رمان تارگت پارت 456

3
(2)

 

 

 

 

حالا دیگه با این حرف حدسم به یقین تبدیل شد و

مطمئن شدم که پشت در.. درینه که هنوز نرفته و

یه سره داره زنگ می زنه!

فکر این که کوروش اصلا نذاره درین بفهمه من

این جام و بعد.. از شدت عصبانیت جدی جدی

بلیی سرش بیاره باعث شد به تقل بیفتم و با

همون دهن بسته شروع کنم به داد و بیداد کردن..

هرچند که توان و انرژیم ثانیه به ثانیه داشت بیشتر

تحلیل می رفت و من.. دیگه واقعاا زمان زیادی

برای هشیار بودن نداشتم!

به خصوص این که کوروش وضعیت و برام

سخت تر هم کرد.. وقتی دستام و با همون چسب

از پشت به هم بست و بعد در باکس زیر تخت و

که درست به اندازه یه آدم بود باز کرد و تن بی

جون و سست شده من و فرستاد اون تو که درست

مثل یه قبر بود و حتی زانوهامم نمی تونستم خم

کنم چه برسه به این که با یه کم تقل دستام و آزاد

کنم و بعد این چسب مزخرف و که تنفس و مشکل

تر کرده بود.. از روی دهنم پایین بکشم!

 

 

بعد از پوزخندی که لحظه آخر.. تو چشمای مات

مونده ام زد.. در و بست و صدای چفت شدنش و

از اون سمت شنیدم و با همون بی جونی هرچقدر

سعی کردم با تنه زدن به در بازش کنم.. فایده ای

نداشت!

حس خفگی.. خیلی سریع تمام تنم و درگیر کرد..

حد فاصل در و لبه های باکس یه فضای باریکی

بود که ازش هوا می اومد.. ولی نه اونقدری که

ریه های داغون شده من و وادار به فعالیت کنه!

آدم سالم توی این قبر تنگ و تاریک.. بعد از چند

دقیقه نفسش می گرفت و زندگیش تموم می شد..

منی که توی هوای آزادم با کلی زور و التماس

نفس می کشیدم.. حالا چه جوری باید زنده از این

جا بیرون می اومدم؟!

فکر خودم نبودم.. مرگ و زندگیم هیچ اهمیتی

نداشت و حتی اگه مطمئن می شدم بعد از من..

درین دیگه هیچ آسیبی از هیچ بنی بشری نمی

بینه.. با کمال میل مرگ و انتخاب می کردم..

 

 

ولی همه ترسم از تنها موندنش در برابر اون

شیطان مسلم بود که مثل من.. هنوز باور نداشت

بتونه به برادرزاده اش آسیبی برسونه..

درین من حقش مرگ نبود.. حتی اگه این جا نقطه

پایان من باشه و دیگه فرصتی برای زندگی نداشته

باشم.. اون باید می موند و.. زندگی می کرد!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1675

×××××

در حالی که همه تنم داشت می لرزید.. دستم و

دراز کردم و زنگ واحدش و فشار دادم.. برعکس

پایین.. زیاد طول نکشید تا در و باز کنه و

بلفاصله چهره مبهوتش از دیدن من پشت در

خونه اش.. اونم با این حال و روز.. جلوی چشمم

ظاهر شد!

دیدنش اون بغضی که به زور توی گلوم نگه داشته

بودم و به مرحله انفجار رسوند و با صدای بلند

زدم زیر گریه که چهره اش مبهوت تر شد و تو

همون حال من و کشید تو خونه و در و بست!

 

 

– درین؟ چی شده عمو؟ واسه چی گریه می کنی؟

این چه حال و روزیـــه؟!

به زور داشتم نفس می کشیدم و یه غده سفت.. از

یک ساعت پیش راه نفسم و بسته بود که نه بالا

می آوردمش نه پایین می رفت..

با همون حال زار زدم:

– راست می گفتــــی! حق داشتی کوروش.. کار

میران بود! هم آبروم و برد.. هم دوباره قالم

گذاشت.. اونم تو روز عقدمون.. خاک بر سر من..

چقدر احمقم آخــــه! خاک بر سر مـــــن!

صدای فوت شدن نفس عمیقش و شنیدم و بعد

همون طور که من و تو بغلش گرفت دستاش پشت

کمرم بالا و پایین کرد و گفت:

– عیب نداره.. همین که الآنم فهمیدی.. قبل از

رفتن اسمش تو شناسنامه ات.. کلی می ارزه!

جلوی ضرر و از هرجا بگیری منفعته اونم.. با

رفتنش قبل از عقد.. ناخواسته بهت لطف کرده..

 

 

پس باید خوشحال باشی.. که این دفعه خود واقعیش

و زودتر بهت نشون داد!

هق هق نمی ذاشت درست حرف بزنم و با بدبختی

گفتم:

– من.. من حالا باید چی کار کنــــم؟! چه.. خاکی

تو سرم بریزم.. کوروش.. تو بهم بگــــو!

– با هم می ریم!

سرم و از تو سینه اش جدا کردم و با بهت بهش

زل زدم:

– چی؟!

– با هم از این جا می ریم.. جایی که دست هیچ

کس بهمون نرسه.. جایی که اگه یه بار دیگه اون

پست فطرت بی لیاقت پشیمون شد و خواست

دوباره دنبالت بگرده.. نتونه پیدامون کنه..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1676

سرش و با تاسف به چپ و راست تکون داد و

گفت:

 

 

– منم دیگه دلیلی واسه موندن ندارم.. شرکتم..

ورشکست شد.. پرستشم ولم کرد رفت.. می

خواستم تنها برم.. ولی اگه تو هم باهام باشی..

خیلی خوشحال تر می شم.. فقط چند روز بهم

مهلت بده.. خودم همه چیز و درست می کنم

خوشگل عمو!

آب دهنم و قورت دادم و خیره تو صورتش لب

زدم:

– پرستش این جا بود؟ باهاش دعوا کردی؟

– نه.. دیروز همه چیز و به هم زد!

دستم و بلند کردم و اون قسمت از گونه اش و که

قرمز و متورم شده بود و لمس کردم:

– پس.. این کار کیه؟!

به وضوح جا خورد و یکی دو قدم عقب رفت و

روی صورتش دست کشید و انگار خودشم متوجه

اون ساییدگی شد که با لبخند دستپاچه ای لب زد:

– زمین آشپزخونه لیز بود.. داشتم می اومدم آیفون

و جواب بدم سر خوردم با صورت رفتم رو

 

زمین.. واسه همین طول کشید.. بشین برم برات یه

شربت بیارم یه کم حالت جا بیاد!

سریع روش و برگردوند و رفت سمت آشپزخونه..

در واقع هدفش این بود که حال خودش جا بیاد..

قبل از این که باز جلوم سوتی بده و من همون

طور که نگاه پر از نفرتم و ازش گرفتم.. اشکام و

با پشت دستم پاک کردم و لب زدم:

– بی شرف حرومزاده!

خشم و نفرتی که هنوز داشت همه وجودم و می

لرزوند.. همچنان پابرجا بود و حتی با دیدنش شدتم

گرفت.. ولی فعلا وقت خالی کردن خودم نبود و

از همین فرصتی که زودتر از انتظارم با رفتنش

تو آشپزخونه بهم داد استفاده کردم و بی سر و

صدا رفتم سمت در ورودی و بازش کردم!

فرخ طبق نقشه ای که تو یه زمان کم با هم کشیده

بودیم پشت در منتظر بود که به محض باز شدن

در سریع اومد تو..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1677

 

 

اون از من خونسردتر بود و عقلش بهتر کار کرد

که بلفاصله چشم چرخوند واسه پیدا کردن کلیدا و

همین که تو جاکلیدی کنار در پیداشون کرد.. در و

قفل کرد و کلیدا هم گذاشت تو جیبش که فرصت

فرار و از اون بی همه چیزی که لحظه به لحظه

شکم نسبت بهش.. بیشتر به یقین تبدیل می شد

بگیره!

به خصوص همین الآن که از فهمیدن ماجرا

اونقدری هم تعجب نکرد و برعکس.. انگار یه

نفس راحتم کشید!

تصمیم اولیه امون این بود که بریم سراغ پلیس و

از راه قانون بیایم سراغش.. ولی مدرک محکمی

تو دستمون نبود که پلیس باهاش قانع بشه و از

طرفی می ترسیدم انقدری وقت نداشته باشیم!

واسه همین.. همچین نقشه ای کشیدیم تا کوروش

من و به خونه اش راه بده و هر موقع شرایط

مناسب شد منم در و برای فرخ باز کنم.. وگرنه

اگه از همون اول با توپ پر همراه فرخ می اومدم

 

 

سراغش.. دستم و می خوند و اصلا خودش و بهم

نشون نمی داد!

حالا همون جا.. وسط سالن خونه اش.. در حالی

که ضربان قلبم به بالاترین حد خودش رسیده بود و

دستام و برای کنترل لرزش بیش از حدش محکم

مشت کرده بودم.. کنار فرخ منتظر برگشتش از

آشپزخونه موندم که خیلی منتظرمون نذاشت و با

یه سینی و دو تا لیوان شربتی که توش گذاشته بود

اومد بیرون..

تو همون ورودی آشپزخونه با دیدن فرخ قدم هاش

ثابت موند و نگاه مبهوتش چند بار بین من و اون

رفت و برگشت.. تا این که پرسید:

– این دیگه کیه؟

رو به من با اخمای درهم ادامه داد:

– تو در و براش باز کردی؟

با حرص و خشم پوزخندی زدم و گفتم:

– اوهوم!

 

 

– واسه چی؟ کیه اصلا؟! آقا کی هستی شما؟ چی

کار داری تو خونه من؟!

فرخ طبق قراری که با هم گذاشتیم هیچی نگفت و

گذاشت خودم وارد عمل بشم..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1678

منم در حالی که دیگه هیچ قدرتی برای مهار

خشمم نداشتم.. حین درآوردن اون برگه مزخرف

که تو اتاق میران پیداش کرده بودم.. با قدم های

تند و عصبی جلو رفتم..

مسلماا نمی خواستم چیزی ازش بپرسم.. چون کسی

که همچین نقشه پلیدی کشیده بود هیچ وقت انقدر

سریع زیر بار کاری که کرده بود نمی رفت..

واسه همین تنها راهی که می شد به حرفش آورد

یه دستی زدن بود و من با حرص غریدم:

– خیلی دلم می خواد بدونم.. اون لحظه ای که

نشستی و با خودت این نقشه مزخرفت و برنامه

ریزی کردی.. چقدر روی هالو بودن من حساب

باز کردی که با خیال راحت کار کثیفت و عملی

 

 

کردی.. چون مطمئن بودی من.. مثل آب خوردن

گولت و می خورم؟!

به یه قدمیش که رسیدم با همون اخمای درهم

سرش و به چپ و راست تکون داد و پرسید:

– چی می گی درین؟ نقشه چیه؟ حالت خوبه تو؟!

حرصی که اون لحظه همه وجودم و پر کرده بود

و سر سینی توی دستش خالی کردم و بعد از

ضربه ای که زیرش زدم و همه محتویاتش روی

زمین چپه شد و شکست جیغ کشیدم:

– نه خوب نیستــــــــــم! توی بی شرف.. توی بی

پدر مادر نمی ذاری خوب باشــــــــــــم!

کوروش نگاه ناباورش و از لیوان های شکسته به

صورت من دوخت و اون وسط.. هنوز هرازگاهی

نگاهش روی فرخ که پشت سرم اومده بود و نمی

تونست علت حضورش و تو این خونه درک کنه

قفل می شد.. ولی احمقانه همچنان سعی داشت

خودش و بی خبر از همه جا نشون بده:

 

 

– این کارا یعنی چی؟ با.. با من داری این جوری

حرف می زنی؟!

– آره.. دقیقاا با تو.. با توی آشغال روانی که فکر

می کنی همه مثل خودت یه مغز معیوب دارن و

می تونی نه یه بار که چندین بار سرشون کله

بذاری و آبم از آب تکون نخوره!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1679

این بار قبل از این که یه بار دیگه با چرت و

پرتاش اظهار بی اطلعی کنه برگه توی دستم و

کوبوندم تخت سینه اش و با همه حرصی که صدام

و می لرزوند لب زدم:

– چی پیش خودت فکر کردی.. که با یه صحنه

سازی و یه نامه مسخره من خام تو می شم؟ آره از

حق نگذریم.. خیلی سعی کردی دست خطت عین

میران باشه.. ولی منی که نامه هاش و.. به جای

خوندن.. می جوییدم و قورت می دادم تا حل شه

تو وجودم.. انقدری می شناسمش که بدونم میران

هیچ وقت جمله اش و از وسط صفحه شروع نمی

 

کنه.. هیچ وقت بین کلماتش انقدر فاصله نمی

ذاره.. هیچ وقت این همه جمله رو پشت سر هم

نمی نویسه و هیچ وقتم از خودکار آبی استفاده نمی

کنـــــه!

دستم و که از روی نامه برداشتم کوروش مبهوت

و ناباور گرفتش و مشغول خوندنش شد و من با

پوزخند تلخی ادامه دادم:

– قسمت جالبش می دونی کجاست؟ این که همون

قدرم تو رو می شناسم و می تونم بگم همه اینا از

عادت های خودته توی نوشتن! پس بیا دیگه این

بازی مسخره ای که راه انداختی و تموم کنیم..

چون شاید دلایلم برای پلیس محکمه پسند نباشه و

نتونم با این مدرک به جرم آدم دزدی ازت شکایت

کنم.. ولی خودم انقدری اطمینان دارم که حتی

حاضر باشم به روح مامان و بابام قسم بخورم که

همه اینا کار خودته..

 

 

با بغضی که توی گلوم نشست.. صدام شکست..

ولی بازم ساکت نموندم و خیره به صورت قرمز

شده و در آستانه انفجارش اضافه کردم:

– پس بیا واسه یه بارم که شده.. آدم باش و نذار

بیشتر از این.. ازت متنفر بشم!

با این که هنوز عصبانی و کلفه بود از شنیدن

حرفای من.. ولی لبخند مزخرف و حال به هم

زنش و هنوز حفظ کرده بود..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1680

با همون لبخند.. بعد از پرت کردن اون کاغذ روی

زمین گفت:

– تو این که انقدر ساده ای شکی نیست.. وگرنه

این جزییات مسخره و بی اهمیت و کنار هم ردیف

نمی کردی تا فقط به خودت ثابت کنی اعتمادت به

میران اشتباه نبوده و دوباره قالت نذاشته.. اصلا

هر غلطی دلت می خواد بکنی بکن و تا آخر

عمرت عین احمقا گولش و بخور.. فقط دیگه من و

قاطی این مسخره بازی هات نکن و واسه بی گناه

نشون دادن اون سگ صفت من و آدم بده قصه

نکن!

 

 

– تو آدم بده قصه هستی.. خودت سعی داری

انکارش کنی.. غیر از تو هیچ کس دیگه ای نیست

که واسه نابود کردن زندگی و رابطه ما انگیزه

داشته باشه کوروش.. هم اون عکسا کار تو بود..

هم صحنه سازی امروز.. هم غیب شدن

میــــــران!

کلمه آخر و جوری جیغ کشیدم که حنجره ام

سوخت و به دنبالش اشکام سرازیر شد.. فکر این

که الآن میران تو چه شرایطی و این عوضی کجا

قایمش کرده نمی ذاشت حتی یه نفس درست

حسابی بکشم و حالا اون.. با وقاحت جلوم وایستاده

بود و داشت همه چیز و انکار می کرد!

همون صدای بلندم کوروش و عصبی تر کرد و

همون طور که بازوم و گرفت تا بکشوندم سمت

در غرید:

– صدات و بیار پایین.. همین الآنم جفتتون گمشید

برید بیرون از خونه مـــــن!

 

 

پاهام و رو زمین سفت کردم و بازوم و از تو

دستش بیرون کشیدم:

– تا نگی میران کجاست نمی رم..

– می ری یا زنگ بزنم پلیس بیاد ببردتــــون؟!

پوزخندی زدم و با اعتماد به نفس گفتم:

– اتفاقاا فکر خوبیه.. زنگ بزن تا اونا بیان و از

زیر زبونت حرف بکشن و جای میران و

بفهمــــن! ببینم اصلا خودت جرات زنگ زدن و

داری یا نــــــه!

یهو خودشم صداش و برد بالا و داد کشید:

– می گم من از اون بی پدر مادر خبر نـــــدارم..

ولم کن دیگه برو گمشـــــــو!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1681

چند ثانیه همون طور که نفس نفس می زدم و تمام

عضلت تنم داشت می لرزید.. خیره خیره بهش

زل زدم و داشتم با نهایت ناچاری و درموندگی

فکر می کردم از چه راهی می تونم راضیش کنم

دست از این کارای پر از حماقتی که تهش دودش

 

 

فقط تو چشم خودش می ره برداره و جای میران و

بهم بگه که یهو.. صدای زنگ گوشی آشنایی تو

گوشم پیچید و منی که خیره به صورت کوروش

بودم.. خیلی سریع دستپاچه و هول شدن و

تشخیص دادم.. چون صدا.. از جیب شلوار خودش

بود!

با همون دستپاچگی گوشی و از جیبش درآورد و

من بعد از هین ناباورانه ای که کشیدم.. نفسم تو

سینه گیر کرد و زل زدم به گوشی میران که حالا

تو دستای کوروش بود!

سرم و که به عقب چرخوندم.. دیدم فرخم گوشیش

تو دستشه و اون بود که شماره میران و گرفته بود

و بعد از گرفتن گوشی از دست کوروش و قطع

کردن صداش.. خیره تو صورت مات و مبهوت

مونده کوروش که انگار در عرض چند ثانیه یخ

زده بود گفت:

 

 

– حالا که انقدر اظهار بی اطلعی می کنی نسبت

به گم شدن یه دفعه ای میران.. می شه بگی

گوشیش دست تو چیکار می کنه؟!

اون لحظه ای که جای کبودی و رو صورتش دیدم

و اون به دروغ گفت خورده زمین.. یه حدسی از

سرم رد شد.. ولی نمی دونم چرا.. تا اون لحظه با

خودم فکر کرده بودم که کوروش دیگه انقدرم بی

گدار به آب نمی زنه و صد در صد چند نفر و

مامور کرده تا میران و ببرن یه جای دیگه که پای

خودش گیر نباشه و ما فقط باید آدرس جایی که

بردنش و ازش بگیریم..

ولی حالا.. ضربان قلبم به بالاترین حد خودش

رسید با فکر به این که وقتی گوشیش این جاست..

پس خودشم تو همین خونه اس!

با همون ناباوری و صدای گرفته از جیغ و داد و

گریه ام رو به فرخ پرسیدم:

– یعنی.. میران همین جاست؟!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1682

 

سرش و با عصبانیت و نگرانی به تایید تکون داد

و لب زد:

– احتمالاا!

دیگه معطل نکردم.. روم و چرخوندم و با صدای

بلند میرانم و.. تنها آدم باقی مونده توی زندگیم و با

همه وجودم صدا زدم:

– میـــــــــــران..

وسط صدا زدنام یه لحظه دیدم که کوروش به

خودش اومد و وقتی دید دیگه راهی برای انکار

نداره دویید سمت در تا فلنگ و ببنده.. ولی فرخ

زودتر فکر این جاهاش و کرده بود که حالا به در

بسته خورد و جای خالی کلید وادارش کرد برگرده

و با فرخ درگیر بشه..

دیگه هیچ چیزی اون لحظه برام اهمیت نداشت..

فقط داشتم گوشه و کنار اون خونه رو که جای

زیادی هم برای مخفی کردن یه آدم توش نبود می

گشتم تا میرانم و پیدا کنم!

 

 

اصلا دلم نمی خواست به این فکر کنم که وقتی

میران جلوی چشم نیست پس حتماا تو یه سوراخی

قایمش کرده که صد در صد هیچ راهی برای رد و

بدل شدن هوا نداره.. ولی حقیقت همین بود! من

باید دنبال همچین جایی می گشتم که مستقیم رفتم

تو اتاق خواب و بعد از یه دور چرخوندن نگاهم و

پیدا نکردن چیزی.. راه افتادم سمت کمد دیواری

گوشه اتاق..

در ریلیش و باز کردم و همون طور که همچنان با

گریه میران و صدا می زدم تو همه قسمت هاش

چشم چرخوندم.. ولی اون تو اصلا جای خالی

وجود نداشت که بتونه کسی و توش قایم کنه!

با پشت دست اشکام و پاک کردم و با درموندگی

نالیدم:

– ای خــدا… ای خـــــــدا.. کجاست پــــــس؟

میران من کجــــــــاست؟!

صدای درگیری و فحش و فحش کاری کوروش و

فرخ هنوز از بیرون می اومد که انگار می

 

 

خواست کلیدا رو از فرخ بگیره و اونم یه سره می

گفت باید وایسته تا پلیس بیاد!

ولی من نمی تونستم تا اون موقع صبر کنم.. راه

افتادم برم بیرون تا از هر راهی که می تونم

کوروش و وادار کنم به حرف زدن که بعد از چند

قدمم به سمت در.. یه صدای ضعیف.. به گوشم

خورد که قدم هام و از حرکت نگه داشت و گوشام

و تیز کردم تا ببینم بازم تکرار می شه یا.. توهم

زدم!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1683

نه.. توهم نبود.. یه بار دیگه اون صدا که مثل

کوبیده شدن چیزی به در بود به گوشم خورد که

وادارم کرد به عقب برگردم و با بهت زل بزنم به

وسایل اتاق!

کمد و که گشتم.. تنها جایی که می تونست یه آدم

توش جا بشه تخت بود که اونم زیرش… تازه وقتی

سرم و خم کردم چشمم به باکس زیر تخت خورد..

با دو تا دستام محکم کوبوندم رو صورتم و پاهای

لرزونم و کشوندم جلوش و نشستم رو زمین..

دستام از شدت استرس و دستپاچه شدنم می لرزید

 

 

و جون کندم تا اون دو تا چفت آهنی دو طرفش و

فشار بدم و در و باز کنم!

به محض باز کردن و دیدن میرانی که تو اون

فضای تنگ خوابیده بود جیغ کشیدم:

– میـــــــــــــــران.. یا خـــــدا.. میـــــــــــــران!

با دستام لباسش و چنگ زدم و همه زورم و واسه

بیرون کشیدنش به کار گرفتم و سرم و رو به در

چرخوندم:

– فــــــرخ.. فرخ بیا میران این جاست.. فــــــــرخ

تو رو خدا بیــــــا!

با همه انرژی و توانی که تو بدنم باقی مونده

بود.. فقط تونستم بالاتنه اش و از زیر تخت بیرون

بکشم و چشمم که به چهره کبود شده اش افتاد..

همه دنیا رو سرم آوار شد..

با درموندگی و حال رو به فروپاشی اون چسب و

از دور دهنش باز کردم و با سیلی زدن به

صورتش خواستم وادارش کنم به باز کردن

چشماش.. هرچند که هیچ نتیجه ای نداشت..

 

 

– یا خدا.. یا خدا.. خودت به دادم بــــرس..

میـــــران.. میران جانم.. الهی فدات بشم باز کن

چشمات و.. میرانـــــم تو رو خدا باز کن چشمات..

ای خــــــدا!

با افتادن سایه ای رومون سرم و بالا گرفتم و با

چشمای پر از اشکم زل زدم به فرخ که اونم

ناباورانه داشت به میران نگاه می کرد..

با عجز و درموندگی از پاچه شلوارش آویزون

شدم و زار زدم:

– تو رو خدا.. تو رو جون صدف کمک کن فرخ..

میران زنده بمونه فرخ تو رو خـــــــدا! یه کاری

بکــــن!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1684

زود به خودش اومد و کنارم رو پاهاش نشست..

– آروم باش درین.. زنده می مونه.. مگه دست

خودشه؟! ببین نفس می کشه!

 

 

آره نفس می کشید ولی جوری خشدار و با صدا که

انگار.. آخرین نفساش بود و ریه هاش داشتن می

گفتن که دیگه بیشتر از این کاری از ما برنمیاد!

فرخ سریع برش گردوند و دستاش و از پشت باز

کرد و من دلم پاره شد با دیدن خون دور مچش که

نشون می داد چقدر تقل کرده برای نجات دادن

خودش!

فرخ بعد از این که اونم یه کم به صورتش سیلی

زد و هیچ ری اکشنی از میران نگفت از جاش بلند

شد و گفت:

– این جوری نمی شه.. زنگ می زنم اورژانس..

با گریه و درموندگی رو صورتش دست کشیدم

زار زدم:

– برات بمیرم من.. برات بمیرم.. نفس بکش.. به

خاطر من نفس بـکـــــش! درینت بمیره که دیگه تو

رو تو این حال و روز نبینــــه.. ای خدا من حالا

چی کار کنــــم؟ چه خاکی بریزم به سرم؟ میران..

عمرم.. نفسم.. زندگیم.. می شنوی صدام و؟ میران

 

تو نباشی منم نیستمـــــا.. می دونی این و؟ می

دونــــــــی؟!

هق هق دیگه نفس های منم بریده بود و با بی حالی

سر پر از نبضم و گذاشتم رو قفسه سینه اش و

همین که صدای ضعیف ضربانش و شنیدم این بار

رو به اون التماس کردم:

– بزن.. تو رو خدا همین جوری بزن.. جون من

به ضربان تو بسته اس.. تنهام نذار.. التماست می

کنم تنهام نـــذار!

دستش و بلند کردم و روی اون زخم ها و خون

های خشک شده ای که حالا با اشکام قاطی شده

بود و چند بار بوسیدم و تو بغل خودم نگهش

داشتم!

داشتم آروم آروم با میران حرف می زدم و اشکام

قطره قطره رو پیراهنش می چکید و گوشمم به

مکالمه فرخ با اورژانس بود که بعد از دادن آدرس

یهو صداش قطع شد و نگاهم که بهش افتاد دیدم به

یه نقطه بیرون از اتاق خیره شده و با بهت لب زد:

 

 

– چه غلطی داره می کنه؟!

 

 

 

 

#پارت_1685

 

 

سریع خودم و از رو میران کنار کشیدم و از در

باز اتاق نگاهم و به بیرون دوختم و با نهایت

ناباوری چشمم به کوروش افتاد که لبه پنجره سالن

وایستاده بود و می خواست خودش و بندازه پایین

و از اون جا فرار کنه! چی پیش خودش فکر کرده

بود؟ که از اون ارتفاع می پره پایین و بازم سالم

می مونه؟

فقط یه لحظه دیدم فرخ همون طور که داد می زد

«وایستا» دویید سمتش و من سریع چشمام و بستم

تا ذهنم دیگه از این روز تلخ و جهنمی که هر ثانیه

اش داشت با عذاب می گذشت چیزی تو ذهنم ثبت

نکنه..

ولی گوشم.. همچنان فعال بود و شنیدم صدای «ای

وای» گفتن های پشت سر هم فرخ و.. که داشت

 

 

بهم می فهموند توی زندگیم.. برای چندمین بار..

یه فاجعه رخ داد!

نمی دونستم جواب سوالم و باید از کی می گرفتم

ولی.. بالاخره یه نفر پیدا می شد و بهم می گفت

که نقطه پایان اتفاقات وحشتناک زندگی من..

کجاست و من.. واسه رسیدن به یه زندگی بدون

دغدغه.. بدون کابوس.. بدون عذاب و شکنجه..

دقیقاا چقدر باید صبر کنم؟!

*

تو راهروی بیمارستان جلوی دری که هربار

چشمم به حروف « »ICUروش می افتاد قلبم تیکه

پاره می شد از تصور این که میران من رو یکی

از تخت های این اتاق زیر کلی دم و دستگاه

خوابیده و بعد از یک ساعت هنوز چشماش و باز

نکرده.. با تکیه به دیوار وایستاده بودم و نگاه

گنگ و بی هدفم.. میخ سرامیک های کف زمین

بود و فکرم پر از خیالات قشنگی که واسه

امروزمون داشتیم و هیچ کدوم به واقعیت نرسید!

 

 

قرار بود بعد از عقد و راهی کردن مهمونامون تا

صبح تو خیابونا بچرخیم.. حرف بزنیم.. آهنگ

گوش بدیم.. بستنی بخوریم و صبحم.. به یاد اولین

قرارمون که صبحونه بود.. توی کافه تهرون یه

صبحونه بخوریم و برگردیم خونه!

 

 

 

 

 

 

#پارت_1686

حالا هیچ کدوم از اون اتفاقات که نیفتاد هیچ..

کارمون به جایی رسیده بود که واسه زنده موندن و

نفس کشیدن میران باید به زمین و زمان التماس

می کردم.. به جای تخت خونه امون باید میران و

روی تخت بیمارستان می دیدم و این وحشتناک

ترین صحنه ای بود که می تونست واسه تمام

عمرم تو ذهنم ثبت بشه!

به خصوص وقتی.. بعد از حرفایی که از دکتر

درباره تنفس سخت و احتمال از کار افتادگی

همیشگی یکی از ریه هاش شنیدم.. قبل از

کوروشی که باعث و بانی اتفاقات امروز و چند

روز پیش بود.. خودم و نفرین کردم که یه زمانی..

با کار احمقانه ام وضعیت جسمی میران و به جایی

رسوندم که با چند دقیقه قرار گرفتن تو یه محیط

 

 

بسته.. به مرحله ای برسه که بخواد برای زندگیش

با همه توانش بجنگه و هزارتا احتمالم وجود داشته

باشه که شاید وضعیتش و از قبل هم بدتر کنه!

هنوز نمی دونستم اون عوضی.. چه جوری میران

و دزیده بود.. ولی.. حدس این که از ضعف های

جسمیش سوء استفاده کرده سخت نبود و خب

مطمئناا میران اگه سالم بود.. خیلی راحت می

تونست از پس کوروش بربیاد و حالا فکر کردن

به این که چقدر خودش و در برابر اون کثافت

ضعیف دیده.. برام حکم یه خنجر تیز و داشت که

نه فقط تو قلبم.. که تو نقطه نقطه بدنم فرو می

رفت!

نمی دونم چقدر اون جا وایستاده بودم منتظر یه

خبر جدید از وضعیت سلمتی یا باز شدن چشماش

که با صدای نزدیک شدن قدم های شتابزده ای به

خودم اومدم و قبل از این که سرم و بالا بگیرم..

صدای گریون کسی که خودم خبرش کرده بودم به

گوشم خورد:

 

 

– درین؟ درین جــــان؟

سرم و چرخوندم و عین یه مجسمه یخی.. نگاه

ماتم و دوختم به انتهای راهرو.. جایی که عمه

مهناز و لی لی داشتن خودشون و با شتاب بهم می

رسوندن..

رو به روم که وایستاد.. با چشمای خیس و

ناباورش بهم زل زد و پرسید:

– چی شده؟! میران.. میران این جاست؟!

 

#پارت_1687

داشت به اتاق پشت سرش اشاره می کرد.. حق

داشت این جوری تعجب کنه.. پشت تلفن.. فقط

تونستم با یه جمله که «حال میران بد شده» و گفتن

اسم بیمارستان بکشونمشون این جا و مسلماا نمی

تونستن انقدر سریع باور کنن که بد شدن حالش تا

این حد جدی بوده که کارش به آی سی یو کشیده!

در جواب سوالش فقط تونستم سر سنگین شده و پر

دردم و به تایید تکون بدم و اونم همزمان با بلندتر

شدن صدای گریه لی لی.. شونه هام و تو دستش

نگه داشت و نالید:

 

 

– درست حرف بزن بفهمم چی شده.. چرا یهو از

این جا سر درآورد؟ حالش خوب بود که!

آب دهنم و پایین فرستادم و به زور لبام و از هم

فاصله دادم واسه به زبون آوردن حرف.. هرچند

که صدام حتی به گوش خودمم نمی رسید و باید

لبخونی می کردن تا بفهمن چی می گم..

– تقصیر منه.. همه چی.. تقصیر منه!

– یعنی چی؟ مگه چی کار کردی تو؟ درین یه

چیزی بگو تا پس نیفتادم!

نگاهم همچنان رو اون برچسب قرمز رنگ

« »ICUبود که با تکون دستش مردمک های

چشمم و حرکت دادم و خیره تو چشمای خیس از

اشکش.. بدون این که تلشی برای جواب دادن به

سوالش بکنم.. بی اهمیت به این که تو چشم این

آدم.. همیشه من یه مقصر خطاکارم که کار

برادرزاده اش و به این جا کشوندم.. تنها حسی که

اون لحظه داشتم و به زبون آوردم:

 

 

– دارم می میرم عمه.. میران اگه.. زنده از اون

در بیرون نیاد.. منم دیگه نیستم.. اگه.. اگه رفتید

تو اتاق واسه دیدنش.. بهش بگید.. شاید دلش برام

بسوزه و.. چشماش و باز کنه..

آخرین کلمه ام همزمان شد با چرخیدن چشمام و

پایین افتادن سرم..

میل زیادی به پخش شدن روی زمین و بستن

همیشگی چشمام داشتم ولی دستای عمه بهم این

اجازه رو نمی داد و با بالا نگه داشتن سرم و

ضربه هایی که به صورتم می زد.. وادارم کرد

چشمام و باز نگه دارم..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1688

دیگه حرفاشون و نمی شنیدم.. فقط لباشون داشت

تکون می خورد.. همه چیز دور سرم داشت می

چرخید و من با این که خودم و موظف می دونستم

از این بلتکلیفی درشون بیارم و اتفاقات امروز و

براشون تعریف کنم ولی هیچ توانی واسه این کار

تو وجودم حس نمی کردم..

 

 

فقط یه لحظه با چرخیدن سرم به سمت راهرو..

چشمم به فرخ افتاد که داشت با قدم های بلند می

اومد سمتمون.. فرخی که نتونسته بود بیاد

بیمارستان و تا همین الآن تو کلنتری بود..

ولی حالا دوباره با اومدنش بهم کمک کرد و من با

خیال راحت از این که اون می تونه جواب سوالای

این دو نفر و بده.. چشمام و بستم و تو بیهوشی

کامل فرو رفتم!

×××××

نمی دونم چقدر می گذشت از وقتی که بهوش

بودم.. ولی هیچ توانی برای باز کردن چشمام

نداشتم.. ذهنم خالی خالی بود و تو اون لحظه حس

می کردم که به جز خواب هیچ چیزی نمی تونست

آرومم کنه!

هرچند که این ماسک روی صورت که مثل یه

وزنه صد تنی داشت بهم فشار می آورد و صدای

بوق های کوتاه دستگاه بالاسرم.. نمی ذاشت اون

آرامش لازم برای خوابیدن و داشته باشم!

 

 

تا این که کم کم اون درد آشنا که ماه ها من و تو

همین وضعیت خوابیده توی بیمارستان نگه داشته

بود به وجودم برگشت و من با وحشت تکرار

نشدن دوباره اون روزای جهنمی چشمام و تا آخر

باز کردم و نگاه گنگم و به دور و برم دوختم!

دردی که از پام شروع می شد و ذره ذره تو کل

بدنم پیش روی می کرد.. جوری اعصابم و مختل

کرده بود که نمی تونستم تمرکز کنم رو این که این

جا چی کار می کنم و چی شد که کارم دوباره به

بیمارستان کشیده شد!

نمی دونم چقدر زمان گذشت.. ولی خیلی طول

کشید.. انقدری که دیگه تصمیم گرفتم ماسک

اکسیژن و از روی صورتم بردارم و یکی و صدا

بزنم تا بیاد من و از این سردرگمی دربیاره که

همون موقع.. مغز به خواب رفته ام بیدار شد..

 

 

 

 

 

 

#پارت_1689

تونستم هرچی که تو خونه اون کوروش عوضی به

سرم اومده بود و به خاطر بیارم!

درست مثل یه فیلم ثانیه به ثانیه اش از جلوی

چشمام رد شد و تو همون حین ضربان قلبم بالاتر

 

 

رفت.. تا یه جاهایی اطلعات مغزم کامل و واضح

بود.. درست تا همون موقع که کوروش بعد از

شنیدن صدای زنگ هول و دستپاچه شد و من و

سر داد تو باکس زیر تخت..

بعد از اون فقط حس مزخرف خفگی و تنگی نفس

بود که داشت یادم می آورد چه دقایق سخت و

عذاب آوری و گذروندم..

ولی نه.. یه چیز دیگه هم بود که داشت مدام تو

سرم تکرار می شد.. یه صدا.. صدای جیغ و

گریه.. انقدری آشنا که هم شنیدنش قلبم و پاره می

کرد و هم فکر کردن به این که قدرتی برای آروم

کردنش نداشتم.

صدای درینم بود که داشت با گریه اسمم و صدا

می زد و من هربار که می شنیدمش انگار یه قدم

از مرگ و دره سیاه و تاریکی که داشت من و به

سمت خودش می کشید.. فاصله می گرفتم..

تنها کاری که تو اون لحظات آخر قبل از بیهوشی

تونستم انجام بدم.. ضربه زدن با کفشم به در باکس

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
8 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
camellia
4 ماه قبل

وای.خدا رو شکر.😇🤗😍😘.

علوی
علوی
4 ماه قبل

1- آدم‌های زرنگ خیلی خیلی فکر می‌کنن و با دقت به جزییات کار رو درست انجام می‌دن
2- آدم‌های احمق گند می‌زنن، به یک قسمت قضیه فکر می‌کنن و هیچ‌وقت جزئیات را نمی‌بینند.
3- جزییات همیشه کمک می‌کنه به نتیجه برسیم. یک نشانه جزیی، یک حرکت قلم، یک صدای کوچیک گاهی چند زندگی رو نجات می‌ده.
4- خوشحالم که کوروش پرید. خوشحالم که صدمه‌ای که دید از طرف فرخ نبود و برای اون شر نشد.
5- به شدت منتظر ادامه‌اش هستم.

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط علوی
ماهی
ماهی
پاسخ به  علوی
4 ماه قبل

ببخشید شما چند سالتونه؟ دانشجو هستید ؟ همینطوری خواستم بپرسم ازتون!

آدم معمولی
آدم معمولی
4 ماه قبل

احتمالا پارت بعدی پارت آخره درسته ؟😍

Tina&Nika
Tina&Nika
پاسخ به  آدم معمولی
4 ماه قبل

نه گفتن تا پارت ۱۸۰۸ هنوز ادامه داره

دختر میران و درین
دختر میران و درین
پاسخ به  آدم معمولی
4 ماه قبل

نه رمان 1804 تا پارته ما الان پارت 1689 ایم

Tina&Nika
Tina&Nika
پاسخ به  آدم معمولی
4 ماه قبل

نه عزیزم پارت ۱۸۰۸ پارت اخره فکر کنم یه ۱۰ ۱۵ پارت دیگه

Mamanarya
Mamanarya
4 ماه قبل

آخیش خیالم راحت شد🥹😮‍💨 مرسی ک منظم پارت میزارین

دسته‌ها

8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x