رمان تارگت پارت 442

5
(3)

 

 

 

…فقط خواستم بدونید.. رازداریتون ممکنه باعث

اتفاقات غیر قابل جبرانی بشه.. اگرم که می دونید

و آگاهانه دارید این کار و می کنید.. دیگه حرفی

برای گفتن ندارم.. ولی خواهش می کنم.. بدون این

که یک کلمه از این حرفا رو به میران بزنید.. فقط

خودتون بشینید و بهش فکر کنید.. خودتون و

بذارید جای من و فکر و خیالی که هر ثانیه نگران

ترم می کنه.. اگه تونستید حتی یه درصد بهم حق

بدید.. بهم زنگ بزنید.. چون.. چون در حال

حاضر.. بیشترین کمکی که می تونید به دو تا

 

 

آدمی که بدون هم نمی تونن زندگی کنن بکنید..

همینه.. نه سکوت و رازداری به خاطر تصمیم

اشتباهی که میران تنهایی گرفته و هیچ منطق

درستی پشتش نیست!

با این که سکوتش بعد از تموم شدن حرفام.. بهم

فهموند قضیه زن و بچه داشتن موکلش دروغ بوده

و شخص مورد نظری که تلفنی باهاش حرف می

زد.. میران منه!

ولی بازم تا وقتی سوار آسانسور بشم و برم هیچی

نگفت!

تا سه روز بعدم.. با این که شبانه روز منتظر پیام

یا تماسش بودم که پشیمون شده باشه و بخواد بهم

کمک کنه.. حرفی نزد و من امیدوار بودم که

هنوز در حال فکر کردن باشه!

قصد داشتم اگه تا آخر هفته هیچی نگفت دوباره

شنبه برم سراغش.. چون به جز اون دیگه دستم به

هیچ جا بند نبود و چاره ای نداشتم!

 

 

ولی دیشب یهو بهم زنگ زد و همون طور که

انتظار داشتم گفت که از سکوتش پشیمون شده و

می خواد کمکم کنه..

اما هیچ حرفی از این که چرا یهو تصمیمش

عوض شد نزد..

نمی دونم فکر کردن به حرفای من روش تاثیر

گذاشته بود..

یا.. یا چیزی دیده بود که باعث ترسش شده بود و

فهمید نمی تونه مسئولیت قبول کنه!

بهم گفت هم آدرس خونه اش و داره و هم یه کلید

زاپاس برای مواقع اضطراری.. که خودش پیشنهاد

داد با کلید برم تو.. چون هیچ بعید نبود که میران

در و به روم باز نکنه!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1437

منم ازش به عنوان آخرین کمک خواهش کردم به

یه بهونه ای میران و از خونه بکشه بیرون تا وقتی

خودش نیست برم تو خونه و اونم قبول کرد!

 

 

درباره این که چه جوری من و برای معلمی

انتخاب کرده هم مجبور شد اعتراف کنه که میران

معرفیم کرد..

ولی اینم گفت که با میران طی کرده بود اگه از

کارم راضی نبود قبولم نمی کرد و در نهایت

تصمیم آخر و خودش گرفته و هیچ ربطی به

میران نداشت!

ولی خب.. همین که از اون تبلیغاتی که پول نسبتاا

زیادی هم براش خرج کرده بودم.. فقط همین یه

نفر من و قبول کرد.. باید زودتر می فهمیدم و یه

کم بهش شک می کردم!

هرچند که اون موقع.. تصورشم نمی تونستم بکنم

که بعد از اون همه اتفاقی که بینمون افتاده.. میران

حتی وقتی این جا نیست.. بازم تا این حد حواسش

بهم باشه که بخواد از راه دور برام کار جور کنه

و من و بفرسته تو خونه کسی که بهش اعتماد

داره!

 

 

نگاهی به ساعت انداختم که دیدم نیم ساعت همین

جوری نشستم به فکر کردن و میرانم هنوز از اتاق

بیرون نیومده..

مرد گنده واسه من ادای بچه ها رو در میاورد و

قهر می کرد!

عوض این که من براش ناز کنم که یه ماه ما رو

تو نگرانی ول کرده و رفته.. حال اون دست پیش

و گرفته بود!

پوف کلفه ای کشیدم و بلند شدم و رفتم تو

آشپزخونه..

خریدای روی کانتر و از تو پلستیک درآوردم و

با این که جای وسیله هاش و نمی دونستم نصفش و

تو یخچال و نصفشم تو هر کدوم از کابینتا که جا

بود چپوندم..

موقع باز و بسته کردن در کابینت ها هم از قصد

انقدر سر و صدا کردم که بالاخره تونستم میران و

از اتاقش بکشم بیرون..

 

 

هرچند که جلو نیومد و همون جا تو چهارچوب در

اتاق وایستاد و بهم زل زد:

– تو که نرفتی هنوز!

چپ چپی نگاهش کردم و رفتم سمت گاز تا به غذا

سر بزنم..

– گشنمه.. می خوام شام بخورم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1438

– شامت و خوردی برو!

– نترس.. خودمم خیلی علقه ای به شب موندن تو

خونه تو ندارم!

– پس برای چی این جایی؟!

جوابش و ندادم.. ولی صدای قدم های تند و

عصبیش و شنیدم که با سرعت اومد تو آشپزخونه

و همین که برگشتم سمتش.. یه قدمیم وایستاد و من

و بین خودش و کابینتای پشت سرم گیر انداخت..

– با تو ام.. برای چی اومدی؟!

دستام ناخودآگاه بالا اومده بود و با همونا یه کم

هلش دادم و توپیدم:

 

 

– چته تو؟!

نگاه عصبی و کلفه اش بین چشمام می چرخید..

نمی دونم چی داشت می دید که انقدر بهم دقیق شده

بود و آخر سر پوزخندی زد و گفت:

– ازم می ترسی!

– چی؟!

صورتم و با یه دست نگه داشت که نتونم روم و

مدام برگردونم.. چون داشتم ناخودآگاه این کار و

می کردم.. ولی حالا چاره ای جز نگاه کردن به

چشمای خون افتاده اش نداشتم..

– هنوز ازم می ترسی درین.. دارم می بینم این و

تو چشمات! پس برای چی این جایی؟ هدفت آخه

چیه تــــو؟

صورتم و ول کرد و چند قدم عقب رفت..

ناباورانه داشتم به حالت های عصبی و کلفه اش

نگاه می کردم که صداش و بالاتر برد:

– این همه تلش و دست به یکی کردن با این و

اون.. که بیای این جا و با این چشمای ترسیده به

 

من نگاه کنی؟ انگار که داری قاتلت و می بینی؟

من که بهت گفتم صبر کن.. مگه تو اون نامه

کوفتی ننوشتم دارم می رم که به جفتمون زمان

بدم.. که بتونی با خودت کنار بیای؟ که وقتی

برگشتم دیگه این نگاه و تو چشمای تو نبینم.. که

دوباره عامل ریختن اشکات نباشم؟ وقتی هنوز

هیچی درست نشده.. وقتی بازم کنار من فقط

تظاهر به عادی بودن می کنی و تا یه قدم بهت

نزدیک می شم تن و بدنت می لرزه واسه چی پیدام

کردی؟ پاشم برم اون سر دنیا که دیگه دستت از

هیچ طریقی بهم نرسه؟ این جوری خیالت راحت

می شه؟ این جوری بالاخره می فهمی که این

دوری و جدایی برامون لازمه و من اشتباه کردم

که انقدر زود برگشتم و وقتی ذهنت هنوز آمادگی

قبول کردن من و نداره درگیرت کردم؟ من داشتم

اشتباهم و جبران می کردم درین.. چرا دوباره

خرابش کردی؟!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1439

تمام تلشم و کردم تا صدام نلرزه و لحنم محکم

باشه.. وقتی بعد از تموم شدن حرفاش با غیض و

 

 

عصبانیتی که لحظه لحظه داشت بیشتر می شد

توپیدم:

– کی گفته من از تو می ترسم؟ چرا الکی واسه

خودت حرف درمیاری؟!

– کسی لازم نیست بگه.. خودم دارم می بینم..

دوباره جلو اومد و با اشاره به چشمام گفت:

– این مردمک هایی که داره دو دو می زنه.. این

رنگ مثل گچت.. این دستایی که تا نزدیکت می

شم بالا میاد تا باهاشون یه حایلی بین من و خودت

ایجاد کنی.. این لرزش صدات که به زور سعی

داری جلوش و بگیری.. هرچی لازمه بدونم و بهم

می گن! دیگه واسه من که فیلم بازی نکن درین..

وقتی حتی بهتر از خودت می شناسمت!

چشمام و بستم و نفسم و محکم فوت کردم..

یه جورایی داشت راست می گفت و حالتام دقیقاا

همینایی بود که توصیفش کرد..

ولی بازم نمی تونست دلیل و بهونه خوبی برای گم

و گور کردن خودش باشه!

 

 

– این.. ربطی به تو نداره! یه چیزاییه که مربوط

به ناخودآگاهمه.. هرکس دیگه ای هم اگه جای تو

بود و این جوری یهو بهم حمله می کرد من همین

واکنشا رو نشون می دادم! عین آدم جلوم وایستا و

باهام حرف بزن ببین بازم می ترسم یا نه!

پوزخندی زد و سرش و به چپ و راست تکون

داد.. معلوم بود که یه کلمه از حرفامم باور

نکرده..

– فکر می کنی من خودم خیلی دلم می خواد با

آدمی باشم که همه حرکاتش باعث ترس و

وحشتمه؟ مریضم؟ خود آزارم؟ چرا باید به قول تو

انقدر تلش کنم.. با این و اون دست به یکی کنم تا

دوباره بیام سراغ همون آدم؟!

– مگه اون شب نگفتی من عامل کابوساتم؟ مگه

نگفتی نمی تونی با وحشت از خواب بیدار شی و

ببینی نقش اصلی کابوست کنارت خوابیده؟ وقتی

من اون و باور کردم.. حرفای الآنت برام دروغه

درین! خودتم می دونی که دروغه.. مگه نه؟!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1440

 

 

فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم.. نه برای این که

بخوام با سکوتم مهر تایید بکوبم به حرفش.. چون

خودم بهتر از هرکسی می دونستم که حال الآنم..

با اون شب زمین تا آسمون فرق داره و تو این

مدت.. انقدری فکر کردم که الآن با اطمینان این

جا باشم!

سکوتم فقط برای این بود که نمی دونستم دقیقاا باید

چی بگم تا براش قانع کننده باشه و دست از این

تصوری که تو سرش شکل گرفته برداره!

آخرسرم با لبخند غمگینی که رو لبش نشست بهم

فهموند از سکوتم همون نتیجه ای که نباید و گرفته

و حین عقب عقب رفتن به سمت بیرون آشپزخونه

لب زد:

– پس دیگه انقدر همه چیز و برای من و خودت

سخت نکن.. دوباره عجولانه تصمیم نگیر که تهش

بازم من و زور و اجبارم و مقصر بدونی.. برو

سر زندگیت.. بذار این زمان بگذره.. بذار این

 

 

ترس از وجودت بریزه.. بذار کابوسات تموم بشه..

بعد بیا.. یا نه.. خودم میام! ولی الآن برو درین!

روش و برگردوند و دوباره راه افتاد سمت اتاق..

من انقدر عذاب نکشیده بودم برای پیدا کردنش که

حالا انقدر راحت تسلیم بشم و برم!

با قدم های محکم و عصبی دنبالش راه افتادم و از

راه دیگه ای برای دست کشیدن از این تصمیمش..

وارد عمل شدم و گفتم:

– اتفاقاا اومدم که درباره همین باهات حرف بزنم..

که منم از تصمیم جدیدم بهت بگم!

نرسیده به اتاق وایستاد و برگشت سمتم.. وقتی این

جوری با اخمای درهم بهم خیره بود دست و پام و

گم می کردم.. چون.. حداقل از وقتی دوباره

برگشته بود دیگه این نگاه و ازش ندیده بودم.. ولی

الآن.. مشخص بود که از کارم به شدت عصبیه که

نمی تونه خودش و کنترل کنه!

البته.. مطمئناا تا تموم شدن حرفم.. این عصبانیت

بیشترم می شد!

 

 

– دارم می رم!

نگاه گیجی بهم انداخت و سرش و به معنی نفهمیدن

تکون داد که گفتم:

– تو نیستی.. کوروشم خودم از زندگیم بیرون

کردم.. امیرعلی رفته.. آفرینم احتمالاا بعد از

عروسی دوباره برمی گرده هلند.. منم.. منم تصمیم

گرفتم برم ترکیه.. پیش امیرعلی!

 

#پارت_1441

پوزخند ناباورانه ای زد و دستاش و بند پهلوش

کرد و با حالتی که انگار می خواست بگه «چه

غلطا» بهم زل زد.. ولی من جدی تر ادامه دادم:

– نه که بخوام باهاش عروسی کنم.. دروغ که

ندارم بگم.. هنوز معتقدم ازدواج کردن با کسی

که.. فکر و قلبم تمام و کمال پیشش نیست

اشتباهه.. ولی حداقل می تونیم به عنوان دوست به

رابطه امون ادامه بدیم.. به خودشم گفتم.. استقبال

کرد..

 

 

همون پوزخند هنوز رو لبش بود وقتی با سر به

در خونه اشاره کرد و گفت:

– خوش اومدی!

تمام سلول های تنم از حرص و عصبانیت به

رعشه افتاه بود..

اگه مطمئن بودم که داره جدی می گه.. واقعاا می

رفتم و پشت سرمم نگاه نمی کردم.. ولی از

حالتاش مشخص بود که حرفام و باور نکرده و

پیش خودش فکر کرده دارم بلوف می زنم که گفتم:

– می خوای باور کن می خوای نکن.. ولی من

بلیطم گرفتم.. برای همین اصرار داشتم که حتماا

امشب پیدات کنم و باهات حرف بزنم.. می خواستم

تکلیفم روشن بشه که بتونم تصمیمم و…

یهو با عجله اومد سمتم و با اخمای درهم توپید:

– ببینم بلیطت و..

دستش و به سمتم دراز کرد و صداش و برد بالا:

– ببینم.. زود.. یالا!

 

 

نگاه تند و تیزم و ازش گرفتم و راه افتادم سمت

مبلی که کیف و لباسام و پشتش گذاشته بودم و

علوه بر کیف.. لباسامم برداشتم و برگشتم پیش

میران..

گوشیم و درآوردم و از توش.. بلیطی که آنلین

خریده بودم و باز کردم و دادم دستش.. نگاهش به

بلیط افتاد و با دقت مشغول خوندنش شد تا احتمالاا

اصل یا فیک بودنش و تشخیص بده!

منم تو این فاصله پالتوم و پوشیدم و شالمم سرم

کردم.. شلوارمم چپوندم تو کیفم و گوشیم و از

دست میران که حالا اخماش باز شده بود و با سر

همچنان پایین افتاده داشت به زمین نگاه می کرد

گرفتم..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1442

– آره زمان حلل همه مشکلته.. می تونه خیلی

چیزا رو درست کنه.. ولی در عین حال زیادی

کش اومدنش.. خیلی چیزا رو هم خراب می کنه..

همین طور که تصمیمای یه نفره می تونه گند بزنه

به همه چیز.. تو برای خودت فکر کردی و جای

 

 

منم تصمیم گرفتی.. در حالی که حداقل می تونستی

به من بگی.. اون موقع.. اون موقع منم بهت می

گفتم که تنهایی از پس درست کردن همه این

مشکلتی که تو رابطه امون هست.. برنمیام.. اون

موقع بهت می گفتم که من تو این راه.. علوه بر

زمان.. به تو هم احتیاج دارم!

با این حرفم سرش و بالا گرفت و ناباورانه بهم زل

زد..

ولی من دیگه نموندم تا بخواد حرفام و تو ذهنش

تجزیه و تحلیل کنه و بعد تصمیم بگیره که می

خواد چی کار کنه!

من با اومدنم به این جا.. یه قدمم و برداشته بودم..

حالا نوبت اون بود که چند قدم به سمتم جلو بیاد..

البته.. اگه هنوز همچین تصمیمی داشته باشه!

روم و برگردوندم با عجله رفتم سمت در..

بلفاصله صدای قدم هاش و پشت سرم شنیدم..

ولی اهمیت ندادم و در و باز کردم و که دستش و

محکم از پشت رو در کوبوند و بستش!

 

 

ضربان قلبم و داشتم تو دهنم حس می کردم از

شدت استرس و نفس هامم کاملا از ریتم منظمش

افتاده بود و این وضعیت.. حتی بدترم شد وقتی

میران از پشت.. سرش و آروم بهم نزدیک کرد و

کنار گوشم.. حین نفس نفس زدنش گفت:

– پات و از این در.. بذاری بیرون.. به جای تو..

من می رم ترکیه.. از زیر سنگم شده.. اون

مرتیکه فرصت طلب و پیدا می کنم و.. بلیی

سرش میارم.. تا دفعه آخرش باشه.. از پیشنهادهای

احمقانه تو استقبال می کنه!

لبخند عمیقی داشت رو لبم می نشست که با گاز

گرفتن لبام مهارش کردم.. دلم برای امیرعلی

سوخت که این وسط.. بی خبر از همه جا قربانی

نقشه ها و دروغای من شده بود!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1443

این راه خیلی راحت تر از چیزی که فکرش و می

کردم جواب داد.. خودم تو ذهنم حداقل یکی دو

ساعت تخمین زده بودم که میران فکراش و بکنه و

این بار اون بیاد سراغم..

 

 

ولی حتی به دقیقه هم نکشید که تصمیمش و گرفت

و بهم فهموند.. یک سال سهله.. اگه ده سال دیگه

هم صبر کنم.. این آدم عوض بشو نیست!

در حالی که هنوز داشتم تلش می کردم صورتم و

جدی نگه دارم.. چرخیدم سمتش و با ابروهای بالا

رفته خیره به چشمای رگ زده اش گفتم:

– آهــــــان! این شد همون آقا میرانی که بدون

تهدید کردن روزش شب نمی شــــه! وقتی خود

واقعیت اینه.. چرا انقدر اصرار داری نقش آدمای

زیادی منطقی و عاقل و فداکاری که حاضرن به

خاطر راحتی طرف مقابلشون پا رو عشقشون

بذارن و بازی کنی؟!

وقتی داشتم حرف می زدم.. نگاه خیره اش به لبام

بود و می دیدم که از شنیدن حرفام خنده اش

گرفته.. ولی اونم مثل من به زور داره جلوش و

می گیره!

حرفام که تموم شد.. با این که عملا هیچ فاصله ای

نداشتیم بازم جلو اومد.. انقدری که مجبور شدم

 

بچسبم به در و میرانم.. ساعد دستش و از بالای

سرم به در چسبوند و کامل روم خم شد..

– کدوم خری بهت گفته که من آدم فداکاری ام و به

خاطر راحتی تو پا رو عشقم می ذارم؟!

آب دهنم و قورت دادم و لب زدم:

– کسی لازم نیست بگه.. همین اداهای مسخره ات

و گم و گور کردن خودت.. همین معنی رو می ده!

– من نگفتم می رم.. تا تو با یکی دیگه خوشبخت

بشی.. گفتم صبر کن.. تا خودم برگردم و

خوشبختت کنم!

حالت هام داشت غیرعادی می شد و این دست

خودم نبود.. نفس های داغش که به صورتم می

خورد و اون لبایی که از فاصله کم جلوی چشمام

تکون می خورد و من داشتم جون می کندم تا اول

من برای بوسیدنش اقدام نکنم.. داشت حالی به

حالیم می کرد و برای این که یه کم بتونم کنترلش

کنم.. چشمام و بستم تا حداقل نبینمش..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1444

 

 

با این امید که میران فکر نکنه بازم این حالت هام

به خاطر ترسه.. البته تو اون شرایط ترجیح می

دادم با خودش فکر کنه ترسیدم.. تا این که بفهمه

انقدر راحت تونسته من و به تب و تاب بندازه و

بعداا همین و دست بگیره واسه شوخی و اذیت!

– چرا فکر می کنی.. برای خوشحال و خوشبخت

شدنمون.. حتماا لازمه صبر کنیم؟

– پس چی کار کنیم؟!

جوابش و که ندادم لب زد:

– به من نگاه کن درین!

چشمام و باز کردم و اولین چیزی که تو اون

شرایط به ذهنم رسید و به زبون آوردم:

– حرف بزنیم!

نگاهش تو صورتم چرخید.. بی اهمیت به منی که

دمای بدنم رفته رفته داشت بالاتر می رفت و

مطمئناا تاثیرش و روی قرمزی گونه هامم گذاشته

 

 

بود.. رو هر کدوم از اعضای چهره ام چند ثانیه

مکث می کرد تا بالاخره.. در برابرم تسلیم شد و

سرش و به تایید تکون داد:

– باشه.. حرف می زنیم!

فقط برای این که زودتر از اون وضعیت دربیام و

بتونم با چند تا نفس عمیق خودم و آروم کنم

پرسیدم:

– اول شام بخوریم؟!

ابروهاش و بالا انداخت و با نگاه به شدت موذیانه

و شیطون شده ای که خوب می شناختمش بهم زل

زد..

– نچ! اول پیش غذا بخوریم!

تا بیام منظورش و بفهمم سرش و یه کم کج کرد و

به سمت صورتم جلو اومد.. لباش که رو لبام

نشست همه تلشم برای خودداری کردن به گل

نشست وقتی کیف و گوشیم و انداختم رو زمین و

بعد از گره زدن دستام پشت گردنش.. تو این بوسه

به شدت به موقع.. همراهیش کردم!

 

 

بعد از چند ثانیه.. در حالی که لذت و هیجان

وجودم لحظه لحظه داشت بیشتر می شد.. میران

بود که عقب کشید.. دیدم که چشماش و محکم بست

و چند تا نفس عمیق کشید.. ولی سریع نگاهی به

صورت مبهوت مونده من انداخت و لبخندی زد تا

اوضاع رو نرمال نشون بده!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1445

دستای من و از پشت گردنش باز کرد و جلو

آورد.. بعد از این که روی جفتش و بوسید گفت:

– حالا دیگه شام بخوریم..

گیج بودم و هنوز به حالت عادی برنگشته بودم..

ولی مخالفتم نتونستم بکنم و سرم و به تایید تکون

دادم و میرانم راه افتاد سمت سرویس..

– تا غذا رو بکشی.. منم دستام و می شورم و میام!

تو همون حال نگاهی به سر تا پام انداخت و نیشش

تا بناگوش باز شد..

– خوشتیپ!

 

 

چشمم که به تیپم با اون پالتو و شلوار پشمی تو

خونه ای افتاد چپ چپی نگاهش کردم که صدای

خنده اش بلند شد.. منم نفس عمیقی کشیدم و با امید

به این که بعد از شام حرفامون و بزنیم و همه

مشکلتی که بینمون هست و این بار با کمک هم

حلش کنیم.. پالتوم و درآوردم و رفتم سمت

آشپزخونه!

ماکارونی و تو دیس کشیدم و ترشی مخصوصی

که از خونه آورده بودم هم توی ظرف ریختم و

گذاشتم روی میز.. وسایلش کم بود و انگار فقط یه

سری چیزای ضروری برای خونه مجردیش که

فکر می کرد هیچ وقت کس دیگه ای قرار نیست پا

توش بذاره تهیه کرده بود.. ولی با هرچی که

داشت جمع و جورش کردم و خودمم نشستم پشت

میز و منتظر موندم تا از سرویس بیاد!

که بالاخره با سر و صورت خیس و حوله ای که

بعد از خشک کردن موهاش دور گردنش انداخته

بود پیداش شد و من با بهت پرسیدم:

 

 

– دوش گرفتی؟!

بدون این که قصد پنهون کردن داشته باشه.. رو به

روم نشست و جواب داد:

– نه.. سرم و گرفتم زیر آب سرد!

– چرا؟ سرما می خوری که!

خیره تو چشمام با جدیت گفت:

– لازم بود! وگرنه نه می تونستیم شام بخوریم.. نه

حرفامون و بزنیم!

– چرا مگه چه ربــ…

بلفاصله خودم فهمیدم چه ربطی داره که حرفم و

ادامه ندادم و میرانم با اون لبخند حرص درارش..

کفگیر و برداشت و مشغول پر کردن بشقابش شد!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1446

ناخودآگاه غرق فکر شده بودم.. انقدری که یادم

رفت برای خودم غذا بکشم و میران دستش و

برای برداشتن بشقاب من دراز کرد و وقتی پر

شده اش و بهم برگردوند بدون نگاه کردن به

صورتم گفت:

 

– خودت می دونی دارم شوخی می کنم.. یا لازمه

هربار بگم که بیخودی با حرفام درگیر استرس

نشی؟!

– استرسی ندارم!

– پس چرا بعد از حرفم این جوری خشک شدی؟

– داشتم فکر می کردم!

– به چی؟

نفسی گرفتم و خیره شدم به چشماش.. لزومی

نداشت همه چیز و براش توضیح بدم.. اونم وقتی

هنوز یخمون کامل آب نشده.. ولی شاید اگه فکرای

توی سرم و بهش می گفتم اونم دست از این

توهمی که می گفت من وقتی کنارشم هر ثانیه دارم

با ترس و استرسم سر و کله می زنم برداره!

– به این که چقدر همه چیز فرق می کنه.. با

پارسال.. با اون.. آخرین روزایی که کنار هم

گذروندیم!

منتظر توضیح بیشتر بهم زل زد و من ادامه دادم:

 

 

– اون روزا.. انقدر نسبت بهت حس منفی داشتم..

که حتی مهربونی هاتم برام آزاردهنده شده بود..

چه برسه به وقتایی که من و می بوسیدی.. یا باهام

شوخی می کردی.. ولی حالا.. حتی شوخی های

جنسیتم دیگه اذیتم نمی کنه.. حس پشت بوسه هاتم

فرق کرده.. راستش و بخوای خیلی دلم می خواد

یه حس منفی.. حتی شده یه کوچولو نسبت بهت تو

وجودم پیدا کنم.. تا حداقل باهاش غرورم و قانع

کنم و بهش بفهمونم که هنوز تمام و کمال

نبخشیدمت.. ولی هرچی می گردم نیست! نه این

که فکر کنی دیگه همه چی حل شده نه.. فقط گفتم

که بدونی.. دیگه با حرفات.. شوخی هات.. یا حتی

تهدیدایی که بازم برام رنگ و بوی شوخی داره..

درگیر استرس نمی شم.. پس هی چپ و راست

سعی نکن من و امتحان کنی و رو واکنشام دقیق

بشی!

چنگالم و تو محتویات بشقابم فرو کردم و حین

پیچوندنش گفتم:

 

 

– مثل این که قبل از من تو باید رو خودت کارا

کنی و این ذهنیت و از سرت بندازی بیرون!

 

 

 

 

#پارت_1447

 

 

این بار لبخندش واقعی تر بود و انگار تونستم یه

کم خیالش و راحت کنم و اونم با آرامش بیشتری

مشغول خوردن غذاش شد..

شاید کسی که از بیرون به رابطه امون نگاه می

کرد و در جریان همه اتفاقاتی که بینمون افتاد قرار

می گرفت.. فکر می کرد بار سنگین رو دوش منه

که باید اون گذشته رو از ذهنم پاک کنم و یه بار

دیگه با آدمی که اون روزای تلخ و برام ساخت

کنار بیام..

ولی من حس می کردم.. کار میران سخت تر بود

که از یه طرف داشت با عذاب وجدانش سر و کله

می زد و از طرف دیگه همیشه باید با این فکر که

رفتارهای من واقعیه یا تظاهر درگیر می شد و

هیچ وقت نمی تونست نسبت به این مسئله اطمینان

صد در صدی پیدا کنه!

– این و خودت درست کردی؟!

حواسم که بهش جمع شد دیدم داره آخرین بازمونده

های ترشی رو توی بشقابش خالی می کنه..

 

 

ناخودآگاه یاد اون روزی که به خونه ام دعوتش

کردم افتادم.. وقتی فهمید ترشی رو خودم درست

کردم و تستش کرد.. حتی نذاشت از اون پیاله پر

ترشی یه قاشقش و خودم بخورم و عین بچه ها

گفت:

«اینو من می خوام همه اش و.. برو واسه خودت

بیار!»

– چیه؟!

– بعضی عادتات هیچ عوض نشده ها؟!

– چطور؟!

– مثل بار اولی که تو خونه ام ترشی خوردی..

نذاشتی حتی یه قاشقش به من برسه!

دستم و دراز کردم شیشه اش و از روی کابینت

بردارم که سریع گفت:

– مگه برای من نیاوردی؟!

– چرا!

 

 

– خب پس به اونم دست نزن.. خودت می ری

خونه ات می خوری..

مات و مبهوت بهش خیره شدم.. واقعاا داشت جدی

حرف می زد.. حتی وقتش و برای نگاه کردن به

صورتمم تلف نمی کرد و تند تند به خوردن غذاش

و اون ترشی که بوی سرکه اش بدجوری آب دهنم

و راه انداخته بود ادامه می داد و منم با حرص

دستم و پس کشیدم و گفتم:

– خسیس دله!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1448

حتی متلکمم براش مهم نبود.. جوری غذا می

خورد که اگه خودم ظرفای غذا رو قبل از اومدنش

از رو میز جمع نمی کردم می گفتم لابد تو این

مدت هیچی نخورده!

ولی خب.. فکر کردن به این که دستپخت من به

مذاقش خوش اومده که این جوری داره حریص

بازی درمیاره.. بیشتر از این که عصبانیم کنه قند

تو دلم آب می کرد که دیگه بی خیال ترشی هم

شدم و چیزی نگفتم!

 

 

ولی یه کم بعد.. از ترشی های کنار بشقابش.. یه

گل کلم به چنگالش زد و گرفت سمتم..

– فقط همین یه دونه!

چشمکی زد و ادامه داد:

– یه درین که بیشتر نداریم!

شک نداشتم که پشت این کارشم هدف داشت..

خوبه همین چند دقیقه پیش بهش گفتم سعی نکن از

این راه ها من و امتحان کنی!

ولی حالا که انقدر اصرار داشت.. منم با روش

خودم آچمزش می کردم تا بفهمه دیگه رابطه امون

تو مرحله ای نیست که بخواد این بازی ها رو راه

بندازه!

به جای این که چنگال و ازش بگیرم.. یه کم از

رو صندلی بلند شدم و خودم و کشیدم جلو.. دستم و

گذاشتم رو دست میران و اون گل کلم و به همراه

نصف چنگال تو دهنم فرو بردم و خیره به

چشماش که مات لبام شده بود.. آروم چنگال و از

لای لبام بیرون آوردم که یه وقت فکر نکنه زرنگ

 

بازی درآوردم و فقط اون ترشی رو با دندونام جدا

کردم که چنگال دهنیش به لبام نخوره!

دوباره نشستم رو صندلی.. ولی نگاه خیره ام هنوز

به میران بود که دستش و آروم عقب کشید و سیب

گلوش بالا و پایین شد!

حالا لبخند موذیانه سهم من بود که آتیش و روشن

کردم و با آرامش مشغول خوردن غذام شدم.. حقته

آقا میران.. تا تو باشی دیگه از این بازیا.. با من

راه نندازی!

ولی یه کم که گذشت نتونست ساکت بمونه و گفت:

– بعضی وقتا یادم می ره..

– چی و؟!

– این که در عین سادگی و مظلوم بودن.. چقدر

می تونی بی شرف باشی!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1449

هرچقدر تلش کردم.. نتونستم جلوی خنده ام و

بگیرم.. یا نهایتاا فقط در حد یه لبخند حرص درار

نگهش دارم.. با دیدن قیافه عصبی شده میران از

 

 

حرکت من.. دیگه منفجر شدم و با صدای بلند زدم

زیر خنده..

نگاه اونم به صورتم خیره شد.. یا نه.. در واقع..

مات صورتم شد انقدری که دیگه غذا خوردن

یادش رفت.. جوری نگاه می کرد که انگار داره

اولین باره من و می بینه و خب.. تعجبی هم

نداشت.. بعد از برگشتنش.. اولین بار بود که داشتم

این جوری جلوش می خندیدم..

میران که توی حرفاش بهم فهموند.. دیدن حال اون

شبم و اشکایی که پیشش ریختم اذیتش کرده بود..

حالا داشت از دیدن این خنده ادامه دار و طولانی..

لذت می برد که دیگه حرصش و فراموش کرد و

لبای اونم کم کم از دو طرف کش اومد..

ولی انگار جفتمون ته دلمون می دونستیم که عمر

این خنده ها.. توی رابطه امون دائمی نیست..

حداقل نه تا وقتی که حرفامون و نزنیم و مسائل و

بین خودمون حل نکنیم!

*

 

 

بعد از شام چایی هم گذاشتم و تا وقتی دم بکشه..

مشغول جمع و جور کردن آشپزخونه شدم که

میرانم اومد کنارم با تکیه به کابینت وایستاد و

گفت:

– نمی خواد ولشون کن.. بعداا خودم جمع می کنم..

– باشه حالا که کاری ندارم تا چایی دم بکشه!

– منم بعد از رفتن تو وقت زیاد دارم که با همینا

پرش می کنم..

– اوهوم.. از وضع خونه زندگیت معلوم بود که

چقدر از وقتت و به تمیزکاری اختصاص می دی!

– اون فرق داشت.. اون برای وقتی بود که داشتم

می مردم از دوری و دلتنگی.. حالا که شارژ

شدم.. قضیه دیگه فرق کرده..

ظرفا رو همه رو تو سینک چیدم و حین ریختن

مایع ظرفشویی روی اسکاچ پرسیدم:

– تا کی می خوای این جا بمونی؟!

 

 

جوابم و که نداد نگاهی بهش انداختم که دیدم محو

دستمه و وقتی مسیر نگاهش و دنبال کردم دیدم به

رد سوختگی روی دستم خیره اس..

 

 

 

 

#پارت_1450

 

 

تو خونه اش دستکش پیدا نکردم وگرنه الآن.. با

این نگاه حال جفتمون گرفته نمی شد.. فقط تونستم

دستام و توی سینک نگه دارم که خیلی جلوی

دیدش نباشه..

– جواب نمی دی؟

– چی پرسیدی؟

– گفتم تا کی این جایی؟!

– هستم فعلا!

– نمی خوای برگردی خونه ات؟!

– این جا هم خونه امه..

– مسخره بازی در نیار میران.. حرف من چیز

دیگه ایه!

– چیه؟

 

 

پوفی کشیدم و گفتم:

– مهناز و لی لی نگرانتن.. دارن در به در دنبالت

می گردن!

با اخمای درهم پرسید:

– تو از کجا می دونی؟!

– با یهویی رفتنت.. جوری ترس به جونشون

انداختی که نمی دونستن دست به دامن کی بشن..

کاری کردی مهناز از این و اون آدرس منی که

چشم دیدنم و نداره رو گیر بیاره و بیاد در خونه ام

سراغ تو رو بگیره!

اخماش هنوز درهم بود.. انگار جدی جدی تمام این

مدت تو یه پیله خودش و نگه داشته بود و اصلا

نمی خواست از دنیای بیرون کوچک ترین خبری

بهش برسه!

– رفتار بدی که باهات نکرد؟!

چشمام و بستم و چند تا نفس عمیق برای آروم

شدنم کشیدم.. هنوز بعضی از رفتاراش به شدت

رو مخ بود!

 

 

– الآن موضوع بحث ما اینه؟ نه رفتار بدی نکرد..

دقیقاا یه عمه ای بود که نگران برادرزاده اشه..

فقط گفت با این که ناراضی ام ولی می دونم باهم

در ارتباطید و می خواستم ببینم خبری ازش داری

یا نه!

– کار لی لیه.. صد در صد طاقت نیاورده و اون

بهش گفته!

– حالا ول کن این حرفا رو.. این که چی فهمیده و

از کی فهمیده مهم نیست.. مهم اینه که الآن دیگه

مثل من خیالشون از بابت سالم و سرپا بودنت

راحت نیست و هنوز نگرانتن.. حداقل یه زنگ

بهشون بزن!

– بهشون نگفتی پیدام کردی؟!

– نه! می خواستم اول ببینمت.. باهات حرف بزنم..

ببینم دردت چیه که خودت و این جا اسیر کردی..

ولی اگه خودت زنگ نزنی من می گم بهشون..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1451

نگاه کلفه ای بهم انداخت که توپیدم:

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
رضا
رضا
4 ماه قبل

اصلا کارت درسته هم زود زود میذاری هم طولانی
ای ول داری👌👌
وای دلم میخواد باز هم پارت بذاری

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

امشب بازم پارت هست؟

علوی
علوی
پاسخ به  خواننده رمان
4 ماه قبل

سوال منم هست. الان بخوابم یا بمونم بیدار منتظر پارت

neda
عضو
پاسخ به  علوی
4 ماه قبل

بیدار باش 😂

علوی
علوی
4 ماه قبل

صحبت‌های بعد از این شام شنیدنی می‌شه، و البته وسط صحبت‌ها دیدنی یا به عبارتی ندیدنی می‌شه.
میران به همون درمانی نیاز داره که آفرین روی آراد پیاده کرده 😅😅😅😉😉
امیدوارم از این خر جفتک‌زن پیاده بشه این عقل کل! گاهی باید مردان منطقی و دانشمند عقل رو غلاف کنند و افسار زندگی رو بسپارند به زنانی که به سبک آفرین فکر می‌کنند

ladyshinnn
ladyshinnn
4 ماه قبل

یه پارت دیگه لطفاااااااا🥹🥹😍😍😍😭😭😭

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x