رمان تارگت پارت 439

4
(3)

 

 

 

 

نخواد.. طبق گفته عمه اش.. با یه پیام علت رفتنش

و توضیح بده!

..تو از من چی رو می گیری..

..همین حسی که بخشیدی..

..چه فردایی تو رویاته..

..که امروز اون و فهمیدی..

..من از تو چی رو می گیرم..

..که تن می دی به تبعیدم..

..نرو دنبال آرامش..

..من این حس و بهت می دم..

..شریک سقف هم بودن..

..دلیل موندگاری نیست..

..تو دنیا منی اما..

..به دنیا اعتباری نیست..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1392

اشک از گوشه چشمم به سمت بالش روونه شد و

من ناخودآگاه انگشتام و برای رفتن به گالری

گوشیم حرکت دادم.. پوشه ای که پارسال خواستم

 

 

پاکش کنم ولی لحظه آخر پشیمون شدم و فقط

مخفیش کردم و به حالت نرمال برگردوندم و

مشغول تماشای عکسایی که یک سال و نیم برام

ممنوعه بود شدم.

عکسای دو نفره امون تو هرجا و هر نقطه این

شهر که باهاش سعی داشتیم خاطره اون روز و

ثبت کنیم و من یه زمانی فکر می کردم با نگاه

کرد دوباره به این عکسا.. از شدت انزجار دیوونه

می شم ولی الآن.. چیزی که قلبم و پر کرده بود

فقط غم بود و حسرت..

نه به خاطر از دست داد اون روزای خوش توی

گذشته.. به خاطر از دست دادن روزایی که تو

آینده می تونستیم برای هم بسازیم و میران با

رفتنش.. یه بار دیگه این فرصت و از بین برد!

..سراب پیش چشمات و..

..یه اقیانوس می بینی..

..من و که ماه تو بودم..

..داری فانوس می بینی..

 

 

..نمی دونم تو چی می خوای..

..از این تمرین تنهایی..

..از این که نیستی با من..

..ولی با من همین جایی..

..شریک سقف هم بودن..

..دلیل موندگاری نیست..

..تو دنیا منی اما..

..به دنیا اعتباری نیست..

با قطع شدن آهنگ و لرزیدن گوشی توی دستم..

ضربان قلبم تند شد و سریع روی تخت نیم خیز

شدم که دیدن اسم کوروش رو صفحه گوشیم.. اون

امید لحظه ای رو نابود کرد و بعد از این که

دوباره خودم و پرت کردم رو بالش.. بی حوصله

جواب دادم:

– بله؟

– سلم عزیزم.. خوبی؟

 

 

نفس عمیقی کشیدم.. واقعاا یادم نمی اومد آخرین

بار که عمیقاا حس می کردم خوبم.. کی بود ولی

الآن مثل همیشه همون جواب دروغ و تکراری رو

دادم:

– خوبم! تو؟

– منم خوبم شکر.. زنگ زدم بگم من و پرستش

داریم می ریم بیرون.. یه دوری بزنیم یه کم حال و

هوامون عوض شه.. تو هم حاضر شو بیایم

دنبالت!

کاش می تونستم بگم تو این لحظه دقیقاا آخرین

چیزی که دلم می خواد وقت گذروندن با تو و اون

پرستش گند دماغه که دیدنش کافیه تا حس بد و

مزخرف چند روز اخیر زندگیم تکمیل بشه.. چه

برسه به این که بخوام.. چند ساعتم کنارش باشم.

 

 

 

 

 

 

#پارت_1393

ولی به خاطر همون حسی که هنوز بهم می گفت

این آدم عضوی از خانواده اته.. اون جوری که دلم

می خواست تند و تیز حرف نزدم و گفتم:

 

 

– نه مرسی.. برید شما.. خوش بگذره!

– نه یعنی چی؟ یه روز جمعه هم می خوای بشینی

تو خونه؟ هرچند که الآن چند وقته خودت و خونه

نشین کردی ولی امروز و بیا بریم بیرون!

– نه واقعاا نمی تونم.. سر دردم دارم.. می خوام

قرص بخورم بخوابم. اصرار نکن!

– پووووف.. باشه.. ولی فردا صبح میام دنبالت با

هم بریم شرکت.. خب؟ بسه هرچقدر استراحت

کردی.. دیگه عادت نکن به این شرایط..

– کوروش الآن من واقعاا…

– دیگه نه و نمیام نشنوم ازت درین. منم اون جا

بهت احتیاج دارم چرا نمی فهمی؟ سختمه دست

تنها.. به خدا همه کارام با هم قاطی شده.. بدجوری

لنگم تنهام نذار عزیزم!

چشمام و محکم فشار دادم و با دو تا انگشت

پیشونیم و مالیدم.. حرفاش ذره ای برام مهم نبود..

ذهنم فقط داشت به این فکر می کرد که اگه تو این

فاصله میران زنگ زد یا پیام داد و من به خاطر

 

 

حرف زدن با کوروش نتونستم همون ثانیه جوابش

و بدم چی؟

واسه همین سریع و بدون فکر گفتم:

– باشه میام.. کاری نداری؟

– جدی؟

– آره!

– قربونت برم.. می بینمت پس.. مواظب خودت

باش!

– خدافظ!

تماس و قطع کردم و مشغول چک کردن گوشیم

شدم و وقتی دیدم بازم خبری نیست این بار با

ناامیدی صفحه اش و خاموش کردم که همون

لحظه صدای زنگ آیفون من و مثل فشنگ از جام

بلند کرد و دوییدم سمتش.. انقدری که نفس نفس

می زدم وقتی گوشی و برداشتم و گفتم:

– بله؟

 

 

– درین خانوم سلم.. یه لحظه میاید دم در؟ من

سیامکم راننده آقا میران!

– الآن.. الآن.. اومدم!

 

 

 

 

#پارت_1394

 

نفهمیدم گوشی و گذاشتم سر جاش یا نه.. لباس

درست حسابی روی لباس های تو خونه ایم پوشیدم

یا نه..

دمپایی هام و درست پام کردم یا نه.. ولی این و

مطمئن که تو کمتر از یک دقیقه جلوی در بودم به

امید گرفتن یه خبری از میران که تازه داشتم می

فهمیدم تو این ده روز ندیدنش.. خیلی خیلی بیشتر

از اون یک سال و نیم.. دلتنگش شدم!

در و باز کردم و در جواب سلم اون پسر جوونی

که خودش و راننده میران معرفی کرد سرم و

تکون دادم و منتظر موندم حرف بزنه..

این دفعه قیافه اش و می تونستم ببینم.. با این حال

مطمئن بودم همون آدمیه که دفعه پیش به اسم پیک

 

 

با کله کاسکت اومد جلوی در و اون دسته گل و

تو روز تولدم برام آورد..

همینم آدرسم و به عمه میران داده بود و حالا..

تماا

ح یه خبری از میران داشت که اومده بود این

جا..

– چیزی شده؟

با سوالم پاکتی که دستش بود و گرفت سمتم و

گفت:

– این و.. این و آقا میران فرستاد که بدمش به شما!

اسم میران و که شنیدم.. عین آدمای بی تعادل و

مجنون شده از سر راهم کنارش زدم و رفتم وسط

کوچه و چند بار سر و تهش و نگاه کردم..

به امید این که شاید خودشم همین جا باشه و داره

از دور ما رو زیر نظر می گیره!

ولی وقتی چیزی به چشمم نخورد.. برگشتم سمت

پسره که داشت با تعجب نگاهم می کرد و با

عصبانیت توپیدم:

 

 

– خودش کجاست؟

– من.. من نمی دونم والا!

– دروغ نگو.. پس چه جوری این و بهت داده؟

– با یه پیک فرستاد شرکت.. به قرآن از همون

مامور پیکم سوال کردم و خواستم یه جوری

آدرسش و گیر بیارم.. ولی گفت یکی تو خیابون

این بسته رو تحویلش داده. توش یه سری مدارک

و قرارداد و این چیزا مربوط به شرکت و کارای

ما بود.. با این بسته که رو کاغذ روش نوشته بود

بیارمش برای شما.

 

 

 

 

 

 

#پارت_1395

– هنوز داری دروغ می گی.. چرا با همون پیک

برای خودم نفرستاد؟ صد در صد تو باهاش در

ارتباطی و این و مستقیم از خودش گرفتی.. اگه

این جوریه همین الآن بهم بگو.. وگرنه اگه بعداا

بفهمم…

– نه به خدا.. به جون مادرم نه! من خودمم یه هفته

اس از آقا میران بی خبرم.. اصلا همه امون و

 

 

شوکه کرده با رفتنش. نگرانشم هستیم.. به خدا

نمی دونیم چی کار کنیم!

مکثی کرد و ادامه داد:

– دلیل این که به جای پیک من و فرستادم این بود

که.. به جز این بسته.. اینم باید براتون می آوردم.

چشمام گرد شد و نگاهم مات.. وقتی دیدم این بار

دست دراز شده اش.. سوییچ یه ماشین و به سمتم

گرفته! بدون این که اقدام کنم برای گرفتنش سرم

و بلند کردم و زل زدم به صورتش تا خودش

توضیح بده این چیه و میران چرا برای من

فرستادتش.. که با ابرو به جایی پشت سرم اشاره

کرد و گفت:

– مال این ماشینه!

عضلت گردنم و با همون بهتی که قصد از بین

رفتن نداشت.. چرخوندم و زل زدم به ماشینی که

کنار بقیه ماشین های کوچه پارک شده بود..

یه ماشین آشنا که قبلا هم دیده بودمش و هم

سوارش شده بودم.. همون روزی که میران فردای

 

 

تصادفش اومد این جا و به بهونه واکسن ریتا من و

با خودش برد.. با این ماشین اومده بود.. ولی..

ولی یادمه که گفت مال دوستشه و من تعجب کرده

بودم چرا دوستش ماشین صفر کیلومترش و داده

دست میران.. حالا می فهمیدم که از اول من و سر

کار گذاشته بود!

دوباره روم و برگردوندم سمت پسره و گفتم:

– واسه چی این و فرستاده؟

– من.. به خدا نمی دونم خانوم.. ولی شاید اگه این

پاکت و باز کنید توش خود آقا میران یه توضیحاتی

بهتون داده باشه.. وگرنه اگه قرار بود من چیزی

بگم.. تو اون یادداشت برام می نوشتن!

– من.. نمی تونم قبول کنم!

– من وظیفه امه بهتون تحویلش بدم.. لطفاا

بگیریدش.. اگرم نخواستید ازش استفاده کنید.. نگه

دارید هر موقع آقا میران و دیدید پسش بدید!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1396

با این حرف و دراز شدن دوباره دستش به سمتم..

به ناچار سوییچ و اون پاکت و گرفتم و راه افتادم

 

 

سمت خونه.. اونم بعد از خدافظی رفت و من با

نهایت ناامیدی بازم نگاهی به سر و ته کوچه

انداختم و رفتم تو!

هنوز کلفه بودم و عصبانی.. این رفتارهای میران

هیچ توجیهی برام نداشت.. یعنی واقعاا به خاطر

حرف های اون شب من خودش و گم و گور کرده

بود؟ آخه مگه ندید حال آشفته من و؟ مگه نفهمید

هیچ کنترلی رو حرفایی که می زنم ندارم؟ از کی

تا حالا میران انقدر حرف گوش کن شده بود؟!

وارد خونه که شدم سریع روی مبل نشستم.. سوییچ

و انداختم رو میز و پاکت و باز کردم و همه

محتویاتش و برگردوندم روی میز..

توش یه جاکارتی بود که وقتی بازش کردم فهمیدم

مربوط به همون ماشین و مدارک و بیمه نامه

اشه.. بقیه وسایل یه فلش بود و سه تا برگه تا شده

که به هم منگنه شده بود..

برگه رو برداشتم و با دیدن دست خط میران..

مشغول خوندن شدم:

 

«سلم بادوم من.. نمی پرسم خوبی؟ چون جوابی

نمی تونم ازت بگیرم و اگرم می گرفتم نمی تونستم

از راست گفتنت مطمئن باشم! فقط از ته دل

امیدوارم.. حالت نسبت به اون شب خیلی خیلی

بهتر باشه!

خلصه که کارمون دوباره رسید به نامه نگاری!!!

انگار اینم جزو تقدیرمونه.. ولی چاره ای نیست و

دیگه باید باهاش کنار بیایم!

حاشیه نمی رم و یه راست می رم سر اصل

مطلب.. تا الآن حتماا خبر رفتنم به گوشت رسیده..

به نظرم لزومی هم نداشت توضیحی بابتش بدم..

چون خودت می دونی! ولی اگه هنوز سعی داری

سر خیلی از مسائل خودت و گول بزنی.. بهت می

گم که دلیل اصلی رفتنم تویی و حال اون شبت!

کاری به حرفایی که زدی راجع به این که اگه

نباشم فکرت آروم تره ندارم.. چون انقدری خودم

و می شناسم که بدون فکر بگم اگه فقط یک هفته

بهم زمان بدی همه اون حرفا رو فراموش می

 

 

کنی! دلیل رفتنم چیز دیگه ای بود که خودم

فهمیدمش!

 

 

 

 

#پارت_1397

 

 

اون شب وقتی توی بغلم خوابیدی.. سه تا چیز

جلوی چشمم بود که تا صبح نذاشت خواب به

چشمم بیاد.. یکی اون رد سوختگی روی دستت..

یکی اون دسته گل روی زمین و یکی هم..

قرصای روز میز.. که همه اشون یه دلیلی بود

برای اثبات حال خرابت و وقتی فکر کردم مسبب

همه اشون منم.. حالم گرفته شد!

اون سوختگی که همیشه باهات هست.. ولی اگه

برنمی گشتم.. یه آینه دق مثل اون دسته گلی که

حتی نمی تونستی بندازیش دور نداشتی و از اون

مهم تر.. برای خوابیدن به قرص احتیاج پیدا نمی

کردی!

واسه همین صبح قبل از بیدار شدنت.. همراه اون

قرصا و دسته گل رفتم.. هم از خونه ات.. هم از

زندگیت و ای کاش که می تونستم اون رد

سوختگی هم با خودم ببرم که هیچ وقت با نگاه

 

 

کردن بهش.. یاد اون روز تلخ و جهنمی نیفتی و

بدترین خاطره ای که بازم یه جورایی من باعث و

بانیش بودم.. برات تداعی نشه!

اما از این به بعدش دیگه با خودته.. که بخوای

بازم توی گنداب گذشته ها دست و پا بزنی.. یا

خودت و جمع و جور کنی واسه آینده ای که حقته

به بهترین شکل برات رقم بخوره!

آینده ای که هنوز امیدوارم منم سهمی توی

ساختنش.. توی همراهی کردنت واسه رسیدن بهش

داشته باشم!

چیه؟! نکنه فکر کردی حالا که رفتم دیگه بی

خیالت شدم و می خوام بگم برو با هرکسی که

دوست داری زندگی کن و در نبود من خوشبخت

شو؟!

می دونی که هیچ وقت همچین اراجیفی از زبون

من نمی شنوی! من هنوز امیدم و از دست ندادم..

فقط حس می کنم که یه کم زود برگشتم و تو..

 

 

هنوز آمادگی رو به رو شدن با من و بعد از اون

اتفاقات نداشتی!

وگرنه من هنوز یه شانس دوباره رو حق جفتمون

می دونم و برای به دست آوردنش هر کاری می

کنم! هرچقدرم که لازم باشه صبر می کنم!

الآنم نمی دونم کی برمی گردم و این زمانی که

قراره بهت بدم چقدر طول می شه.. یک سال.. دو

سال یا بیشتر.. ولی مطمئن باش کمتر نیست..

چون تو به این زمان احتیاج داری تا بفهمی که من

برگشتم تا علی رغم همه سختی هایی که هر کدوم

به یه شکلی تحمل کردیم باهات باشم! تا بفهمی

دیگه بحث انتقام و این که سریع می خوام وارد

رابطه بشیم تا نقشه های شومم و عملی کنم مطرح

نیست!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1398

فقط کافیه تو این زمان.. تو با خودت کنار بیای و

با همه وجودت درک کنی واقعاا چی می خوای از

زندگیت و آینده ات!

 

 

فقط کافیه بفهمی تو این دنیا.. یه آدمی هست که

واسه داشتن تو.. حاضره زمین و زمان و به هم

بدوزه.. حاضره سخت ترین شرایطی که براش می

ذاری رو قبول کنه.. حتی.. حتی اگه تو بخوای..

حاضره تا آخر عمر دستم بهت نزنه.. حاضره

اتاقت هم ازش سوا باشه.. ولی فقط اسمت بره تو

شناسنامه اش.. فقط باهات زیر یه سقف زندگی کنه

و همون هوایی وارد ریه هاش بشه که تو نفس می

کشیش.. فقط شبا با خیال راحت از این که دیگه

مال اونی بخوابه و صبحا با فکر لذتبخش تموم

شدن تنهاییش.. اونم نه با هرکسی.. با همونی که

برای اولین و آخرین بار ضربان قلبش و تند کرد..

از خواب بیدار بشه!

من برای تو همون آدمم درینم.. تو این مدت زمانی

که بهت می دم.. تصمیمت و بگیر و ببین زندگی با

همچین آدمی رو.. به تنهایی یا هرچیز دیگه ای

ترجیح می دی.. یا نه؟

 

 

بعد که برگشتم.. جفتمون به چیزی که می خوایم

می رسیم و با کمک هم یه بار دیگه از فرصتمون

به بهترین شکل استفاده می کنیم!

شاید بازم رفتنم جوری که هیچ کس ندونه کجام..

به خاطر این تصمیم برات قانع کننده نباشه.. ولی

تو باید تو این مدت.. هرچقدر خواستی.. تو تنهایی

خودت فکر کنی.. بدون اجبار من برای گرفتن

جواب.. بدون این که حتی اتفاقی یا به خاطر

مسائل کاری چشمت به من بیفته و بخواد چیزی

رو تصمیمت اثر بذاره.. باید در نهایت آرامش

فکر کنی و بعد.. تصمیمت و بگیری!

اگه می موندم.. بعد از.. بعد از اون شبی که تا

صبح توی بغلم گرفته بودمت.. اونم وقتی بوی

بادوم موهات توی مشامم بود.. دیگه حتی نمی

تونستم یک روز بدون دیدنت سر کنم.. چه برسه

به یک سال!

 

پس مطمئن باش که رفتنم.. بهترین تصمیمی بود

که می شد گرفت و امیدوارم که تو هم.. به بهترین

شکل از این فرصت استفاده کنی!

ُدرینم.. ُدر با ارزش زندگیم.. قشنگ ترین

مروارید دنیا.. دوست دارم!»

 

 

 

 

#پارت_1399

 

 

نامه صفحه اول.. که با اون دو تا کلمه تموم شد..

به خودم اومدم و چشمم خورد به خیسی یقه لباسم

به خاطر اشکایی که از روی چونه ام سر خورده

بود و افتاده بود پایین..

اشکایی که سرعت فروریختنشون بعد از خوندن

خط آخر.. بیشتر هم شده بود و من هیچ توانی

برای مهار کردنشون نداشتم و حتی بدون پلک

زدن از چشمام پایین می ریخت!

اگه ذره ای شک داشتم به این میران عوض شده..

بعد از خوندن این حرفا و تصمیمی که برای آینده

امون گرفته بود از بین رفت..

درسته که هنوز زورگویی هاش و داشت.. درسته

که بهم فهموند بازم قصد عقب کشیدن و برای

همیشه بیرون رفتن از زندگیم و نداره.. ولی همین

 

 

که رفت تا من راحت تر تصمیمم و بگیرم.. خیلی

بعید بود ازش!

اونم وقتی می تونست خیلی راحت از این تنهایی

من.. از این درموندگیم.. از این ناتوانیم توی

تصمیم گیری.. از این بی پناهیم سوء استفاده کنه

برای یه بار دیگه کشیدن من سمت خودش.. برای

این که بهم بفهمونه چاره ای جز قبول کردنش

ندارم و در واقع.. به جز میران توی زندگیم کسی

و ندارم که برای ادامه زندگیم بهش تکیه کنم!

رفت تا خودم فکر کنم و به این باور برسم..

هرچند که.. دیگه به فکر کردنم احتیاج نداشتم!

نفس عمیقی کشیدم و یه بار دیگه نگاهم و رو

کلماتی که نمی دونستم با چه حالی نوشتتشون

چرخوندم و با این که توانایی این و داشتم که چند

دور از اول تا آخر بخونمش.. گذاشتمش برای بعد

و رفتم صفحه بعد تا ببینم این جا چی برام نوشته:

 

 

«ماشینی که سیامک برات آورده.. مال توئه! از

همون اول برای تو خریده بودمش و فرصت نشد

خودم بهت بدمش!

دیگه تا الآن خودت فهمیدی که اون روز الکی گفتم

مال دوستمه! چون بازم حس کردم هنوز آمادگی

قبول کردنش و نداری.. می دونم الآنم قبولش نمی

کنی.. ولی بذار پیش خودت بمونه.. لازمت می

شه!

واسه همون روزایی که دیگه قلب و ذهنت و یکی

کردی و تصمیمت و گرفتی.. حداقل واسه رفت و

آمد دیگه محتاج کسی نباش و از ماشینی که

شوهرت برات خریده استفاده کن!»

 

 

 

 

 

 

#پارت_1400

ته جمله اش یه ایموجی با نیش باز کشیده بود که

باعث شد وسط اشک و گریه بخندم و بگم:

– بی شرف زبون باز!

اشکای صورتم و با پشت دست پاک کردم و رفتم

صفحه بعد.. مطمئناا این جا درباره اون فلشی که

قاطی بقیه وسایل فرستاده نوشته بود:

 

 

«می دونم خاطره خوبی از فیلم و فلش و این چیزا

نداری.. ولی نمی تونستم این و برات نفرستم..

نمی تونستم تو این یک سال به این فکر کنم که

تو.. هنوز با آدمای دوروی دور و برت در

ارتباطی و به عنوان تنها عضو خانواده ات که

برات مونده بهش نگاه می کنی!

درین.. قبل از دیدن فیلم.. این و بدون که من..

هدفم زیرآب زنی و تلفی کردن و انتقام نیست و

اصلا هم دلم نمی خواد یکی دیگه از آدمای

زندگیتم ازت بگیرم و تنهاترت بکنم..

اتفاقاا برعکس.. فقط خدا می دونه که چقدر دلم می

خواست اون آدم.. آدم درستی بود و من.. حداقل تو

این مدتی که نیستم خیالم از بابت خیلی چیزا راحت

بود! ولی نشد اون چیزی که فکر می کردم و

مطمئن باش الآن.. بیشتر از تو من ناراحتم!

ولی دلمم نمیاد تو بی خبری نگهت دارم.. حقته که

بدونی و درباره این آدمم تصمیمت و بگیری.. پس

فیلم توی اون فلش و خوب و با دقت نگاه کن و

 

 

آدمی که فقط ادعای عمو بودن داره رو خوب

بشناس!

اینم بدون.. این فیلم و حرفایی که زدم هیچ ربطی

به همکاری من با شرکتی که تو هم توش سهیمی

نداره و من به کارمندام سپردم که تو.. هر وقت

برای بستن قرارداد.. با هر شرایطی خودت

خواستی.. پات و تو شرکتم گذاشتی.. بدون هیچ اما

و اگری قطعات و بهت تحویل بدن.. ولی فقط به

شرطی که تو به عنوان نماینده شرکت برای بستن

قرارداد بری.. نه هیچ کس دیگه! البته اگه بعد از

دیدن این فیلم.. هنوز دلت همکاری با اون آدم و

بخواد!»

با دستای لرزون و یخ زده.. برگه ها رو انداختم

رو میزی و فلش و برداشتم و زدم به تلویزیون..

 

 

#پارت_1401

 

 

میران حق داشت.. هیچ خاطره خوبی از این چیزا

نداشتم و دلم نمی خواست یه بار دیگه.. با دیدن

صفحه تلویزیون همه باورهایی که داشتم فرو

بریزه.. ولی بالاخره باید می فهمیدم که کجای این

زندگی ام.. باید می شناختم آدمی رو که این اواخر

خودمم به رفتارهاش و این که واقعاا به صلح من

داره کار می کنه یا نه شک کرده بودم..

حتی اگه به قول میران بعدش بخوام از اینی که

هستم هم تنها تر بشم.. باید می دیدم و می فهمیدم!

فیلم و پلی کردم و از استرس همون جا سرپا

وایستادم و مشغول نگاه کردن شدم.. همون ثانیه

اول اتاق میران و شناختم و این فیلمم مال دوربین

مداربسته شرکتش بود!

 

تاریخ فیلم مال ده روز پیش بود.. یعنی حدوداا

همون موقعی که کوروش ازم خواست پیشنهاد

میران و قبول کنم تا اونم با شرایط کاری ما کنار

بیاد.. همون موقعی که دیگه تصمیم گرفتم نرم

شرکت تا این جوری ازم سوء استفاده نشه!

توی فیلم در اتاق باز شد و کوروش اومد تو.. لبم

و محکم به دندون گرفتم و صدای فیلم و زیاد کردم

تا صداهاشون و واضح بشنوم..

شاید اگه خود کوروش.. می اومد و باهام درباره

رفتنش به شرکت میران حرف می زد.. الآن این

جوری قلبم تو دهنم نمی زد.. ولی تصور این که

چه حرفایی بینشون رد و بدل شده حالم و خراب

می کرد..

حرفای اولشون درباره گذشته بود و کاری که

کوروش.. البته با همدستی من انجام داد و این که

هدفش چی بوده.. اون وسط حرف از علقه ای که

به من داشت زد که باعث شد یه پوزخند رو لبم

بشینه چون.. ذره ای به این علقه ایمان نداشتم..

 

 

میرانم این و فهمید و به روش آورد که دلیلش

برای اون کار.. فقط علقه به برادر زاده اش نبود

و جالبه که کوروش هم دیگه نتونست انکارش

کنه..

تا این که رفت سر اصل مطلب و دلیل رفتنش پیش

میران و با یه جمله توضیح داد:

«- اومدم باهات معامله کنم!

– اوهوم.. مطمئناا به پیسی خوردی و دنبال قطعات

مفت یا قسطی می گردی نه؟ این دیگه اسمش

معامله نیست.. دزدیه.. کاری که توش استادی!

چون به هر حال سودی قرار نیست به من برسه!

– شنیدم به درین پیشنهاد دادی؟ تو توی سر پا

موندن شرکتم به من کمک کن.. منم درین و

راضی می کنم که دوباره مال تو باشه!»

 

 

 

 

 

 

#پارت_1402

چهره میران توی فیلم خیلی واضح نبود ولی..

خوب می تونستم بفهمم که ماتش برده از این

حرف.. درست مثل من.. که همون لحظه خشک

 

 

شدم جلوی تلویزیون و انقدر به گوشام شک کردم

که فیلم و زدم عقب و دوباره از اول نگاهش کردم

تا مطمئن بشم درست شنیدم!

ولی اشتباهی در کار نبود.. کوروش.. جدی جدی

رفته بود اون جا تا.. من و معامله کنه!

حرفای بعدیشون و شنیدم و نشنیدم.. چون مغزم

هنوز گیج بود.. تا این که با دیدن حرکت عصبی

میران که اول کوبوند تخت سینه کوروش و بعد با

پاش یه لگد بهش زد حواسم جمع شد..

«- دیوث بی شرف.. یعنی اگه جای من هرکس

دیگه ای این شرکت و اداره می کرد.. اگه همون

مرتضوی که همه می دونن چی کاره اس چشمش

درین و می گرفت هم همچین پیشنهادی بهش می

دادی؟ انقدر کثافتی که بازم در ازای کمک به

شرکتت حاضر بودی بچه برادرت و کادوپیچ شده

تقدیمش کنـــــی؟

– شلوغش نکن! بی خودی هم واسه من ادای

آدمای با غیرت و در نیار. قبلا دیدیم که پاش بیفته

 

 

از منم بی شرف تر می شی.. به هر حال هرکسی

تو زندگی.. به اولین چیزی که فکر می کنه.. نفع

و سود خودشه! تو هم تا وقتی به فکر انتقامت

بودی.. درین برات ذره ای اهمیت نداشت.. حالا

این جوری رگای گردنت و واسه من باد نکن!

– همون موقع اش هم نذاشتم کسی گوشه انگشتش

به درین بخــــــــوره! هر جا افتاد دستش و گرفتم

و هرکی مزاحمش شد و دک کـــــــردم.. کی انقدر

رذل و عوضی شدم که برای سود خودم.. برای

لذت خودم.. برای انتقام خودم بفروشمـــــــش؟!»

دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم.. همزمان با

شروع دوباره گریه ام.. زانوهام خم شد و رو

زمین فرود اومدم چون دیگه توان سرپا موندن

نداشتم..

چون اوج درموندگیم بود وقتی توی ذهنم مهر تایید

کوبوندم رو حرف میران.. چون عموی تنی من..

کاری باهام کرد تا من حق بدم به آدمی که یه

 

 

روزی شکنجه گرم بود.. ولی به قول خودش.. من

و به کسی نفروخت..

 

 

 

 

#پارت_1403

 

 

گریه ام که آروم تر شد سرم و بالا گرفتم و لا به

لای هق هقم شنیدم صدای میران و که بعد از

ضربه پشت دستش رو شونه کوروش گفت:

«- تو اصلا کی هستی که بخوای همچین نفوذی

رو درین داشته باشی؟ جایگاهت تو زندگیش چیه

که فکر می کنی قدرت داری نظرش و نسبت به

من عوض کنی؟ این که بعد از چند سال سر و کله

ات پیدا شده و گفتی عموشی که این وسط خودتم به

نون و نوایی برسی از پدرسوخته بودنته.. وگرنه

من از تو به درین نزدیک ترم و مطمئن باش..

اونم من و بیشتر کس و کارش می دونه تا تو رو!

– به همین خیال باش.. همین دو روز پیش به من

گفت قراره به پیشنهادت جواب منفی بده.. وقتی

ازش پرسیدم فکر کردی به پشنهادش؟ بهش

برخورد.. گفت اصلا چرا همچین سوالی می

 

پرسی؟ چرا باید به چیزی فکر کنم که جفتمون می

دونیم شدنی نیست!

– اگه جواب مثبت می داد درینی نبود که من می

شناختم! درینی نبود که من می خواستم!»

دست خودم نبود که اون لحظه.. تمام حسی که با

خوندن نامه میران و شنیدن این حرفاش تو وجودم

به بیشترین حد خودش رسیده بود و با دو تا کلمه

لرزون همزمان با بیرون فرستادن نفسم به زبون

آوردم و نالیدم:

– برات بمیرم!

«- چه باور کنی چه نکنی.. من این دفعه خود

درین و می خوام.. نه برای انتقام.. نه برای هیچ

کوفت دیگه ای.. برای خود خودم. انقدرم برام

بزرگ و با ارزشه که بدونم باید برای به دست

آوردنش تلش کنم.. اگه ده بارم بهم جواب منفی

داد.. برای بار یازدهم می رم طرفش.. من اومدم

که واسه به دست آوردن درین بجنگم.. تنهایی..

بدون کمک کسی.. این وسط یه لشگرم سر راهم

 

 

باشن از پسشون برمیام. چون چیزی که قراره

تهش به دست بیارم.. ارزش جنگیدن و داره.. پس

مطمئن باش.. امثال تو با این راه های کثیف و

پیشنهادهای مزخرف.. نمی تونید ارزشش و برام

کم کنید تا بفهمم اون قدری هم که فکر می کردم

سخت نیست. اتفاقاا دوست دارم سختی بکشم..

چون این جوری شیرینی اون چیزی که نصیبم می

شه.. بیشتر بهم می چسبه!»

 

 

 

 

 

 

#پارت_1404

خودم و روی زمین عقب عقب کشیدم و سرم و از

پشت به مبل تکیه دادم..

اشکام دیگه نمی ذاشت چیزی ببینم.. واسه همین

چشمام و بستم و فقط صدای کوروش و شنیدم که

انگار داشت به آخرین راه نجاتش از پرت شدن ته

دره متوسل می شد وقتی گفت:

«- مثل این که یادت رفته.. من و درین اون

شرکت و با هم راه انداختیم و یه جورایی شریکیم..

ورشکسته شدن و زمین خوردنش.. به اون کسی

 

 

که انقدر عاشقانه درباره اش حرف می زنی هم

ضرر می رسونه!

– اتفاقاا خیلی دلم می خواد درباره این پیشنهادت با

درین حرف بزنم.. ببینم تو این شرایط بازم دلش

می خواد به شراکتش با تو ادامه بده؟ چون به نظر

من که.. با موندن تو اون شرکت و.. همکار شدن

با یکی مثل تو و اون پرستش گربه صفت نمک به

حروم.. فقط شخصیت خودش زیر سوال می ره.»

صدای فیلم که قطع شد.. چشمام و باز کردم و دیدم

کوروش دیگه تو اتاق نیست و یه کم بعد فیلم تموم

شد و من نفسم و با درموندگی بیرون فرستادم.

نمی فهمیدم چمه.. چون مطمئناا باید حالم بد باشه

از رو شدن دست کسی که اون و یکی از نزدیک

ترین آدمای زندگیم می دونستم..

کسی که بهش اعتماد کرده بودم و همین اعتماد

باعث شد تا ته اون انتقام کوفتی پیش برم و خودم

و به مرحله ای از عذاب وجدان برسونم که دیگه

یه خواب راحت برام حروم باشه!

 

 

از این بابت ناراحتم بودم.. ولی وقتی عمیق تر می

رفتم سراغ حس های درونم.. می دیدم اون قدری

هم غمگین و افسرده نشدم از رو شدن دست این

آدم..

یه جورایی حتی خوش حالم بودم از این که یه

مدرک دهن پر کن و درست حسابی داشتم واسه به

یقین رسیدن همه شک و تردیدایی که نمی ذاشت

دور این آدم و برای همیشه خط بکشم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1405

انگار تمام این مدت که کوروش بارها و بارها به

شیوه های مختلف من و از خودش ناامید کرده

بود.. دنبال یه بهانه بودم.. یه چیزی که من و

مطمئن کنه از حس منفی وجودم نسبت به این مثلا

عمو! که حالا میران.. این بهانه رو دستم داده بود

و خیالم و راحت کرده بود از این که قرار نیست

بی دلیل کسی و از زندگیم خط بزنم!

حتی وقتی هم که خودش نبود.. هوام و داشت و

مستقیم و غیر مستقیم کمکم می کرد برای رو به

 

 

رو شدن با حقایق زندگیم.. حتی اگه این حقیقت به

تلخی فروخته شدنم توسط عموم باشه.. برام مهم و

حیاتی بود فهمیدنش..

اگه یه روزی.. میران و پیدا کردم یا تونستم از یه

طریق دیگه باهاش حرف بزنم.. بی اهمیت به نگاه

سرزنش بارش.. یا متلک هایی که ممکن بود بارم

کنه.. حتماا بابت این لطفش.. ازش تشکر می

کردم..

*

با شنیدن صدای زنگ آیفون.. نگاهم و از صفحه

خاموش تلویزیون که تا چند دقیقه دیگه.. روشن

می شد گرفتم و بلند شدم..

احتیاجی نبود بپرسم کیه چون نیم ساعت پیش پیام

داد و گفت تا نیم ساعت دیگه می رسه.. ولی باز

برای این که مطمئن بشم جواب دادم:

– کیه؟

– درین بیا پایین.. منتظرم!

 

 

چشمام از شدت انزجار حتی با شنیدن صداش از

پشت آیفون بسته شد.. ولی لحنم و عادی نگه داشتم

و گفتم:

– تو بیا بالا!

– نه دیگه دیره.. باید بریم شرکت. بعدش کارای

بانکی دارم!

– باشه می ریم.. دیر نمی شه.. حالا بیا بالا.. منم

کارت دارم!

دیگه بهش مهلت حرف زدن ندادم.. گوشی و

گذاشتم و در باز کردم.. به امید این که این..

آخرین باری باشه که پاش و تو خونه ام می ذاره..

به امید این که وقتی رفت بیرون.. با خیال راحت

بتونم بگم دیگه هیچ کس و تو این زندگی ندارم و

چقدر خوشحال بودم بابت این نداشتن!

با این که بعد از امیرعلی و میران.. این سومین

نفری بود که تو یه مدت زمان کم داشت از زندگیم

بیرون می رفت.. ولی حس اون لحظه ام اصلا

قابل مقایسه با اون حس های مزخرف و آزاردهنده

 

 

ای که سر رفتن امیرعلی و میران داشتم و هنوزم

ادامه داشت نبود!

 

 

 

 

#پارت_1406

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دختر میران و درین
دختر میران و درین
4 ماه قبل

وای خدااااااااا پارتای جدید خیلی خوبن زود پارت بعدیم بزااار ممنون

علوی
علوی
4 ماه قبل

پارت آخر شب هم داریم؟

neda
عضو
پاسخ به  علوی
4 ماه قبل

داریم

SAMA
SAMA
پاسخ به  neda
4 ماه قبل

آخ جونننننن

علوی
علوی
4 ماه قبل

کوروش که پرپر!
اما امیدوارم درین بره سراغ میران و پیداش کنه.
میران با شرکت در ارتباطه، احتمالاً دوربین‌هاش رو چک می‌کنه. پس من جای درین بودم می‌رفتم به عنوان مترجم یا هر شغل دیگه‌ای تو شرکت میران جلوی ساحل فرم استخدام پر می‌کردم! اگه میران عاقل باشه، معنیش رو می‌فهمه و میاد

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

یعنی درین یه سال صبر میکنه میران برگرده یا میره دنبالش

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x