رمان تارگت پارت 444

5
(1)

 

 

 

 

نیم ساعت بعدش دم در خونه ام بود.. با قیافه

نگران و رنگ پریده.. از مشکلم خبر داشت ولی

هیچ وقت ندیده بودم که انقدر این مسئله رو برای

خودش بزرگ کنه و روش حساس بشه.. کلی طول

کشید تا راضیش کردم حالم خوبه و مشکلی ندارم..

ولی وقتی داشت می رفت گفت تو با این شرایط

آدم تنها زندگی کردن نیستی!

از همون جا باید می فهمیدم که یه خوابایی برام

دیده.. ولی خب.. اعتماد بیش از حدی که بهش

داشتم نذاشت به فکرم بال و پر بدم و بازم رودست

خوردم!

– از کجا می شناسیش؟!

با سوال درین از فکر و خیالم درومدم و گفتم:

– فرخ و؟ رفیق دوران دانشگاهم بود ولی بعدش از

هم دور شدیم.. تا این که پارسال.. سر فروختن

اون خونه و یه سری کارای حقوقیم.. چون خودم

نبودم انجامشون بدم.. بهش زنگ زدم و ازش

کمک خواستم..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1466

 

 

– من و چه جوری بهش معرفی کردی؟

– چند وقتی بود تلفنی با هم حرف می زدیم..

فهمیدم زنش فوت کرده و با بچه اش تنها زندگی

می کنه.. گفت از یه طرف کارای خودم.. از یه

طرف کارخونه بابا مونده رو دستم.. وقت نمی کنم

به درسای صدف برسم.. گفتم خب چرا براش معلم

نمی گیری؟ گفت چند بار گرفتم جواب نداده.. گفتم

من یکی و می شناسم.. که صد در صد جواب می

ده.. قبولش کنی.. به چند نفر لطف کردی.. اولیشم

به خودت و دخترت.. چون بهتر از اون گیر

نمیاری!

سرش و به سمتم چرخوند و همون طور که با

چونه اش به سینه ام تکیه داد پرسید:

– واقعاا اینا رو بهش گفتی؟ یا الآن داری به من می

گی؟!

برای واضح تر دیدنش.. دستام و پشت سرم به هم

قلب کردم و لبخندی به روش زدم:

 

 

– واقعاا گفتم!

– اصلا از کجا فهمیدی قصد تدریس دارم؟!

– خودت تبلیغش و تو پیجت گذاشتی..

– من که تو رو بلک کرده بودم.. چه جوری

دیدی؟!

– یه پیج فیک ساختم.. با اون دیدم!

– پیج من بسته اس! حتی هیچ درخواستی هم قبول

نمی کنم!

– واسه تبلیغت پیجت و باز کرده بودی!

با چشمای گرد شده لب زد:

– فقط یه روز بود.. تا وقتی استوریم پاک بشه!

– کسی که هر روز پیجت و چک کنه.. مسلماا اون

یه روز و از دست نمی ده!

تعجبش بیشتر شد ولی نمی دونم چی به ذهنش

رسید که چشماش به سایز نرمالش برگشت و

سرش و دوباره گذاشت رو سینه ام..

 

 

– خواستم بهت بگم واقعاا دیوونه ای.. یادم افتاد که

منم با چه جون کندی خودم و راضی می کردم که

از بلک درت نیارم و هر از گاهی پیجت و چک

نکنم!

خندیدم و بعد از این که کش موهاش و باز کردم..

انگشتای دستم و توشون فرو کردم و مشغول

نوازش پوست سرش شدم..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1467

– پس جفتمون دیوونه ایم!

– آره.. حالا باز من فقط روحم مشکل داره.. تو که

اوراقی شدی کلا! یه جای سالم تو تنت نیست آدم

دلش و خوش کنه بهش..

– اون جایی که باید سالم باشه.. سالمه.. اصلا

نگران نباش!

– باز زد کانال بی شعوری!

ریز خندیدم و به حرکات نوازش گونه دستم توی

موهاش ادامه دادم که به دقیقه نکشید واکنش نشون

داد و با صدایی که خوابالو شده بود گفت:

 

 

– نکن خوابم می گیره!

– خب بگیره.. چی می شه مگه؟!

– می خوام برم خونه..

بدون فکر و فقط تحت تاثیر رابطه تغییر کرده

امون لب زدم:

– همین جا بمون!

ولی سکوتش نشون داد که خیلی زوده برای این

حرف و هنوز آمادگیش و نداره.. واسه همین

تصحیح کردم:

– البته پیشنهاده.. نه زور و اجبار!

– می دونم! احتیاج نیست هی توضیح بدی.. من

خودم فرق پیشنهاد و زور و اجبار و تشخیص می

دم!

سرش و بلند کرد و خیره تو چشمام ادامه داد:

– باید برم.. نمی خوام از الآن بد عادت بشم.. بذار

آروم آروم پیش بریم..

– چرا بد عادت؟!

 

 

خودش و یه کم بالا تر کشید و به جای سینه ام..

سرش و روی بالش گذاشت که منم برای دیدنش به

پهلو خوابیدم.. چون نمی خواستم حتی یک ثانیه از

این صحنه لذتبخش و از دست بدم.. حتی اگه

خواب و رویا بود.. باید ذخیره می شد تا ابد!

– اون شبی که پیشم موندی.. یکی از آروم ترین و

راحت ترین خواب های عمرم و داشتم!

مکثی کرد و با لحن دلخوری اضافه کرد:

– حق نداشتی هم قرصا رو با خودت ببری.. هم

خودت و ازم بگیری!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1468

اعترافش انقدر قشنگ بود که نتونستم جلوی لبخندم

و بگیرم..

درینم لبخندم جواب داد و من دلم ضعف رفت

برای اون چال گونه اش که این اواخر.. خیلی ازم

دریغش می کرد..

 

چون تعداد لبخندهایی که این چال خواستنی رو می

ساخت کم شده بود و من.. قاطی اون شرطایی که

برام ردیف کرد.. باید این قولم به خودم می دادم

که از حالا به بعد.. تمام تلشم و برای بیشتر دیدن

این چال بکنم!

– گفتم لابد دوباره می ری می خری!

– می خریدمم فایده نداشت.. اونی که واقعاا لازمش

داشتم.. تو هیچ مغازه ای پیدا نمی شد!

– از این حرفای قشنگ قبلا هم بلد بودی و نمی

زدی؟ یا تازه یاد گرفتی؟!

دستش و بلند کرد و این بار اون انگشتاش و تو

موهای من فرو کرد وقتی گفت:

– بلد بودم.. فرصت نشد بزنم!

حق داشت.. به محض این که رابطه امون وارد یه

مرحله دیگه ای شد که می تونست صمیمیتمون و

بیشتر کنه.. می تونست یخمون و آب کنه و تبدیل

به یه زوج کامل بشیم.. یه طوفان به اسم میران..

 

 

همه چیز و نابود کرد و ریشه همه قشنگی ها رو

سوزوند!

– موهات چقدر خوب شده.. دیگه کوتاهشون نکن..

این جوری بیشتر دوست دارم..

– مجبور بودم کوتاه کنم!

– چرا؟!

چشمام و بستم و گفتم:

– بی خیال!

– بگو!

– ببین خودت کرم داری.. همه اش می خوای

درباره چیزای ناراحت کننده حرف بزنی!

– شرطمون چی بود؟ که درباره همه چیز حرف

بزنیم و از این مسائل برای خودمون تابو نسازیم..

الآنم هرچی بگی که دیگه.. از فهمیدن وضعیت

ریه ات بدتر نیست! پس بگو!

چشمام و باز کردم و خیره تو چشمای غمگین شده

اش که میخ تارها موهام بود لب زدم:

 

 

– به خاطر سوختگی.. بعضی جاهاش دیگه رشد

نمی کرد.. کلی درمان کردم تا جواب داد.. منم

همه رو از ته زدم که یه دست دربیاد!

 

 

 

 

#پارت_1469

 

 

خودش خواست حرف بزنم.. ولی بلفاصله

پشیمونم کرد.. وقتی چشماش پر از اشک شد!

هرچند نذاشت زیاد تو اون حال غمگین شده بمونیم

که سریع بلند شد و روش و برگردوند!

منم کنارش نشستم و همون طور که سعی کردم

روش و به سمت خودم بچرخونم گفتم:

– ببینمت! پشیمونم نکن دیگه!

برگشت و تند تند سرش و به تایید تکون داد:

– آره راست می گی.. ببخشید.. دست خودم نیست!

ولی.. درست می شه.. نه؟ خوب می شیم..

جفتمون با هم خوب می شیم!

نفسی گرفتم و منم سرم و به تایید تکون دادم:

– خوب می شیم!

– برم دیگه! امروز.. خوب بودیم.. می ترسم بیشتر

بمونم دوباره همه چی خراب شه!

 

 

با خنده خواست خودش و عقب بکشه که نذاشتم..

صورتش و با دستام نگه داشتم و به لباش خیره

شدم..

حس نیازی که با گرفتن سرم زیر آب سرد خنثی

کرده بودم.. توی همین چند دقیقه که بغلم بود به

اوج خودش رسید و حالا که نه می تونستیم رابطه

ای داشته باشیم و نه قصد داشت شب پیشم بمونه..

نمی تونستم از خیر یه بار دیگه بوسیدنش بگذرم..

ولی هنوز ترس این و داشتم که روی همه حرکاتم

برچسب زور و اجبار بزنه که قبل از اقدام کردن

پرسیدم:

– اجازه هست ببوسمت؟!

خنده اش گرفت و گفت:

– از کی تا حالا اجازه می گیری؟!

– حالا من یه بار تو عمرم خواستم جنتلمن باشم..

اونم با دستاش صورتم نگه داشت و موذیانه گفت:

– نباش! بهت نمیاد!

 

 

– ای بی شرف!

گفتم و لبام و به لبای کش اومده از لبخندش

چسبوندم.. هرچند که نمی تونستم اون جوری که

دلم می خواد ذهنم از همه چی خالی کنم.. ناچار

بودم خودم و هشیار نگه دارم.. ناچار بودم به این

که اگه از خود بی خود بشم بعدش چی می شه هم

فکر کنم!

من آدم یه بار دیگه آسیب رسوندن به درین و روح

و روانش نبودم.. این بار اگه همچین چیزی اتفاق

می افتاد.. قبل از اون خودم به فروپاشی می

رسیدم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1470

واسه همین.. بی اهمیت به دمای بالا رفته بدنم و

ضربان تند شده قلبم.. عقب کشیدم و حین نوازش

اون چال یک طرفه خوشگل گفتم:

 

 

– یه چیزی و الآن کشف کردم.. بوسیدن لبای

خندون یه لذت دیگه ای داره.. اصلا خوشمزه تره!

چی می شه همیشه بخندی وقتی دارم می بوسمت؟!

چپ چپی نگاه کرد و حین پایین رفتن از تخت

گفت:

– دیوونه ام مگه؟!

– نیستی؟

یه کم با چشمای ریز شده بهم زل زد و بعد به

ناچار اعتراف کرد:

– هستم! ولی یادت باشه.. تو من و دیوونه کردی!

– پشیمون نیستم! عشق یعنی دیوونگی.. آدم عاقل

عاشق نمی شه!

لبخند معناداری به روم زد و از رو تخت بلند شد

و از اتاق رفت بیرون که حاضر بشه.. منم رفتم

سمت کمدم و مشغول عوض کردن لباسام شدم..

کارم که تموم شد درین اومد تو اتاق و من و که

حاضر و آماده دید پرسید:

 

 

– تو کجا؟!

– میام برسونمت!

– با ماشین اومدم!

– باشه! اسکورتت که می تونم بکنم تا خونه!

– وای! راه قرض داری مگه؟ این همه راه بیای و

برگردی؟! نمی خواد می رم خودم..

– دیر وقته درین!

پوف کلفه ای کشید و زیر لب گفت:

– اون موقعی که رگ دیوونگیم زده بود بالا کجا

بودی ببینی تو همین دیروقت چه کارایی می کنم؟

شنیدم چی گفت.. ولی منظورش و نفهمیدم که

پرسیدم:

– یعنی چی؟!

– هیچی.. حریفت که نمی شم بیا بـ…

همون لحظه از در باز کمدی که هنوز جلوش

وایستاده بودم.. چشمش به میزی که مربوط به

کارم بود و داخل کمد دیواری جاش داده بودم و

 

وسایلم و روش گذاشته بودم خورد و با اخمای

درهم نزدیک شد!

من و از سر راهش کنار زد و با همون بهت و

تعجبش.. وایستاد جلوی دستگاه فکس و مشغول

زیر و رو کردن برگه های کنارش شد!

می دونستم دنبال چی می گرده که راه افتادم سمت

تختم و اون برگه ها رو از زیر بالشم درآوردم و

گفتم:

– دنبال اینا می گردی؟!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1471

سریع اومد سمتم و ازم گرفتشون.. وقتی مطمئن

شد همون برگه های مورد نظرشه با نگاه پر از

دلخوریش بهم زل زد و گفت:

– یعنی اینم به دستت رسید و باز هیچ واکنشی

نشون ندادی؟ من خوش خیالم از اون روز همه

اش خودم و با این دلیل که لابد این فکسا رو

خودت مستقیماا نمی گیری آروم کردم!

 

 

– دیگه اگه قرار بود با این چیزا پا پس بکشم که..

اصلا همچین تصمیمی نمی گرفتم!

– حالا چرا گذاشتیش این جا؟!

– هر شب به جای قصه های هزار و یک شبت می

خوندم تا خوابم ببره!

برگه ها رو ازش پس گرفتم و با اشاره بهش گفتم:

– حالا کیه دختر این قصه؟! آشناس؟ یا شخصیت

یکی از همون قصه های شهرزاده؟!

– نه.. شخصیت یه داستان دیگه اس.. ولی انقدر

داستانش تلخ و دارک بود که اجازه چاپ بهش

ندادن!

دستم و بلند کردم و همون طور که نوک بینیش و

بین انگشتام گرفتم و فشار دادم و گفتم:

– شیرینش می کنم برات.. تو جون بخواه!

روش و برگردوند و راه افتاد سمت در..

– تو به من ضرر نزن.. جون پیشکش!

– چه ضرری زدم؟!

 

 

– به خاطر تو رفتم الکی یه بلیط خریدم..

– الکی دیگه هان؟!

– من چی کار کنم تو انقدر زود باوری؟ چرا آخه

من باید پاشم برم ترکیه؟! اون امیرعلی بدبخت

حتی روحشم از این قضیه خبر نداره! فقط اسمش

و آوردم تا تحریکت کنم!

– من ساده رو بگو چقدر حرص خوردم!

– حالا حالاها جا دارم عوض همه حرص هایی که

به من دادی حرصت بدم!

این و حق داشت و منم زبونم کوتاه بود.. اگه همه

چیز همین جوری خوب پیش می رفت.. اگه

بالاخره زندگیمون تو اون مسیری که همیشه

دلمون می خواست قرار می گرفت.. حاضر بودم

ده برابر کل حرص هایی که درین از دست من

خورده رو تحمل کنم و دم نزنم!

این و لزومی هم نداشت که به زبون بیارم.. چون

خودش به مرور زمان می فهمید..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1472

*

 

 

تا دم در خونه اش که همراهیش کردم از ماشین

پیاده شدم و رفتم سمتش.. حین باز کردن در خونه

با کلیدش گفت:

– دستت درد نکنه.. ولی بیخودی راهت و دور

کردی!

– دست فرمونت خوبه! دفعه پیش که بعد از اون

تصادف رسوندیم خونه.. حالم جوری نبود که دقت

کنم.. ولی الآن کاملا خودت و توانایی هات و ثابت

کردی!

– تو این ساعت که پرنده تو خیابون پر نمی زنه

دست فرمون مبتدی ترین آدما هم خوب می شه!

– انقدر خودت و دست کم نگیر.. حالا رانندگی

ساده ترین چیزه ولی در کل.. تو یه دختر مستقلی..

داری تنهایی زندگی می کنی.. کار می کنی.. گلیم

خودت و هرجور که هست از آب بیرون می

کشی.. کاری ندارم به اون جایی که می خواستی

رسیدی یا نه.. ولی خیلی ها هستن که از پس همینم

برنمیان..

 

 

لبخند عمیقی رو لبش نشست و با موذیانه ترین

شکل ممکن که کمتر ازش دیده بودم.. حرف یک

ساعت پیش خودم و برام تکرار کرد:

– از این حرفای قشنگ قبلا هم بلد بودی و نمی

زدی؟ یا تازه یاد گرفتی؟

– اون و نمی دونم ولی مطمئنم که تو این بی شرف

بازی ها رو تازه یاد گرفتی!

با خنده ای که تحت تاثیر خنده قشنگ روی لبای

درین بود.. به داخل اشاره کردم و گفتم:

– برو تو دیگه سرده.. سرما می خوری!

نگاهی به داخل خونه انداخت و قبل از این که

حرکت کنه با تردید پرسید:

– می خوای.. می خوای تو هم شب همین جا

بمونی؟!

– اگه قرار بود شب پیش هم باشیم خب چرا این

همه راه تا این جا اومدیم؟ خونه من می موندیم

دیگه!

 

 

– می گم یعنی.. اگه خسته ای و.. حوصله نداری

تا خونه ات بری!

– جوری انرژی گرفتم که حتی می تونم تا اون جا

راه برم و باز خسته نشم!

لبخند روی لبش محو شد و پرسید:

– نمی خوای بری خونه خودت؟ به عمه ات اینا

خبر نمی دی؟

 

 

 

 

 

 

#پارت_1473

– فعلا نه.. یه خبر کوچیک.. حتی به اندازه یه اس

ام اس بهشون بدم.. دیگه ول نمی کنن و به زور

می خوان ازم آدرس بگیرن.. یا دوباره میان سراغ

تو و مجبورت می کنن جام و بگی!

– خب چی می شه مگه؟!

نفس عمیقی کشیدم و حین فرو کردن دستام تو

جیب شلوارم گفتم:

– یه کم دیگه به این تنهایی احتیاج دارم.. باید خودم

و پیدا کنم.. باید خودم و دوباره قوی کنم. مهناز و

که ببینم.. به عنوان اولین بحث می خواد حرف تو

 

رو پیش بکشه.. نظر من که واضحه ولی.. نمی

خوام جوری باشه.. تنها افراد خانواده ام هم از

دست بدم.. باید با آمادگی کامل باهاش رو به رو

بشم!

قیافه غمگین و شرمنده شده اش و که دیدم سریع

گفتم:

– قرار شد از دغدغه هامون با هم حرف بزنیم..

نگفتم که ناراحتت کنم! من از پس مجاب کردن تو

که سخت ترین قسمت ماجرا بود براومدم.. مهناز

که دیگه کاری نداره برام!

دستش و دراز کرد و گذاشت روی بازوم و حین

نوازش کردنش لب زد:

– قرار نیست تنهایی از پسش بربیای.. یه سر این

قضیه به من مربوط می شه.. پس رو منم حساب

کن. قول می دم.. هرجور که بتونم.. خیال عمه ات

و بابت این که من دیگه اون.. اون درین پر از

کینه و نفرت نیستم راحت کنم! بدون بی احترامی

باهاش حرف می زنم.. نمی ذارم از دستش بدی!

 

 

دیگه نمی شد در برابر این حجم از خوبی و

مهربونیش.. فقط یه تشکر کلمی کنم.. با سوء

استفاده از نصف شب بودن و خلوتی کوچه.. دولا

شدم و گونه یخ زده اش و عمیق بوسیدم..

انگار که لبام آهن بود و صورتش آهنربا.. هیچ

میلی برای جدا شدن ازش نداشتم و هیچ کدوم از

اعضای بدنم.. فرمانی برای جدا شدن نمی داد!

تا این که بالاخره با شنیدن صدای یه موتوری که

داشت از کوچه رد می شد.. به ناچار عقب کشیدم

و دستم و گذاشتم روی بازوی درین و فرستادمش

داخل..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1474

– برو تو تا پشیمون نشدم از این که امشب تنهات

بذارم!

با خنده پشت در وایستاد و سرش و آورد بیرون:

– دوباره نری تو فاز قایم موشک بازی..

– برو کم نمک بریز!

 

 

– یه زنگم به گوشیم بزن شماره جدیدت و داشته

باشم!

– اوکی..

– رسیدی زنگ بزن!

– باشه دیگه برو!

– کاری باری؟

یه کم با حرص وایستادم بهش زل زدم و بعد همون

طور که با جدیت سرم و براش تکون دادم راه

افتادم سمت و توپیدم:

– اتفاقاا کارت دارم باهات.. جرات داری بذار بیام

تو که…

قبل از این که بهش برسم در و بست و صدای

خنده هایی که به زور سعی داشت بلند نشه و

همسایه هاش و بیدار نکنه از پشت در بسته به

گوشم خورد..

 

 

لبخند عمیقی رو لبم نشست و ناخودآگاه پیشونیم و

به در خونه اش چسبوندم و زیر لب با خودم

زمزمه کردم:

– جون دلم.. تو فقط بخند.. من دنیا رو پای خنده

هات می ریزم!

با یه نفس عمیق از هوایی که درین هم داشت نفس

می کشیدش.. عقب گرد کردم و راه افتادم سمت

ماشین.. با اون احساس سبکی و آرامشی که اصلا

یادم نمی اومد آخرین بار کی تجربه اش کرده

بودم!

این دختر.. همه معادلات من و به هم ریخته بود و

برای اولین بار توی زندگیم.. از بهم ریخته شدن

برنامه هام ناراضی نبودم!

با این که از همین الآن می دونستم.. نه طی کردن

این راه کار آسونیه و نه عمل کردن همیشگی به

همه شرط هایی که درین گذاشت شدنیه.. ولی باز

امیدی تو دلم زنده بود که به همین راحتی کشته

نمی شد!

 

 

حالا دیگه فقط باید همه زور و توانم و می ذاشتم

واسه متقاعد کردن مهنازی که به هیچ وجه راضی

به این تصمیم نبود.. چون نمی خواستم کار به

جایی کشیده بشه.. که درین بخواد خودش و عشقش

و بهش ثابت کنه..

بعد از اون همه مصیبتی که تو رابطه با من کشیده

بود.. حقش نبود که حالا اون شرمنده و سرافکنده

باشه.. به خاطر کاری که انجام دادنش و.. هنوز..

حق مسلمش می دونستم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1475

×××××

ماشین و جلوی در خونه اش نگه داشتم.. ولی پیاده

نشدم! چون هنوز نتونسته بودم با این تصمیم لحظه

آخری که گرفته بودم.. خودم و قانع کنم که دارم

کار درستی انجام می دم یا نه!

تازه یه هفته گذشته بود از روزی که با هم قرار

جدی تر شدن رابطه امون و گذاشتیم و حالا.. این

تصمیم می تونست یه پرش خیلی بلند رو به جلو

باشه و من.. نمی دونستم باید انجامش بدم یا نه!

 

 

آینه ماشین و چرخوندم سمت خودم و نگاهی به

چهره آرایش شده ام انداختم.. امروز عروسی

آفرین و آراد بود و من تا لحظه آخر تصمیم داشتم

که تنها برم..

یعنی قبل از این که آفرین بهم زنگ بزنه تا تاکید

کنه شب زود برم.. وقتی شنید تنهایی قراره برم

کلی دری وری بارم کرد که چرا دارم از همچین

موقعیتی راحت می گذرم!

در جریان رابطه من و میران قرار داشت و

پیشنهاد داد که امشب با خودم بیارمش.. چون

معتقد بود هرچی بیشتر با هم تو جمع قرار بگیریم

و کلا یه رابطه معمولی رو مثل هر زوج دیگه ای

داشته باشیم.. راحت تر می تونیم با این قضیه کنار

بیایم و خیلی چیزا برامون روشن می شه!

عجیب بود که خودمم تا اون لحظه بهش فکر

نکرده بودم.. تازه می خواستم بعد از تماس آفرین

به میران زنگ بزنم و بگم امشب نیستم.. تا مثل

چند روز پیش که وقتی فهمید شام نخوردم.. یهو

 

بی خبر با یه پیتزا اومد در خونه ام و غذا رو بهم

تحویل داد و رفت.. هوس یهویی اومدن به سرش

نزنه!

ولی بعد از گرفتن اون تصمیم.. بی خیال تماس

شدم و خواستم رو در رو باهاش مطرح کنم که یه

جورایی تو عمل انجام شده قرار بگیره!

تو این یه هفته.. به اون زمانی که برای تنهایی

احتیاج داشت احترام گذاشتم و به جز اون یه باری

که خودش اومد در خونه هم و ندیدیم و فقط تلفنی

یا با پیام حرف زدیم..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1476

نمی دونم چرا ولی توی همون حرف زدنا حس

کردم میران هنوز اون جوری که باید و شاید

راضی و خوشحال نیست و انگار امید زیادی به

خوب پیش رفتن همه چیز نداره!

شایدم فقط زیادی تو این مسئله حساس شده بودم..

ولی خب پیشنهاد همراهی کردن من تو این جشن..

می تونست درصد زیادی از حس های منفیش و

پاک کنه و بفهمه که من.. فقط از سر ترحم و

 

 

عذاب وجدان یه حرفی نزدم که بعد از چند وقت..

بی خیالش بشم!

با این فکر دیگه تردید و گذاشتم کنار.. پیاده شدم و

با همون کلیدایی که آقای خاکپور بهم داده بود در

و باز کردم و رفتم بالا!

خواستم این بار زنگ واحدش و بزنم تا خودش در

و برام باز کنه و خیلی هم سرزده رو سرش آوار

نشم.. ولی با شنیدن صدای بلند موزیکی که تا اون

جا به گوش می رسید.. فهمیدم زنگ زدنم هیچ

فایده ای نداره و دوباره خودم با کلید در و باز

کردم و رفتم تو!

کفش های پاشنه بلندی که به سختی داشتم باهاشون

رانندگی کردم و همون جا درآوردم و جلو رفتم..

صدای موزیک از تو اتاق خواب می اومد و انگار

خودشم همون جا بود..

یه کم که جلوتر رفتم دیدمش.. روی تخت دراز

کشیده بود و خیره به سقف داشت با آهنگی که

پخش می شد.. همخونی می کرد:

 

 

..شب ها بیدارم..

..همه شب هایی که بی تو مردم..

..همه زخم هایی که..

..همه عمرم از فراقت خوردم..

..همه رو پس می گیرم..

..نه شوخی کردم..

..شهرزاد قصه ها..

..بگو برمی گردم..

..پریشونم پریشونم پریشون..

..پشیمونم پشیمونم پشیمون..

با پوف کلفه ای جلو رفتم و قبل از تموم شدن

آهنگ خودم و به گوشیش رسوندم و صداش و

قطع کردم که میران بهت زده از جاش پرید و زل

زد به منی که بالاسرش وایستادم و توپیدم:

– دیگه باید چی کار کنم تا باورت بشه برگشتم؟!

 

 

هنوز داشت ناباورانه نگاهم می کرد.. انگار که

جن دیده! بشکنی جلوی چشماش زدم و صدام و

بردم بالا:

– می بینی من و یا نــــــه؟! صدا میاد؟ یک دو سه

یک دو سه! نه مثل این که کلا تعطیل شده!

 

 

 

 

#پارت_1477

 

 

رو آرنجاش نیم خیز شد و با بهت لب زد:

– تو چه جـو…

قبل از این که سوالش و بپرسه خودش جوابش و

گرفت که دستی رو صورتش کشید و غرید:

– دهنت سرویس فرخ!

– چیه؟ دوست نداشتی من و این جا ببینی؟!

– بحث دوست داشتن نیست.. ولی مطمئن باش تو

هم اگه تو حال خودت بودی و یهو بی خبر من و

بالا سرت می دیدی می گرخیدی..

– ای جان الآن یعنی تو گرخیدی؟!

دولا شدم سمتش و اونم داشت با تعجب حرکاتم و

دنبال می کرد.. وقتی چونه اش و تو دستم گرفتم و

 

 

لبای قرمزم و به سمتش غنچه کردم.. نگاهش

بهشون افتاد و اخماش درهم شد:

– مگه من لولو خور خوره ام نی نی کوچولو؟!

دیدم که آب دهنش و قورت داد و سیب گلوش بالا

و پایین شد.. ولی هنوز شدت تعجبش انقدری بالا

بود که جلوی بقییه حس ها رو بگیره..

عقب که رفتم چشمش تازه به سرتا پا و پیراهن

بلند و مجلسیم که از زیر پالتوم مشخص بود افتاد

و گفت:

– داری می ری عروسی؟!

– اوهوم!

قبلا درباره عروسی آفرین و آراد حرف زده

بودم.. فقط روزش و نمی دونست که پرسید:

– امروزه عروسی آفرین؟!

– آره!

– چرا بهم نگفتی؟

– خب الآن دارم می گم!

 

 

– دیر نیست؟!

یه جورایی متلک انداخت ولی من زدم کانال پررو

گری و با نگاهی به ساعت روی دیوار گفتم:

– نه هنوز وقت داریم.. تا یه دوش سریع بگیری

منم لباسات و آماده می کنم!

نگاهم و از چهره مات مونده اش گرفتم و رفتم

سمت کمد لباساش.. لباس مجلسی زیادی با خودش

نیاورده بود این جا.. حقم داشت فکرش و نمی کرد

تو این یک سال انزوا و خونه نشینی.. عروسی

دعوت بشه!

ولی بالاخره از بینشون یه پیراهن و شلوار با کت

تک که طیف طوسی و مشکی داشت پیدا کردم و

برگشتم سمتش..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1478

– همینا خوبه.. جشنشون خیلی شلوغ و تجملتی

نیست.. بیشتر دوستاشونن تا فک و فامیل.. پاشو

دیگه.. هنوز نشستی که!

– چرا؟!

– چی چرا؟

 

– چرا تصمیم گرفتی منم باهات بیام؟!

نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمتش.. باید حدسش و

می زدم که به همین راحتی قبول نمی کنه و می

خواد کلی کنکاش کنه و ازم دلیل بپرسه!

لباساش و انداختم روی تخت و گفتم:

– به همون دلیلی که تو اون دفعه من و با خودت

بردی عروسی دوستت.. من حق ندارم.. یه جایی

که دارم می رم دوست پسرم و با خودم ببرم؟!

– تو دعوت بودی!

– تو هم دعوتی! آفرین خودش پیشنهاد داد.. وگرنه

من بدون دعوت که نمی بردمت!

به چیزی که می خواست رسید که سرپا وایستاد و

با ابروهای بالا رفته گفت:

– آهــــان! پس در واقع اگه آفرین پیشنهاد نمی داد

تو نه به من می گفتی و نه قلباا دوست داشتی

باهات بیام.. هوم؟

 

 

– چه فرقی می کنه؟! آفرین پیشنهاد داد.. منم دیدم

تصمیم خوبیه.. دیگه زنگ نزدم.. گفتم خودم بیام

بهت بگم که از این جا با هم بریم!

– مسئله همین جاست درین! اگه خودت می

خواستی.. قبل از پیشنهاد آفرین بهم می گفتی.. این

که همون موقع بهم زنگ نزدی هم واسه اینه که تا

لحظه آخر تصمیمت قطعی نبود.. غیر از اینه؟!

چشمام و با کلفگی بستم و نفسم و بیرون

فرستادم.. این همه شناختی که ازم داشت کار و

سخت می کرد و بعضی وقتا مثل الآن.. خودم و

وسط گل حس می کردم!

– نه همینه که گفتی! چون قرار بود آروم آروم

پیش بریم!

– اوکی! منم به خاطر همین آروم آروم پیش رفتن

می گم امشب خودت برو! قرار گرفتن با من تو یه

جمع چند صد نفری هم.. بذار برای وقتی که.. با

همه وجود دوست پسر بودنم و قبول کردی!

 

 

– دیگه داری حوصله ام و سر می بری! اگه قبولت

نداشتم الآن این جا چی کار می کردم.. بدون این

که روحتم خبردار بشه می رفتم عروسی و چند

ساعت بعد برمی گشتم خونه ام! ولی حالا دلم می

خواد تو هم باهام باشی.. مطمئن باش اگه یه

درصد هم شک داشتم.. از همون در خونه ات

برمی گشتم و نمی اومدم بالا!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1479

فقط خیره خیره با همون اخمای درهمش نگاهم

کرد و هیچی نگفت که حین درآوردن پالتوم از

تنم.. با همه حرصی که وجودم و پر کرده بود

غریدم:

– پختم بابا! نمیای نیا.. چی کار کنم؟! تقصیر منه

که بدو بدو حاضر شدم اومدم که تو هم وقت کافی

برای آماده شدن داشته باشی.. اگه اجازه بدی یه

نیم ساعت تو خونه ات می شینم بعد می رم!

پالتومم انداختم روی تخت و از جلوی نگاه خیره

اش که حالا بدون اون اخمای تو هم گره خورده..

به سر تا پام دوخته بود و داشت نقطه نقطه بدن و

 

 

لباسم و رصد می کرد.. رد شدم و رفتم جلوی آینه

اتاقش!

به ظاهر مشغول تمیز کردن آرایش و حالت دادن

به موهام که ساده روی شونه هام ریخته بودمشون

شدم.. ولی در اصل داشتم از آینه زیرچشمی همه

حرکات و واکنش های میران و زیر نظر می

گرفتم!

کارم که تموم شد یه کم فاصله گرفتم و نگاهی هم

به لباسم انداختم.. یه پیراهن بلند یشمی.. با آستین

های بلند ولی یقه ای که باز بودنش تا شونه هام

می رسید!

به جز همون یقه و چاک یه طرفه ای که تا بالای

زانوم بود.. پوشیده محسوب می شد و حتی آفرینم

کلی به خاطرش سرم غر زد.. ولی من از انتخابم

راضی بودم!

حالا باید می دیدم نظر میران چیه که سریع

چرخیدم سمتش و این بار رو در رو مچ نگاه خیره

اش و گرفتم.. ولی هرچی صبر کردم چیزی نگفت

 

 

که با چشم غره غلیظی روم و گرفتم و خواستم از

اتاق برم بیرون که صداش از پشت سرم به گوشم

رسید:

– منم میام!

قبل از این که برگردم سمتش.. لبخند ریز و

موذیانه ای رو لبم نشست.. ولی سریع ظاهر

خونسردم و حفظ کردم و چرخیدم سمتش.

– چی شد پس؟!

می فهمیدم که هنوز عصبانیه به خاطر دیر خبر

دادنم.. ولی این وسط چیزای دیگه ای هم بود که

نمی تونست از خیرش بگذره..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1480

همون طور که از کنارم رد می شد تا احتمالاا بره

حموم و دوش بگیره با حرص غرید:

– باید احمق باشم که تو رو امشب اون جا.. با این

تیپ و قیافه تنها بذارم..

با خنده پشت سرش راه افتادم و گفتم:

 

 

– از این به بعد قبل از این که بخوای واسه من ادا

دربیاری و ساز مخالف کوک کنی.. یادت باشه

دوست دختر خوشگل داشتن یه جاهایی دست و بال

آدم و می بنده و اجازه گرفتن هر تصمیمی رو نمی

ده!

وسط راه وایستاد و یه نیم چرخ به سمتم زد..

چیزی نگفت ولی اون چشمای باریک شده اش کلی

حرف و خط و نشون داشت.. با این معنی و مفهوم

که «دارم برات!»

منم که تو یه بی خیالی محض گیر کرده بودم و

سعی داشتم دیگه از این آدم و حرفا و نگاهاش

نترسم.. تا لحظه آخر که نگاهش و بگیره و بره

حموم اون لبخند حرص درارم و روی لبم حفظ

کردم!

به هر حال.. جای شکرش باقی بود که تا حدودی

داشت تلش می کرد واسه تغییر خودش.. وگرنه

اگه قرار بود همون میران قبلی و سرتق باشه.. بعد

از دیدن لباسم.. راضی به اومدن نمی شد..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

13 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سارا
سارا
4 ماه قبل

این رمان رو نویسنده تموم کرده دوستان،ادمین جان لطفا پارت هارو با فاصله ی زمانی کم بزار لطفا

Fatemeh
Fatemeh
4 ماه قبل

چرا اینقدر طول میدین پارت گذاری رو😐😐

علوی
علوی
4 ماه قبل

امروز صبح زود پارت گذاشتی، در عوض کل روز رو تو خماری نگرمون داشتی ادمین جان!
عزیز دل، پارت برسون. به استخوان درد افتادیم

SAMA
SAMA
4 ماه قبل

چرا نمیزاری پارت جدید و 🥺

Tina&Nika
Tina&Nika
4 ماه قبل

چرا پارت نزاشتین ؟

فاطمه زهرا
فاطمه زهرا
4 ماه قبل

امروز پارت خواهیم داشت؟

آاتنا
آاتنا
4 ماه قبل

چرا تموم نمیشه😂البته تمومم نشه امشب شب خیلی جالبی خواهد بود 🌚 درین و میران در عروسی آفرین🌚

علوی
علوی
4 ماه قبل

جمله آخر اشتباهه. اگه میران قبلی بود، یا نمی‌ذاشت درین بره، یا نمی‌اومد عروسی ولی تا در تالار تعقیبش می‌کرد و سریع دو تا محافظ جور می‌کرد می‌فرستاد توی مجلس که آمار ریز و درشت هر مذکری رو که سمت درین رفت در بیاره

آهو
آهو
پاسخ به  علوی
4 ماه قبل

جدی یه جورایی مابااین آدمای رمان زندگی میکنیم حرفت عین حقیقت بود ….من یکی که رمان حورا رونمیخونم ولی یه سوال هنوزم بدبخته؟

علوی
علوی
پاسخ به  آهو
4 ماه قبل

منم حورا رو دنبال نمی‌کنم

آهو
آهو
پاسخ به  علوی
4 ماه قبل

اوایل میخوندم بعدازیه جایی به بعدهمش خودموجای حورا می‌دیدم حس کردم دارم افسردگی میگیرم دیگه نخوندمش یعنی باهرپارتش قلبم دردمیگرفت

Nazila
Nazila
پاسخ به  علوی
4 ماه قبل

میرانی که با شلوار قد نود خونش به جوش می اومد،ازش انتظار نداشتم با این لباسا کنار بیاد،درست.

ولی اینکه خودش باهاش بیاد منطقی تر از اینه که بخاطر غرورش درین رو همراهی نکنه و آدم بفرسته دنبالش.

هدف نویسنده اینه که نشون بده میران داره یاد میگیره به عقیده و فکر درین هم احترام بزاره و بخاطر این مسائل باهاش دعوا راه نندازه.

علوی
علوی
پاسخ به  Nazila
4 ماه قبل

دقیقاًمنم گفتم اگه میران قبلی بود

دسته‌ها

13
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x