سکته

رسوندی؟ یادته با اعصاب و روانم کاری کردی

که وسط کار تو هتل از حال رفتم؟ یادته کاری

کردی رفتم قرص برنج خریدم و حتی به خودکشی

فکر کردم؟ یادته می خواستی وادارم کنی برات

بچه بیارم تا به این بهونه واسه همیشه تو زندگیت

بمونم و هیچ وقت نتونم از شرت خلص شم؟

آرهههه؟ یادته اینا رو؟

برای این که تمومش کنه تند تند سرم و به تایید

تکون دادم و با درموندگی لب زدم:

– یادمه.. یادمه درین!

نگاهش و ازم گرفت و خیره شد به زمین.. حالتاش

دیگه داشت من و می ترسوند.. کاش حاضر می

شد ببرمش بیمارستان تا یه آرامبخش بهش بزنن..

این جوری تا صبح یا خودش و تلف می کرد.. یا

من و..

– منم یادمه.. همه اش و یادمه!

 

 

سرش و بالا گرفت و همون طور که دو قطره

اشک از چشماش روی صورتش چکید ادامه داد:

– پس چرا هنوز دوست دارم؟

این بار دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم.. قلبم

داشت از سینه ام می زد بیرون.. خواستم بغلش

کنم که با خودش و عقب کشید و دستاش و جلوش

نگه داشت که نذاره نزدیک شم:

– فقط جوابم و بده.. چرا؟

دستی رو صورتم کشیدم و نفس کلفه ام و بیرون

فرستادم..

– چون.. چون منم دوست دارم.. بیشتر از جونم

دوست دارم و تو هم این و خوب می دونی! تو هم

باور داری عشق و دوست داشتن من و.. چون می

دونی اون کارای احمقانه ای که کردم.. از رو

ندانم کاری بوده.. از رو نادونی.. از اطلعات

غلطی که بهم داده بودن.. از حس انتقامی که به

اشتباه تو وجودم بزرگ شد.. ولی می شه جبرانش

کرد.. نمی شه؟

 

 

 

 

 

 

#پارت_1354

 

 

– فراموش چی؟ می شه؟

ساکت شدم و دیگه نتونستم جوابی بدم که درین

ادامه داد:

– نه فقط کارایی که تو با من کردی.. من کارایی

که خودمم کردمم فراموش نمی کنم.. ببین.. ببین

این و..

آستین لباسش و کشید بالا و چشم من خورد به رد

سوختگی به جا مونده روی دستش که خیلی خوب

می شناختمش.. چون خودم چند تاش و داشتم و

جون کندم تا تونستم کمرنگش کنم.. ولی.. برای

درین خیلی با مال من فرق می کرد و اصلا

کمرنگ نشده بود.. اصلا.. اصلا این رد مال

همون آتیش سوزی بود؟

یه کم بعد خودش جواب سوالم و داد:

– دستم همون شب سوخت.. همون لحظه که

داشتم.. تختت و آتیش می زدم.. بعدش.. دیگه هیچ

تلشی نکردم واسه خوب شدنش.. واسه کمرنگ

 

 

شدنش.. دوست داشتم همیشه همین جوری جلوی

چشمم باشه.. تا هیچ وقت یادم نره باهات چی کار

کردم.. تا اگه یه روز دیگه.. یه جای دیگه دیدمت

و حسی که همیشه بهت داشتم دوباره خودش و

نشون داد.. بهش نگاه کنم و یادم بیاد چی کارت

کردم.. تا شاید بفهمم ذره ای از این حس تو وجود

تو نیست و من.. بی خود نباید بهش دل خوش کنم!

حالا.. حالا تو اومدی و همه باورای من و به هم

زدی.. حالا دیگه اصلا خودم احتیاج به دیدن این

رد سوختگی ندارم.. چون تویی که هیچی از اون

شب و بلیی که سرت آوردم نمی گی و انگار من

باید بهت یادآوری کنم تا بفهمی داری به کی

پیشنهاد شروع یه رابطه رو می دی!

دستش و تو دستم گرفتم.. اهمیتی به این که همون

اول خواست بکشه ندادم و محکم تر نگهش داشتم..

با چشمایی که از هجوم اشک تار شده بود زل زدم

به اون رد سوختگی و دلم آتیش گرفت برای فکر

و خیالاتی که حتی بعد از گرفتن انتقامش تو سرش

بود..

 

 

قطره اشکم که رو دستش افتاد.. بلفاصله پشت

دستش و به لبم چسبوندم و بوسیدمش..

 

 

 

 

#پارت_1355

 

 

صدای هق هق گریه درین دوباره بلند شد و من

این بار.. جوری کشیدمش و محکم تو بغلم نگهش

داشتم که هرچقدرم تقل کنه نتونه بره بیرون.

هرچند که همچین قصدی هم نداشت و بالاخره

عضلت منقبض شده اش و آزاد کرد ولی با

صدای بلندتری به گریه اش ادامه داد.

سرم و خم کردم و چند بار روی سرش و بوسیدم

و بوی خوش بادومی که هنوز روی موهاش بود و

وارد مجراهای تنفسیم کردم..

ولی آرامشی در کار نبود.. نه تا وقتی که درین

این جوری داشت تو بغلم می لرزید و صدای گریه

اش ثانیه ای قطع نمی شد..

واسه همین با حال داغونم نالیدم:

– بسه درین.. تو رو خدا.. انقدر نلرز.. آروم بگیر

یه کم.. درست می شه.. همه چی درست می شه..

بهت قول می دم!

 

 

نفس لرزونی کشید و با همون گریه زار زد:

– نمی شه میران.. هیچی درست نمی شه. فقط

وقتی درست می شه که جفتمون حافظه امون و از

دست بدیم.. فراموشی بگیریم و دیگه هیچ وقت نه

به گذشته پدر و مادرامون فکر کنیم و نه به گذشته

خودمون.. اون موقع شاید بتونیم یه بار دیگه همه

چیز و از صفر شروع کنیم.. اون موقع شاید بتونیم

با خیال راحت همدیگه رو دوست داشته باشیم و

کنار هم حالمون خوب باشه و آروم باشیم! وگرنه

هیچ آرامشی در کار نیست.. هیچ لذتی در کار

نیست.. اون ترسی که تو وجود جفتمونه و بهمون

می گه ممکنه هر لحظه همسرت.. شریک

زندگیت.. یه کاری باهات بکنه.. رگ دیوونگیش

بزنه بالا و یه بلیی سرت بیاره همیشه باهامون

هست!

حلقه دستام و دور بدنش محکم تر کردم و چیز

نگفتم.. چون من از خودم مطمئن بودم.. من هیچ

وقت همچین فکری راجع به درین و رابطه آینده

امون نداشتم..

 

نمی گفتم همه چیز و از ذهنم پاک کردم ولی..

انقدر از خودم مطمئن بودم.. از این که یه زندگی

رویایی براش می سازم و همه اشتباهاتم و جبران

می کنم.. که شک نداشتم خاطرات جدید خیلی زود

جای خاطرات تلخ قبلی رو می گیره و همه چیز و

حل می کنه.

 

 

 

 

 

 

#پارت_1356

ولی حالا.. شک کردم.. با دیدن این حال و روز

درین.. این حافظه قویش که حتی تک تک کلماتی

که به زبون آوردمم یادش بود.. شک کردم به این

که می شه چیزی رو جبران کرد.. یا نه؟

با این حال.. خودم و نباختم و لب زدم:

– همه چیز یه راه حلی داره.. عشق همه چیز و

درست می کنه درین.. از پسش برمیایم. همین

که.. همین که حالا دیگه جفتمون می دونیم طاقت

جدا از هم زندگی کردن و نداریم بس نیست برای

این که هرچی مانع سر راهمون هست و برداریم؟

تا حداقل بقیه سال های عمرمون و کنار کسی

باشیم که درست یا غلط دوستش داریم؟

 

 

همون جوری که بغلم بود سرش و تند تند به چپ

و راست تکون داد و نالید:

– بس نیست.. دوست داشتن کافی نیست واسه

شروع یه رابطه.. شروع یه زندگی.. اولش فقط

قشنگه بعدش چی؟ من دیگه نمی خوام احساسی

تصمیم بگیرم.. بسه هرچقدر بدون عقل و منطقم

پیش رفتم.. نمی خوام گول قلبم و بخورم که بعد از

یکی دو ماه پشیمون بشم و بگم چه غلطی کردم.

امشب.. امشب گفتم بیای این جا که با چشم خودت

ببینی.. ببینی حال و روز من و.. ببینی که این

حالم.. فقط با عشق و علقه درست شدنی نیست..

که اگه بود تو این یک سال باید درمان می شدم..

فقط با فکر دوست داشتن تو باید همه بدی هات و

می ریختم بیرون.. ولی نشد.. نمی شه.

– برای این که هیچ وقت مثل الآن با صدای بلند

اعتراف نکردی که دوستم داری.. همیشه انکارش

کردی. همیشه هم خودت و هم اطرافیانت و گول

زدی درین.. همیشه گفتی خب الآنم دارم زندگیم و

می کنم.. چه با میران چه بدون میران زندگی من

 

 

همینه و لزومی نداره تغییرش بدم.. ولی بیا از این

به بعد یه جور دیگه بهش نگاه کن.. بیا با روش

من پیش بریم.. اگه نشد.. اگه نتونستیم.. بعدش

هرچی تو بگی؟ خب؟

سرش و توی بغلم بالا گرفت و نگاه مظلومش و به

چشمام دوخت:

– بازم قراره زور بگی بهم؟!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1357

– نه.. فقط می خوام هرکاری کنم تا این حال بد و

ازت بگیرم! با رفتن و نبودن من حالت خوب می

شه؟

– حداقل کمتر فکر می کنم به این که اگه داشته

باشمت چی می شه و اگه نداشته باشمت چی.. اون

موقع دیگه خیالم راحته که نیستی و منم لازم نیست

به چیزی فکر کنم! همون.. همون زندگی مزخرفی

که دارم و قبول می کنم!

 

 

دستم و بلند کردم و موهای مشکیش و گذاشتم پشت

گوشش تا راحت بتونم صورت مثل ماهش و ببینم

و به چشمای درشت و قشنگش خیره بشم..

– اگه زندگیت و مزخرف می دونی.. چرا تلش

نمی کنی برای تغییر دادنش؟

– چون یه حسی می گه اون تغییر.. از چاله در

اومدن و تو چاه افتادنه!

– اگه نباشه چی؟ بعداا پشیمون نمی شی که چرا

وقتی فرصتش و داشتی ازش استفاده نکردی؟

دیگه نمی تونی به عقب برگردیا.. تصمیمت و که

گرفتی.. باید تو همون مسیر جلو بری!

با این حرفم ساکت موند و خیره تو چشمام به فکر

فرو رفت.. می دونستم مستاصله و هیچ درک

درستی از آینده پیش روش نداره..

از یه طرف عقل و منطق می ترسوندش از این که

بعد از خوابیدن تب و تاب اولیه نتونه رابطه با

آدمی که باعث و بانی مشکلت روحی و روانیش

بود و تاب بیاره..

 

 

از طرف دیگه.. قلب و احساس می ترسوندش از

این که دیگه هیچ وقت توی زندگیش طعم عشق و

دوست داشتن و نچشه و این تنها موقعیتی که برای

یه زندگی عاشقانه داره رو از دست بده!

منم با همه وجود بهش حق می دادم.. ولی بالاخره

باید تصمیم می گرفت.. نمی تونست همیشه همین

شکلی کج دار و مریز رفتار کنه..

بعد از چند ثانیه فکر کردن.. با یه نفس عمیق

نگاهش و گرفت و گفت:

– نمی دونم.. واقعاا نمی دونم چی بگم.

به وضوح آروم تر شده بود و از ترس این که

دوباره حالش بد نشه یه بوسه دیگه رو موهاش

زدم…

 

 

 

 

 

 

#پارت_1358

– باشه.. الآن دیگه بهش فکر نکن.. بعداا خیلی

وقت داری برای فکر کردن.. مطمئنم که بهترین

تصمیم و می گیری و منم.. با این که همه تلشم و

می کنم برای داشتنت ولی این قول و بهت می دم

که دیگه هیچ زور و اجباری در کار نباشه.. که تو

 

 

هم بتونی با خیال راحت فکرات و بکنی. باشه

بادومم؟

– باشه!

گفت و خواست از تو بغلم بیرون بیاد که نذاشتم..

– بمون.. بذار جفتمون یه کم آروم شیم.. بعد من پا

می شم می رم.. خب؟ قول می دم اذیتت نکنم. نمی

دونم چقدر می تونی رو قولام حساب کنی ولی..

برای این که خیالت راحت بشه سر جون خودت

قسم می خورم.

دیگه چیزی نگفت و عضلتش و تو بغلم شل

کرد.. منم همون جا روی مبل به پهلو دراز کشیدم

و درینم چاره ای نداشت جز این که همراهم بشه..

پشتش به من بود و راضی از این که عطر موهاش

تا مدت ها تو مجراهای تنفسیم می مونه و خوراک

تک تک سلول های بدنم می شه.. چند تا نفس

عمیق و پشت سر هم کشیدم.

صدای نفس های خودم که قطع شد.. نفس های

آروم و منظم درین به گوشم رسید که نشونه

 

خوابیدنش بود! چقدر زود و راحت خوابش برد

آدمی که می گفت با اومدن من.. یه شب بدون

قرص نخوابیده! واسه همین سعی داشتم بهش

بفهمونم داره خودش و گول می زنه و درین هنوز

نمی تونست با این واقعیت کنار بیاد..

ولی خب من به اندازه درین سبک نشده بودم که

بتونم راحت بخوابم.. حرفاش تو گوشم بود و سه تا

تصویر آزاردهنده جلوی چشمم..

یکی اون سبد گل پرت شده وسط زمین.. دومی

قرص های پخش و پل ریخته شده روی میز و

سومی.. اون رد منحوس سوختگی روی دستش که

همه اشون مثل یه خار داشتن توی چشمم فرو می

رفتن..

حالا دیگه حس می کردم که فقط فکر کردن درین

و تصمیم گیری کافی نیست.. شاید.. شاید لازم بود

منم برای این رابطه.. یه حرکتی بزنم.. تا شاید با

حرکت من.. ذهن درین هم برای تصمیم گیری باز

تر بشه..

 

 

بعد از تمام بدی هایی که در حقش کردم و درین با

اشک و گریه به زبون آوردشون.. این و بهش

مدیون بودم!

 

 

 

 

#پارت_1359

 

 

×××××

نمی دونم ساعت چند بود که با صدای زنگ گوشیم

که از تو اتاق می اومد چشمام و باز کردم.. ولی

هنوز توان و حوصله بلند شدن و رفتن سمت اتاق

و نداشتم و سعی کردم دوباره بخوابم.

ولی یه لحظه.. مغزم به کار افتاد و یه صدایی تو

سرم پرسید:

«اصلا چرا تو اتاق نیستی؟!»

با این سوال دیگه خواب از سرم پرید.. گیج و

ناباور بلند شدم و دستی رو صورت و چشمای

خوابالوم کشیدم و به دور و برم زل زدم..

طول کشید تا تک تک اتفاقات دیشب و این که چرا

این جا.. روی مبل هال خوابم برده یادم بیاد و به

محض این که یادم اومد.. اول به جای خالی میران

که دیشب روی همین مبل پشت سرم خوابیده بود

زل زدم و بعد سرم و برای پیدا کردنش چرخوندم.

 

 

خبری ازش نبود! سریع بلند شدم و رفتم سمت

سرویس.. اون جا هم نبود.. آشپزخونه هم خالی

بود ولی.. شعله روشن زیر کتری و چای دم شده..

نشون می داد که اتفاقات دیشب توهم نبوده و من

جدی جدی شب و تو بغل میران به صبح رسوندم..

پس.. چرا خودش نمونده بود؟

برگشتم تو هال و یه نگاه دیگه به دور و برم

انداختم که قدم هام از حرکت وایستاد و سعی کردم

بازم از مغزم کمک بگیرم واسه یادآوری تک تک

اتفاقات دیشب!

با این که حالم دست خودم نبود و شاید تو یه حالت

نرمال هیچ وقت نه اون کارا رو انجام می دادم و

نه اون حرفا رو به زبون می آوردم.. ولی حواسم

سرجاش بود و می دونستم دارم چی کار می کنم!

مثلا کامل یادم بود که قبل از خواب سالن انقدر

مرتب نبود.. تا لحظه آخر قبل از خوابم.. دیدم که

اون سبد گل هنوز روی زمین بود و قرصای

 

 

خوابم.. روی میز! که حالا جای جفتشون خالی

بود!

سریع رفتم سمت بالکن و درش و باز کردم.. سبد

گل اون جا هم نبود.. واسه پیدا کردن کیسه

داروهامم رفتم سمت اتاق که بازم چیزی به چشمم

نخورد!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1360

یعنی.. کار میران بود؟ جمعشون کرده بود که من

دیگه مجبور نشم شبا با قرص بخوابم؟ به گلم چی

کار داشت؟ من که گفتم دلش و ندارم بندازمش

دور.. برای چی گم و گورش کرده؟

قبل از این که بخوام تصمیم بگیرم زنگ بزنم و

علت کاراش و ازش بپرسم.. صدای زنگ گوشیم

یه بار دیگه بلند شد و من به خیال این که خود

میرانه سریع برش داشتم که با دیدن اسم کوروش..

اخمام تو هم فرو رفت!

بعد از اون روز دیگه باهاش حرف نزده بودم و

کوروش هم انگار دیگه اصراری نداشت که من و

 

 

برگردونه شرکت که سراغم و نگرفته بود تا

امروز..

حالا نمی دونستم باید چه برخوردی باهاش داشته

باشم.. اونم وقتی هنوز گیج اتفاقات دیشب بودم..

ولی چون برای دومین بار داشت زنگ می زد به

ناچار جواب دادم از ترس این که یهو نگرانیش گل

نکنه و پا نشه بیاد در خونه ام که اون موقع دیگه

اصلا نمی دونستم باید چی بگم..

– الو؟

– سلم عزیزم!

چشمام و تو کاسه چرخوندم برای این محبتی که

خیلی امیدی به واقعی بودنش نداشتم و گفتم:

– سلم!

– خوبی؟

– مرسی.. تو؟

– منم خوبم.. یعنی خب.. خوب خوب که نه! هستم

دیگه!

 

 

– اوهوم!

– نمی پرسی چرا؟

– چرا؟

– به خاطر تو.. دلم تنگ شده برات!

پوزخندی زدم و گفتم:

– من که باهات قطع رابطه نکردم.. فقط گفتم اگه

تنها کاری که با من داری.. به شرکت و مسائل

کاری مربوط می شه.. دیگه سراغم و نگیر! ولی

اگه بخوای هفته ای.. دو هفته ای یه بار.. به

برادرزاده ات سر بزنی و حالش و بپرسی.. در

خونه ام به روت بازه!

– همین دیگه درین.. ناراحتی منم از همینه که چرا

اصلا کارمون به این جا کشید که بخوای همچین

حرفی بهم بزنی.. من و تو با هم یه کاری و شروع

کردیم.. به یه اندازه براش تلش کردیم و زحمت

کشیدیم.. حالا چرا باید یهو جا بزنی و رفیق نیمه

راه بشی و ربطش بدی به مسائل فامیلی و

خانوادگی!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1361

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

13 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Bakakan
Bakakan
4 ماه قبل

دوستان اسم رمان نظرم رو جلب کرده
دوست دارم بخونم
میشه نظرتون رو بگید؟

و اینکه چه داستانی داشته که ۴۰۰ و خورده ای پارت شده
اگه میشه ی توضیح کوتاه بدید

رهگذر
رهگذر
پاسخ به  Bakakan
4 ماه قبل

به نظرم بخون

علوی
علوی
پاسخ به  Bakakan
4 ماه قبل

بخون عالیه.
پیچ و تاب خوبی داره. پسری به اسم میران با نقشه وارد زندگی دختری می‌شه تا عوض مادر دختره که زمانی زندگی رو براش از جهنم بدتر کرده، زندگی دختر را جلوی چشمان مادرش جهنم کنه. تا پارت 100 درگیر این هستیم که میران سعی داره مرد ایده‌آل درین باشه. که البته می‌شه. پارت 100 تا 200 میران می‌شه دقیقاً جهنم زندگی درین. اما اونی که تو زمهریر گیر کرده خود میرانه. و زمهریر از جهنم خیلی خیلی تخصصی‌تر شکنجه می‌ده آدم رو.
پارت 200 تا 240 بهت برق صنعتی وصل می‌کنن، داستان را با پتک می‌کوبند، از اون طرف تعریف می‌کنن می‌بینیم میران و درین هر دو قاتل هم هستند. تا پارت 400 همینجوری میاد تا می‌رسیم به اینکه میران و درین از وسط جهنم‌های اختصاصی‌شون بدجوری عاشق هم هستند.
آدم‌های دیگه داستان هم ماجراهای جالب خودشون رو دارند.
بخون خوبه!

camellia
camellia
4 ماه قبل

دستت درد نکنه.پارت پرو پیمون و خوب و عالی بود.

علوی
علوی
4 ماه قبل

ادمین جان! پنج‌شنبه 3 پارت دادی، امروز هم 3 تا پارت بده!!

SAMA
SAMA
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
4 ماه قبل

مرسییییی

علوی
علوی
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
4 ماه قبل

ممنون😍😍😍

علوی
علوی
4 ماه قبل

خیلی خوب بود این قسمت.
لذت بردم. فقط منتظرم ببینم تو مغز میران چه برنامه‌ای هست برای جلب اعتماد دوباره درین.
کاش کوروش اون وسط تخم نذاره

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

باز کوروش چه نقشه ای داره خدا داند

𝒛𝒂𝒉𝒓𝒂
𝒛𝒂𝒉𝒓𝒂
4 ماه قبل

وای از کوروش وای از پر رویی این بشر
عه عه عه تف ب ذاتش

ولی دلم برای میران سوخت 🥺 گناه داشت

مریم
مریم
4 ماه قبل

میشه یه پارت دیگه هم مهمونمون کنی ادمین جان

SAMA
SAMA
4 ماه قبل

وایییی تا فردا طاقت نمیارمممممم چه خوب شده خدایا میشه همینطوری پیش برههههه😭

دسته‌ها

13
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x