رمان تارگت پارت 438

5
(2)

 

 

 

 

– هفته پیش.. حس کردم که با حرفام رنجوندمت..

هرچند که گفتی این جوری نیست ولی.. وقتی

داشتی می رفتی حالت خوب نبود.. الآن بهتری؟

آروم خندید و گفت:

– دختر خوب اگه هفته پیش به نظرت حالم خوب

نبود.. باید همون هفته پیش حالم و می پرسیدی..

نه الآن!

دستام و زیر میز تو هم قفل کردم و نفسم و یه

ضرب بیرون فرستادم.. از کی تا حالا حرف زدن

با امیرعلی انقدر برام سخت شده بود؟

– خب.. خب من فکر کردم.. شاید فعلا دلت نخواد

با من حرف بزنی و اگه زنگ بزنم.. بیشتر

ناراحتت می کنم.. واسه همین…

– باشه نمی خواد توضیح بدی.. شوخی می کنم!

بعدشم.. من همیشه دلم می خواد باهات حرف

بزنم.. حتی اگه ازت دلخور باشم!

حالا که انقدر واضح دلخوریش و به زبون آورده

بود.. قیافه درمونده ای به خودم گرفتم و لب زدم:

 

 

– امیرعلی.. باور کن حرفای اون روزم.. اصلا

معنیش این نبود که تو حق دخالت تو زندگیم و…

– من نگفتم بیای این جا که درباره حرفای اون

روزت حرف بزنی یا بخوای چیزی و بهم توضیح

بدی. همون موقع هم بهت گفتم که هرچی بگی حق

داری!

– پس.. برای چی گفتی بیام؟

یه کم به سمتم خم شد و دستاش و روی میز تو هم

گره زد و خیره شد تو چشمای منتظرم..

– اومدم به قولم عمل کنم!

اخمام تو هم فرو رفت و قبل از این که حرفش و

ادامه بدم سعی کردم خودم بفهمم داره درباره چی

حرف می زنه.. ولی هرچی فکر کردم یادم نیومد

این اواخر قولی به من داده باشه که منتظر عملی

کردنش باشم.

تا این که گفت:

– قولی که پارسال.. موقع شروع دوستیمون بهت

دادم.

 

 

گیج و نفهمیده بهش زل زدم.. یه چیزایی داشت تو

ذهنم می چرخید ولی اصلا دلم نمی خواست بهش

فکر کنم..

 

 

 

 

#پارت_1377

 

 

ترجیح می دادم خودش حرف بزنه و بهم بگه که

دارم اشتباه فکر می کنم.. ترجیح می دادم خودش

بهم ثابت کنه همه این شک و تردیدا بی خود

بوده..

نه این که بخواد با پیش کشیدن بحث اون قول..

مهر تایید بزنه به همه باورهایی که از تغییر رفتار

اخیرش تو وجودم ایجاد شد و من.. اصلا دلم نمی

خواست به واقعیت تبدیل بشه!

سفارشامون که اومد.. واسه چند ثانیه ارتباط

چشمیمون قطع شد و من تونستم چند تا نفس عمیق

برای مسلط شدن به خودم بکشم..

با رفتن پیش خدمت.. سرم و گرم لیوان نسکافه ام

کردم و فقط برای این که حرفی زده باشم احمقانه

گفتم:

– من که نمی فهمم چی می گی!

 

 

– یادت نیست؟ پارسال توی خونه ات.. بعد از اون

برفی که باعث مریضیت شد.. وقتی اومدم پیشت و

ازت خواستم باهم دوست و هم صحبت باشیم.. یه

قولی بهت دادم.. یعنی در واقع.. تو یه چیزی ازم

خواستی و منم با قولی که بهت دادم.. خیالت و

راحت کردم..

– امیرعلی!

– گفتم هر موقع حس کردم که رابطه دوستانه امون

داره از سمت من یه رنگ و شکل دیگه ای پیدا

می کنه.. بی سر و صدا از زندگیت بیرون می رم

و حتی یه کلمه هم درباره اش حرف نمی زنم که

بخوام تو رو معذب کنم.. پیشنهادی هم نمی دم که

بخوای از سر دوردرواسی یا چه می دونم جبران

اتفاقات گذشته.. قبولش کنی!

قاشق کنار لیوان و محکم تو مشتم گرفتم و با همه

وجود به وسوسه ای که می گفت سرت و بالا بگیر

و خیره شو به چشماش مقابله کردم..

 

 

چه جوری باید این چشمایی که مطمئن الآن توشون

هزارتا حس مختلف لونه کرده بود و می دیدم و

باز خودم و نسبت به اون احساس بی تفاوت نشون

می دادم؟

حتی اگه نیروی حرف زدن داشتم.. دلم می

خواست ساکتش کنم و با عجز و التماسم که شده

ازش بخوام دیگه ادامه نده..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1378

ولی اون متوجه این حال من نبود که گفت:

– الآن من دقیقاا تو همون مرحله ای قرار گرفتم..

که دیگه دید و ذهنیتم به این رابطه.. مثل قبل

صرفاا دوستانه نیست و از ته قلبم.. دلم می خواد یه

شکل دیگه پیدا کنه.. شکلی که.. می دونم تو

قبولش نمی کنی. واسه همین.. پای قولم می مونم و

می رم.. الآنم.. خواستم بیای.. که بازم طبق

خواسته خودت.. مثل دو تا دوست عاقل و منطقی

از هم خدافظی کنیم و بعد برم.. وگرنه اگه با خودم

بود ترجیح می دادم…

 

 

این بار اون ساکت شد و سرش و پایین انداخت که

بالاخره من تونستم عضلت گردنم و وادار به

حرکت کنم و سرم و برای دیدنش بالا بگیرم..

مطمئناا تو یکی از مزخرف ترین موقعیت های

زندگیم قرار گرفته بودم.. که از یه طرف با

هزارتا حس مختلف که پررنگ ترینشون

عصبانیت و ناراحتی بود.. درگیر بودم و از طرف

دیگه.. هیچ کاری از دستم برنمی اومد واسه از

بین بردن این حس.. هم از وجود خودم و هم.. از

وجود امیرعلی..

تا این که عصبانیت بیشتر خودش و نشون داد و تو

همون حال گفتم:

– همه اینا رو یادمه.. ولی اینم یادمه که بهت گفتم

نذار هیچ وقت کار به اون جا بکشه که بخوای..

بخوای با من خدافظی کنی!

– تو فقط گفتی امیدوارم کار به اون جا نکشه..

ولی من همون موقع اش هم به اندازه تو امیدوار

نبودم!

 

پوزخندی زد و یه قلپ از نسکافه اش و خورد و

لیوانش و برگردوند رو میز..

– شاید اون موقع.. حسم به شدت گذشته نبود و

نگاهم بهت فقط دوستانه بود.. ولی می دونستم که..

همیشه این جوری نمی مونه و بعد از چند ماه..

وقت گذروندن باهات.. دوباره اون حسا به وجودم

برمی گرده و تبدیل می شم.. به همون آدمی که

حاضره به خاطرت.. از خیلی چیزا بگذره.. همین

طورم شد! نمی دونم اصلا به چند ماه کشید یا نه

ولی.. به خودم که اومدم دیدم.. بازم شبا با فکر تو

می خوابم و روزا.. به محض باز کردن چشمام..

چهره تو میاد جلوی چشمم و دلم می خواد از هر

موقعیتی برای دیدنت.. سوء استفاده کنم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1379

چشمای پر شده ام و محکم رو هم فشار دادم و دو

قطره اشکی که رو صورتم ریخت و سریع با

دست پاک کردم..

 

 

امیرعلی.. بدترین موقعیت ممکن و برای ابراز

علقه اش مطرح کرده بود.. هرچند که خودشم می

دونست قرار نیست جواب مثبتی از من بگیره و

فقط.. داشت دلایل رفتنش و توضیح می داد!

ولی تو این روزا.. که تحت تاثیر اون شب و

حرفای آفرین.. ذهن و قلبم و ثانیه ای نمی تونستم

از میران خالی کنم.. فکر کردن به احساسات

امیرعلی.. چیزی نبود که بخواد من و تحت تاثیر

قرار بده و شاید تو این قضیه مقصر نبودم ولی..

دلمم نمی خواست آدمی که انقدر نقش مهم و

پررنگی حداقل تو یک سال گذشته زندگیم داشته

رو.. با قلب شکسته و احساسات آسیب دیده از

خودم برونم.. ولی مگه کار دیگه ای می شد کرد؟

به قول آفرین.. امیرعلی حقش بود با آدمی که تمام

و کمال مال خودشه زندگی کنه و قبول کردن این

عشق یه طرفه.. بیشتر از همه.. خودش و اذیت

می کرد!

 

 

– الآنم نیومدم این جا که.. ازت بخوام یه شانسی

هم به من بدی.. یا پیشنهادی بدم که می دونم فقط

باعث معذب شدنت می شه.. چون بیشتر و بهتر از

هرکسی می دونم تو دلت چه خبره و ترجیح می

دم.. عشق پاکی که خیلی وقته بهت داشتم و.. با

زور و اجبار قاطی نکنم. قشنگیش به وقتی بود که

رفته رفته دو طرفه بشه ولی.. آرزوی محالیه چون

تو قبل از من.. دلت و به کس دیگه ای دادی! پس

همون بهتر که پای قول بمونم و.. برم!

– مجبور نیستی!

سرش و بالا گرفت و خیره و مستقیم بهم زل زد

که با درموندگی ادامه دادم:

– مجبور نیستی پای اون قول بمونی.. مجبور

نیستی بری.. اگه دلت نمی خواد دیگه تو این

شرایط من و ببینی اشکال نداره.. ولی حداقل نرو

جایی که از زندگیت عقب بمونی و بخوای.. از

صفر شروع کنی!

– بخور سرد شد!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1380

 

 

بی حوصله و کلفه چند قلپ از نسکافه ام و

خوردم که گفت:

– اگه بخوام باهات روراست باشم.. باید بگم که

قصدم از اول رفتن نبود. یعنی اگه قرار بود به

اون قول عیناا عمل می کردم.. باید خیلی خیلی

زودتر از اینا می رفتم. ولی دروغ چرا.. نتونستم..

با خودم گفتم.. من که باهاش کاری ندارم.. این

عشق و علقه.. چیزیه که تو دل خودمه.. قرار

نیست با رفتار و حرف و نگاهم.. بهش منتقلش کنم

که اذیت بشه و وقتی با منه.. حس ناامنی بهش

دست بده. پس حداقل می مونم کنارش و جفتمون و

تو قالب همین دوست.. از تنهایی در میارم. خدا

رو چه دیدی.. شاید یه روز.. تو هم تونستی دیدت

و تغییر بدی!

لبخند غمگینی رو لبش نشست که غم و ماتم توی

دل من و.. هزار برابر کرد..

 

 

– این وضع قرار بود حالا حالاها ادامه پیدا کنه..

شاید حتی تا آخر عمرمون من دوستت می موندم..

فقط برای این که مجبور نشم ترکت کنم. چون فکر

می کردم.. همین که ببینمت و باهات حرف بزنم و

اون جوری که دلم می خواد نداشته باشمت.. بهتر

از اینه که.. دیگه هیچ وقت نبینمت و صدات و

نشنوم! ولی الآن.. بعد از این اتفاقاتی که افتاد..

بعد از.. بعد از برگشتن میران.. فهمیدم دیگه نمی

تونم.. دیدن و نداشتنت راحت بود.. ولی این که با

چشم خودم ببینم مال یکی دیگه شدی.. از توانم

خارجه!

دستپاچه و هول شده لب زدم:

– من.. من و میران قرار…

– دیدمش.. اون روز صبح.. دقیقاا همون روزی که

از سر بی طاقتی.. صبح زود اومده بودم باهات

حرف بزنم و ازت بخوام منم به عنوان یه گزینه

برای ازدواج ببینی و بهم فرصت بدی تا خودم و

 

 

بهتر بهت بشناسونم.. دیدمش که از خونه ات اومد

بیرون..

لبم و به دندون گرفتم و سریع سرم و از خجالت

انداختم پایین.. الآن چه فکری درباره ام می کنه..

درباره شب موندن میران تو خونه من.. اگه می

گفتم دیوونه شده بودم و به زور کشوندمش اون جا

باور می کرد؟

 

 

 

 

 

 

#پارت_1381

هرچند که دیگه فرقی نداشت.. این آدم اومده بود

که بگه داره از زندگیم بیرون می ره.. پس منم

لزومی نداشت بابت کارام.. خجالت زده باشم..

– دیدنش.. تو اون ساعت.. اونم وقتی داشت از

خونه ات بیرون می رفت.. قبل از این که بخواد

عصبانیم کنه.. من و به خودم آورد و یادم افتاد که

اصلا.. حقی ندارم که بخوام اون و به چشم رقیب

ببینم.. یادم آورد که یه قولی داده بودم و باید سرش

می موندم.. تو این دو سه روزم داشتم مقدماتش و

فراهم می کردم و حالا که عملی کردنش قطعی

 

شده.. ترجیح می دم برم و دیگه حتی.. دوستتم

نباشم!

پوزخندی زدم و سرم و با تاسف تکون دادم:

– این خیلی خودخواهانه اس که توی این رابطه..

فقط به اون چیزی که خودت ترجیح می دی فکر

کردی و بر اساس همون تصمیم گرفتی!

لبخندی زد و جواب داد:

– مطمئن باش.. ترجیح تو هم در نظر گرفتم که

دارم می رم.. خودخواهی برای وقتی بود که..

مجبورت می کردم وایستی وسط یه دوراهی و سر

انتخاب بهت فشار بیارم.. ولی الآن.. دارم می رم

که اون فشار روت نباشه.. که با خیال راحت و

بدون عذاب وجدان بری با همونی که دلت می

خواد و همیشه.. می خواستیش!

دیگه نتونستم اشکام و ازش مخفی کنم.. راست می

گفت.. حسش و به زبون آورد و بعد با منطقی

ترین دلیل رابطه دوستانه امون و تموم کرد.

 

 

رابطه ای که انگار.. فقط من ازش سود بردم و

امیرعلی رو فقط یک سال از زندگی عقب

انداخت..

با این که شرایطم و از همون اول تعیین کردم..

ولی.. باید می فهمیدم آدمی که به خاطر من.. به

خاطر عشق و علقه اش به من.. چند ماه از

عمرش و توی کما گذرونده.. به همین راحتی نمی

تونه با اون آدم وقت بگذرونه و همچنان فقط براش

رفیق باشه!

دستمالی که به سمتم دراز کرده بود و گرفتم و بعد

از پاک کردن صورتم پرسیدم:

– حالا کجا می خوای بری؟

 

 

 

 

 

 

#پارت_1382

– فعلا ترکیه.. بعدشم احتمالاا کانادا.. دارم کارای

اقامتم و می کنم. تا ببینم چی می شه.. تا اون موقع

هم.. قراره با یکی از دوستام توی ترکیه.. کار

کنم.. یعنی شریک بشیم با هم!

 

 

– همه این کارا رو.. تو همین سه روز.. بعد از

اینکه.. بعد از اینکه از من ناامید شدی انجام دادی؟

آروم خندید و گفت:

– نه.. قبل از چهلم مامانت که رفتم ترکیه یادته؟

سرم و به تایید تکون دادم که ادامه داد:

– در واقع برای همین رفته بودم.. کارای اقامتم تو

ترکیه رو انجام دادم.. البته قبول دارم این جا یه کم

خودخواهانه عمل کردم.. چون قصد نداشتم تنها

برم.. می خواستم برگردم ایران و.. تو هم راضی

کنم با هم بریم.. بازم به عنوان دوست.. توی ترکیه

کنار هم زندگی کنیم.. چون دیگه مادرتم فوت شده

بود و.. وابستگی خاصی تو ایران نداشتی. وقتی

برگشتم.. باهات قرار گذاشتم و همین که خواستم

از تصمیمم بگم.. گفتی میران برگشته! دیگه همه

چی همون جا برام تموم شد! فهمیدم که دیگه

اومدنت محاله.. واسه همین دیگه اصلا مطرحش

نکردم.. گفتم صبر می کنم تا با خودش و

احساساتش کنار بیاد و بفهمه اون.. آدم زندگیش

 

 

نیست. بعد راضیش می کنم و باهم می ریم.. که

خب.. نشد اون چیزی که من می خواستم!

نفسی گرفتم و با فکر این که باید هرطور شده از

اشتباه درش بیارم گفتم:

– این که من.. نمی تونستم به احساساتت جواب بدم

و به عنوان آدمی به جز دوست بهت نگاه کنم..

همه اش به خاطر میران نیست! یعنی هست ولی نه

این که فکر کنی تصمیمم و گرفتم و می خوام

همین الآن برم باهاش زندگی کنم.. من فقط.. من

فقط به خاطر این که مطمئنم تا آخر عمرم.. حتی

اگه میران و نبینم.. فکرش از ذهنم بیرون نمی

ره.. دوست ندارم با هیچ آدم دیگه ای وارد یه

زندگی مشترک بشم و هر روز و هر لحظه..

حداقل پیش خودم و وجدانم تبدیل بشم به یه آدم

خیانتکار!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1383

چند ثانیه خیره خیره بهم زل زد و بعد.. سرش و

به تایید تکون داد و گفت:

– هم منطقیه و هم نیست!

– چرا؟

 

 

– این منطقیه که بخوای تا وقتی فکرت پیش یه

نفره.. وارد زندگی با کس دیگه ای نشی.. ولی..

این اصلا منطقی نیست که تو هنوز به اون آدم

فکر کنی.. به کسی که بدترین بلها رو سرت

آورد. کسی که یه بار خودش و تمام و کمال بهت

معرفی کرده و فرصت دادن دوباره بهش..

دیوونگیه!

بالا تنه اش و رو میز خم کرد و عمیق تر به

چشمام زل زد..

– این و به عنوان آخرین نصیحت دوستانه ام در

نظر بگیر.. حداقل تا وقتی با همه وجود مطمئن

نشدی که اون آدم تغییر کرده و دیگه از هیچ

طریقی نمی خواد و نمی تونه که بهت آزار

برسونه.. اجازه نده نزدیکت بشه. عذاب وجدانت

به خاطر کاری که ناخواسته بهش آسیب رسونده

رو هم بذار کنار و دیگه بهش فکر نکن.. فقط

بدون.. حیف توئه که بخوای وقت و زندگیت و..

حروم کسی کنی که قبلا امتحانش و پس داده و..

مردود شده!

 

 

دلم می خواستم بگم حالا داری این حرف و بهم

می زنی؟ حالا که دیگه خودتم نیستی و من دیگه

توی زندگیم به هیچ کسی نمی تونم دل خوش کنم؟

کوروش که تکلیفش مشخصه.. تو هم که داری می

ری و تنها آدمی که برام می مونه بازم میرانه که

همه رو از میدون به در کرده و داره یکه تازی

می کنه..

ولی خب.. با همه اینا فقط خدا می دونست که این

فکرا و حرفای امیرعلی.. تمام این مدت تو سرم

می چرخید و من هنوز نتونسته بودم به طور صد

در صد با خودم و احساساتم کنار بیام..

ولی داشتم تلشم و می کردم و تو این راه باید

بیشتر از همه.. از خود میران کمک می گرفتم..

به این امید که.. با نهایت روراستی همراهیم کنه و

نخواد بازم.. خودش و کسی که نیست معرفی کنه!

– قول می دی به من؟

نفس عمیقی کشیدم و سرم و به تایید تکون دادم..

 

#پارت_1384

با خودم گفتم حالا که دیگه داره می ره.. بذار

حداقل خیالش از بابت من و زندگیم راحت باشه..

 

 

خودشم انگار داشت به همین فکر می کرد که

گفت:

– از ته دل امیدوارم بعدها.. که اگه یه روزی.. یا

از خودت.. یا از کس دیگه ای.. خبری ازت

گرفتم.. تنها چیزی که می شنوم خوشبختی و حال

خوبت باشه.. فقط در این صورته که هیچ وقت از

تصمیمم برای رفتن.. پشیمون نمی شم و منم می

تونم.. با خیال راحت تری زندگی کنم!

حرفاش که تموم شد.. بلند شدیم و با هم از کافه

بیرون رفتیم. توی پیاده رو یه گوشه وایستادیم که

پرسید:

– برسونمت؟

بغض توی گلوم و پس زدم و جون کندم تا بگم:

– نه.. می خوام یه کم پیاده برم..

– سرده هوا.. دوباره مریض می شیا..

می دونستم اگه یه کلمه حرف بزنم اشکم سرازیر

می شه.. ولی نمی تونستم بدون زدن این حرفا

باهاش خدافظی کنم که گفتم:

 

 

– علی رغم همه چی.. تو برای من.. یه رفیق

خوب بودی و سهم من از این رفاقت.. کلی خاطره

قشنگ و حس خوب دوباره پیدا کردن خودمه. اگه

نبودی می شدم یه مریض روانی که دیگه هیچ

امیدی به خوب شدنش نیست.. ولی تو نذاشتی و

من و به این باور که زندگیم اون قدری که فکر

می کنم سیاه نشده رسوندی. اگه الآن تو این نقطه

از زندگی وایستادم و دارم برای یه آینده بهتر

تصمیم می گیرم.. مدیون تو ام. ولی ببخشید که تو

این رفاقت.. من به اندازه تو.. تاثیر خوبی رو

زندگیت نذاشتم و برعکس.. کاری کردم که از

کشورت.. از خانواده ات.. از همه چیزایی که این

جا داشتی دل بکنی و بری! ببخشید که نشد همه

خوبی هات و جبران کنم!

– تو هم برای من دوست و هم صحبت خوبی

بودی.. حرفایی بهت زدم که هیچ وقت تصور نمی

کردم توی زندگیم پیش کسی به زبون بیارم.. ولی

تو هیچ وقت من و قضاوت نکردی و با حرفام

دیدت بهم عوض نشد.. همیشه پیشت احساس

 

 

راحتی داشتم و اصلا پشیمون نیستم از این تجربه

و این یک سالی که.. کنار تو گذروندم.. واسه

رفتنمم خودت و مقصر ندون.. گفتم که.. من قبل

از این جریانات تصمیم داشتم برم.. فقط الآن به

جای دو تا.. باید یه دونه بلیط بگیرم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1385

دیگه نتونستم گریه ام و تو همون مرحله اشک

ریختن نگه دارم و هق زدم:

– برو امیرعلی.. هیچی دیگه نگو.. دلم نمی خواد

آخرین چهره ای که از من تو ذهنت می مونه..

چهره گریونم باشه. برو و سعی کن.. همیشه

خوشبخت و موفق باشی.. منم.. منم دعا می کنم که

خدا.. یه آدمی درست مثل خودت سر راهت قرار

بده.. تا حسی که من از داشتن یه دوست خوب و

واقعی داشتم و.. درک کنی!

اشکام و پاک کردم و به زور یه لبخند رو صورتم

نشوندم و خیره اش شدم.. ولی حالا اون داشت با

چشمای خیس نگاهم می کرد که سریع روش و

برگردوند و با گفتن:

 

 

– خدافظ!

با عجله از خیابون رد شد و نشست تو ماشینش..

منم روم و برگردوندم و بعد از بغل کردن محکم

بازوهام.. پیاده راه افتادم سمت خیابون اصلی!

صدای روشن شدن ماشینش و شنیدم و یه کم بعد..

گاز داد و با سرعت از کنارم رد شد و همزمان با

رفتنش.. همین که مطمئن شدم حتی از آینه هم من

و نمی بینه.. دیگه خودداری کردنم تموم شد و بی

اهمیت به آدمایی که از کنارم رد می شدن.. با

صدای بلند زدم زیر گریه!

چرا آدما هیچ وقت نمی تونستن توی زندگی.. همه

چیزایی که دوست دارن و با هم داشته باشن..

چرا همیشه باید مجبور به انتخاب می شدن.. چرا

باید برای به دست آوردن.. یه چیز دیگه رو از

دست بدن؟

حالا من.. تو این روز سرد زمستونی..وسط این

دغدغه های تموم نشدنی و تصمیمی که هنوز

نگرفته بودم.. امیرعلی رو از دست دادم..

 

 

کاش یکی بود تا بهم می گفت.. رفتن همیشگی

نزدیک ترین دوستم تو یک سال اخیر زندگیم و..

چه جوری باید تحمل می کردم؟! چه جوری باید

خودم و دوباره پیدا می کردم؟ چه جوری باید با

جای خالیش کنار می اومدم؟

خدایا تو راهش و می دونی؟ اگه می دونی بهم

نشون بده چون.. چون من دیگه واقعاا کم آوردم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1387

خودمم تا چند ثانیه پشت آیفون قفل شدم و اصلا

نفهمیدم چی باید بگم.. فقط سریع گوشی و گذاشتم

و سرسری یه شال و مانتو پوشیدم و رفتم بیرون..

نمی دونم چرا.. ولی حس بدی از این جا بودنش

داشتم.. ناخودآگاه یاد آخرین دیدارمون توی

بیمارستان افتادم و اون حال بد میران و نگاه هایی

که به صورتم مینداخت.. تو فاصله رسوندن خودم

به در حیاط.. برام یادآوری شد!

چرا یه صدایی مدام می گفت اومدن مهناز بازم یه

ربطی به حال بد میران داره و لابد من و مسببش

می دونه که اومده حساب پس بگیره!

 

اصلا.. اصلا آخرین باری که میران و دیدم یا

باهاش حرف زدم کی بود؟ همون شبی که خودم

کشوندمش تو خونه ام! بعدش حتی یه پیامم ازش

نداشتم و اومدن آفرین و رفتن امیرعلی.. انقدر

ذهنم و درگیر کرده بود که اصلا نتونستم به این

غیبت طولانیش شک کنم!

حالا داشتم می فهمیدم که میران محال بود بعد از

اون شب.. یک هفته هیچ تماسی با من نداشته باشه

و حالم و نپرسه و من.. چقدر احمق بودم که این و

زودتر نفهمیدم!

در و حیاط و باز کردم و خیره شدم به زنی که

نسبت به پارسال تغییر زیادی نکرده بود.. حتی

نگاهش به من همون نگاه قبلی بود.. که انگار می

خواست باهاش بهم بفهمونه.. پات و از زندگی

برادرزاده ام بیرون بکش.. تا اونم بتونه یه آب

خوش از گلوش پایین بره!

ولی هنوز انقدر متشخص و محترم بود که نخواد

این حرف ها رو تو روم بزنه و در عوض با

 

 

همون چهره جدی سلم داد و من.. هولزده و

دستپاچه گفتم:

– سلم.. بـ.. بفرمایید تو!

از جلوی در کنار رفتم که نگاهی به داخل خونه

انداخت و از کنارم رد شد و رفت تو.. ولی تو

همون حیاط وایستاد و وقتی برگشتم سمتش گفت:

– زیاد وقتت و نمی گیرم.. آدرس این جا هم.. از

راننده میران گرفتم. مثل این که قبلا برات.. یه

چیزی آورده بود که این جا رو می شناخت!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1388

ضربان قلبم انقدر بلند شده بود که صداش و خیلی

واضح توی گوشام می شنیدم.. هزارتا سوالم در آن

واحد داشت تو سرم می چرخید و اصلی ترینش

این بود که چرا از خود میران آدرسم و نگرفته!

تا این که با سوال بعدیش.. جوابم و گرفتم:

– تو از میران خبر داری؟

– چه خبری؟

 

 

– میران نیست! رفته! هیچ کس ازش خبر نداره..

گفتم شاید تو بدونی کجاست..

لبم و محکم به دندون گرفتم و ناباورانه بهش زل

زدم.. چی داشت می گفت؟ میرانی که تو دیدارهای

اخیرمون هربار حرف از صفر شروع کردن و یه

شانس دوباره رو پیش می کشید.. حالا گذاشته

رفته؟ به همین راحتی؟

قبل از این که بخوام چیزی بگم خودش با کلفگی

بیشتری ادامه داد:

– می دونم باهم در ارتباطید.. این که رابطه اتون

تا چه حد پیش رفته رو نه.. ولی از این که میران

برای حرف ها و خواهش ها و هشدارهای من تره

هم خورد نکرد و دوباره اومد سمت تو.. خبر

دارم. الآنم نه وقتش هست نه جاش.. که بخوام بگم

چقدر از این رابطه دوباره می ترسم و چقدر

باهاش مخالفم.. این بمونه برای بعد.. الآن فقط

اومدم که ازت سراغ میران و بگیرم.. در حال

حاضر این از همه چیز مهم تره!

 

 

لبم و از زیر فشار شدید و محکم دندونام آزاد کردم

و بی اهمیت زق زق کردنش لب زدم:

– من.. نمی دونم کجاست.. یه هفته اس که ازش

خبر ندارم.. آخرین باری هم که حرف زدیم..

مطمئنم که درباره رفتنش هیچی نگفت!

– یه هفته اس ازش خبر نداری و الآن که من بهت

گفتم نیست شوکه شدی؟ نرمالش این بود که تو

زودتر متوجه می شدی و ما رو در جریان می

ذاشتی!

چشمام و محکم فشار دادم و سرم و انداختم پایین..

نگرانی و ترس وحشتناکی که همه وجودم و پر

کرده بود.. نمی ذاشت پیش این آدم طلبکار و حق

به جانب باشم و بگم من هنوز هیچ ارتباط خاصی

باهاش ندارم که بخوام با یه هفته نبودنش پیگیر

حالش بشم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1389

چون بازم پیش خودم.. خودم و مقصر می دونستم

بابت این بی فکری.. اگه هربار که فکرش وارد

مغزم می شد سعی نمی کردم پسش بزنم.. باید

 

 

خیلی زودتر از اینا از غیبت عجیب و بعیدش با

خبر می شدم!

اون لحظه انقدر شدت نگرانیم زیاد شده بود که

اهمیتی به متلک های این آدم ندادم و فقط برای این

که یه بار دیگه میران و.. با اون حال خراب..

روی تخت بیمارستان نبینم پرسیدم:

– شـ.. شما از کجا می دونید رفته؟ شاید اتفاقی

براش افتاده؟ چه می دونم بلیی سرش اومده و تو

بیمارستان…

– خودش گفته!

مات چهره اش شدم که توضیح داد:

– نمی دونم دقیقاا از کی.. شاید از همون یه هفته

پیش.. ما.. چند روزی مسافرت بودیم.. تو این

مدت یا باهامون تلفنی حرف می زد و یا با پیام هم

حالمون و می پرسید و هم خیال ما رو از بابت

حال خودش راحت می کرد.. ولی همون روزی

که می خواستیم برگردیم.. پیام داد یه مدت می

خواد بره جایی و ما هم سراغش و نگیریم. گفت به

 

تنهایی احتیاج داره و معلومم نیست کی برگرده.

حالش خوبه و نگرانش نباشیم و فقط حواسمون به

ریتا باشه و از این حرفا.. بعدش دیگه هرچی

زنگ زدیم.. گوشیش خاموش بود! وقتی برگشتیم..

از طریق نگهبانش فهمیدیم که اونم مرخص کرده

و گفته هرموقع برگشتم دوباره بهت خبر می دم

برگردی سر کارت.. فقط خواسته چند روز از ریتا

مراقبت کنه تا ما از سفر برگردیم و بعد بره! به

اونم تاکید کرده بود حرفی از رفتنش به ما نزنه که

یه وقت زودتر برنگردیم. واسه همین خیالم راحته

فعلا حالش خوبه و با پای خودش رفته.. ولی..

ولی وضعیت سلمتیش جوری نیست که بتونه

تنهایی واسه یه مدت دووم بیاره.. من از نگرانی

دق می کنم اگه هر روز حالش و نپرسم. مدام دارم

فکر می کردم اگه یه شبی.. نصفه شبی توی خواب

حالش بد شه…

بغض نذاشت حرفش و ادامه بده و منم با اخمای

درهم از بهت و ناراحتی داشتم بهش نگاه می کردم

و هیچ درک درستی از جمله های آخرش نداشتم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1390

 

 

مگه.. مگه وضعیت سلمتی میران چه جوری بود

که بخواد یهو توی خواب حالش بد بشه؟ مگه الآن

فقط مشکل دردهای گذرای پاش نبود؟ پس چرا

فکر می کرد تو خواب باید براش اتفاقی بیفته؟!

به خودش که اومد.. نفس عمیقی کشید و مشغول

گشتن تو کیفش شد و بعد که یه کاغذ و خودکار

درآورد یه چیزی توش یادداشت کرد و گرفت

سمتم:

– این شماره امه.. اگه یه خبری ازش بهت رسید..

اگه چیزی فهمیدی حتی در حد یه حدس کوچیک..

بهم خبر بده.. امیدوارم بدونی که الآن بحث

سلمتی میران وسطه و دوباره پای مشکلت

گذشته رو وسط نکشی. اگرم نمی تونی این کار و

بکنی.. هیچ احتیاجی نیست قدمی براش برداری..

فقط به من خبر بده همین!

کاغذ و بدون حرف ازش گرفتم و اونم راه افتاد

سمت در..

 

 

– احتمالاا به تو هم پیام می ده و درباره علت

رفتنش حرف می زنه. شاید فکر کرده من هنوز

هیچی نمی دونم.. یا آدرست و نمی تونم گیر بیارم

که بیام سراغت و بهت خبر بدم. اگه چیزی گفت..

حرفی زد.. یا اگه خودت چیزی یادت افتاد و

احتمال دادی که شاید میران اون جا رفته باشه..

بهم خبر بده!

هنوز درک درستی از موقعیت نداشتم و ذهنم انقدر

آشفته و به هم ریخته بود که نمی دونستم دقیقاا باید

به چی فکر کنم..

فقط برای این که حرفی زده باشم قبل از بیرون

رفتنش پرسیدم:

– از کارمندای شرکتش پرس و جو کردید؟ نمی

تونه شرکت و همین جوری ول کنه و بره.. حتماا

باهاشون در ارتباطه واسه انجام دادن کارایی که

فقط مربوط به خودشه!

سرش و به چپ و راست تکون داد و لب زد:

 

 

– میران اگه تصمیم به یه کاری بگیره.. هرجوری

که هست اون و انجام می ده. هیچ چیز و هیچ کسم

نمی تونه مانعش بشه..

لبخند تلخی رو لبم نشست و سرم و به تایید تکون

دادم.. تجربه این ثابت قدمی روی تصمیماتش و

داشتم..

– واسه کارای شرکتشم.. وکیل گرفته.. فقط

گهگاهی با همون وکیل در ارتباطه.. اونم که

حرفی به کسی نمی زنه! برای منم هیچ خاطر

جمعی خوبی نمی تونه باشه.. چون بیست و

چهارساعته کنارش نیست که وضعیتش و چک

کنه!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1391

با چشمای به اشک نشسته ام فقط نگاهش کردم که

سری تکون داد و در و باز کرد..

– من دیگه می رم.. حرفام یادت نره.. لطفاا خبر

بده.. فعلا!

 

 

پاش و هنوز از خونه بیرون نذاشته بود ناخودآگاه

صداش زدم:

– خانوم محمدی؟

وقتی برگشت سمتم و منتظر بهم زل زد.. استرسم

شدت گرفت و یه لحظه حتی پشیمون شدم از این

که چرا صداش زدم..

ولی از بین همه فکرای آشفته و درهم و برهمی که

داشت تو سرم می چرخید.. یکیش از همه

پررنگ تر بود که نمی ذاشت بی خیالش بشم..

واسه همین بی اهمیت به این که تهش چی می

خواد بشه و چه بلیی قراره سر خودم و وجدانم

بیاد لب زدم:

– می شه.. می شه یه سوالی ازتون بپرسم؟!

*

..هر دو این زندگی رو سوزوندیم..

..هر دو از این خیالمون تخته..

..تو رو شاید یه روز بخشیدم..

 

 

..ولی بخشیدن خودم سخته..

..همه چی داشتیم و بد بودیم..

..فکر کردیم این یه تضمینه..

..همه چی رو به باد دادیم رفت..

..همه چی داشتن بدیش اینه..

روی تختم به پهلو دراز کشیده بودم و به بهانه

آهنگ گوش دادن و چرخیدن تو اپلیکیشن های

مختلف.. صفحه گوشیم و حتی یه ثانیه خاموش

نمی کردم..

ولی خودم می دونستم دردم چیه که درست مثل

تمام این دو روز.. منتظر بودم تا نوتیفیکیشن یه

پیامی روی صفحه گوشیم ظاهر بشه و من.. بدون

حتی یک ثانیه تعلل.. بازش کنم.

پیام می اومد.. ولی نه پیام اونی بود که من می

خواستم و نه فرستنده اش و این بی خبری.. هر

یک ثانیه ای که می گذشت.. من و بیشتر به این

باور می رسوند که اون شب.. با حرفام.. میران و

برای همیشه از دست دادم! انقدری که حتی

 

«امتیاز بدین ب رمان قشنگام»

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

8 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
SAMA
SAMA
4 ماه قبل

میشه بازم پارت بزاریییییی لطفا از موقعی که اینو خوندم منتظر بعدیمممم

فاطمه زهرا
فاطمه زهرا
4 ماه قبل

توقعمون رفته بالا 🤦‍♀️منتظر پارت بعدیم

فاطمه
فاطمه
4 ماه قبل

من پارت میخواااام

camellia
camellia
4 ماه قبل

چرا هردو تاشون رفتن!?😓

rihoon
rihoon
4 ماه قبل

رمان بعدیت اسمش چیه

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

لطفا برای همه رمانا همین روال رو پیش بگیر تا خسته کننده نشن

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

ممنوووووونننننن فاطمه جان😘😘😍😍😍💞💞💋

𝒛𝒂𝒉𝒓𝒂
𝒛𝒂𝒉𝒓𝒂
4 ماه قبل

چقدر رفتن امیرعلی غم انگیز بود
کاش میشد یه دختری هم میومد برای امیر علی دلش نشکنه

دسته‌ها

8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x