رمان تارگت پارت 437

5
(1)

 

 

 

– من ربطش نمی دم.. اتفاقاا تو داری ربطش می

دی. چون اگه فقط یه غریبه بودم که کارمندت

شده.. نمی تونستی انقدر سر هر چیزی بهم زور

بگی و وادارم کنی جایی برم و حرفی بزنم که

دوست ندارم.. ولی رو حساب این که فامیلمی..

انتظار داری هرچی بگی.. بگم چشم.. واسه همین

حس بدی از کارات بهم دست می ده.. حس این که

من و فقط یه پله می بینی واسه بالا کشیدن خودت

و سوء استفاده از موقعیتی که با من می تونی به

دست بیاری..

بعد از حرفام ساکت شدم تا یه جوابی بده و قانعم

کنه که دارم اشتباه می کنم.. ولی عجیب بود که

اونم ساکت شد و چیزی نمی گفت..

انقدری که فکر کردم قطع شد و لب زدم:

– الو؟!

– تو.. تو این یکی دو روزه.. میران و دیدی؟

 

 

کلفه از این که دوباره بحث میران وسط مکالمه

امون کشیده شد جواب دادم:

– الآن حرفای من چه ربطی به میران داشت که

باز پای اون و وسط کشیدی!

– هیـ.. هیچی ولش کن.. ببین درین جان.. من

حرفات و قبول دارم! دفعه پیش که همچین چیزی

ازت خواستم اشتباه کردم.. حق داشتی.. نباید کاری

می کردم تا بی خودی خودت و جلوی میران

کوچیک کنی و ازش درخواستی داشته باشی که

ممکن بود بعدش دست رد به سینه ات بزنه!

راستش انقدر کلفه بودم سر این قراردادا که..

حس کردم این تنها راه حلمونه و خواستم هرطور

شده عملیش کنم. بدون این که کامل بهش فکر کنم

و همه جوانب و در نظر بگیرم.. ولی بعد فهمیدم

که این جوری میران خیلی دور برمی داره و فکر

می کنه که.. داریم سر تو باهاش معامله می کنیم..

اونم وقتی می دونی من بمیرمم همچین کاری نمی

کنم!

 

 

تو دلم گفتم خیلی مطمئن نیستم.. ولی برای این که

این بحث زودتر تموم بشه پرسیدم:

– خب حالا گشتی یه راه حل تازه پیدا کردی؟

 

 

 

 

#پارت_1362

 

 

– اصلا دیگه اون و ولش کن.. لازم باشه بعضی

از قراردادا رو کنسل می کنم.. یا تاریخش و عقب

میندازم که دست و بالمون بازتر بشه. الآن واسه

این زنگ زدم که بگم.. برگرد شرکت.. من واقعاا

بدون تو لنگم..

– کوروش.. من الآن اصلا تو شرایط خوبی…

– می دونم.. تو هم درگیری های خودت و داری..

نمی گم از همین الآن بیا.. یه کم استراحت کن.. به

خودت زمان بده.. فکرات و بکن.. بعد بیا دوباره

سر کارت.. منم.. منم قول می دم دیگه هیچ کار

خارج از وظیفه بهت ندم. حتی پیشنهادم نمی دم که

تو بخوای باهام مخالفت کنی.. مثل همیشه کارای

خودت و بکن.. دیگه هیچ زور و اجباری در کار

نیست.. بهت قول می دم!

 

 

چشمام و بستم و نفسم با کلفگی بیرون فرستادم..

دیگه خسته شده بودم از شنیدن این دو تا کلمه

مزخرف «قول می دم» خسته شده بودم از این که

منتظر بشینم و ببینم کی پای قولش می مونه و کی

نمی مونه.

درست همون دو تا کلمه ای که دیشب میران قبل

از خواب به زبون آورد و بهم قول داد که اذیتم

نمی کنه و پای قولشم موند.

ولی بعید می دونستم کوروش.. به اندازه میران به

قول هایی که می ده پایبند باشه.. برای همین شک

داشتم که پشت همین خواسته اش هم نیت دیگه ای

که بخواد آزارم بده وجود نداشته باشه.

با این حال.. فقط برای این که فعلا دست از سرم

برداره گفتم:

– باشه.. هر موقع خواستم بیام خبر می دم!

– مرسی عزیزم.. فقط خیلی طولانی نشه ها.. من

و پرستش منتظرتیم.

– آره می دونم.. مخصوصاا پرستش!

 

 

– برو بچه انقدر به پر و پای زن من نپیچ!

– کاری نداری؟

– نه عزیزم برو.. فقط…

مکثی کرد و بازم وقتی طولانی شد خودم پرسیدم:

– چیه؟

– هیچی.. مراقب خودت باش.. فعلا!

تماس و قطع کرد و من همون جا به عقب خم شدم

و بالاتنه ام و روی تخت پهن کردم.. نمی دونم

چرا ولی یه حسی می گفت هر دوباری که یهو

ساکت شد و بعد بحث و با «هیچی» گفتن عوض

کرد.. می خواست درباره میران حرفی بزنه که

پشیمون شد.

 

 

 

 

 

 

#پارت_1363

همون بهتر که پشیمون شد.. چون واقعاا دیگه

توانی برای فکر کردن نداشتم و دلم می خواست

ساعت ها تو همون حالت بمونم و به دیشب فکر

کنم..

 

 

البته نه به همه قسمت هاش.. فکر کردن به

رفتارهای از کنترل خارج شده و پر از دیوونگیم

فقط اعصاب و روانم و بیشتر به هم می ریخت و

مدام به این فکر می کردم که چرا خودم و پیش

چشم میران تبدیل به یه موجود قابل ترحم کردم..

دوست داشتم فقط به اون چند دقیقه پر از آرامش

آخرش فکر کنم.. که هیچ کدوم از سلول های

بدنم.. دلشون نمی خواست از تو اون آغوش گرم و

مطمئن بیرون بیان و من.. واقعاا نمی دونستم که

این.. خوبه یا بد!

این بار صدای زنگ در بود که رشته افکارم و

پاره کرد و نذاشت با خودم خلوت کنم.. بی

حوصله بلند شدم و رفتم سمت آیفون..

– کیه؟

صدای مردونه ای به گوشم خورد که گفت:

– خانوم کاشانی؟

– بله!

– لطف کنید بیاید بسته اتون و تحویل بگیرید!

 

خواستم بگم من چیزی سفارش ندادم.. ولی شک

نداشتم کار میرانه که باز معلوم نیست چه خوابی

برام دیده که از صبح غیبش زده و حتی زنگم

نزده..

واسه همین با گفتن:

– چند لحظه صبر کنید!

سریع گوشی و گذاشتم و بعد از پوشیدن شال و

مانتوم رفتم بیرون.. انقدر مطمئن بودم از این که

پشت در قراره با یه خبر.. یا سورپرایزی از

میران رو به رو بشم.. که وقتی در و باز کردم و

تو همون ثانیه اول تصوراتم از بین رفت با دیدن

اون دو نفر.. دهنم از حیرت باز موند و تا چند

ثانیه نفس کشیدن از یادم رفت!

ولی خب خیلی تو این حالت نموندم.. شوق دیدن

صمیمی ترین رفیقم.. بعد از ماه ها دوری که حالا

با چهره خندون کنار کسی که دوستش داشت و

برای رسیدن بهش از خیلی چیزا گذشته بود.. به

قدری سریع تو وجودم رخنه کرد که بهتم و پس

 

 

زدم و با گریه پر از شوقی حین پرت کردن خودم

توی بغلش اسمش و زار زدم:

– آفریـــــــن!

 

 

 

 

#پارت_1364

 

 

* –

بیا بشین دیگه.. نیومدم این جا که فقط وایستی تو

آشپزخونه غذا درست کنی! گفتم بهت یکی دو

ساعت بیشتر نمی مونم..

سرم و به سمتش چرخوندم که دیدم تو ورودی

آشپزخونه وایستاده..

لبخندی به روش زدم و مشغول ادامه کارم شدم و

گفتم:

– بعد از مدت ها اومدی.. مگه می ذارم به همین

زودی بری؟ اجازه ات و خودم از آراد گرفتم.

دیدی که؟ بذار یه ذره هم اون بنده خدا نفس بکشه!

– عوضی تو همیشه طرف اونی!

همون موقع صدای زنگ گوشیش بلند شد و رفت

که جواب بده..

 

 

منم بعد از گذاشتن در قابلمه رفتم سمت قهوه جوشم

که تا قبل از ناهار یه قهوه هم با هم بخورریم..

آراد فقط اومده بود آفرین و برسونه و بعد از این

که یه چایی باهامون خورد رفت که ما تنها باشیم و

یه دل سیر حرف بزنیم.

دیشب رسیده بودن و به خانواده هاشون سر زده

بودن.. حالا اومده بود پیش من که بعد از مدت ها

رفع دلتنگی کنه و فقط خدا می دونست که من..

چقدر به حضورش تو این روزای پر از

سردرگمی و بلتکلیفی احتیاج دارم.

هرچند که آفرین هم.. یکی از همون آدمایی بود که

مطمئناا مثل امیرعلی.. می خواست من و از این

مسیری که دلم مدام من و سمتش هل می داد دور

کنه و مانع هایی که وسط راهم هست و به یادم

بیاره..

ولی این بار به خودم قول داده بودم که منم هرچی

تو دلم هست و بیرون بریزم و به قول میران.. نه

 

 

خودم و گول بزنم.. نه اطرافیانم و.. شاید این

جوری راحت تر بتونم تصمیم بگیرم!

قهوه که آماده شد دو تا فنجون ریختم و بردم بیرون

که تلفن آفرینم تموم شد و کنارم نشست..

– آراد بود؟

– اوهوم!

– چی می گفت؟

– گفت غروب می خواد بره پیش یکی از

دوستاش.. از اون جا میاد دنبال من!

– آخ جون پس حالا حالاها وقت داریم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1365

قهوه اش و سر دادم سمتش که با نگاه

سرزنشگرش رو به رو شدم..

– اگه انقدر به حرف زدن احتیاج داشتی چرا

هربار که پای تلفن ازت سوال می پرسیدم من و

می پیچوندی؟

نفسی گرفتم و لب زدم:

 

 

– پای تلفن نمی شد حرف زد.. دلم حرف زدن رو

در رو می خواست..

– خب الآن که هستم.. بگو!

– اول تو بگو.. همه چی خوبه؟ واسه عروسی

اومدید دیگه آره؟

اسم عروسی که اومد نیشش شل شد و سرش و به

تایید تکون داد..

– آره.. بالاخره عروس خانوم و راضی کردم.

– بعدش چی؟ دوباره برمی گردید؟

– معلوم نیست.. دکتر آراد که چند تا دکتر خوب تو

همین ایران بهمون معرفی کرد و گفت باهاشون

در ارتباطه و از کار و تخصصشون مطمئنه و می

تونیم تحت نظر همینا باشیم.. یعنی از نظر درمان

و چک آپ و این چیزا.. برامون فرقی نمی کنه که

این جا باشیم یا اون ور..

مکثی کرد و با ناراحتی ادامه داد:

 

 

– موندنمون فقط به برخورد اطرافیان و آدمایی که

مستقیم و غیر مستقیم در جریان این مسئله قرار

می گیرن بستگی داره.. بهش قول دادم اگه فقط

حس کنم داره اذیت می شه با زندگی پیش آدمایی

که هنوز فرهنگ و درک درستی از این بیماری

پیدا نکردن.. قبل از اون خودم اقدام می کنم که

برای همیشه بریم.

– آخه چه لزومی داره کسی بفهمه که بخواید از

الآن به فکر برخورد بقیه باشید؟ مگه به پدر و

مادرت گفتی؟

– نه..

– هیچ وقتم نمی خوای بگی؟

– نه.. لزومی نداره بی خودی نگرانشون کنم. این

زندگی منه.. خودمم خوب و بدش و هرچی که

باشه قبول می کنم.. قرار نیست در آینده واسه گله

و شکایت برم پیش پدر و مادرم و مسئولیتش

هرچی که باشه با خودمه. پس به نظرم اگه در

جریان قرار نگیرن خیلی بهتره.

 

 

 

 

 

 

#پارت_1366

 

– خب.. وقتی تو همچین تصمیمی داری و نزدیک

ترین آدمای زندگیت قرار نیست از بیماری آراد با

خبر بشن.. بقیه چه لزومی داره بفهمن؟

– به هر حال استرسش همیشه باهامون هست..

– تو فکر کردی زندگی همه سالمه و هیچ کس هیچ

مشکلی نداره؟ ولی مگه ما کدومشون و می

دونیم.. همه فقط سعی دارن ظاهرشون و به بقیه

خوب و موجه نشون بدن و عیباشون و بپوشونن..

شما هم همین کار و بکنید.

سرش و با تاسف به چپ و راست تکون داد و لب

زد:

– اینا رو به آراد بگو که حرف هیچ کس تو

گوشش نمی رسه و فکر می کنه یه برچسب رو

پیشونیش زدن و نوشتن این شخص مبتل به

ویروس اچ آی ویه!

 

 

– اگه این جوری بود اونم باید همین برچسب و رو

پیشونی همه آدمایی که مشکل خودش و دارن می

دید و بلفاصله از صد متری تشخیصشون می داد!

اصلا مگه وقتی تو خیابون راه می ری.. می تونی

بفهمی که کی درگیر این بیماری هست و کی

نیست؟ یا حتی فک و فامیلی نزدیکتون.. دختر

خاله.. پسر عمو.. دوست و آشنا.. ممکنه هر کدوم

هزارجور بیماری های ویروسی و واگیردار داشته

باشن که راه های انتقالش حتی از ایدز هم بیشتر و

سریع تره.. ولی مطمئن باش نمیان بگن با همچین

ویروسی تو بدنمون داریم. شما هم قرار نیست با

قصد و نیت بد این مسئله رو مخفی کنید.. قرار

نیست خدای نکرده کاری کنید تا به کسی منتقل

بشه.. حواستون همیشه هست و به خصوص توی

جمع ها.. دیگه خودتون می دونید باید چه جوری

رعایت کنید. کم کم این می شه روتین زندگیتون و

بهش عادت می کنید.. بقیه هم شما رو همین

جوری که هستید قبول می کنن.. ولی با فرار

کردن.. فقط این توهم و براشون به وجود میارید

 

 

که دو تا موجود خطرناکید که تصمیم گرفتید از

همه آشناها و دور و بریاتون فاصله بگیرید و برید

جایی که کسی شما رو نشناسه!

 

 

 

 

#پارت_1367

 

 

آفرین یه کم خیره خیره بهم نگاه کرد و بعد سرش

و انداخت پایین..

– راست می گی.. راستش این مدت انقدر آراد از

ترس هاش گفته که رو منم ناخواسته اثر گذاشته..

ولی حرفای تو هم منطقیه. باید همین و بهش بگم.

– نگفتی هم نگفتی.. یه کم که بگذره.. با رفت و

آمدتون تو جامعه و بین فک و فامیل.. خودش کم

کم می فهمه این ترس هیچ معنایی نداره نه کسی

قراره از این مسئله بویی ببره.. نه کسی قراره

اتفاقی براش بیفته و خدایی نکرده از سمت آراد

ویروس بهش منتقل بشه.

– واقعاا هم همین طوره.. بعضی وقتا عین بی

سوادا رفتار می کنه.. انگار نمی دونه راه های

انتقال این بیماری چیه.. خودش و یه دیوونه افسار

گسیخته تصور می کنه که با دستای زخمی راه می

افته تو خیابون و خونش و به سر و بدن همه می

 

 

ماله.. یا گردنشون و گاز می گیره.. یا.. چه می

دونم.. به همه تجاوز می کنه و بعد از یه شب که

رفت بیرون و برگشت یه شهر آلوده می شن!

موضوع خیلی ناراحت کننده تر از چیزی بود که

بخوام بخندم.. ولی دست خودم نبود.. آفرین که

حین حرف زدن عادت داشت از دستاش زیاد

استفاده کنه.. انقدر این مسئله رو با مزه تعریف

کرد که یهو زدم زیر خنده و خودشم بلفاصله بعد

از من شروع کرد به خندیدن.

شایدم شوق دیدن دوباره آفرین بود که روحیه ام و

انقدر خوب کرده بود و می ذاشت بعد از مدت ها

یه دل سیر بخندم.. انقدری که اشک از چشمام

بیاد.

ولی هرجور که بود خودم و کنترل کردم و گفتم:

– ببخشید..نباید می خندیدم.. ولی یه جوری تعریف

کردی که تو ذهنم تصورش کردم.. دیگه نتونستم

جلوی خودم و بگیرم.. تصور همچین چیزی از

آراد آروم و ساکت.. واقعاا خنده داره!

 

 

آفرینم حین پاک کردن اشکاش با خنده سرش و

تکون داد و گفت:

– دقیقاا! ببین دیگه چقدر ذهنیتش داغونه!

– درست می شه.. مطمئنم! طول می کشه تا همه

چیز براش عادی بشه.. ولی می شه!

– امیدوارم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1368

مکثی کرد و بعد از خوردن قهوه اش خیره به من

پرسید:

– بسه هرچقدر من گفتم.. حالا تو بگو!

– چی بگم؟!

– کارت با میران به کجا رسید؟

با این حرفش نگاهم ناخودآگاه کشیده شد سمت اون

مبل سه نفره که دیشب تو بغل میران روش دراز

کشیده بودم و اصلا نفهمیدم چه جوری خوابم برد..

ولی مطمئناا نمی تونستم در جواب آفرین بگم کارم

دوباره رسیده به خوابیدن توی بغلش.. واسه همین

 

 

سرم و پایین انداختم و از یه مرحله عقب تر

شروع کردم:

– بهم.. پیشنهاد داده دوباره رابطه امون و شروع

کنیم! مثل دو تا آدمی که انگار.. می خوان دوباره

از اول همدیگه رو بشناسن!

– این که خیلی خوبه..

نگاه ناباورم رو صورتش نشست.. اثری از

تمسخر تو لحنش نبود و با جدیت ادامه داد:

– قبول کردی دیگه؟

هنگ هنگ بودم.. تا همین چند ثانیه پیش فکر می

کردم که آفرین هم قراره مثل امیرعلی من و بابت

این که تا همین جا به میران اجازه نفوذ به زندگیم

و دادم سرزنش کنه..

ولی حالا این نگاه مشتاقش که خیره به صورتم

منتظر گرفتن جواب بود.. داشت تصوراتم و تغییر

می داد و یه ذهنیت دیگه از برخوردش برام ایجاد

می کرد.

 

با این حال.. با فکر این که شاید داره این جوری

می گه که عکس العمل من و شکار کنه لب زدم:

– نه.. هنوز!

– یعنی چی؟

– یعنی گفتم حالا.. باید فکر کنم.

با یاد اتفاق دیشب و حرفایی که به میران زدم

ادامه دادم:

– احتمالاا بعد از فکر کردنمم جوابم منفیه!

– تو خـــری؟

فقط نگاهش کردم و هیچی نگفتم که با حرص

بیشتری توپید:

– جواب منفی بدی که چی؟ بیای این جا بشینی تو

تنهایی یه گوشه کز کنی و تا آخر عمر به فکر

روزایی باشی که می تونستی با کسی که دوستش

داری بسازی.. یا بری با یکی که هیچ علقه ای

بهش نداری ازدواج کنی و یه جور دیگه زندگیت

و به گه بکشی؟!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1369

 

 

– آفرین می فهمی داری چی می گی؟ طرف

میرانه.. می شناسیش؟ یا باید دوباره بهت معرفیش

کنم!

– هرکی که هست.. دوستش داری یا نه؟

با دستپاچگی جواب دادم:

– من.. یعنی خب این وسط.. انقدر اتفاق…

– طفره نرو درین.. یه کلمه.. دوستش داری یا نه؟

– آره ولی..

– تموم شد! تموم شــــــد!

– بذار حرف بزنم من..

– چی می خوای بگی؟ که میران کلی بل سرم

آورده؟ خب؟ جبران کردی.. نکردی؟ یه سال با

عذاب وجدان این که به خاطر انتقام تو آسیب دید و

شاید هیچ وقت درمان نشه زندگی نکردی؟

– آره ولی بازم ممکنه…

 

 

– می ترسی از این به بعد بل سرت بیاره؟ خب

مگه پیشنهاد نداده از اول همدیگه رو بشناسید..

بدون وسط کشیدن بحث گذشته ها.. این دفعه با

چشم باز برو جلو.. خود واقعیش و بشناس.. یا

نکنه هنوز فکر می کنی بازم اومده انتقام آتیش

زدن خونه اش و بگیره؟!

حتی فکرم نکردم و با یاد آغوش پر آرامشی که

دیشب بهم داد.. با یاد اون قطره های اشکی که از

دیدن زجر و درموندگی های من توی چشماش

نشست.. با یاد اون بوسه ای که روی رد سوختگی

دستم گذاشت و اون همه تلشی که برای آروم

شدنم کرد سریع جواب دادم:

– نه.. اگه یه درصدم شناخته باشمش.. مطمئنم

دیگه بحث انتقام وسط نیست. این میران.. حتی با

اون میران اوایل رابطه امون که من و عاشق

خودش کرد فرق داره. این دفعه.. این دفعه برای

جبران اشتباهاتش اومده. برای نشون دادن حس

واقعیش.. بدون هیچ.. نقاب و پوششی که بخواد

بعداا از رو صورتش برش داره!

 

 

– خب؟ تو که همه اینا رو می دونی و داری با

اطمینان ازش حرف می زنی.. پس دردت چیه؟

– دردم اینه که فکر می کنم.. همه چیز عشق و

علقه نیست. من هنوز دارم شبا کابوس می بینم

آفرین.. همین دیشب کابوس یکی از اون رابطه

های منزجر کننده رو دیدم و با ترس از خواب

پریدم. اگه فقط رو حساب دوست داشتن برم تو

زندگیش و بعد ببینم نمی تونم با آدمی که نقش

اصلی کابوسامه زیر یه سقف زندگی کنم چی؟ اگه

هیچ وقت نتونم باهاش یه رابطه نرمال داشته باشم

چی؟ اون موقع این عشق و دوست داشتن می تونه

وادارم کنه چشمام و رو گذشته ها ببندم و همه چیز

و فراموش کنم؟

 

 

 

 

 

 

#پارت_1370

– چرا نمی تونه؟ من و ببین.. یه مثال بارزم

برات.. که دارم فقط رو حساب عشق و علقه

زندگیم و پیش می برم. این ترسی که تو جونته..

منطقی تر نیست که الآن تو جون من باشه؟ من

دارم با آدمی زندگی می کنم که هر لحظه ممکنه یه

ویروس کشنده به بدنم منتقل کنه.. کسی مجبورم

کرده بود؟ نـــه! خودتم شاهدی که چه خون دلی

خوردم تا آراد و راضی کردم و حتی به زور

 

 

باهاش رابطه برقرار کردم تا بفهمه چقدر دوستش

دارم و این چیزا نمی تونه من و ازش جدا کنه!

فکر می کنی چرا؟ فقط چون نشستم فکر کردم.. به

زندگیم.. به آینده ام بدون آراد فکر کردم. تو

خوشبینانه ترین حالت چند سال بعد با یه آدم خیلی

موجه و متین که البته هیچ وقت قبل از ازدواج

نمی تونم بفهمم درگیر چه بیماری های جسمی و

روحی ای بوده ازدواج می کنم و بعدش بچه دار

می شم و زندگی آرومم و پیش می برم. ولی شک

ندارم که یه روزی.. به جایی می رسم که دلم می

خواد به عقب برگردم و حداقل یک ماه زندگی با

کسی که عاشقشم و تجربه کنم. باور کن اون یک

ماه.. می ارزه به یه عمر زندگی با کسی که.. از

ته دل دوستش نداری و فقط عقل و منطقت وادارت

می کنه به تحمل کردنش!

نگاهم و به دستام دوختم و با درموندگی نالیدم:

– نمی دونم.. واقعاا نمی دونم!

 

 

– حرفای من و اگه قبول نداری.. برو پیش یه

مشاور.. باهاش حرف بزن.. اصلا به خود میرانم

پیشنهاد بده.. با هم برید.. من و آرادم رفتیم. خیلی

بهمون کمک کرد.. مطمئنم که واسه مشکل شما هم

هزارتا راه حل هست که با کمک هم می تونید از

پسش بربیاید!

نفسی گرفتم و حرفی نزدم که آفرین ادامه داد:

– من خودم یه زمانی.. مخالف صد در صد این

بودم که برگردی به میران. به خودتم گفتم که

دیوونگیه.. حتی داشتم ترغیبت می کردم که

سیگنال های امیرعلی و جواب بدی و یه رابطه

جدید و باهاش شروع کنی. ولی بعداا فکر کردم

که.. این جوری در حق هر سه تاتون ظلم می

شه..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1371

– الآن که دیگه همه چیز و می دونم.. به نظرت

منطقیه وارد زندگی کسی بشم که از مامانم متنفر

 

بوده.. هنوزم هست حتی اگه به روش نیاره من می

فهمم!

– به هر حال.. میرانم مثل خودت یه قربانیه..

قربانی اشتباهات بزرگ ترا.. نفرتی هم اگه باشه..

دیگه خودت می دونی که منطقیه.. چیزایی رو

دیده و تجربه کرده که.. از درک ما خارجه.. الآن

نمی شه با یه اشتباه حق زندگی کردن و ازش

گرفت.. نمی شه تو راه جبران اشتباهاتش سد

ساخت و اجازه هیچ کاری و بهش نداد. اگه واقعاا

عرضه و جنم جبران کردن و داشته باشه.. حداقل

از نظر من.. به خاطر همه کارهای خوبی که..

سوای بی شعور بازی هاش برات انجام داده و

حداقل حداقلش اینه که تو رو از زیر سایه دایی و

زن داییت بیرون کشیده.. لیاقت این و داره که یه

شانس دیگه بهش بدی.. منتها.. شانسی که فقط با

یه اشتباه کوچیک از بین بره و تو این و باید از

همین اول بهش گوشزد کنی! این از میران..

درباره امیرعلی هم.. چیز جدیدی فهمیدی؟

 

 

با اخمای درهم.. سرم و به تایید تکون دادم و لب

زدم:

– با این که مستقیم چیزی رو به زبون نیاورد

ولی.. تقریباا فهمیدم که دیدش به من.. دوستانه

نیست و اونم مثل میران.. دنبال یه فرصت بود که

بخواد.. درباره رابطه جدیدمون حرف بزنه ولی..

من قبلش بهش فهموندم همچین چیزی رو نمی

خوام و ترجیح می دم مثل دوست.. کنارم بمونه!

– ولی به نظرم.. اگه به میران جواب رد بدی..

اون به خودش اجازه می ده خواسته اش و مطرح

کنه.. اون موقع یا باید قید همین دوستی هم بزنی و

برای همیشه از دستش بدی.. یا از سر رودرواسی

یا چه می دونم.. فکر کردن به این که شاید آینده

ات در کنار امیرعلی بهتر باشه قبولش کنی. اون

موقع در حق امیرعلی ظلم می شه چون.. تو هیچ

وقت نمی تونی میران و تمام و کمال از ذهن و

قلبت بیرون کنی و امیرعلی هم.. حقش نیست با

کسی وارد رابطه بشه که نمی تونه تمامش و مال

خودش کنه!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1372

 

 

– رابطه من و امیرعلی.. نشدنیه! از این بابت

مطمئنم!

– ولی نگو که اصلا بهش فکر نکردی!

سرم و انداختم پایین و چیزی نگفتم. اگه می گفتم

نه دروغ بود.. چون بارها پیش اومده بود که توی

ذهنم با میران مقایسه اش کردم و به زندگی آروم و

ایده آلی که می تونستم باهاش داشته باشم فکر

کردم. ولی حتی توی فکرمم هیچ لذتی ازش نبردم.

– به نظر من تنها راهی که برات مونده.. فرصت

دادن به میرانه.

نمی دونم چی تو قیافه پریشون شده ام دید که سریع

توضیح داد:

– قرار نیست که اگه به پیشنهادش جواب مثبت

بدی همین فردا برید سر خونه زندگیتون.. چند ماه

باهاش وقت بگذرون.. قشنگ بشناسش.. مگه

نگفتی عوض شده؟ تو هم با یه دید دیگه نگاهش

 

 

کن.. حتی اگه تونستی.. تا یه جایی هم باهاش جلو

برو و رابطه داشته باش تا بفهمی تصوراتت چقدر

درسته.. تا بفهمی بازم قراره یاد اون خاطرات

تلخت بیفتی؟ به نظر من که اونا رفته رفته کمرنگ

می شه و جاش و خاطرات جدیدتون پر می کنه.

ولی بازم با احتیاط جلو برو.. تا دیگه این دفعه

هیچ جوره ضربه نخوری.

از جاش بلند شد و اومد کنارم رو مبل نشست..

صورتم و با دستاش نگه داشت و خیره تو چشمای

غمگین شده ام با مهربونی همیشگیش لب زد:

– منم همیشه هستم و هرجا که خواستی کمکت می

کنم. با همه وجودم کمک می کنم تا این غم از تو

نگاه رفیقی که مثل خواهرمه کنار بره و من یه بار

دیگه بتونم.. اون شادی و ذوقی که از رابطه با

کسی که دوستش داری تو وجودت بود و ببینم. پس

تردیدات و بذار کنار و.. یه تصمیم درست بگیر..

که به نفع همه باشه!

 

 

با پر شدن کاسه چشمام.. دیگه نتونستم خودم و

کنترل کنم و سریع خودم و انداختم تو بغل آفرین..

آروم شده بودم.. خیلی زیاد..

حرفای آفرین که بر خلف تصورم من و داشت

هل می داد سمت همون مسیری که قلباا دوست

داشتم.. مثل آبی بود که رو آتیش وجودم ریخته

شد!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1373

انگار فقط همین و می خواستم.. یه آدمی که بخواد

مهم تایید بزنه به احساساتی که هنوز توی وجودم

نسبت به میران داشتم.

یه آدمی که خودشم بر اساس همین احساسات

داشت زندگیش و پیش می برد و داشت منم به

همین کار تشویق می کرد..

پس منم می تونستم بالاخره از این دو راهی کوفتی

دل بکنم و با اطمینان به سمت همون راهی که

شاید تهش نامعلوم بود.. ولی حداقل مسیرش قلبم و

راضی می کرد قدم بردارم.

 

می تونستم.. درد بودن میران و بذارم یه گوشه

ذهنم و به درمون بودنش فکر کنم.. می تونستم

کابوس دیشبم و بذارم کنار و به اون خواب راحتی

که بین بازوهاش داشتم فکر کنم..

این دنیا و سرنوشت.. یه زندگی که نه همه

روزاش.. ولی حداقل نصف بیشتر روز و شباش..

با همون آرامشی که دیشب داشتم بگذره رو بهم

بدهکار بود.. پس منم می تونستم به کم قانع نباشم

و حقم و بگیرم.

اگه حقم از این زندگی میران بود.. اگه آرامش

قلبی و ذهنیم در کنار میران بود.. این شانس و

فرصت دوباره رو.. به جفتمون می دادم.. تا شاید

بالاخره.. واسه یه بارم که شده.. روزگار همون

جوری بچرخه که می خوام!

*

بعد از حساب کردن کرایه از ماشین پیاده شدم و

راه افتادم سمت کافه ای که توش با امیرعلی قرار

داشتم.. من زودتر رسیده بودم و خودم یه میزی

 

 

دنج کنار پنجره رو برای نشستن انتخاب کردم تا

بیاد.

در واقع می خواست بیاد دنبالم.. ولی چون کلس

خصوصی داشتم دیگه مسیرش به من نمی خورد و

خودم از خونه آقای خاکپور ماشین گرفتم و اومدم

این جا..

نمی دونستم چی می خواد بگه که تاکید کرد حتماا

همین امروز یه وقتی بهش بدم و همدیگه رو

ببینیم.. فقط امیدوار بودم اون چیزی که تو سرمه

رو به زبون نیاره.. چون به هیچ وجه آمادگی

نداشتم و نمی دونستم چی باید بهش بگم که دلش و

نشکنم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1374

در واقع تمام این سه روز.. بعد از حرف زدنم با

آفرین.. خودم و آماده کرده بودم برای صحبت با

میران که اگه دوباره زنگ زد.. یا پیام داد و ازم

 

 

خواست جواب پیشنهادش و بدم بدونم چی باید

بگم..

اما به جای میران امیرعلی ازم خواست باهام

حرف بزنه و حالا من با نهایت استرس این جا

بودم تا بفهمم بعد از آخرین مکالمه امون که زیادم

جالب پیش نرفت و امیرعلی تقریباا با دلخوری از

خونه ام بیرون رفت.. چه حرف مهمی می

خواست بهم بزنه!

بعد از پنج دقیقه بالاخره اومد و من با دیدن لبخند

همیشگی و چهره بازش که زمین تا آسمون فرق

می کرد با هفته پیش.. دلم گرم شد و بهش لبخند

زدم..

بعد از سلم و احوالپرسی رو به روم نشست و

گفت:

– ببخشید دیر شد.. خیلی وقته اومدی؟

– نه پنج دقیقه اس!

شال گردنش و باز کرد و پرسد:

– چیزی سفارش ندادی؟

 

 

– گفتم بیای بعد!

منو رو به سمتم هل داد و خیره شد تو چشمام!

– می دونی که من فقط نسکافه می خورم!

– گفتم شاید بخوای امروز یه چیز دیگه بخوری!

– اتفاقاا امروز بیشتر از همیشه دلم می خواد

نسکافه بخورم..

لبخند کوتاهی زدم و حین ورق زدن منو خودم و

زدم به اون راه..

– آره تو این هوا می چسبه!

– آره اینم هست.. ولی بیشتر.. به یاد اون روزایی

که تو پارک نزدیک دانشگاه به زور نسکافه

خودمون و گرم نگه می داشتیم تا تو درست و

بخونی.. دوست دارم بخورم!

لبخندم عمیق تر شد و سرم و به تایید تکون دادم..

– یادش بخیر!

– اوهوم.. روزایی که دیگه هیچ وقت تکرار نمی

شه!

 

 

نگاهم و از منو گرفتم و بهش زل زدم.. ولی اون

حواسش به من نبود و خیره به یه نقطه روی میز

انگار رفته بود به همون روزا..

 

 

 

 

#پارت_1375

 

 

روزایی که من واقعاا مدیون امیرعلی و صبر و

حوصله و حتی بعضی وقتا سخت گیری هاش

بودم.. برای پاس کردن اون امتحانایی که.. تو

حالت عادی مطمئن بودم که از پس یه دونه اش هم

برنمیام!

روزایی که تو بدترین دوران روحی و روانی بودم

و هیچ کس و نداشتم به دادم برسه و همین آدم..

من و از قعر چاهی که چیزی نمونده بود تا ته

تهش پایین برم و دیگه هیچ وقت نتونستم ازش

نجات پیدا کنم کشید بالا و حداقل همه تلشش و

کرد تا ذهن من و از همه بدبختی های گذشته

منحرف کنه!

موفق هم بود.. ولی فقط تو لحظه هایی که کنارش

بودم و باهاش حرف می زدم.. همچین که برمی

 

 

گشتم تو سلول تنهایی خودم.. دوباره همه چیز مثل

یه سیل به سرم هجوم می آورد و یادم مینداخت چه

مصیبت هایی رو تو این زندگی تحمل کردم!

با اومدن پیشخدمت.. جفتمون از دنیایی که بی

اختیار توش غرق شده بودیم بیرون اومدیم و من

بودم که بعد از بستن منو گفتم:

– دو تا نسکافه با دو تا کیک شکلتی!

با رفتنش خیره شدم به صورت امیرعلی که بازم

همون لبخند مهربونش رو لبش نشسته بود که

مطمئناا به خاطر نسکافه سفارش دادنم بود و

پرسیدم:

– چه خبر؟

– سلمتی.. تو چه خبر؟ حالت خوبه انگار!

– چطور؟

– همین جوری.. نسبت به هفته قبل که حسابی به

هم ریخته بودی.. سرحال تری!

 

 

– آره.. آفرین برگشته! کلی با هم حرف زدیم..

تماا

ح به خاطر اونه!

– آره.. حتماا!

نگاهم و از چشماش گرفتم.. چون حس می کردم

حرفشون با زبونش یکی نیست.. مثلا شاید دلش

می خواست در جواب حرفم بگه «من شک دارم

که حال خوبت فقط به خاطر دیدن آفرین باشه»

ولی به زور جلوی خودش و گرفته و حالا سعی

داره با نگاهش این حرف و بهم منتقل کنه!

ولی من اهمیتی ندادم و بعد از صاف کردم گلوم

پرسیدم:

– تو چی؟

 

 

 

 

 

 

#پارت_1376

با اخمای درهم سرش و به معنی نفهمیدن منظورم

تکون داد که توضیح دادم:

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

ممنون فاطمه جان
کاش امیر علی پیشنهاد ازدواج نده

علوی
علوی
4 ماه قبل

ممنونم. و باز با این پارت هم تموم نشد.
فقط می‌ترسم میران خودش رو به نفع این پسره کنار کشیده باشه که اون وقت باید یک اسلحه گراز کش برای کشتن میران و درین و امیرعلی و کوروش و پرستش پیدا کنم! فقط آفرین و آراد حق زنده بودن رو دارن نه این دیوانه‌ها!!
کاش امیرعلی بگه تو همین یک هفته عاشق یکی دیگه شده

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x