رمان تارگت پارت 446

3
(4)

 

 

 

×××××

تا چند ثانیه.. بدون هیچ حرکتی فقط به مسیر

رفتنش خیره بودم و هیچ کاری ازم برنمی اومد..

دختره موذی با چند تا جمله زیر و بم من و به هم

ریخت و گذاشت رفت!

 

 

حالا من چه عکس العملی باید نشون می دادم؟!

اصلا چی کار می تونستم بکنم.. جز این که همون

لحظه ماشین و یه گوشه ای پارک کنم و پیاده بشم!

دختری که تو یکی دو سال گذشته زندگیم اصلی

ترین عامل تند شدن ضربان قلبم بوده.. خیلی جدی

و بدون تعارف ازم دعوت کرد که شب و تو خونه

اش صبح کنم و حالا.. من باید خیلی احمق باشم که

بخوام از این موقعیت بگذرم!

می دونستم راحت نیست..

می دونستم سر راه رابطه امون چالش های زیادی

داریم که اینم یکیشه..

ولی بالاخره باید از یه جایی شروع می شد و چه

بهتر اگه شروعش همین امشبی باشه که من توی

اون عروسی برای چند صدمین بار به خودم

اعتراف کردم که بیشتر از جونم دوستش دارم و

تحت هیچ شرایطی.. محاله از دستش بدم!

در نیمه باز خونه رو کامل باز کردم و رفتم تو..

چشمم به لونه ریتا که هنوز گوشه حیاط بود و

 

 

درین دلش نیومده بود جمعش کنه افتاد و دلم تنگ

شد برای دخترکم!

ولی دیگه دلیلی واسه پنهون کردن خودم نداشتم و

اگه تا قبل از امشب یه ذره شک تو وجودم بود که

قبول پیشنهاد درین و دوباره یکی شدنمون به این

زودی کار درستیه.. حالا دیگه اونم از بین رفت و

من به یقین رسیدم یک سال پنهون کردن خودم از

چشم بقیه.. چیزی رو حل نمی کنه و باید.. همین

جوری رفت تو دل اتفاقات تا ببینیم.. چی پیش

میاد!

وارد خونه که شدم سر و صدایی از آشپزخونه به

گوشم رسید که فهمیدم درین اون جاست..

ولی عجله ای برای جلو رفتن نداشتم و آروم قدم

زدم..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1513

دفعات قبلی که اومده بودم این جا.. شرایط بغرنج

بود و فرصت کافی برای نگاه کردن به دور و برم

و نداشتم.. ولی حالا داشتم می دیدم که درست مثل

خونه کوچیک قبلیش.. این جا هم با سلیقه چیده و

 

 

با این که وسایل خیلی ساده ای گرفته بود ولی همه

چیز مرتب و درست سر جای خودشه.. چیزی که

واقعاا از دختری مثل درین انتظار می ره..

کسی که از سن کم یاد گرفته بود رو پای خودش

وایسته و تنهایی گلیمش و از آب بیرون بکشه..

ولی خب دیگه اون دوران زندگیش تموم شده بود

و حالا.. من این جا بودم تا یه نقطه پایان واسه

همه تنهایی هاش بذارم!

با دیدنش که توی آشپزخونه مشغول درست کردن

چایی بود رفتم سمتش.. دیدم که زیرچشمی داره

نزدیک شدنم و می پاد.. منم نخواستم از همین اول

کاری معذبش کنم که با تکیه به کانتر وایستادم و

بعد از یه دور اسکن کردن سرتا پاش.. کاری که

امشب به دفعات انجام داده بودم گفتم:

– نمی خوای لباست و عوض کنی؟!

– اول برم حموم.. یه دوش بگیرم سر و صورتم و

بشورم.. بعد!

 

 

نیشم تا بناگوش باز شد و خواستم بگم دوش نگرفته

ات هم قبول دارم که قبل از من خودش با ابروهای

بالا رفته و انگشت اشاره ای که به نشونه تهدید به

سمتم گرفته بود گفت:

– لطفاا از اون فرضیه های بیخودت دوباره ردیف

نکن که هیچ خوشم نمیاد!

– کدوم فرضیه ها؟!

– یادت نیست یعنی؟!

شونه ای به معنی ندونستن بالا انداختم که پوفی

کشید و با صدای کلفت شده.. جوری که مثلا می

خواست ادای من و دربیاره گفت:

– شاید تا صبح بخوایم چند تریپ دیگه بریم.. اگه

هربار بخوای دوش بگیری که دیگه چیزی ازت

نمی مونه!

آب دهنم و قورت دادم و سرم و انداختم پایین..

اولش واقعاا یادم نبود ولی حالا که گفت.. خیلی

سریع فهمیدم یکی از همون دیالوگ هایی بود که

صرفا برای درآوردن حرص درین و اذیت کردنش

 

 

بعد از رابطه امون به زبون می آوردم و حالا

بدجوری ازش پشیمون بودم!

 

 

 

 

#پارت_1514

 

 

واسه همین خودم و کامل زدم به اون راه و گفتم:

– من همچین حرفی زدم؟ یادم نمیاد!

با چشمای باریک شده چند بار سرش و به تایید

تکون داد و لب زد:

– تو که راست می گی! ولی مهم نیست.. برعکس

تو حافظه من خیلی قویه.. یادتم نباشه.. خودم یادت

میارم!

– به نظر من همه رو بریز دور.. حافظه قویت و

برای ثبت خاطرات و حرفای جدیدی که قراره از

من بشنوی نگه دار.. اراجیفی که یه زمانی.. با

کلی هدف و منظور به زبون می آوردم.. ارزش

موندن توی ذهنت و ندارن!

– من برعکس فکر می کنم.. به نظرم باید اون

حرفا یا به قول تو اراجیف..

 

 

چند ضربه به شقیقه اش زد و ادامه داد:

– همین جایی که هستن بمونن! چون اون موقع..

ارزش حرفای جدید و خاطرات قشنگ ترمون..

برام خیلی بیشتر از قبل می شه! چون اون موقع

راحت تر می تونم بفهمم.. چقدر همه چیز نسبت به

قبل عوض شده و من.. چقدر تصمیم درستی

گرفتم!

فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم.. حق داشت..

حداقل تو شروع رابطه امون حق داشت که تا دلش

بخواد مقایسه کنه و خیالش راحت بشه از انتخابش!

منم مطمئن بودم که خیلی زود به اون نتیجه ای که

دلش می خواد می رسه و رفتاری از من می بینه

که چه بخواد چه نخواد.. خاطرات قبلیش محو می

شه!

از کنارم رد شد و رفت سمت اتاق و تو همون

حال گفت:

– برات لباس می ذارم رو تخت اگه خواستی

عوض کن!

 

بلفاصله چرخیدم سمتش و پرسیدم:

– مگه این جا لباس دارم؟!

یه کم مکث کرد و انگار که نمی خواست این

مسئله رو خیلی بشکافه تا آتویی دست من بده

جواب داد:

– حتماا داری که دارم می گم دیگه.. یا اگه خواستی

دوش بگیری.. بذار بعد از من که رفتی حموم

بپوششون!

– نظرت با یه دوش دو نفره چیه؟!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1515

سرجاش وایستاد و طول کشید تا برگرده سمتم.. با

سوالم تو دوراهی بدی گذاشته بودمش.. انگار

داشت فکر می کرد که اگه بگه نه.. بلفاصله می

خوام بگم پس برای چی قبول کردی شب این جا

بمونم.. اگرم بگه آره.. هنوز آمادگی لازم برای تا

این جای کار پیش رفتن و پیدا نکرده!

 

 

منم نخواستم بیشتر از این اذیتش کنم و خودمم

ترجیح دادم تو فاصله این دوش گرفتن.. هرکاری

لازمه برای آمادگی پیدا کردن و انجام بده که قبل

از جواب خودم گفتم:

– شوخی کردم.. تو برو.. من دوش نمی گیرم!

از خداش بود که سریع استقبال کرد و حین رفتن

لب زد:

– زود میام!

برای این که راحت باشه.. رفتم سمت سرویس تا

یه آبی به دست و صورتم بزنم.. فکر اتفاقاتی که تا

دقایق دیگه می افتاد حرارت تنم و بالا برده بود..

ولی این دفعه دیگه قصد نداشتم سرم و زیر شیر

آب بگیرم تا خنک بشم و این فکرا رو از مغزم

بندازم بیرون!

الآن دیگه خودمم دلم می خواست تا تهش برم..

خسته شده بودم از بس به این فکر کردم که درین

چقدر خاطره تلخ از اون رابطه ها داره و اگه

دوباره تکرارش کنیم تا کجا می تونه تحمل کنه؟!

 

 

حتی اگه امشب.. لحظه های سختی رو هم پشت

سر می ذاشتیم.. باید انجامش می دادیم تا تکلیفمون

با خودمون و.. رابطه امون روشن بشه!

فقط بی نهایت باید خودم و اراده و رفتار و حرکاتم

و کنترل می کردم.. تا دیگه حس تجاوز بهش

دست نده.. تا بهش بفهمونم سر قولم هستم و اگه

نخواد.. حتی تو اوج رابطه.. عقب می کشم و

دیگه بهش دست نمی زنم!

از دستشویی که بیرون اومدم.. درین رفته بود تو

حموم و منم راه افتادم سمت اتاقش.. چشمم به لباس

های راحتی روی تختش که افتاد لبام به لبخند باز

شد و برشون داشتم.. همونایی بودن که خودش

برام خریده بود.. وقتی که من و به شام دعوت

کرده بود و بعدش خیلی غیر قابل پیش بینی ازم

خواست که شب بمونم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1516

چقدر اون روزا با خودم و احساسم درگیر بودم و

اوج درگیریم هم برای همون شب بود.. شبی که

انگار دیگه تمام و کمال درین و شناختم و به

مهربونی و خوش قلبیش پی بردم و در عین حال

از خودم متنفر شدم که می خواستم دل این دختری

 

 

که داشت ذره ذره وجودم و در اختیار می گرفت و

بشکونم!

شبی که رو همون تخت کوچیکش.. تا صبح تو

بغلم گرفتمش و یه خواب راحت داشتم.. بدون این

که بخوام تلش کنم برای شروع رابطه یا حتی یه

عشق بازی ساده و این.. از من و شخصیتم بعید

بود!

لباسا رو گذاشتم کنار.. چون فعلا حوصله عوض

کردن نداشتم.. ترجیح می دادم لخت شم که فقط

پیراهنم و درآوردم و انداختم رو صندلی میز

آرایشش که نگاهم رو یکی از وسیله های روی

میز قفل شد!

یه چراغ خواب بود شکل سیاره زحل که دورش و

یه گوی شیشه ای گرفته بود.. چیز قشنگی بود ولی

بعید می دونستم تو ایران از اینا پیدا بشه.. یا اگرم

بود قیمت نجومی داشت که با توجه به شناختم از

درین.. شک نداشتم هیچ وقت حاضر نمی شه به

همچین چیزی پول بده..

 

 

پس فقط یه احتمال می موند اونم این که یکی این و

براش هدیه خریده باشه.. کسی که دلش می

خواست از هر طریقی توجه درین و به خودش

جلب کنه.. حتی با خرید همچین هدیه ای!

پوفی کشیدم تا ذهنم بیخودی با این فکرا مسموم

نشه و حال خوبی که تا این لحظه داشتم از بین

نره.. چه اهمیتی داشت که بقیه چقدر تلش کردن..

مهم اینه که انتخاب اول و آخر درین.. من بودم!

روم و برگردوندم و رفتم سمت تختش و روش ولو

شدم.. عجیب بود که ذره ای خستگی و

خوابالودگی تو وجودم حس نمی کردم و با فکر یه

بار دیگه چشیدن طعم اون لذت بی نظیر وجود

درین.. فول انرژی بودم! با این حال چشمام و بستم

تا یه کم ذهنم و آروم کنم و این تلطم وجودم و کم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1517

خیلی نگذشته بود و همون طور که با بالاتنه برهنه

و چشمای بسته از عرض روی تختش دراز کشیده

بودم صدای باز و بسته شدن در اتاق به گوشم

خورد و یه کم بعد بوی لذت بخش صابون و

شامپوش به مشامم خورد..

 

تخت که بالا و پایین شد.. آروم لای چشمم و باز

کردم که دیدم با همون حوله اش روی تخت کنارم

نشسته و به رو به روش زل زده!

انگار برخلف انتظارم توی حموم.. نتونسته به

آمادگی لازم برسه و هنوز تردید داره.. منم با این

که داشتم با همین بوی خوشش مست می شدم و

دیگه کنترل کردن خودم کار راحتی نبود.. خواستم

بلند شم و برم بیرون که لباساش و بپوشه و یه کم

بیشتر بهش زمان بدم که با قرار گرفتن دستاش

روی کمربندم و تلشش برای باز کردنش.. چشمام

تا آخر باز شد و نفسم تو سینه موند!

ناخودآگاه بود که مچ دستش و نگه داشتم که نگاه

اونم به سمت چهره متعجب من برگشت.. بیشتر

مضطرب بود تا این که بخواد هیجانی برای این

کار داشته باشه و این و از سرمای پوست دستشم

تشخیص می دادم که لب زدم:

– خوبی؟!

تند تند سرش و به تایید تکون داد گفت:

 

 

– بیا شروع کنیم.. نمی خوام به چیزی فکر کنم!

اون جوری.. کارمون خیلی سخت می شه!

خودم و یه کم رو تخت کشیدم بالا و صاف

نشستم..

– درین.. هیچ اجباری نیست.. اگه نمی خوای می

تونیم…

– می خوام!

اطمینان پشت لحنش خیالم و راحت کرد که

بلفاصله سرم و جلو بردم و لباش و کوتاه بوسیدم

و جدا شدم.. ولی دستم که از حوله اش رد شد و

رو قفسه سینه اش نشست.. با حس ضربان به

شدت تند قلبش.. تصمیم گرفتم آروم تر پیش برم

که تنش و با همون حوله تو بغلم گرفتم و روی

تخت دراز کشیدم..

– چی شد پس؟

 

 

 

 

 

 

#پارت_1518

نفس عمیقی کشیدم و صادقانه جواب دادم:

 

 

– جفتمون.. خیلی وقته که دور بودیم از این چیزا..

می ترسم با شروع طوفانیمون سکته کنیم! بذار

آروم آروم و قدم به قدم پیش بریم..

دستم و رو صورتش گذاشتم و مشغول نوازش

پوست نرمش شدم..

– تو هم یه کم نفس عمیق بکش.. تا قلبت آروم

بگیره.. تا بفهمه قرار نیست اتفاق بدی بیفته!

خواست چیزی بگه که قبلش خودم گفتم:

– می دونم دست خودت نیست.. ولی قراره تو این

راه به همدیگه کمک کنیم دیگه.. عجله که نداریم..

این جوری بیشترم بهمون مزه می ده!

بالاخره راضی شد و آروم لب زد:

– باشه!

منم شروع به نوازشش کردم و دستم و از روی

صورتش به سمت بدنش سر دادم و همین که به

گردن خالیش رسیدم پرسیدم:

– چرا گردنبندت و درآوردی؟

 

 

– نمی شه که همیشه تو گردنم باشه!

– چرا نمی شه؟!

سرش و بلند کرد و با نگاه عاقل اندر سفیه بهم زل

زد..

– گردنبند به اون با ارزشی رو همه جا تو گردنم

بندازم؟ اگه یه وقت گم شد.. دق می کنم که!

انگشتام و تو موهای خیسش فرو کردم و همون

طور که با لذت نگاهم و رو نقطه نقطه صورتش

می چرخوندم.. دوباره همون چهره ساده و بدون

آرایشش جلوی چشمم بود که از نگاه کردن بهش

سیر نمی شدم!

– تو خیالت راحته که اگه بذاریش تو یه جعبه جاش

امنه می مونه.. من چه جوری باید تویی که با

ارزش ترین آدم زندگیمی رو یه جا نگه دارم و

مطمئن بشم که هیچ وقت گمت نمی کنم؟!

آب دهنش و قورت داد و در حالی که برعکس من

سعی می کرد خیلی باهام چشم تو چشم نشه جواب

داد:

 

 

– شاید.. شاید بعد از امشب.. خیلی چیزا مشخص

بشه! هم برای من.. هم برای تو.. هم تو خیالت

راحت می شه که دیگه هیچ وقت قرار نیست من و

گم کنی.. هم من مطمئن می شم از این که…

هرچقدر منتظر موندم حرفش و ادامه نداد و

آخرسر خودشم پشیمون شد و دوباره دراز کشید و

سرش و گذاشت رو بازوم.

 

 

 

 

 

 

#پارت_1519

ولی من کنجکاو بودم ادامه جمله اش و بشنوم که

پرسیدم:

– از چی مطمئن می شی؟!

به جای جواب سوال من یهو بی ربط گفت:

– بریم اول چایی بخوریم؟!

– واسه چی؟

– می خوام.. خواب از سرم بپره!

– خوابت میاد؟

– الآن نه.. ولی بعدش.. می ترسم دیگه از خستگی

بی هوش بشم!

 

 

– خب؟ چی می شه مگه؟!

سرش و بلند کرد و با جدیت به صورتم زل زد..

– بیدار نشم ببینم غیب شدی!

لبام به لبخند باز شد و همین که خواستم با اطمینان

خیالش و از موندنم راحت کنم.. با حرف بعدیش..

لبخند از رو لبم پر کشید:

– بیدار نشم ببینم.. یه آدم دیگه شدی!

واسه چند ثانیه از شدت غمی که پشت لحنش بود

حتی ضربان قلبم و درست و حسابی حس نکردم..

چی به روزش آورده بودم فردای اون شبی که با

نهایت اعتماد.. اولین رابطه اش و با من تجربه

کرده بود و من حتی نذاشتم چند ساعت از این

اعتماد و این اولین تجربه اش لذت ببره؟!

الآن چه کاری از دستم برمی اومد.. چه حرفی می

تونستم به زبون بیارم تا یه کم از این استرسش و

کم کنم.. من همون آدمی بودم که در عرض یه

شب تا صبح صد و هشتاد درجه تغییر کردم و زدم

زیر همه قول و قرارایی که قبل از رابطه باهاش

 

گذاشته بودم.. حالا با چند تا جمله.. با چند تا قول

می دم.. حتی اگه از ته دل باشه.. دلش آروم می

گیره؟

هرچی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم و آخرسر با

درموندگی پرسیدم:

– چی بهت بگم؟ چی بگم که مطمئن بشی؟ چی بگم

که خیالت راحت بشه.. تو بگو.. منم همون و

تکرار می کنم!

– جون من و قسم بخور!

آب دهنم و قورت دادم و چشمام و محکم بستم..

دوست نداشتم این کار و بکنم.. ولی برای راحتی

خیالش چاره ای نداشتم که لب زدم:

– به جون تو…

– بگو به مرگ تو!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1520

نچ کلفه ای گفتم و پرسیدم:

– چه فرقی می کنه؟!

– این جوری تاثیرش بیشتره.. بگو دیگه!

– دوست ندارم این کلمه رو به زبون بیارم!

 

 

– یه باره فقط.. برای همیشه!

– اگه می دونی انقدر دوست دارم.. که جونت قسم

راستمه.. دیگه چه اصراریه که حتماا قسم بخورم؟!

– قلبم می دونه.. می خوام مغزمم بفهمه! بگو..

نفس عمیقی کشیدم و کاملا از سر ناچاری.. ولی

صادقانه خیره تو چشماش لب زدم:

– به مرگ تو.. به مرگ درینم.. دیگه واسه همیشه

هستم.. کنارتم.. همراهتم.. رفیق نیمه راه نمی

شم.. تنهات نمی ذارم.. تغییر نمی کنم!

یهو کلفه شدم و بعد از این که صورتش و با جفت

دستام نگه داشتم با حرص گفتم:

– دیوونــــه.. من جون کندم تا یه بار دیگه جام و

تو زندگیت به دست بیارم.. عقلم مگه کم شده که

بخوام دوباره از دستش بدم؟!

انگار همین جمله آخرم تاثیر لازم و روش گذاشت

و به اون اطمینانی که منتظرش بود رسید.. نتیجه

اش هم شد بوسه هایی که حالا درین شروع کننده

اش بود و منم با کمال میل.. همراهش شدم و اون

 

 

حرص وجودم و با حرکات تند و خشونت بار لب

و دندونام نشونش دادم!

تا چند ثانیه اول اصلا یادم رفت که می خواستم

آروم پیش برم.. خود درین هم تقریباا شرایط من و

داشت و کم کم داشت بدنش از اون سرمای ناشی

از استرس در می اومد و حرارتش بالا می رفت!

اما خب هنوز.. خجالت جزئی از وجودش بود و

باید یه نفر هلش می داد.. واسه همین خودم حوله

اش و از تنش درآوردم و خواست خودش و عقب

بکشه که نذاشتم.. صورتش و نگه داشتم و به

بوسیدنش ادامه دادم!

ولی انگار حس کرد که لازمه اونم یه کاری بکنه

که دوباره مشغول باز کردن سگک کمربندم شد و

این بار دیگه جلوش و نگرفتم..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1521

واسه درآوردن شلوارم دیگه ناچار شد ازم جدا بشه

و منم پایین تنه ام و از تخت فاصله دادم تا بتونه

کامل از پام درش بیاره و همین که خواستم دوباره

بکشمش سمت خودم و برگردیم به اون بوسه ای

 

 

که بدجوری داشت بهم مزه می داد.. دیدم خشکش

زد و نگاهش رو یه نقطه قفل شد!

مسیر نگاهش و که دنبال کردم به رد بخیه بلند و

طولانی روی پای راستم رسیدم که خب هنوز زود

بود بخوام کاری واسه از بین رفتنش انجام بدم!

ولی نذاشتم نگاه درین هم طولانی بشه تا بخواد یه

بار دیگه تغییر فاز بده و اعصابش بیخودی سر

مسائلی که حداقل از نظر من ربطی بهش نداشت..

به هم بریزه!

واسه همین دستام و دور بدنش حلقه کردم و

کشیدمش سمت خودم و همون طور که روی پاهام

می نشوندمش خواستم دوباره لباش و شکار کنم که

سرش و عقب کشید و گفت:

– این جوری نه.. پات درد می گیره.. بچرخیم!

– من خوبم درین!

– نمی خوام اذیت بشی..

– تا چند دقیقه خودت می فهمی که با همین پا چه

کارایی ازم برمیاد و شما بهتره به فکر خودت

 

 

باشی! ولی اگه اون جوری بیشتر بهت می

چسبه…

دستام و دور بدنش سفت کردم و با یه چرخش

جامون و عوض کردم و من رفتم روش..

– اینم به خاطر تو!

نخواستم فکر کنم لبخندی که رو لبش نشست خیلی

واقعی نبود و یه لرزش محسوسی داشت که نمی

شد نادیده گرفتش..

ولی هوس اون لحظه خیلی بهم غلبه کرده بود که

دوباره مشغول بوسیدنش شدم و تا چند دقیقه بعدی

جوری از خود بیخود شدم که نفهمیدم درین دیگه

همراهی نمی کنه..

فقط وقتی لبام و از روی لباش جدا کردم و خواستم

به گردنش هجوم ببرم.. با صدای میران گفتن های

پر از عجزش به خودم اومدم و دیدم چشماش و

محکم بسته و داره نفس نفس می زنه!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1522

یه لحظه نگاهم به دستاش افتاد که از دو طرف

محکم مچش و نگه داشته بودم و این شرایط شاید

برای هر آدمی.. نرمال محسوب می شد و حتی

 

 

ازش لذت هم می بردن ولی.. برای درین عادی

نبود و بیشتر براش حکم اعمال زور و قدرت

داشت که خب طبیعتاا.. اذیتش می کرد!

سریع دستاش و ول کردم و صورتش و نگه

داشتم..

– درین؟ درینم.. ببین من و.. ببین.. هیچ کاری

نمی کنم.. درین باز کن چشمات و عزیزم! هیچی

نیست..

بدنش داشت می لرزید و من این بار شونه هاش و

نگه داشتم و با درموندگی لب زدم:

– نلرز این جوری.. تو رو.. تو رو جون میران

نلرز…

دیدم که بالافاصله چند تا نفس عمیق کشید و منم

سریع از روش بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه و با

یه لیوان آب و چند حبه قندی که توش انداختم

برگشتم تو اتاق..

با تکیه به تاج تخت نشسته بود و پاهاش و تو

شکمش جمع کرده بود و نگاه ماتش خیره به رو به

 

روش بود که با ورود من.. نامحسوس تو جاش

پرید و چشمای ترسیده اش و به من دوخت..

دلم ضعف رفت واسه رنگ و روی پریده اش و

حالی که زمین تا آسمون با چند دقیقه پیشش فرق

می کرد.. ولی تو این حالم نمی تونستم ولش کنم..

کنارش نشستم و در حالی که کاملا داشتم سعی می

کردم که کوچک ترین برخوردی باهاش نداشته

باشم لیوان و به سمتش گرفتم..

– بیا.. یه کم بخور حالت جا بیاد!

نگاهش هنوز به صورتم بود و بدون پلک زدن

لباش و حرکت داد و گفت:

– نمی خورم..

– باشه.. باشه نخور.. می ذارم این جا رو میز..

هر موقع خودت خواستی بخور!

نگاهش با دستم که لیوان و روی میز گذاشتم

حرکت کرد و من دوباره قلبم فشرده شد از تصور

فکرایی که داشت تو سرش می چرخید!

 

 

این نگاه خیره اش به لیوان.. اون «نمی خورم» با

عجله ای که به زبون آورد.. فقط یه معنی داشت..

یاد اون روزایی افتاده که به زور مجبورش می

کردم شیرموز بخوره تا حین رابطه امون از حال

نره و حالا انگار می خواست بفهمه بازم زور و

اجباری در کار هست یا نه!

 

 

#پارت_1523

نفسم و با درموندگی بیرون فرستادم و در حالی که

دیگه امیدی نداشتم به این که حالش رو به راه بشه

و رابطه امون ادامه پیدا کنه… پشت بهش لبه تخت

نشستم و سرم و محکم با دستام نگه داشتم!

 

 

ولی برخلف تصورم.. خیلی طول نکشید که از

پشت بهم نزدیک شد و دست سردش و که هنوز

لرزشش هم حس می شد روی شونه ام گذاشت..

– ببخشید!

نفسم تو سینه گیر کرد و اشک تو چشمام پر شد..

من داشتم می سوختم از فکر این که چه جوری

اون میران شیطان صفت و از ذهنش پاک کنم و

حالا.. اون داشت معذرت خواهی می کرد!

این بار لباش و از پشت به کتفم چسبوند و دوباره

تکرار کرد:

– ببخشید!

بدون این که برگردم سمتش.. دستم و روی دستش

گذاشتم و گفتم:

– تقصیر تو نیست!

– تقصیر تو هم نیست!

– چرا تقصیر منه.. مثلا می خواستم آروم پیش

برم.. ولی یه لحظه دوباره از خود بیخود شدم..

 

 

نفهمیدم دارم با فشار دادن دستات و اون حالتی که

روت افتادم اذیتت می کنم..

– نه.. به خدا به خاطر اون نبود.. من.. من از

قبلش به هم ریختم!

سرم و به سمتش برگردوندم که با ناراحتی توضیح

داد:

– خوب بودم.. برای خودمم عجیب بود ولی..

اصلا ذهنم جای دیگه نرفت و داشتم.. داشتم پا به

پات می اومدم و لذت می بردم.. حتی تظاهرم

نکردم.. واقعاا لذت می بردم.. تا این که.. چشمم به

بخیه و زخمای روی پات افتاد.. دست خودم نیست

ولی.. هنوز با این حال و روزت کنار نیومدم..

انگار وقتی اثرات اون.. اون آتیش سوزی رو تو

وجودت می بینم و خودم و مقصرش می دونم..

ذهنم برای این که عذاب وجدانم و کم کنه.. دنبال

یه راهی می گرده که بهم بفهمونه.. چاره ای جز

اون کار نداشتم.. تنها راهشم.. یادآوری اون

 

 

روزای تلخه و رابطه هاییه که به زور شروع می

کردی و بر خلف میل من ادامه اش می دادی!

 

 

 

 

#پارت_1524

 

 

سرش و با کلفگی به چپ و راست تکون داد و

لب زد:

– انگار یکی توی سرمه که مدام می گه یادت بیار

باهات چی کار کرد.. یادت بیار چه روز و شبایی

برات ساخت.. بعد غصه این حال و روزش و

بخور.. نتیجه اون یادآوری ها هم.. می شه اینی که

الآن دیدی.. دیگه بعدش هر کاری کردم نتونستم

ذهنم و آروم کنم! ببخشید..

– انقدر نگو ببخشید.. دقیقاا واسه کدوم کاری که

آگاهانه انجامش دادی.. داری معذرت خواهی می

کنی؟!

با دستاش.. چشماش و محکم فشار داد تا اشکایی

که توشون جمع شده بود و قبل از رسیدن به

صورتش پس بزنه و با صدایی که سعی داشت از

بغضش نلرزه گفت:

– بی خیال.. بیا ادامه بدیم.. خب؟ خوب بودیم..

جفتمون خوب بودیم.. بالاخره باید این مراحل و

 

 

پشت سر بذاریم.. چه الآن.. چه یه هفته دیگه.. چه

یه ماه دیگه.. باشه؟

فقط نگاهش کردم و هیچی نگفتم که سرش و برای

بوسیدنم جلو آورد و من خیره به لبایی که رد

دندونام روش و قرمز کرده بود سرم و عقب

کشیدم..

درین مات و درمونده بهم زل زد و نالید:

– میـــران؟! به همین زودی جا زدی؟ پس چی شد؟

مگه قرار نبود با هم حرف بزنیم.. منم حرفام و

زدم که بفهمی دلیلش چی بود.. که با هم مشکلمون

و حل کنیم.. قول می دم دیگه نذارم ذهنم به اون

سمت کشیده بشه!

از رو تخت بلند شدم و خیره به نگاه متعجبش که

با من بالا کشیده شده بود لب زدم:

– جا نزدم! یه فکر بهتری دارم!

سرم و چرخوندم واسه پیدا کردن چیزی که دنبالش

بودم و وقتی دیدم جلوی چشمم چیزی نیست رفتم

سمت کمدش و درش و باز کردم..

 

 

از تو آویزی که مخصوص شال و روسری هاش

بود.. یه شال نازک و سبک و برداشتم و برگشتم

سمتش..

– چی کار می خوای بکنی؟

 

#پارت_1525

بی اهمیت به سوال متعجبش.. مشغول تا زدن

عرض شال شدم و وقتی به اون اندازه که مد نظرم

بود رسید بردم سمت صورتش که سریع خودش و

عقب کشید و گفت:

– بگو اول می خوای چی کار کنی؟!

– می خوام این و ببندم به چشمات!

– واسه چی؟

– واسه این که مشکل تو.. بسته شدن درای ذهنت

و این که فکرت به اون روزا کشیده نشه نیست..

مشکل این چشماته که باید بعضی چیزا رو نبینن..

اگه نبینی.. اون اتفاقاتی هم که الآن گفتی تو سرت

نمی افته.. پس طبیعتاا آرامشت بیشتره و بهتر لذت

می بری.. مگه نه؟!

 

 

دو به شک بود و داشت با تردید نگاهم می کرد..

از یه طرف وسوسه شده بود این راه و امتحان کنه

و از طرف دیگه یه چیزی داشت اذیتش می کرد

که به زبون آوردش:

– یعنی.. از این به بعد همیشه من باید.. با چشمای

بسته…

– نه.. نه عزیزدلم.. نه بادوم من.. امشب برای

جفتمون فرق داره.. اولین رابطه امونه بعد از همه

اون اتفاقات بدی که تجربه کردیم.. الآن ذهنت

بیشتر از هر وقت دیگه ای داره بهت آلارم می

ده.. ولی اگه یه بار این اتفاق بینمون بیفته و تو

ببینی همه چیز اوکیه.. از دفعات بعدی راحت تر

کنار میای!

شال و به سمت صورتش نزدیک کردم و با

اطمینان لب زدم:

– به من اعتماد کن.. بازم هرجا حس کردی داری

اذیت می شی.. فقط کافیه بگی.. درجا تمومش می

کنم و دیگه حرفشم نمی زنیم.. باشه؟

 

 

نفس عمیقی کشید و تند تند سرش و به تایید تکون

داد.. منم با حس خوب ناشی از اعتماد کردن

دوباره درین به من.. اون شال و دور چشماش

بستم و آروم هلش دادم تا روی تخت دراز بکشه!

وقتی یاد روزای اول برگشتنم می افتادم و این که

درین.. هر موقع با من برخورد می کرد با یه

ترس و وحشتی که کاملا تو چشماش ملموس بود

بهم زل می زد.. باعث می شد قدر این اعتمادی که

الآن بهم داره رو بدونم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1526

خوب می دونستم که تا الآن توی وجودش با

هزارتا عامل جنگیده که حالا به این جا رسیده و

این اعتماد نسبی رو به دست آورده.. پس دیگه

محال بود بخوام.. یه بار دیگه از دستش بدم!

بعد از نیم ساعتی که فقط مشغول عشق بازی و

بالا بردن دوباره حرارت بدنامون بودم.. صدای

نفس نفس زدن های درین حواسم و جمع کرد..

سرم و بالا گرفتم و پرسیدم:

– خوبی؟!

 

 

انگار به اون نتیجه ای که دلم می خواست رسیدم

و اون چشم بند تاثیر لازم و روی بالاتر بردن لذت

و خالی شدن ذهنش از فکر و خیال گذاشته بود که

تو همون وضعیت از نفس افتاده لب زد:

– خیلی!

لبخند عمیقی رو لبم نشست و برای بالاتر بردن

حرارتش.. با خشونت بیشتر و این بار با دندونام

به جون پوست لطیف تنش افتادم که صدای آخ

کشیدنش بلند شد.. ولی قبل از این که بخوام دوباره

حالش و بپرسم خودش توضیح داد:

– من خوبم.. میران.. خیلی خوبم.. دیگه چیزی

نپرس.. کارت و بکن!

صدای خنده های پر از سرخوشیم بلند شد.. با این

که تا این جای کار داشتم همه تلشم و می کردم که

لذت جسمی این رابطه فقط برای درین باشه.. ولی

از نظر لذت روحی با هم برابر بودیم!

بعد از اون رابطه اولمون.. می شد گفت دیگه

رابطه دو طرفه ای نداشتیم و با این که من.. خیلی

 

 

وقتا از سر هوس به سمتش کشیده می شدم.. نه

صرفاا برای انتقام و فکرای توی سرم.. ولی خب

هیچ وقت مثل الآن.. با دیدن حال درین حالم خوب

نمی شد!

حتی تو اوج رابطه هم می فهمیدم که اون هیچ

لذتی نمی بره و این برای من یه معضل بزرگ بود

و الآن.. این اولین تجربه امون محسوب می شد که

توش هم می تونستیم خود واقعیمون باشیم.. هم

فارغ از هر فکر و خیال و انرژی منفی آزاردهنده

ای.. از بودن با هم.. به رضایت کامل جسمی و

روحی برسیم!

رو همین حساب.. تا وقتی هوا روشن شد.. از این

حال خوب و حس بی نظیر استفاده کردیم و بعد

جفتمون عین یه جنازه کنار هم افتادیم و از

خستگی بی هوش شدیم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1527

×××××

به محض باز شدن چشمام و یادآوری اتفاقات

دیشب.. سرم و به پشت سرم چرخوندم و با جای

 

 

خالی میران رو به رو شدم و بلفاصله به حالت

نیم خیز درومدم!

ولی قبل از این که بخوام فکر کنم گذاشته رفته.. یا

اصلا.. همه چیزایی که دیشب تجربه کردیم خواب

و توهم بوده.. چشمم به پیراهنش روی صندلی

افتاد که حالا شلوارشم بهش اضافه شده بود!

با حدس این که توی دستشویی.. یا حموم باشه..

خودم و دوباره روی تخت انداختم و نفس حبس

مونده توی سینه ام و بیرون فرستادم!

پس خواب و رویا نبود.. دیشب.. جدی جدی اون

لحظه های بی نظیر و افسانه ای رو که به جرات

می تونم بگم.. حتی توی رابطه اولمون.. با همه

خوب بودنش هم تجربه نکرده بودم تو واقعیت

اتفاق افتاده بود!

ناخودآگاه بود که ذهنم دوباره شروع کرد به

مقایسه کردن.. یه زمانی.. وقتی صبح ها رو تخت

میران چشمام و باز می کردم.. بزرگ ترین آرزوم

این بود که همه اتفاقات دیشب یه کابوس بوده باشه

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Nazila
Nazila
4 ماه قبل

جون جون

ما نی نی میخوایم نویسندههع

مریم
مریم
پاسخ به  Nazila
4 ماه قبل

هیچ نی نی وجود نداره 😂 اخر این رمان خیلی چرته

[:
[:
4 ماه قبل

تشکر فراوان واس نویسنده عزیز امروز دیگه پارت نداریم؟

camellia
camellia
4 ماه قبل

مرسی و ممنون به خاطر ر پارت به موقع و سروقتتون.

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x