رمان تارگت پارت 440

5
(3)

 

 

 

از همین جا می شد فهمید که این آدم.. هیچ وقت

نتونست جایگاه محکمی توی قلبم ایجاد کنه و

انگار من از همون اول که بعد از سال ها اومد

سراغم و حرف از شریک شدن و انتقام زد..

فهمیده بودم که نباید ازش انتظار زیادی به عنوان

عضوی از خانواده ام داشته باشم که حالا انقدر

آروم و ریلکس بودم.

فقط وقتی دیدمش که با نیش باز اومد تو خونه و

خواست به خاطر این دو هفته ای که من و ندیده

بود.. جلو بیاد و بغلم کنه اعصابم به هم ریخت و

نتونستم ظاهر سازی کنم که با اخم خودم و عقب

کشیدم و اونم با تعجب از این واکنش نسبتاا تندم سر

جاش وایستاد!

ولی خیلی سریع فهمیدم زود بود برای نشون دادن

حس واقعیم که گلوم و صاف کردم و گفتم:

– یه کم سرما خوردگی دارم.. می ترسم سرایت

کنه!

 

 

– آهان.. اوکی!

نگاهش داد می زد باور نکرده.. ولی چیزی به

روی خودش نیاورد و با اشاره به لباس های تو

خونه ایم لب زد:

– پس چرا حاضر نیستی؟ دیر شده ها!

– باشه.. بیا یه کم بشین تا حاضر شم!

یه ابروش بالا رفت و با شک و تردید بهم زل

زد.. ولی من زودتر روم و برگردوندم و رفتم تو

سالن که حرف دیگه ای نزنه و وقتی پشت سرم

اومد و دید کنترل تلویزیون و برداشتم و می خوام

روشنش کنم پرسید:

– دختر چته تو؟ تلویزیون و برای چی روشن می

کنی؟

– یه چیزی می خوام برات بذارم ببینی.. که تا من

حاضر می شم حوصله ات سر نره!

خودش و انداخت رو مبل و پوف کلفه ای کشید:

 

 

– من می گم نره این می گه بدوش.. امروز عجیب

غریب شدیا.. خبریه؟

روم سمت تلویزیون بود و ندید پوزخند پر تمسخر

روی لبم و که گفت:

– خیله خب.. بذار.. خودتم زود برو بیا!

فیلم مورد نظرم و پلی کردم و راه افتادم سمت

اتاقم.. دلم نمی خواست وقتی داره این فیلم و نگاه

می کنه و حرفای وقیحانه خودش و می شنوه من

پیشش باشم.. در عوض از لای در اتاقم مشغول

تماشا کردن واکنشش شدم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1407

چند دقیقه اول کالاا مات تلویزیون بود و هیچ

واکنشی نشون نمی داد.. بعد که به خودش اومد

شروع کرد جا به جا شدن و نگاهش و هر چند

ثانیه به در اتاقم می دوخت.. ولی نمی تونست من

و ببینه!

پوف کلفه می کشید و خودش و محکم از پشت به

مبل تکیه می داد و پاهاش تند تند روی زمین

 

 

حرکت می کرد و در کل.. ذره ای خونسردی و

آرامش تو رفتارش به چشم نمی خورد!

آخرسر.. نتونست تحمل کنه و اون جایی که میران

شروع کرد به داد و بیداد کردن.. خم شد کنترل و

از روی میز برداشت و تلویزیون و خاموش کرد!

لزومی هم نداشت تا تهش ببینه.. به هر حال

خودش بازیگر این فیلم بود و بهتر از هرکسی می

دونست اون روز چی گفته و چی شنیده!

منم اون چیزی که لازم بود ببینم و دیدم و قبل از

این که بخواد فکر کنه تا یه حرف برای احمق

جلوه دادن من و توجیه رفتار وقیحانه خودش پیدا

کنه.. در و باز کردم و رفتم بیرون!

با دیدن من کلفه و عصبی از جاش بلند شد و

اومد طرفم.. جوری که من سر جام وایستادم و زل

زدم به چهره طلبکارش وقتی غرید:

– یعنی چی این کارا؟ هدفت چیه؟ من و به هزار

بهونه کشوندی این جا که این و نشونم بدی؟ خب

که چی؟ به چی می خوای برسی؟

 

 

پوزخند ناباورانه ای رو لبم نشست و سرم و به

چپ و راست تکون دادم:

– چقدر احمق بودم که فکر می کردم اولین حرفت

بعد از دیدن این فیلم حداقل یه توضیحه راجع به

حرف های زشت و مسخره ات.. ولی حتی همونم

برام زیاد دیدی..

عصبی خندید و گفت:

– چه توضیحی؟ وقتی خودت همون بار اولی که

این فیلم و دیدی متوجه اصل موضوع نشدی.. الآن

دیگه توضیح دادن من چه فایده ای داره؟

با اخمای درهم از تعجب بهش زل زدم.. چی

داشت می گفت واسه خودش؟

 

 

 

 

 

 

#پارت_1408

– ولی باشه.. اگه دوست داری بشنوی.. توضیحم

می دم.. ولی قبلش جواب سوالم و بده.. هدفت از

این کار چیه؟ اگه هیچ توضیح قانع کننده ای بهت

ندم.. ته تهش.. قراره به خاطر این فیلم.. به خاطر

حرف هایی که توش زدم.. با من قطع رابطه کنی؟

 

 

– چاره دیگه ای برام گذاشتـــــــی؟ آره بدبختم.. بی

کس و کارم.. تنهام.. ولی انقدر دیگه انقدر خودم و

حقیر و بی ارزش نمی دونم که بخوام رابطه ام و

باهات ادامه بدم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.. چه

جوری من هر روز تو چشمات نگاه کنم و یاد این

نیفتم که می خواستی من و به خاطر منافع خودت

معامله کنــــی؟ که شاید الآن موفق نشدی.. ولی یه

روز دیگه.. تو یه موقعیت مشابه دیگه.. بازم این

کار و می کنی و اگه این دفعه.. طرفت راضی به

معامله شد و من و ازت خرید.. چه خاکی باید تو

سرم بریـــــــزم!

تا آخر حرفام وایستاد و بهم گوش داد.. بدون این

که سعی کنه جلوی حرف زدنم و بگیره.. شایدم

داشت فکر می کرد که چه جوابی باید بهم بده..

که با ساکت شدن و به نفس نفس افتادن من..

سرش و با تاسف به چپ و راست تکون داد و

نگاه پر از سرزنشش و بهم دوخت.. نگاهی که

صداقتش و ذره ای باور نداشتم!

 

– یعنی کارت به جایی رسیده که حرف میران

برات سند شده و رو حسابش می خوای من و از

زندگیت خط بزنی؟ متوجهی این عوضی کدوم آدم

زندگیته و چه بلهایی سرت آورده؟ یا یه بار دیگه

دونه دونه همه رو برات بشکافم و به یادت بیارم؟

– الآن اصلا بحث میران نیست.. واسه خودت نزن

جاده خاکی.. بحث توئه! اینم حرف نیست که بگم

باد هواست.. فیلمه.. دارم با چشم خودم می بینم و

با گوش خودم می شنوم.. نکنه می خوای بگی اینم

تو نیستی که رفتی سراغش و فقط شبیهته؟

– نه اتفاقاا خودمم.. ولی کی گفته که همه این حرفا

راسته؟ چرا نمی فهمی میران داره بازم بازیت می

ده و می خواد من و پیشت خراب کنه.. در

صورتی که من فقط برای دیدن واکنشش این

پیشنهاد و بهش دادم.. چون می خواستم دستش و

پیش تو رو کنم که دوباره خامش نشی و گولش و

نخوری! ولی اون کلکم و رو خودم پیاده کرد!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1409

 

 

– به نظرت چرا باید همچین کاری بکنه؟ هدفش

چیه؟

– درین خودت و نزن به خریت.. تو اون آدم و می

شناسی.. لازم نیست من چیزی درباره اش بگم..

ولی حالا که انقدر داری در برابر فهمیدن مقاومت

می کنی می گم که بدونی.. می خواد از اینی که

هستی هم تنها ترت بکنه.. که تهش هیچ چاره ای

نداشته باشی جز این که دوباره بری با اون.. که

باز یه جور دیگه آوار شه رو سرت و پات و به

زندگی کثیفش زنجیر کنه.. می خواد کاری کنه تا

آخر عمر محتاجش بشی و لازمه این کار چیه؟

روندن همه آدمایی که دور و برتن.. اولیش

امیرعلی که خیلی راحت از میدون به درش کرد..

دومیشم من.. ولی خبر نداره که من به همین

راحتی بی خیال تو نمی شم و نمی ذارم دستش

بهت بخوره!

لبخندی رو لبم نشست و سرم و انداخت پایین..

مگه من در برابر کوروش.. چه جور آدمی بودم و

 

 

چه رفتاری داشتم که انقدر به احمق بودنم امید

بسته؟

– چیه چرا می خندی؟

سرم و بالا گرفتم و خیره تو چشماش لب زدم:

– میران رفته! اگه همه دردت اینه که با کوبوندن

اون.. با گناهکار کردنش.. خودت و بی گناه کنی..

بدون که چند روزیه رفته و هیچ کسم از جاش خبر

نداره!

– رفتن اون مار خوش خط و خال و باور نکن.. یه

مدت می ره.. پوست میندازه و دوباره برمی

گرده.. مطمئن باش اگه می خواست برای همیشه

بره هیچ وقت این فیلم و نشونت نمی داد که بخواد

تنها آدم زندگیتم ازت بگیره.. اون می خواد وقتی

برگرده که تو رو همون جوری که دوست داره..

تنها و بی کس و کار تحویل بگیره!

با اشاره به تلویزیون با صدای بلندتری ادامه داد:

– من این جا فقط ازش منتظر یه عکس العمل بودم

که بعدش مستقیم بیام سراغ تو و بگم ببین.. آدمی

 

 

که دوباره داره نفوذ می کنه به زندگیت.. گول

حرفای من و خورد و راضی شد تو رو ازم

بخره.. ولی زرنگ تر از این حرفاس و من

نتونستم این و بهت ثابت کنم. حالا اون با بی

شرفی.. خودش و نیت خیرش و با این فیلم.. به

دروغ به تو ثابت کرده و حداقل انتظاری که من

ازت دارم اینه که.. یه بار دیگه خامش نشی درین!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1410

سرم و برای حرفاش به تایید تکون دادم و گفتم:

– می دونی چیه؟ شاید اگه همون درین یک سال

پیش بودم که با همه وجودش به تو اعتماد کرد و

پاش و تو همون مسیری گذاشت که تو براش

مشخص کرده بودی حرفت و قبول می کردم..

شاید اگه تو این یک سال حتی قبل از این که

میران برگرده.. خودمم از بعضی رفتارات متوجه

نمی شدم هیچ حسی به عنوان برادرزاده به من

نداری و بعضی وقتا واقعاا ناچار می شی که ادای

عموها رو دربیاری باور می کردم..

– دریـــــن!

 

 

– شاید اگه.. از لای در واکنشای عصبی و عجیب

غریبت به تماشای این فیلم و نمی دیدم و یه کم

خونسردانه تر رفتار می کردی.. حرفات و باور

می کردم.. شاید اگه.. فرداش.. پس فرداش.. اصلا

چند روز بعد.. می اومدی سراغم و بهم می گفتی

من همچین کاری کردم که چهره واقعی میران و

بهت بشناسونم ولی موفق نشدم.. حرفات و باور

می کردم و اصلا این فیلم ذره ای برام اهمیت

نداشت.. چون خودم از قبل همه چیز و می

دونستم..

پوزخند صداداری زدم و به عنوان آخرین دلیلی که

یه خطر قرمز پررنگ روی اراجیف کوروش می

کشید گفتم:

– از همه مهم تر.. اگه چند روز قبل از تاریخ این

فیلم.. نمی اومدی سراغم و توی همین خونه.. ازم

نمی خواستی به خاطر منافع و پیشرفت شرکت..

پیشنهاد دوستی میران و قبول کنم که باز هیچ

فرقی با معامله و خرید و فروش نداره.. الآن خیلی

خیلی راحت تر.. حرفات و قبول می کردم! چون

 

 

از ته دل دوست داشتم حرفات و باور کنم.. چون

تو به حرف عمو بودن و خیلی خوب بلدی.. چون

خیلی تصور قشنگیه که یه نفر به خاطر تو.. بره

سراغ آدمی که یه روزی رفیقش بوده و بعد بهش

نارو زده و قاعدتاا نمی تونه تا آخر عمر تو

چشماش نگاه کنه.. ولی به خاطر تو رفته

شرکتش.. چون تنها چیزی که براش مهمه آینده

برادرزاده اشه و خواسته با یه کم نقش بازی

کردن.. دست طرف و رو کنه.. حتی اگه موفق

نشده باشه.. تصور لذتبخشیه که عموم برام همچین

کاری بکنه..

 

#پارت_1411

نمی خواستم گریه کنم.. ولی دست خودم نبود

اشکایی که رو صورتم ریختن و حین پاک

کردنشون لب زدم:

– ولی حیف کوروش.. حیف که نخواستی به اندازه

حرفات.. عمو که نه.. حداقل انسان خوبی باشی..

حیف که حرص و طمع رسیدن به مال و مقام..

جوری کورت کرده که دیگه هیچ چیز و هیچ کس

برات مهم نیست! برعکس تصورت.. این میران

نیست که هدفش تنهاتر کردن منه.. تویی که با

 

 

اشتباهات تموم نشدنیت.. هم من و تنهاتر کردی..

هم خودت و.. هرچند که بعید می دونم تا حالا من

و به عنوان عضوی از خانواده ات دونسته باشی

که حالا بخواد با نبودم.. احساس تنهایی کنی!

با دیدن اشکای من و شنیدن حرفای آخرم.. قیافه

درمونده ای به خودش گرفت و حین باز کردن

دستاش واسه بغل کردنم خواست نزدیک بشه که

سریع خودم و عقب کشیدم و توپیدم:

– برو کوروش.. دیگه نه کاری بکن.. نه حرفی

بزن.. چون هر یه کلمه ای که برای بیشتر هم

خوردن این گند به زبون میاری.. حالم و از خودم

بیشتر به هم می زنه.. به خاطر این که با رفتارم

بهت اجازه دادم تا این حد رو ساده لوح بودن من

حساب باز کنی و بخوای هر بار با زبون بازی..

قسر در بری.. ولی بسه دیگه.. هرچیز آزاردهنده

ای باید یه جا تموم بشه.. نقطه آخر رابطه من و تو

هم همین جاست.. من دیگه عادت کردم.. از همون

بچگی به نداشتن در عین داشتن عادت کردم..

مادر داشتم و انگار نداشتم.. دایی داشتم و انگار

 

 

نداشتم.. الآنم.. همیشه یه گوشه ذهنم می مونه که

یه عمویی دارم که تو همین شهر داره زندگی می

کنه.. ولی تصور نداشتنت خیلی راحت تر از اینه

که.. تو زندگیم باشی ولی.. هیچ دید مثبتی بهت

نداشته باشم!

– تو نمی تونی فقط از سمت خودت واسه این

رابطه نظر بدی.. چه باور کنی چه باور نکنی من

دلم می خواد…

– دیگه مهم نیست دلت چی می خواد.. حتی اگه

راست بگی.. با کارایی که کردی دیگه این فرصت

و از دست دادی که تنها یادگار برادرت و همیشه

کنار خودت داشته باشی.. منم نمی تونی مجبور

کنی به حفظ و ادامه این رابطه.. چون خوب می

دونی شدنی نیست..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1412

چند قدم عقب عقب رفتم و لب زدم:

– اگه فقط یه ذره برای غرورت ارزش قائلی

برو.. چون نه دیگه می خوام ببینمت.. نه صدات و

بشنوم..

نفسی گرفتم و حین رفتن سمت اتاقم.. به عنوان

آخرین حرف گفتم:

 

 

– درباره شرکتم.. سهمم و می خوام! یا خودت

بخر.. یا یکی و پیدا کن باهات شریک بشه!

خدافظ!

رفتم تو اتاق و در و بستم و درست مثل دفعه قبل

که بازم از این خونه بیرونش کردم.. منتظر موندم

تا صدای باز و بسته شدن در ورودی و ببینم.

در حالی که جفتمونم خوب می دونستیم این دفعه

فرق داره و همه چیز خیلی جدی تر از دفعه پیشه

که من فقط به خاطر دلخوری ازش خواستم بره!

با بیرون رفتنش نفس حبس مونده ام و فوت کردم

و با حس خیلی خیلی بهتر از چند ساعت پیش..

انگار که سنگینی یه بار دو تنی از روم برداشته

شده باشه.. راه افتادم سمت آینه اتاقم و زل زدم به

چهره بی حس و حالم..

دلم سوخت برای درین توی آینه که دیگه سر شده

بود در برابر از دست دادنا و چهره مات مونده اش

داشت این بی حسی رو فریاد می زد..

 

 

ولی من.. با امید به روزهایی که می خواستم برای

خودم بسازم و از ته دل باور داشتم به سفید

بودنش.. لبخندی به روش زدم و گفتم:

– اینم می گذره! مثل همه چیزایی که تا الآن

گذشت.. با اینم کنار میای.. مثل همه کنار اومدنای

قبلیت.. مهم اینه که هنوز سرپایی.. پس واینستا و

حرکت کن.. مطمئنم اگه بری جلوتر.. چیزای

خیلی قشنگ تری در انتظارته.. خسته نشو..

ناامیدم نشو.. بالاخره می رسی بهش! حتی اگه

رسیدن بهش.. یک سال.. دو سال.. یا شایدم بیشتر

طول بکشه!

* –

آخه مگه می شه رئیس یه شرکت دو هفته نباشه

و اصلا هم معلوم نباشه کی برمی گرده و اون

شرکت هنوز سر پا باشه؟ پس کارای مربوط به

میران و چه جوری انجام می دید؟

 

 

 

 

 

 

#پارت_1413

منشی میران.. کلفه از سوالای پشت سر هم من

که جواب هیچ کدوم من و به چیزی که می خواستم

حتی نزدیکم نمی کرد نفس عمیقی کشید و گفت:

 

 

– کارای مربوط به سفارش قطعات و مثل همیشه

خودشون از طریق سایت و تماس های تلفنی انجام

می دن و لزومی نداره برای انجام دادنشون حتماا

تو شرکت باشن..

چشمام و محکم بستم و باز کردم و پرسیدم:

– وکیلش چی؟ از عمه اش شنیدم همه کارا رو به

یه وکیل سپرده.. شماره تماس اون و به من بدید!

– کسی به عنوان وکیل آقا میران این جا نیومده..

ما خودمونم هنوز نمی شناسیمش!

– یعنی چی؟ مگه.. مگه قراردادا رو حتماا خود

میران نباید امضا کنه؟ پس چه جوری بهش تحویل

می دید؟ باید یه آدرس و نشونی از خودش یا

وکیلش داشته باشید دیگه! گوشیشم که خاموشه..

لابد یه خط دیگه ای ازش دارید که به من نمی دید!

از روی صندلیش بلند شد و برعکس منی که داشتم

جلز و ولز می کردم با آرامش گفت:

– خانوم کاشانی.. نمی دونم باور می کنید یا نه..

ولی کلفگی ما از رفتن آقا میران بیشتر از شما

 

نباشه کمتر هم نیست.. درسته کارای شرکت و یه

جوری راه میندازیم.. ولی باور کنید.. همه چیز ده

برابر سخت تر شده.. چون نه آدرس و نشونی

ازشون داریم.. نه یه خط دیگه که تو مواقع لزوم

بهش زنگ بزنیم.. وکیلشم هرکی هست هنوز

خودش و به ما معرفی نکرده.. این توضیحی بود

که خود آقا میران بهمون داد.. همون روزی که

می خواست بره!

پوزخندی زدم و زیر لب گفتم:

– پس هیچ وکیلی در کار نیست!

– یه شماره فکسم بهمون داد که قراردادا رو

براشون فکس کنیم همین! وگرنه ما که با شما

دشمنی نداریم بخوایم چیزی رو ازتون مخفی

کنیم.. اونم بعد از اون همه تاکید آقا میران که هر

موقع تشریف آوردید با احترام باهاتون رفتار کنیم

و با هر شرط و شروطی که خواستید باهاتون

قرارداد ببندیم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1414

 

 

چند تا نفس عمیق برای آروم شدنم کشیدم و از بین

حرفاش.. اون چیزی که بیشتر توجهم و جلب کرد

و به زبون آوردم:

– شماره فکس چیه؟

یه برگه از رو میزش برداشت و روش یه شماره

نوشت و داد دستم:

– قراردادا رو به این شماره براشون فکس می

کنیم و ایشونم امضا شده اش و دوباره برامون

فکس می کنن.. سوالی هم اگه داشته باشیم.. از

طریق همین فکس تو یه برگه تایپ می کنیم و

براشون می فرستیم که جوابش و مثل خودمون

بهمون می دن.. در کل کارمون خیلی سخت شده..

گفتم که!

نگاه ناباوری به شماره روی کاغذ انداختم و

پرسیدم:

– به این شماره زنگ زدید؟

– آره ولی کسی جواب نمی ده.. اگه می خواید

خودتونم امتحان کنید.. انگار فقط مخصوص

 

 

فکسه.. یا این که خودشون نمی خوان جواب بدن!

ولی تنها راه ارتباطیمون همینه!

آب دهنم و قورت دادم و با همین فکر که تنها راه

ارتباطی با میران در حال حاضر فقط همینه لب

زدم:

– منم.. منم می تونم یه چیزی براش فکس کنم؟

یعنی.. مطمئنید به دست خودش می رسه؟!

با این حرفم خودشم گیج شد و جواب داد:

– الآن که گفتید شک کردم.. والا ما هم نمی دونیم

کسی که فکس و می گیره خودشونن.. یا همون

وکیلی که کاراش و انجام می ده.. ولی خب.. اگه

حرف مهمی دارید.. حتماا یه جوری به گوششون

می رسه.. می تونید امتحان کنید!

– اشکالی نداره از دستگاه همین جا استفاده کنم؟

– نه نه خواهش می کنم.. بیاید این جا بهتون یاد

بدم تا خودتون انجام بدید!

دختر با درک و فهمی بود که احتمالاا از حالت

صورتم فهمید نمی خوام متنی که قراره برای

 

 

میران بفرستم و کس دیگه ای بخونه که با دقت

همه مراحل تایپ کردن و پرینت گرفتن و فکس

کردن و هم برام توضیح داد و هم تو یه برگه

نوشت که یادم نره و بعد به بهانه چایی خوردن

رفت سمت آبدارخونه و من و تنهام گذاشت!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1415

منم نشستم پشت سیستم و دستای لرزونم و روی

دکمه های کیبورد نگه داشتم.. در حالی که حالا

استرس این که یه وقت حرفام و به جای خودش

کس دیگه ای نخونه وجودم و پر کرده بود!

واسه همین خیلی سریع تصمیم گرفتم از یه راه

دیگه متنم و بنویسم تا اگه احیاناا به دست کس دیگه

ای رسید وارد مسائل خصوصی ما نشه!

بعد از یه کم فکر کردن.. بالاخره چیزی که می

خواستم بنویسم و امیدوار بودم میران بخوندش و با

خوندش پی به اصل منظورم ببره رو پیدا کردم و

مشغول نوشتن شدم:

 

 

«یه روزی.. یه دختر ده ساله که با مادر مریض و

مادربزرگ پیرش زندگی می کرد.. پشت ویترین

یه مغازه اسباب بازی فروشی.. یه عروسک باربی

دید.. نه از اون گرونا و خیلی خوشگل.. با همون

سن می تونست بی کیفیت بودنش و تشخیص بده..

اصلا شاید ارزون ترین جنس اون مغازه همون

عروسک باربی بود که نگاه اون دختر و به سمت

خودش کشید..

مامانش اون روزا.. هنوز زمین گیر و ساکت نشده

بود.. مشکلت روانی خودش و داشت ولی هنوز

می شد باهاش حرف زد.. اون دختر بچه هم رو

همین حساب با خواهش و اصرار ازش خواست

اون عروسک و براش بخره.. حرفاش و می شنید

ولی کوچکترین اهمیتی بهش نمی داد..

یا براش مهم نبود خواسته دخترش.. یا می خواست

بهش بفهمونه آخه این عروسک به چه دردت می

خوره؟ ولی فقط خود اون دختر می فهمید که می

تونست چه ساعت های قشنگ و لذتبخشی رو با

همون عروسک سپری کنه و اون دختری که

 

 

زندگی بچگونه اش داشت وسط یه آدم روانی و یه

پیرزن بی حوصله به قهقرا می رفت.. می خواست

از همین طریق خودش و نجات بده و هنوز توی

دنیای بچگونه اش باقی بمونه.

ولی نشد اون چیزی که دوست داشت و اون

عروسک مال دخترک نشد..

گذشت و گذشت.. تو تولد سیزده سالگیش..

مادربزرگش که چند وقتی فهمیده بود نوه اش

نسبت به سنش خیلی کم حرف و گوشه گیر شده..

به خیالش برای این که حالش و خوب کنه رفت و

نه همون عروسک و.. یکی شبیهش و براش خرید

و به عنوان کادوی تولد بهش داد.

 

 

 

 

 

 

#پارت_1416

نمی دونم می دونی یا نه ولی.. دخترا بعد از سن

بلوغشون.. نه یکی دو سال.. به اندازه ده سال

بزرگ تر می شن..

 

به خصوص یکی مثل اون دخترک.. که تو اون

شرایط چاره ای جز بزرگ شدن و فاصله گرفتن

از بچگی نداشت.

واسه همین اصلا خوشحال نشد از دیدن اون

عروسک و با خودش گفت آخه الآن؟ این دیگه به

چه درد من می خوره؟

فقط برای این که دل پیرزن و نشکنه ازش تشکر

کرد و برد گذاشتش یه گوشه اتاق..

ولی هیچ وقت باهاش حرف نزد.. هیچ وقت باهاش

بازی نکرد و اون عروسک انقدر اون جا موند که

خودش و موهاش چرک و کثیف شدن و لباساش

پوسیده..

دیگه حتی به درد دکوری بودن هم نخورد که

قاطی آشغالا انداختش دور.. بدون این که حتی یه

بار با لذت باهاش وقت بگذرونه.

شاید تو همون سیزده سالگی هم باز پشت ویترین

مغازه اسباب بازی فروشی چند دقیقه صبر می

کرد و دیدن وسایل و عروسکا حالش و خوب می

 

 

کرد.. ولی دیگه هیچ وقت دوباره ده ساله نمی

شد..

همون موقع هم این و فهمیده بود که همه چیز

براش بی معنی شده بود..

ذهنش رفته بود سمت درس و مدرسه.. می دونست

دیگه هیچ وقت اون دنیایی که می تونست با اون

عروسک باربی داشته باشه رو تجربه نمی کنه..

دیگه دلش نمی خواست با یه عروسک حرف

بزنه.. براش درد دل کنه.. موهاش و شونه کنه..

براش لباس بدوزه و کنار خودش بخوابوندش..

دیگه این کارا براش لوث و بچگانه شده بود..

شاید اگه از همون ده سالگی این کارا رو می کرد

و ادامه اش می داد.. هیچ وقت ازش دست نمی

کشید و همیشه عروسکش و یه گوشه قلبش نگه

می داشت.

ولی عادت به نداشتن یه چیزی.. جوری تغییرت

می ده که وقتی زمانش برسه و به دستش بیاری..

دیگه اون لذت اولیه رو ازش نمی بری..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1417

 

 

فکر می کنم این قانون طبیعته و فقط مختص اون

دختر بچه نیست.. بعضی وقتا به دست آوردن یه

چیزایی.. فقط تو اون لحظه که بهش احتیاج داری

قشنگه.. وقتی از زمانش بگذره و تو دیگه با

نداشتنش کنار بیای.. دیگه ارزش و اهمیت و فایده

خودش و از دست می ده..

حالا اون چیز می تونه یه عروسک باشه.. یا یه

آدم.. اون زمان می تونه یه سال باشه.. دو سال

باشه.. یا حتی بیشتر.. وقتی اون لحظه ای که بهش

نیاز داری نباشه.. دیگه هیچ وقت نمی خوای که

باشه!»

همین جا تموم کردم و ازش پرینت گرفتم.. به

نظرم متن خوبی بود.. به ظاهر یه داستان کوتاه

بود که دست هرکی می رسید همین برداشت و

ازش داشت.. ولی فقط خود میران می فهمید دقیقاا

دارم درباره کی و چی حرف می زنم که امیدوار

بودم بعد از خوندنش.. بازم سعی نکنه به اون

 

 

تصمیمی که تنهایی گرفتتش و من هیچ سهمی توش

نداشتم ادامه بده..

چون مطمئن بودم این بار.. من طاقت این دوری

رو ندارم!

*

ساعت سه و نیم صبح بود که ماشین و تو اتوبان

خلوت یه گوشه نگه داشتم و سعی کردم با چند تا

نفس عمیق این التهاب و هیجانی که به جونم افتاده

بود و کم کنم..

از یه طرف می ترسیدم و از طرف دیگه.. عین

آدم های به سیم آخر زده.. حس می کردم جز این

کار دیگه ای ازم برنمیاد..

سه روز از وقتی اون نامه رو براش فکس کردم

می گذشت و هر روز صبح با این امید که منشی

میران بهم زنگ بزنه و بگه میران بهم جواب داد

از خواب بیدار می شدم ولی.. از همون اول صبح

امیدم نا امید می شد!

 

 

تا این که امروز بعد از این که به خودم جرات

دادم و واسه گرفتن یه خبر به عمه اش زنگ زدم

و اونم گفت هیچ خبری ازش نشده.. تصمیم گرفتم

یه کم مثل خودش دیوونگی کنم.. تا بلکه این روش

جواب بده و بالاخره از اون مخفیگاهی که برای

خودش درست کرده بیرون بیاد!

هرچند که احتمال پیدا کردن کسی با این روش

خیلی کم بود.. ولی امید داشتم که میران هرکسی

نبود و خب راه های پیدا کردنش هم باید متفاوت

تر می شد!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1418

همچنان در حال کشیدن نفس های عمیق بودم که

شالم و از دور سرم باز کردم و انداختم رو صندلی

کناری و صدای ضبط ماشین و تا آخر بالا بردم!

رانندگی تو این وضعیت با سرعت بالا تو اتوبانی

که پر از دوربینه.. صد در صد یه اخطارهایی

برای صاحب ماشین می فرستاد.. حالا یا عکس

 

 

ماشین که توسط دوربین کنترل سرعت گرفته می

شد.. یا اس ام اس کشف حجاب که جفتش می

تونست میران و متوجه دیوونگی های من کنه و

بفهمه دارم از کنترل خارج می شم و بهتره برگرده

تا خودش جلوم و بگیره..

حتی نمی خواستم به این فکر کنم که اصلا شاید

همین خط خاموشش برای ماشین ثبت شده و کارم

هیچ فایده ای نداشته باشه!

دیگه وقت مکث و تعلل نبود.. پام و گذاشتم رو

گاز و حرکت کردم و رفته رفته سرعتم و بیشتر

کردم.. انقدری که به جرات می تونستم بگم تا حالا

تو عمرم با این سرعت ماشین نرونده بودم و

همزمان داشتم از شدت هیجان با اون آهنگ

نوستالژیکی که تو ماشین پخش می شد هم خونی

می کردم:

..یادت نره دوست دارم..

..خیلی دلم تنگه برات..

..دار و ندارم و بگیر..

 

..مال خودت مال چشات..

..خورشید و بردار و بیار..

..آفتابی شو به خاطرم..

..قرارمون یادت نره..

..دیر نکنی منتظرم..

..قرامون یادت نره..

..دوست دارم یادت نره..

همون طور که همه حواسم به رو به رو بود که یه

وقت ماشین و با این سرعت به جایی نزنم چند بار

دستم و محکم رو فرمون کوبیدم و داد کشیدم:

– دوست دارم بیشعور عوضــــی.. دوست دارم

احمق روانـــــی.. مگه اون شب بهت نگفتــــــم؟

چرا نفهمیـــــدی؟ چرا رفتـــــــــــــی؟!

..قرارمون ساعت عشق..

..کنار دلشوره زدن..

..کنار دلواپسی و..

 

 

..ترس یه وقت نیومدن..

..عاشقم و عاشق تو..

..از همه دیوونه ترم..

..قرارمون یادت نره..

..دیر نکنی منتظرم..

..قرارمون یادت نره..

..دوست دارم یادت نره..

با حس درموندگی شدیدی که یهو مثل یه بغض

سمج به گلوم چسبید.. سرعت ماشین و آروم آروم

کم کردم و بعد کشیدمش یه گوشه و نگه داشتم..

همه وجودم داشت از ترس می لرزید.. ترس از

خودم و این دیوونگی های جدیدی که من و داشت

تبدیل می کرد به یه آدم دیگه! آدمی که خودمم نمی

شناختمش و بعضی وقتا مثل الآن خیلیی ازش می

ترسیدم!

همین ترسم باعث شد پیشونیم و به فرمون بچسبونم

و بزنم زیر گریه..

 

 

..قرارمون کنار گل..

..که سر به زیر عطر توست..

..تو چین چین دامنی که..

..هزارتا بغض و می شه شست..

..خورشید و بردار و بیار..

..آفتابی شو به خاطرم..

..قرارمون یادت نره..

..دیر نکنی منتظرم..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1419

نه.. این دیوونگی ها از من برنمی اومد.. این

وسط اگه ماشین و می کوبوندم به یه جایی.. یا

حتی تو بدترین حالت به یه آدم.. با دردسرهای

بعدی چه جوری کنار می اومدم..

من دیگه تحمل بیشتر شدن عذاب وجدانی که همین

جوریش هم سنگین بود برای توانم و نداشتم و بهتر

بود حداقل با دست خودم سنگین ترش نکنم!

 

 

ماشین و به حرکت درآوردم و راه افتادم سمت

خونه.. این کارا هیچ فایده ای نداشت.. میران تا

خودش نمی خواست برنمی گشت و انگار.. منم

دیگه باید کم کم این امید واسه پیدا کردنش و از

وجودم کنار می زدم تا شاید یادم بیفته با کی طرفم!

آدمی که هرچی بخواد و براش تلش کنه رو به

دست میاره و الآنم داره با همه وجود برای قایم

شدن تلش می کنه که صد در صد هم موفق می

شه و دست و پا زدن های من.. به هیچ جایی نمی

رسه!

باشه.. اگه همین و می خواست منم صبر می کردم

و منتظر می موندم..

ولی دیگه هیچ قولی بهش نمی دادم بابت این که

وقتی برگشت.. بازم مثل الآن.. بتونم این جوری

دوست داشتنش و فریاد بزنم!

* –

خانوم کاشانی؟ بعد از عید بازم برام کلس می

ذارید؟

 

 

با صدای صدف.. حین جمع کردن وسایلم روم و

به سمتش برگردوندم و لبخندی به قیافه نگرانش

زدم.

– فکر نمی کنم.. احتمالاا از اواخر اردیبهشت

امتحاناتون شروع می شه.. دیگه وقتی برای کلس

نمی مونه.. تو هم با امتحانی که امروز ازت گرفتم

و حتی یه دونه غلط هم نداشتی نشون دادی همه

چیز و خوب یاد گرفتی و دیگه هیچ مشکلی

نداری.. فقط خودت هر روز کلمه ها و معنی ها

رو برای خودت تکرار کن چون انگلیسی خیلی

فراره..

قیافه ناراحتی به خودش گرفت و نفسش و فوت

داد:

– یعنی امروز آخرین روزیه که همدیگه رو می

بینیم؟!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1420

 

 

دولا شدم صورت قشنگش و بوسیدم و گفتم:

– قربونت برم.. نه خب.. قبل از امتحانت اگه

خودت خواستی و باباتم صلح دونست یه جلسه

تشویقی میام و باهات کار می کنم.. فقط چون

شاگرد خیلی خیلی خوبم بودی.. باشه؟

سریع لبخند زد و سرش و به تایید تکون داد..

– آره خیلی خوب می شه.. تازه به بابام گفتم من

تابستونم دوست دارم زبان کار کنم.. اونم گفت اگه

خانوم کاشانی تمایل داشته باشه ازش می خوام

تابستونم بیاد و این بار باهام مطالب خارج از

درس و کار کنه.. دوست دارم سطحم بالاتر از

همکلسی هام باشه!

– چرا که نه؟ اگه خودتم دوست داشته باشی حتماا

میام!

دستاش و محکم به هم زد و گفت:

– عالی شد.. راستی عید مسافرت نمی رید؟

 

 

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم این دختری که از

الآن ذوق تعطیلت عید و داشت و خیلی مونده بود

تا برسه به سنی که همه چیز براش رنگ ببازه..

پی به حال درونم نبره و گفتم:

– نه فکر نمی کنم!

– چرا؟ همه می رن که..

– شما کجا می رید؟

– من و بابا.. با عمم اینا می ریم ویلی رامسر..

هر سال می ریم تا سیزده به در اون جاییم.. نمی

دونی چقدر دلم برای گرگی تنگ شده!

– گرگی کیه؟

– سگمون تو ویل.. عکساش تو گوشی باباس..

وایستید نشونتون بدم!

سریع از پشت میز بلند شد و رفت تو اون یکی

سالن و گوشی باباش و که چند دقیقه ای می شد

رفته بود تو اتاقش برداشت و اومد پیشم..

 

 

عکسای سگشون و که نشونم داد ناخودآگاه آه

عمیقی کشیدم و حس کردم منم چقدر دلم برای ریتا

تنگ شده.. با این که نژادشون با هم فرق داشت

ولی رنگ سفیدش من و یاد اون مینداخت و این که

تو اون یک سال و نیم.. چقدر نقش پررنگی داشت

تو کمتر شدن تنهاییم که این روزا.. خیلی بیشتر از

قبل جای خالیش و.. درست مثل صاحب نامردش..

توی زندگیم حس می کردم!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فاطمه
فاطمه
4 ماه قبل

احتمالا تا گوشیه بابائه دست درینه از طرف میران پیام میاد

..چ
..چ
4 ماه قبل

بزودی میران را در کنار عکس های گرگی مشاهده میکنید😂😂

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

شاید عکس میران کنار گرگی تو گوشی باشه

علوی
علوی
4 ماه قبل

این رمان چند تا پارت دیگه داره.
من منتظر بودم جمعه تموم بشه،الان یک‌شنبه است و ادامه داره!

Roya
Roya
4 ماه قبل

چرا حس میکنم میران دم خونش منتظره

Roya
Roya
4 ماه قبل

چقد قشنگ سوپرایز می‌کنی

علوی
علوی
4 ماه قبل

بابای این دختره آشنای میرانه. برای همین کلاس اون روز صدف کنسل شد و تونست با میران بره برای واکسن زدن ریتا. یک گوشه عکس‌ها میران رو می‌بینه و می‌ره یعقه‌كاش رو می‌گیره به سبک آفرین میاره می‌شونه پای سفره عقد!
از این رمان فقط اخلاق‌های خرکی آفرین رو دوست داشتم.

دسته‌ها

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x