رمان تارگت پارت 461

3.8
(9)

 

 

 

– چرت و پرت نگو.. این کوفتی هم کمتر بخور..

ریه هات که سالم نیست ببین می تونی کبدت هم از

بین ببری!

– امشب نمی خوام به هیچ درد و مرضی فکر

کنم.. انقدر انرژی و انگیزه دارم که خودم و سالم

ترین آدم روی زمین می دونم.. پس بذار به سبک

خودم حالش و ببرم!

با همون گیلاس توی دستم به درین اشاره کردم و

نگاه مشتاق و شیفته ام و از فاصله دور بهش

دوختم:

– نگاهش کن آخه.. مثل یه مروارید داره برق می

زنه از شدت خوشگلی!

– خوبه که مروارید می دونیش.. ولی اینم باید

بدونی که نگهداری کردن از یه مروارید چقدر

سخته و چقدر باید هواش و داشته باشی و خیلی

راحت.. با گفتن یه حرف ساده نرنجونیش!

 

 

اولش فکر کردم فقط یه نصیحت عادیه ولی به

جمله آخرش که رسید فهمیدم منظوری پشت

حرفشه که سوالی نگاهش کردم و اونم گفت:

– سر عقد چی بهش گفتی که اون جوری کپ

کرد؟!

با یادآوریش خندیدم و گفتم:

– شما هم فهمیدید؟

– مطمئن باش خیلیا فهمیدن..

– شوخی بود.. عادت داره به این شوخی های من!

– از پریدن یهویی رنگش می شه فهمید که عادت

نداره.

 

 

 

 

#پارت_1758

– خب پس باید عادت کنه! ما از اول با هم یه

قراری گذاشتیم.. که اتفاقات گذشته بینمون و مثل

یه تابو در نظر نگیریم که حرف زدن درباره اش

گناه غیر قابل بخششه.. باید حرف بزنیم تا به

 

 

مرور زمان مثل یه اتفاق عادی.. مثل یه جوک..

مثل یه شوخی مسخره از کنارش رد بشیم و دیگه

فکر کردن بهش روانمون و به هم نریزه!

– آخه تو همچین شرایطی؟

– اتفاقاا تو همچین شرایطی مهمه که خودمون و تو

هر مسئله ای محکم نگه داریم و وا ندیم! وقتی

تنهاییم که خودم واسه آروم کردنش روش های

هیجان انگیز زیادی دارم!

به دنبال حرفم چشمکی زدم و گیلاسم و سر کشیدم

که مهناز با چشم غره روش و برگردوند و حین

رفتن دوباره سمت مهمونا غر زد:

– ته حرف زدن با تو فقط پشیمونی واسه آدم می

مونه!

گیلاس و گذاشتم رو میز و بعد از اشاره به خواننده

ای که با آهنگ هاش سن رقص و حسابی گرم

کرده بود.. خودم راه افتادم سمت درین..

صدای آهنگ قطع شده بود و از چند قدمیشون می

تونستم صدای حرف زدنشون و بشنوم و بفهمم که

 

 

آفرین.. بازم مثل عروسی خودش که اصرار

داشت درین رقص چاقوش و انجام بده.. این جا هم

داشت واسه رقصیدن بهش اصرار می کرد و

آخرسر درین که حسابی کلافه شده بود توپیدم:

– من نمی دونم دیگه.. اون تو اون میران.. برو

باهاش حرف بزن.. چون من اصلاا دلم نمی خواد

روز عروسیم دلخوری و ناراحتی پیش بیاد!

– آخ که چقدر تو مرد ذلیل از آب دراومدی.. خیله

خب من میرم از بزرگترت اجازه ات و می گیرم

بعد دیگه حق نداری بهونه بیاریا!

روش و برگردوند تا بیاد سمت جایی که من

وایستاده بودم و با دیدنم تو فاصله چند قدمیشون جا

خورد.. واسه دومین بار بود که امروز داشتم این

قیافه رو ازش می دیدم و درست مثل دفعه قبل که

مچش و گرفتم.. گفتم:

– واسه چه کاری قراره ازم اجازه بگیرید؟!

 

 

 

 

#پارت_1759

این بار دیگه کم نیاورد و سریع جواب داد:

– درین دلش می خواد بیاد با ما برقصه.. می ترسه

شما ناراحت بشی!

 

 

درین هم با چشمای گرد شده توپید:

– چرا دروغ می گی؟ من که از دو روز پیش بهت

گفتم خودمم راحت نیستم جلوی چشم این همه آدم

برقصم.. اصلاا کی این کار و کردم که این بار

دومم باشه؟!

– تو عروسیای دیگه نرقصی هیچی نمی شه.. ولی

دیگه عروسی خودت و که نمی تونی بپیچونی..

بعدشم الآن گفتی اگه میران راضی باشه مشکلی

نداری!

– برای این که می دونستم میران راضی نمی شه!

با این حرفش آفرین دیگه خلع سلاح شد و منم با

لبخند کجی که رو لبم نشست سرم و به تایید حرف

درین تکون دادم و خیره به آفرین گفتم:

– درین راست می گه.. راضی نیستم.. و اجازه هم

نمی دم بیاد باهاتون برقصه!

دیدم که چهره درین درهم شد و شاید اون قدری هم

که سعی داشت به آفرین توضیح بده.. بی میل نبود

واسه رقصیدن تو روز عروسیش!

 

 

منم قبل از این که حالش بیشتر از این گرفته بشه

دستم و به سمتش دراز کردم و ادامه دادم:

– چون الآن موقع رقص دو نفره امونه.. تا

انجامش ندیم.. عروسم و تحویلتون نمی دم!

– اوووووو.. پس آقا داماد برنامه های ویژه ای

دارن.. چرا رو نکرده بودی ناکس؟!

درین بی اهمیت به سوال آفرین دستم و گرفت و

نزدیک شد و آروم گفت:

– ما با هم حرف زده بودیم میران.. گفتم که از این

رقصا بلد نیستم! اگه همچین ایده ای داشتی باید

قبلش تمرین می کردیم..

– من دلم از اون رقصای تمرین شده و نمایشی

نمی خواد.. واسه همین بهت نگفتم! دوست دارم

هرچی که هست دلی باشه.. پس سخت نگیر.. مثل

همیشه.. با هم از پسش برمیایم!

 

 

 

 

#پارت_1760

راضی که شد.. دست تو دست هم به سن رقص

نزدیک شدیم و خواننده هم با دیدنمون.. توجه

مهمونا رو به حضورمون جلب کرد و ازشون

خواست که تا تموم شدن آهنگ کسی جلو نیاد!

 

منم دست یخزده درین و محکم تر نگه داشتم و

جلو رفتم که خودش و یه کم به سمتم کشید و آروم

دم گوشم گفت:

– حداقل می گفتی یه آهنگ مناسب و قشنگ براش

پیدا می کردیم!

– کی گفته که آهنگ مناسب پیدا نکردم؟!

– عجب آدم آب زیر کاهی هستی تو.. یعنی فکر

همه جاش و کردی و به من نگفتی!

همون موقع فیلمبردار اومد سمتمون و یه سری

نکات و بهمون توضیح داد که موقع رقص حتماا

انجامش بدیم و با کنار رفتنش خواننده اعلام کرد

که این آهنگ.. درخواست من برای عروس بوده و

بعد به همراه گروهش شروع کردن به زدن و

خوندن..

منم به همراه درین که دستاش و دور گردنم حلقه

کرده بود و با پر احساس ترین نگاهی که تا حالا

ازش دیده بودم بهم خیره شروع بود.. مشغول

رقصیدن شدیم:

 

 

..با تو این تن شکسته داره کم کم جون می گیره..

..آخرین ذرات موندن توی رگ هام نمی میره..

..با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من..

..دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من..

..اگه رو حصیر بشینم اگه هیچ نداشته باشم..

..با تو من مالک دنیام با تو در نهایتم من..

..با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من..

..دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من..

از همون بیت اول دیدم که چشمای درین پر از

اشک شد و نتونست چهره اش و تو همون حالت

خندون نگه داره و با همون بغض لب زد:

– یعنی واسه آهنگ رقص هم باید یه چیزی انتخاب

کنی که اشکم و دربیاری آره؟

در حالی که خودمم وضع بهتری نداشتم آب دهنم و

قورت دادم و بعد از بوسیدن پیشونیش سرش و به

سینه ام چسبوندم..

 

 

 

 

#پارت_1761

حتی حرفایی که فیلمبردار راجع به رقصمون زده

بود و فراموش کردیم و اون لحظه.. دقیقاا همون

 

 

طور که خودم می خواستم.. با نهایت احساسی که

نسبت به همدیگه داشتیم.. تو حال و هوای خودمون

بودیم و بدنمون و هماهنگ با ریتم ملایم آهنگ

تکون می دادیم!

تا این که تو قسمت اوج آهنگ درین خودش ابتکار

به خرج داد.. ازم جدا شد و بعد از گرفتن دستم

چند قدم فاصله گرفت و منم دستم و بلند کردم و

چند دور زیر دستم چرخید و صدای دست و جیغ

مهمونا بلند شد..

..با تو شاه ماهی دریام بی تو مرگ موج تو

ساحل..

..با تو شکل یه حماسه بی تو یک کلام باطل..

..بی تو من هیچی نمی خوام از این عمری که دو

روزه..

..نرو تا غم واسه قلبم پیرهن عزا بدوزه..

..با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من..

..دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من..

 

 

..با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من..

..دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من..

رقصمون که با تموم شدن آهنگ به آخر رسید..

مهمونا همه سرپا وایستادن و برامون دست زدن..

منم جفت دستای درین و که هنوز چشماش پر بود

و به زور داشت جلوی سرریز شدن اشکاش و می

گرفت بلند کردم و یکی یه بوسه روی هر کدوم

نشوندم..

اونم واسه جبران خودش و بالا کشید تا صورتم و

ببوسه که با نهایت موذی گری تو یه لحظه به جای

صورتم لبام و به لباش چسبوندم و جدا شدم!

صدای خنده مهمونا بلند شد و درینم با همون

چشمای خیسش خندید و اون خنده.. به عنوان

شیرین ترین و لذت بخش ترین تصویر از شب

عروسیمون.. توی ذهنم حک شد!

 

 

 

 

#پارت_1762

×××××

مراسم عروسیمون بالاخره تموم شد و انگار با

تموم شدنش یه بار سنگینی از روی دوش جفتمون

برداشته شد.. باری که از شدت استرس و نگرانی

 

 

تا همین لحظه حملش می کردیم.. هرچقدرم که

سعی داشتیم وانمود کنیم که همه چیز اوکیه ولی

این نگرانی بابت یه اتفاق بد و ناگهانی تو رفتار

جفتمون حس می شد که حالا دیگه حداقل تو وجود

من هیچ اثری ازش باقی نمونده بود!

بعد از به آخر رسوندن یکی از قشنگ ترین.. یا

نه.. قشنگ ترین و به یادموندنی ترین شب

زندگیم.. حالا جفتمون به اصرار من.. بعد از

خدافظی و جدا شدن از مهمونا.. به جای رفتن به

خونه تغییر مسیر دادیم و تو دل یه نقطه مرتفع و

سوت و کور خارج از شهر.. توی ماشین نشسته

بودیم و داشتیم از بالا به نمای شهر و تک و توک

چراغ روشن خونه ها نگاه می کردیم و از آرامش

و هوای خوبی که به صورتمون می خورد.. نهایت

لذت و می بردیم!

میران و نمی دونم ولی من بعد از گذروندن چند

روز پر از استرس و هیجان و شلوغی.. به همچین

آرامشی که توش فقط صدای نفس های میران و

بشنوم نیاز داشتم.. قبل از این که بریم خونه و

 

 

میران بخواد.. وعده و وعیدهایی که حین مراسم

مدام تو گوشم درباره اش حرف می زد و عملی

کنه!

با صدای زنگ پیام گوشی میران.. نگاهم و از رو

به رو گرفتم و سرم و به سمتش چرخوندم که خیره

به گوشیش توضیح داد:

– فرخه! می گه ریتا رو گذاشتم تو خونه اتون!

وقتی دید هیچی نگفتم سرش و به سمتم چرخوند و

نگاه خیره من و که رو خودش دید گفت:

– جـــون! بخورمت تموم شی؟

– کوفت! یعنی فقط تو می تونی با گفتن همچین

تیکه های جلف و چندشی گند بزنی تو آرامش آدم!

– مگه دیگه تایم جنتلمن بودن تموم نشد؟ بذار

برگردم به تنظیمات کارخونه بابا! دیگه وقتشه یه

حال اساسی ببریم از این هلویی که نصیبمون

شده..

 

 

 

 

#پارت_1763

تا خواست به قصد بوسیدن جلو بیاد سریع سرم و

عقب کشیدم و گفتم:

 

 

– بریم خونه میران.. من اصلاا خوشم نمیاد تو

ماشین و جاهای غیر متعارف کاری انجام بدیم.. با

این لباسی که من پوشیدمم همچین چیزی محاله!

پس فکرشم نکن!

– حالا کی خواست این جا تا تهش بره؟ یه بوس که

می تونی بدی!

– نه دیگه.. تو رو نمی دونم ولی من الآن تو

مرحله ای قرار دارم که همون بوس هم واسه

روشن شدن آتیشم کافیه.. اگه نمی خوای این دفعه

به جای خونه ات ماشینت و به آتیش بکشم بریم!

با صدای بلند خندید و این بار دستش و به سمت

صورتم دراز کرد و حین کشیدن لپم گفت:

– نه خوشم اومد! راه افتادی!

– عوارض گشتن با توئه که از هر لحظه واسه

همچین شوخی هایی استفاده می کنی!

– من شوخی می کنم که برات راحت تر باشه.. اگه

حالت گرفته می شه و نمی تونی تحمل کنی.. فقط

 

 

کافیه بگی.. قول می دم دیگه درباره اش حرف

نزنم..

لبخند از رو لبش رفته بود و این بار کاملاا جدی

داشت حرف می زد که با تعجب پرسیدم:

– نه کی گفته؟ چرا این و می گی؟

– الآن که تو فکر بودی.. حس کردم از یه چیزی

ناراحتی و خب.. نصف بیشتر ناراحتی های

زندگیت و من به وجود آوردم.. واسه همین حس

کردم شاید هنوز تو فکر شوخی سر عقدی..

نگاهم و دوباره به رو به روم دوختم و با این که

قصد نداشتم درباره فکرای توی سرم حرف بزنم..

ولی حالا که میران متوجه شده بود دیگه نمی

تونستم مخفی نگهشون دارم و گفتم:

– نه! داشتم به یه چیز دیگه فکر می کردم.. واسه

همون یه لحظه ناراحت شدم و اعصابم به هم

ریخت!

– به چی؟!

 

 

– با این که الآن.. الآن یعنی مامان و بابامون

متوجه این روز مهم تو زندگی ما شدن؟ خوشحالی

ما رو دیدن؟ خوشبختی ما رو دیدن؟!

 

 

#پارت_1764

 

 

– برات مهمه که ببینن؟

سرم و به سمتش چرخوندم و دیگه نتونستم جلوی

اون اشکایی که امروز به دفعات توی چشمام جمع

شده بود و بگیرم و حین ریختنشون روی صورتم

با بغض گفتم:

– آره.. خیلی! چون حس می کنم الآن هر چهار

تاشون تو عذابن.. چون کارای اونا.. اشتباهات اونا

زندگی ما رو زیر و رو کرد.. حس می کردم با

هر سختی و مصیبتی که ما می کشیم.. با هر

اشکی که می ریزیم.. عذاب اونا هم بیشتر می شه

و این بزرگ ترین مجازاتیه که خدا به خاطر

کاراشون در نظر گرفته! ولی شاید اگه حال

الآنمون و ببینن و بفهمن علی رغم هر خطا و

اشتباهی که تو گذشته داشتن و آتیشش تا زمان حال

اومد و تو دامن ما افتاد.. ما دو تا.. همدیگه رو

پیدا کردیم.. همدیگه رو کامل کردیم و فهمیدیم با

 

 

کس دیگه ای خوشبخت نمی شیم.. حال اونا هم

بهتر باشه و دیگه عذاب نکشن! شاید الآن دیگه

بزرگ ترین لطفی که می تونیم بهشون بکنیم همین

خوشبخت شدن و خوشبخت موندنمونه.. این

حالمون دائمیه دیگه مگه نه؟ قرار نیست هیچ وقت

تموم بشه!

میران دستم و توی دستش گرفت و حین نوازش

پوستم خیره تو چشمام لب زد:

– دائمیه بادومم.. قول می دم بهت.. شاید توان این

و که هر روز و هر لحظه اش و برات به بهترین

شکل بسازم نداشته باشم.. ولی قول می دم هربار

که از خودت پرسیدی خوشبخت هستی یا نه..

بلافاصله و بدون فکر به خودت جواب مثبت

بدی.. من این و تا عمر دارم واسه خودم مثل یه

وظیفه می دونم و.. بهش عمل می کنم!

– این فقط وظیفه تو نیست! تو به مشکل خوردن یه

زندگی.. هر دو نفر مقصرن.. واسه بهتر شدن و

قشنگ تر شدنشم.. باید هر دو نفر تلاش کنن.. پس

 

 

وظیفه منم هست که بهترین تجربه و خاطراتت و

از زندگی مشترکمون برات بسازم.. به قول تو

نمی تونم واسه هر روزش بهت قول بدم ولی..

قول می دم که حداکثر تلاشم و بکنم..

 

 

 

 

#پارت_1765

– تو تلاش نکرده هم عزیزی..

مکثی کرد و با یه حالت نگرانی و کنجکاوی درهم

پرسید:

– حالا واسه شروع.. دلم می خواد بدونم از امروز

راضی بودی؟ همه چیز طبق تصوراتت پیش

رفت؟ صادقانه بگو لازم نیست بیخودی از چیزی

که دوست نداشتی تعریف کنی؟!

– دروغ ندارم بهت بگم میران! هیچ چیز طبق

تصوراتم پیش نرفت.. چند برابر بهتر از تصوراتم

بود!

با جمله آخرم بالاخره اون نگرانی از نگاهش رفت

و لباش با ذوق به دو طرف کش اومد و منم کیف

 

 

کردم از تصور این که خوشحال بودن من.. چقدر

می تونه برای یه نفر مهم باشه!

– راستش و بخوای فقط یه چیزی اذیتم کرد.. که

اونم به تو و تلاشت برای عالی برگزار شدن این

مراسم.. هیچ ربطی نداشت!

– چی اذیتت کرد؟!

سرم و پایین انداختم و حین دست کشیدن رو

گلبرگ های دسته گل روی پام آروم لب زدم:

– تنها بودنم! چندین بار فکر این که فقط آفرین و

آراد مهمون های من توی مراسم عروسیمن حالم

گرفته شد.. ولی هی فکرم و منحرف کردم که

دیگه شبم خراب نشه!

– به خاطر نیومدن داییت اینا ناراحت شدی؟

برای این که با این فکر یه بار دیگه درگیر عذاب

وجدان نشه و خودش و مقصر به هم خوردن

رابطه من با اونا ندونه تند تند سرم و به چپ و

راست تکون دادم و گفتم:

 

– نه اصلاا.. با تجربه های تلخی که باهاشون

داشتم.. نبودنشون تو عروسیم اصلاا برام مهم

نبود.. اگه قرار بود بیانم فقط واسه حرف درآوردن

و متلک انداختن می اومدن که بازم خوشحالم نمی

کرد! من دارم کلی حرف می زنم.. از این که

زندگی و این تقدیر مزخرف کار و به جایی رسوند

که تا این حد تنها شدم.. که منم مثل همه دخترا

نتونم یه عروسی معمولی طبق عرف داشته باشم!

که بابام دستم و بذاره تو دست شوهرم.. که مامانم

و با گریه بغل کنم و دلم خوش باشه به دعاهای از

ته دلش واسه خوشبختیم..

 

 

 

 

#پارت_1766

پوزخندی زدم و با حسرت بیشتری اضافه کردم:

– که بعد دست تو دست شوهرم پا تو خونه ای

بذارم که حداقل نصف وسایلش و من خریدم! این

چیزا شاید خیلی دغدغه های ساده ای باشه.. ولی

برای هر دختری مهمه و من.. نمی دونم دیگه

چقدر توی زندگیم باید خودم و به این باور برسونم

 

 

که با هر دختری فرق دارم و نباید انتظار داشته

باشم زندگیم مثل اونا پیش بره!

چند دقیقه ای بینمون سکوت شد و میران بدون

هیچ حرفی فقط به نوازش دستم ادامه داد و منم هم

به خاطر لمس شدنم توسط دست گرمش و هم به

خاطر زدن حرفایی که توی دلم مونده بود.. بیش

از حد احساس سبکی و آرامش می کردم و دیگه

از اون حالت ناراحت غمگین شده چند دقیقه قبل

هیچ خبری نبود!

واسه همین خواستم بگم دیگه بریم خونه و به ادامه

این شب خاطره انگیزمون برسیم که یهو میران..

با لحن جدی و تا حدودی عصبی.. در حالی که با

اخمای درهم خیره رو به روش بود گفت:

– یه چیزی می پرسم راستش و بگو!

با نگرانی از این که نکنه با حرفام ناراحتش کرده

باشم بهش زل زدم که پرسید:

– الآن حال دلت خوبه یا نه؟!

– معلومه که آره!

 

 

– مثلاا از یک تا صد اگه بخوای یه عدد برای

حالت تعیین کنی چی می گی؟!

یه کم فکر کردم و با صداقت گفتم:

– مطمئناا بالای هشتاد!

– حالا می تونی با قطعیت بگی.. اگه همه چیز یه

جور دیگه پیش می رفت و تو یه زندگی عادی

داشتی و تهش یه ازدواج معمولی می کردی که

شاید حتی عشق عمیقی هم پشتش نبود.. بازم

همچین عددی واسه حال دلت تعیین می کردی؟

– خب.. معلومه که نه! اصلاا کی می تونه با

قطعیت بگه تو یه شرایط دیگه من صد در صد

خوشبخت تر.. یا بدبخت تر می شدم؟! منم نگفتم

دوست دارم به عقب برگردم تا همه چیز یه جور

دیگه اتفاق بیفته! ولی فکره دیگه.. بخوای نخوای

به ذهنت راه پیدا می کنه.. وگرنه حال الآنم و با

هیچی عوض نمی کنم!

 

 

 

 

#پارت_1767

 

 

– منم همین و می گم! حال الآنت بهترین وضعیتیه

که می تونستی داشته باشی.. خیلیا دلشون می

خواست الآن جای تو باشن.. فرض کن یه خونه

ای رو آتیش زدی.. حالا صاحب همون جا.. یه

خونه دیگه با وسایل کامل خریده و درش و به

روت باز کرده که این دفعه بیای و خانوم خونه

اش بشی.. کی همچین ریسکی می کنه که من

کردم؟ تو هر چقدرم تو زندگی قدرت این و داشتی

که به عقب برمی گشتی.. بازم نمی تونستی یه

احمقی مثل من پیدا کنی که چشم رو همه کارات

ببنده و بازم دیوانه وار دوستت داشته باشه! پس

دیگه انقدر غر نزن و ناشکر نباش!

از وسط حرفاش که فهمیدم تمام این چند دقیقه

دوباره من و سر کار گذاشته بود تا با شر و وراش

به این جا برسه و بازم بحث آتیش زدن خونه رو

پیش بکشه.. بدون این که حرفش و قطع کنم.. با

نگاه پر از تاسف بهش زل زدم و حرفش که تموم

شد و اون قیافه حق به جانبش و دیدم.. تصمیم

گرفتم مقابله به مثل کنم و بگم:

 

 

– تو چی؟ به نظرت کدوم احمقی.. بعد از

هزارجور شکنجه های روحی و جسمی که روش

پیاده کردی و هر روز خدا رو با تهدیدا و متلک

ها و حرف های چرت و پرت و مزخرفت براش

جهنم کردی و کارش و به جایی رسوندی که چند

بار به خودکشی فکر کنه.. حاضر می شه به

پیشنهاد ازدواجت جواب مثبت بده و باهات بره

زیر یه سقف؟!

با نهایت پررویی و وقاحت انگشت اشاره اش و به

سمت من گرفت و گفت:

– تو!

دیگه نتونستم خودم و تو همون حالت جدی و سفت

و سخت نگه دارم و با این که اون لحظه.. توانایی

داشتم با دندونام به جون خرخره اش بیفتم و

حرصم و سرش خالی کنم.. به معنای واقعی منفجر

شدم و با بلندترین ولوم ممکن زدم زیر خنده و

همزمان با من.. خنده میرانم ترکید!

 

 

 

 

#پارت_1768

 

ما واقعاا دو تا آدم دیوونه بودیم که انگار از این

دیوونگی هم کاملاا رضایت داشتیم.. که حالا داشتیم

از ضربه هایی که یه زمانی به هم زدیم به عنوان

شوخی و جوک استفاده می کردیم و عجیب بود که

واقعاا هم تاثیر داشت و حال بدمون خوب می شد!

ولی بازم نتونستم حرصم و خالی نکنم و با همون

خنده مشغول مشت کوبیدن به بازوی میران شدم و

اونم که هیچ تلاشی برای مهار مشت های من نمی

کرد سریع ماشین و به حرکت درآورد و راه افتاد

تا واسه اولین بار.. با عنوان زن و شوهر پا تو

خونه اش بذاریم.. خونه ای که دیگه واسه جفتمون

شده بود!

به قول میران.. دیگه هیچ دلیلی برای غصه و

حسرت خوردن نداشتم و هر وقت هم که مثل

امشب درگیر همچین حسی شدم.. فقط کافی بود

چند ثانیه توی ذهنم.. زندگی بدون میران و تجسم

کنم.. تا بفهمم من به جز همین آدم دیوونه.. هیچ

راه دیگه ای برای خوشبخت شدن نداشتم!

 

 

*

به خونه که رسیدیم.. انگار برای اولین بار بود

واردش شدم! تو این یه هفته که میران اکثر اوقات

خونه عمه اش بود و منم همون جا بهش سر می

زدم این جا نیومده بودم.. حتی انقدر درگیر بدو

بدوهای عروسی بودم هنوز وقت نکرده بودم

وسایل خودم و بیارم و قرار بود از فردا جا به

جایی و شروع کنیم!

حالا داشتم حس می کردم یه چیزایی عوض شده و

حتی دکوراسیون تغییر کرده.. در حالی که تو این

مدت هیچ حرفی درباره این مسئله از زبون میران

نشنیده بودم!

با تعجب برگشتم سمتش و پرسیدم:

– تو وسایل جدید خریدی؟!

حین درآوردن کت و کراواتش سرش و به تایید

تکون داد و گفت:

– یه کوچولو!

– چرا؟!

 

 

– خب از اول که اومدم این جا وسایلم خیلی کامل

نبود که مشکلی هم نداشتم! ولی دیگه مجرد که

نیستم واسه زندگی دو نفره و متاهلی باید یه

چیزایی اضافه می کردم دیگه!

– چرا به من نگفتی؟!

دستش و به سمت صورتم دراز کرد و بعد از

کشیدن نوک بینیم راه افتاد سمت اتاق خواب..

– چون اخلاقت انقدر گنده که می دونستم می خوای

مخالفت کنی!

 

 

 

 

#پارت_1769

دنبالش راه افتادم و نالیدم:

– خب حداقل می ذاشتی اینا رو من می خریدم.. به

خدا هنوز یه مقدار ته حسابم پول هست!

مشغول باز کردن دکمه های پیراهنش شد و با

خنده جواب داد:

– جون من؟ آخه اونا هم که پولای خودمه! مگه

یادت نیست ازم دزدیدیش؟!

 

 

یه پام و با حرص رو زمین کوبیدم و از ته گلو

صداش زدم:

– میـــــران! کم مسخره بازی دربیار!

خنده اش از حرص خوردن من بلندتر شد و گفت:

– این بحثی که راه انداختی مسخره تره به خدا.. ما

الآن کارای واجب تری داریم! تو این جا برو

حموم.. من می رم بیرون یه دوش می گیریم!

با چشمای گرد شده از تعجب بهش زل زدم که

سرش و به معنی «چیه» به چپ و راست تکون

داد و من گفتم:

– فکر می کردم.. الآن پیشنهاد حموم دو نفره رو

می دی؟!

حوله اش و برداشت و حالا اون بود که با تعجب

گفت:

– الآن؟! نه عزیزم.. الآن برنامه های ویژه ای

داریم.. که اصلاا دلم نمی خواد با دیدن بدن لختت

توی حموم به هم بخوره.. چون به قول خودت..

 

 

دقیقاا حس همون انبار باروت آماده انفجار و دارم..

حموم دو نفره بمونه واسه راند دو و سه..

چشمکی زد و با پررویی ادامه داد:

– تا صبح هستیم در خدمتتون!

حین رد شدن از کنارم دولا شد و بوسه ای روی

صورتم کاشت و رفت بیرون.. منم در حالی که با

همین چند تا جمله.. حرارت بالایی رو توی نقطه

نقطه تنم حس می کردم.. لبم و با ذوق و لذت به

دندون گرفتم و مشغول درآوردن لباسم شدم!

در حالی که از ته دل امیدوار بودم.. شوخی

هامون راجع به اتفاقات گذشته و بلاهایی که سر

همدیگه آوردیم.. جواب بده و اون استرس اعصاب

خورد کنی که هنوز نمی ذاشت لذت صد در صد

از رابطه امون داشته باشم و از بین ببره.. تا

امشب بازم مثل اون عروسی.. فراتر از تصوراتم

پیش بره!

 

 

 

 

#پارت_1770

 

 

*

از حموم که بیرون اومدم میران هنوز نیومده بود

تو اتاق.. منم سریع دست به کار شدم و بعد از

درآوردن حوله ام.. ست لباس زیری که در واقع

هیچ پوشش و خاصیتی نداشت و فقط از چند تا بند

و زنجیر وصل شده به هم تشکیل شده بود و من

برای همین امشب خریده بودمش پوشیدم و مشغول

زدن عطر و لوسین به بدنم و کرم موی مورد

علاقه میران.. به موهام شدم!

خواستم برای خراب نشدن حالمون یه کم کرم

پودرم به اون قسمت سوختگی روی دستم بزنم که

دیگه فرصتی نداشتم و همون لحظه در باز شد و

میران اومد تو!

آب دهنم و قورت دادم و از تو آینه زل زدم بهش..

اونم فقط یه شلوارک تنش بود و حالا بدون این که

دیگه قدم از قدم برداره.. همون جا وایستاده بود و

داشت از پشت سر تا پام و برانداز می کرد!

 

هربار که من و بدن لختم و می دید.. انگار اولین

بارش بود و این هم باعث خنده ام می شد و هم..

تپش های قلبم و تندتر می کرد.. نه از استرس و

نگرانی بابت این که چی پیش میاد.. از هیجان و

لذت این که یه نفر.. تا این حد شیفته امه که بعد از

این همه رابطه هنوز براش تکراری نشدم..

نفس حبس مونده تو سینه ام و بریده بریده بیرون

فرستادم و خواستم برگردم سمتش.. که مهلت نداد

و سریع از پشت خودش و بهم رسوند و بغلم کرد!

حالا داشت قسمت جلویی بدنم و اون لباس زیری

که اصلاا نمی دونستم طراحش دقیقاا با چه

منظوری همچین ایده ای به ذهش رسیده رو از تو

آینه تماشا می کرد و منم زل زدم به چهره جذابش

و اون موهای خیسی که فقط توش دست کشیده بود

و باعث شده بود.. همون جوری که من عاشقشم

شلخته و پریشون بشه!

 

 

یه کم طول کشید تا بدنم از حالت انقباض غیر

ارادی دربیاد و بعد از پشت خودم و بهش چسبوندم

و سرم و به سینه اش تکیه دادم!

 

 

#پارت_1771

 

 

اونم طبق عادتش چند بار موهام و بو کشید و بعد

از بوسه ای که روی سرم زد دستاش و سر داد به

طرف بالا و بعد از کشیدن بند نازک سوتینم با

صدای خمار شده اش لب زد:

– خیلی کم بدبختی داریم.. تو هم روز به روز

سکسی تر شو!

از تو آینه به چشمای رگ زده اش خیره شدم و

گفتم:

– خوشت نیومد؟!

– خودت چی فکر می کنی؟!

شونه ای بالا انداختم و جواب دادم:

– تو یکی از پیج های اینستاگرام دیدم نوشته

پوشیدن این لباسا.. مردا رو بیشتر از دیدن بدن

لخت زنا تحریک می کنه.. فقط خواستم امتحان

 

 

کنم! هرچند که تو هیچ وقت قابل پیش بینی نیستی

و خیلی وقتا برعکس بقیه مردا عمل می کنی..

ولی خب به امتحانش می ارزید!

– چی تو من دیدی که فکر کردی سرد مزاجم و

برای بیشتر تحریک کردنم باید تلاش کنی؟!

لحنش موقع به زبون آوردن این حرف انقدر بامزه

بود که با صدای بلند خندیم.. در حالی که اون

هنوز با جدیت داشت به سر تا پام نگاه می کرد و

بعد از تموم شدن خنده ام گفت:

– تلاشت بی نتیجه نبود! ولی این فقط کار و واسه

خودت سخت می کنه!

توی بغلش به سمتش چرخیدم.. هنوز سخت بود

برام نفس کشیدن و با این که فعلاا هیچ فعالیتی

نداشتم.. انگار که داشتم از یه سربالایی با شیب تند

بالا می رفتم.. که این شکلی به نفس نفس افتاده

بودم و از ته دل می خواستم که این حالم هیچ

ربطی به استرس نداشته باشه و مانعی برامون

ایجاد نکنه!

 

 

– من و از چی می ترسونی؟ با تو تا تهش رفتم!

مگه هنوز چیزی هم هست که تجربه اش نکرده

باشم؟

لبخندی که رو لبش نشست یه جورایی رنگ و

بوی هشدار و تهدید داشت و تو همون حال گفت:

– از الآن یادت باشه که رابطه با من.. هیچ وقت

ته نداره! همیشه یه چیزی دارم واسه سورپرایز

کردنت!

 

 

 

 

#پارت_1772

گوشه های لبم و پایین فرستادم و با ابروهای بالا

رفته گفتم:

– چه ادعای گنده ای کردی.. مثلاا واسه امشب چی

تو چنته داری؟ رو کن ببینم!

لبخند موذیانه اش بیشتر کش اومد و در حالی که

هنوز به سختی می تونست نگاهش و از تن و بدنم

بگیره.. ازم جدا شد و راه افتاد سمت کمد و منم

همون جا منتظر وایستادم و بهش زل زدم که وقتی

برگشت سمتم.. چشمم به همون جعبه ای که اون

 

 

روز.. سیامک آوردش و من فرصت نکردم بازش

کنم و محتویاتش و ببینم خورد!

تازه داشت یادم می اومد که میران اون روز تو

بیمارستان وقتی ازش درباره اون جعبه سوال

پرسیدم.. یه چیزایی درباره این که باید شب

عروسیمون بازش کنیم گفت و من بعد از اون دیگه

اصلاا کنجکاوی نکردم و خیلی زودم از ذهنم پاک

شد..

ولی حالا دیدن اون لبخند گوشه لب میران..

حرارتم و بالا برده بود و بدجوری هیجان داشتم

برای دیدن محتویاتش که بی طاقت پرسیدم:

– چیه توش؟!

نزدیک شد و جعبه رو گرفت سمتم:

– خودت بازش کن!

بدون مکث و تعلل سریع جعبه رو ازش گرفتم و

بعد از نشستن رو تخت.. گذاشتم جلوم.. میرانم

اونم سمت نشست و منتظر دیدن عکس العملم بهم

زل زد که بعد از برداشتن درش.. بهش حق دادم

 

 

بابت این نگاه خیره ای که روی صورتم زوم شده

بود!

چون خودمم بعید می دونستم تا حالا از دیدن

چیزی.. انقدر تعجب کرده باشم!

توی جعبه.. یه ست وسایل و اسباب بازی های

مخصوص رابطه بود که من فقط چند باری تبلیغش

و توی سایت و پیج های خارجی دیده بودم و در

واقع از این که میران چه جوری اینا رو تو ایران

پیدا کرده و خریده داشت شاخ رو سرم سبز می

شد!

یه جعبه پر از وسیله های جور واجور که به قول

میران انگار ته نداشت و می شد باهاشون تا

روزها و هفته ها سرگرم شد!

 

 

 

 

#پارت_1773

ولی اصلی ترین چیزی که به نظرم تنها هدف

میران از خرید این همه وسیله بود.. اون چشم بند

قرمز رنگی بود که می تونست بهونه خوبی باشه

 

که تا تموم شدن رابطه امون روی چشمام قرار

بگیره و بعد از اون.. دستبندهای چرمی پهنی که

اون سوختگی روی دستم و کاملاا می پوشوند و

این جوری.. دیگه هیچی نمی تونست ذهن من و

میران و منحرف کنه و باعث تلخ شدن رابطه

امشب به کاممون بشه!

با این که دلم می خواست یه کم جدی باشم تا به

میران رو ندم واسه استفاده از تمام این وسایل که

بعضیاش مطمئناا تن و بدنم و کبود می کرد.. ولی

موفق نبودم اون لبخند گنده رو از رو لبام پاک

کنم!

فقط یه کم لحنم و سرزنش آمیز کردم و گفتم:

– این چه کاریه میران؟ از کجا همچین چیزایی

خریدی؟!

چشمکی زد و همون طور که به عقب خم شد و به

دستاش تکیه داد گفت:

– بالاخره ما هم یه آشناهایی اینور اونور داریم که

این جور وقتا به کارمون میاد!

 

 

– آخه واسه چی؟!

مکثی کردم و با ناراحتی ادامه دادم:

– فقط برای این که من حین رابطه چشام بسته

باشه؟

– نه فقط واسه اون! حتی واسه بیشتر لذت بردنم

نیست.. یعنی هست ولی.. دلیلم چیز دیگه ای بود!

صاف نشست و با جدیت بیشتری توضیح داد:

– خب واسه امثال ما که رابطه های جالبی

نداشتیم.. این چیزا می تونه خیلی کمک کنه.. یه

جورایی حواس پرتیه دیگه! شاید واسه چند دقیقه

هم که شده تبدیلمون کنه به دو تا آدم دیگه.. با یه

سری روحیات و علایق دیگه که می تونن از هر

روشی برای لذت بردن استفاده کنن.. قول می دم

از هر کدوم که خوشت نیومد یا باهاش اذیت شدی

بندازمش دور.. اوکی؟!

– من مشکلی ندارم عزیزم! از الآن هیجان دارم که

تک به تکش و باهات امتحان کنم! به نظرم اتفاقاا

این چیزا اصلاا مسخره بازی نیست و تو زندگی

 

 

هر کسی.. همچین تنوع هایی لازمه تا از

یکنواختی دربیاد.. من فقط دلم نمی خواد به خاطر

مشکلات من انقدر خودت و به زحمت بندازی.. یا

بیخودی هزینه کنی واسه بیشتر لذت بردنم.. بعدشم

الآن دیگه خیلی بهتر شدم.. خیالت راحت!

 

 

#پارت_1774

 

 

خودش و روی تخت به سمتم کشید و گفت:

– من هرچقدرم برای بیشتر لذت بردن تو.. وقت و

هزینه صرف کنم.. بازم جبران اون رابطه های

بدون لذت و از سر اجبار نمی شه! پس بذار حداقل

این جوری.. یه کم از عذاب وجدانم کم بشه.. باشه

بادومم؟!

بغض توی گلوم نذاشت جواب بدم و فقط تونستم

سرم و به تایید تکون بدم که میرانم خیلی سریع

حالم و فهمید که با چسبوندن لباش.. به لبای کیپ

شده ام.. اون حال و ازم دور کرد و با این شیوه

جدید بوسیدنش که یه سره و بدون مکث نمی بوسید

و برعکس.. مدام بین بوسه هاش فاصله مینداخت

و تا من می اومدم یه چیزی بگم بوسه بعدیش و

رو لبام می چسبوند.. صدام خنده ام و همزمان با

حرارت بدم بالا برد!

 

 

خیالش که از این بابت راحت شد از روی تخت

بلند شد و بعد از برداشتن اون جعبه گفت:

– خب؟ آماده ای؟!

نفس عمیقی کشیدم و با اطمینان گفتم:

– آماده ام!

– دراز بکش!

سریع روی تخت دراز کشیدم و با صدایی که از

هیجان می لرزید پرسیدم:

– ولی عجب آدم بی فکری هستی! با خودت فکر

نکردی اگه اون روز من این جعبه رو جلوی فرخ

و سیامک باز می کردم چه آبرویی ازمون می

رفت؟!

– نه فکر نکردم.. چون اون موقع که خریدمش..

نمی دونستم یه الدنگی قراره گند بزنه به برنامه

هامون و تو زودتر از من دستت به این جعبه می

رسه!

 

 

دستبندها رو از توش برداشت و بعد از نشستن لب

تخت ادامه داد:

– بعدشم.. جرم که نکردیم! الآن دیگه این چیزا

کاملاا طبیعی محسوب می شه!

– آره کاملاا طبیعیه دو نفر شب عروسیشون.. به

جای یه رابطه ملایم و سافت.. از ابزار شکنجه

قرون وسطی واسه لذت بردنشون استفاده کنن!

مطمئن باش بعد از اون فرخ به جای کمک کردن

واسه راه انداختن عروسیمون.. در به در دنبال

درمان مغز مریضمون می گشت!

 

 

 

 

#پارت_1775

لبخند کجی رو لبش نشست و حین خم شدن به

سمتم پرسید:

– عه؟ ملایم و سافت دوست داری؟ می دونی که

مهارت هام زیاده.. تو فقط لب تر کن.. من طبق

همون پیش می رم!

– حالا دیگه؟ که با نشون دادن اون وسایل وسوسه

ام کردی؟ بکن هرکاری می خوای بکنی.. من

آماده ام!

 

 

خودشم به همین راضی تر بود که سریع سرش و

به تایید تکون داد و بعد از بستن دستام با اون

دستبندهای چرمی.. جفتش و برد بالا و با یه بست

کوچیک به میله های تزیینی تاج تخت وصل کرد..

ولی فاصله نگرفت و قبل از بستن چشمام از همون

جا زل زد به چشمای پر از خواهشم!

حال اونم بهتر از من نبود.. ولی دلش اصلاا عجله

نمی خواست و انگار دوست داشت تک تک این

لحظه ها رو توی ذهنش ثبت کنه!

لحظه هایی که جفتمون داشتیم حس می کردیم با

تجربه های قبلیمون تفاوت داره.. چه زمانی که

قبل از تمام اون جریانات رابطه داشتیم و چه همین

اواخر!

تفاوتشم تو همین مسئله ای بود که میران با نهایت

ذوق و احساسش به زبون آورد و گفت:

– بالاخره شد! زنم شدی!

نفس حبس مونده ام بریده بریده بیرون فرستادم و

پرسیدم:

 

– شک داشتی؟!

– هیچ وقت! هیچ وقت تو مال من شدنت شک

نکردم! می دونستم به خاطرش باید خیلی صبر

کنم.. تلاش کنم.. حتی خودم و برای چند سال

صبر کردنم آماده کرده بودم.. ولی این که حتی تو

ذهنم بی خیالت بشم و تلاش کنم برای فراموشیت..

هیچ وقت اتفاق نیفتاد! تو چی؟!

با خجالت لب زدم:

– اگه بگم برعکس تو.. من خیلی شک داشتم..

ناراحت می شی؟!

– به مال من شدنت شک داشتی؟

– به این که من بخوام مال تو بشم شک داشتم!

برعکس تو حتی خیلی هم تلاش کردم برای

فراموشیت.. ولی نشد که نشد! انگار یه صدایی

تمام این مدت تو گوشم می گفت که بیخودی داری

به خودت زحمت می دی و اون آدم به وعده هایی

که داده عمل می کنه و بالاخره میاد سراغت!

 

 

 

 

#پارت_1776

– کی دیگه مطمئن شدی و دست از گول زدن

خودت برداشتی؟!

 

 

نفسی از عطر تنش گرفتم و بعد از چند ثانیه فکر

کردن گفتم:

– همون موقع که برگشتی و برای اولین بار توی

خیابون دیدمت.. بدون این که بخوام حتی پیش

خودم اعتراف کنم.. فهمیدم که هنوز دوستت دارم

و هیچ کینه ای ازت تو دلم نمونده که بخواد باعث

نفرت بشه..

قبل از ادامه جمله ام دولا شد و بوسه محکمی رو

لبام نشوند و با دندونای کلید شده اش گفت:

– آخخخخخ.. من بمیرم برات که انقدر قشنگ

اعتراف می کنی! خب؟

– هیچی دیگه! این که کی فهمیدم بدون تو.. نمی

تونم زندگی کنم.. وقتی بود که شب توی خونه ام

پیشم موندی و من بدون این که به قرصای خوابم

احتیاج داشته باشم.. خوابم برد!

– ای جونم! یعنی درست فردای روزی که فهمیدی

من و می خوای ولت کردم و رفتم؟

 

 

– بله! عادتته دیگه.. همیشه بلدی فقط حالگیری

کنی و سر بزنگاه جا خالی بدی!

بالاخره فاصله گرفت و همون طور که نگاه پر

هوسش و تو کل بدنم می چرخوند گفت:

– عوض همه اون حالگیری ها.. جوری امشب و

شبای آینده بهت حال بدم.. که دیگه خودت خسته

شی و بگی یه کمم حالم و بگیر!

چشم بند و برداشت و نزدیک صورتم نگهش

داشت و یه بار دیگه با تاکید گفت:

– هرجا اذیت شدی.. کلافه شدی.. خسته شدی..

فقط یه کلمه بگو بسه تا همون جا تمومش کنم..

باشه؟ می دونی که اگه بعداا بفهمم اذیت شدی و به

خاطر من چیزی نگفتی.. بیشتر ناراحت می شم از

این که بخوام وسط کار بکشم کنار.. اوکی؟

دیگه استرس و هیجان وجودم نمی ذاشت کلمه ای

حرف به زبون بیارم و فقط تند تند سرم و به تایید

تکون دادم و میرانم چشم بند و برام بست!

 

 

حالا دیگه کاملاا در اختیار میران بودم و خودم این

اجازه رو بهش داده بودم که با اون وسایل هرجور

که دلش می خواد باهام رفتار کنه!

 

 

#پارت_1777

 

 

تنها وظیفه من این بود که ذهنم و فقط و فقط رو

رابطه امشبمون متمرکز کنم و با فکرای اضافه به

تصاویری که گهگاهی پشت پلک های بسته ام

جون می گرفت بها ندم!

هرچند که میران همین مسئولیتم از رو دوشم

برداشت و من خیلی زودتر از انتظارم با حس

حرکات لب و دندونش روی پوست تنم.. از گذشته

به زمان حال برگشتم و هر فکر منفی و اعصاب

خورد کنی که سعی داشت خودش و به زور توی

مغزم جا بده رو ریختم دور!

حالا دیگه فقط شنیدن نفس های تند میران و

حرکات پر از هوس و نیاز و خواستنش بود که

برام اهمیت داشت و با همون وضعیت چشم و

دست بسته دوست داشتم منم باهاش همراهی کنم تا

این لذت دو طرفه بشه!

 

 

همین طورم شد و جفتمون اون شب.. چیزی رو

تجربه کردیم که مشابهش و تا حالا توی زندگی و

رابطه امون نداشتیم.. جفتمون صد در صدمون و

گذاشتیم برای لذت دادن به همدیگه و به تک تک

سلول های بدنمون.. این دائمی شدن رابطه امون و

اعلام کردیم..

اون شبم مثل تمام این مدت.. در کنار درد.. درمان

همدیگه هم بودیم و همین مسئله می تونست حس

خوبمون و چند برابر کنه!

میران و نمی دونم ولی من.. تو لحظات آخر قبل

از این که از شدت خستگی به خاطر فعالیت

شدیدی که انجام دادیم بی هوش بشم.. اون حسی

که تو تمام رگ و پی وجودم جریان پیدا کرده بود

و می دونستم که حالا حالاها همون جا هست و از

بین نمی ره رو.. با چهار کلمه به میرانی که من و

محکم تو بغلش گرفته بود و هنوز در حال نفس

نفس زدن بود به زبون آوردم:

– تا عمر دارم می خوامت!

 

 

 

 

 

#پارت_1778

 

 

*

با تنه محکمی که بهم خورد نگاه خیره ام و از

سرامیک های کف گرفتم و روم و چرخوندم سمت

خانومی که حین رد شدن از کنارم بابت این

حرکتش معذرت خواهی کرد!

ولی من ازش ممنون بودم که بالاخره بعد از چند

دقیقه من و به خودم آورد و وادارم کرد که

تصمیمم و بگیرم و حالا که تا این جا اومدم.. به

راهم ادامه بدم!

در واقع قبل از اون چند دقیقه از تصمیمی که بعد

از دو ماه گرفته بودم.. منصرف شدم که خیره به

زمین داشتم فکر می کردم برگردم یا نه که حالا یه

بار دیگه به خودم قدرت و جرات دادم واسه جلو

رفتن و رو به رو شدن با یکی دیگه از معضلات

زندگیم.. که می تونست اصلاا اتفاق نیفته اگه یه

آدمی.. انقدر حریص و زیاده خواه نبود!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.8 / 5. شمارش آرا 9

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
۱۶۰۵۱۰

دانلود رمان تموم شهر خوابیدن 0 (0)

3 دیدگاه
    خلاصه رمان:       درمانگر بيست و چهارساله ای به نام پرتو حقيقی كه در مركز توانبخشی ذهنی كودكان كار می‌كند، پس از مراجعه ی پدری جوان همراه با پسرچهارساله اش كه به اوتيسم مبتلا است، درگير شخصيت عجيب و پرخاشگر او می‌شود. كسری بهراد از نظر…
IMG ۲۰۲۱۱۰۰۹ ۲۱۱۶۴۸ scaled

دانلود رمان قصه مهتاب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:               داستان یک عشق خاص و ناب و سرشار از ناگفته ها و رمزهایی که از بس یک انتظار 15 ساله دوباره رخ می نماید. فرزاد و مهتاب با گذر از آزمایش ها و توطئه و دشمنی های اطراف، عشقشان…
Negar ۲۰۲۱۰۶۰۱ ۰۱۵۶۵۸

رمان اشرافی شیطون بلا 5 (1)

2 دیدگاه
  دانلود رمان اشرافی شیطون بلا خلاصه : داستان درباره ی دختریه که خیلی شیطونه.اما خانواده ی اشرافی داره.توی خونه باید مثل اشرافیا رفتار کنه.اما بیرون از خونه میشه همون دختر شیطون.سعی میکنه سوتی نده تا عمش متوجه نشه که نمیتونه اشرافی رفتارکنه.همیشه از مهمونیای خانوادگی فرار میکنه.اما توی یکی…
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 3.6 (7)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
nody عکس های شخصیت بهار و کامران در رمان ازدواج اجباری 1626111507

رمان ازدواج اجباری 0 (0)

1 دیدگاه
  دانلود رمان ازدواج اجباری   خلاصه : بهار یه روز که از مدرسه میاد خونه متوجه ماشین ناشناسی میشه که درخونشون پارکه که مسیر زندگیش و تغییر میده… پایان خوش  
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۴ ۲۲۱۲۳۲۹۳۷

دانلود رمان ناگفته ها pdf از بهاره حسنی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           داستان در مورد دختر جوانی به اسم نازلی کسروی است که بعد از فوت مادربزرگ و بعد از سالها دور به ایران برمیگردد، آشنایی او با جوانی در هواپیما و در مورد زندگی خود، این داستان را شکل می دهد ……
55e607e0 508d 11ee b989 cd1c8151a3cd scaled

دانلود رمان سس خردل به صورت pdf کامل از فاطمه مهراد 3.3 (8)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:     ناز دختر فقیری که برای اینکه خرجش رو در بیاره توی ساندویچی کوچیکی کار میکنه . روزی از روزا ، این‌ دختر سر به هوا به یه بوکسور معروف ، امیرحافظ زند که هزاران کشته مرده داره ، ساندویچ پر از سس خردل تعارف میکنه…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۳ ۰۰۲۸۰۵۰۲۰

دانلود رمان طلوع نزدیک است pdf از دل آرا دشت بهشت 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         طلوع تازه داره تو زندگیش جوونی کردنو تجربه می‌کنه که خدا سخت‌ترین امتحانشو براش در نظر می‌گیره. مرگ پدرش سرآغاز ماجراهای عجیبیه که از دست سرنوشت براش می‌باره و در عجیب‌ترین زمان و مکان زندگیش گره می‌خوره به رادمهر محبی، عضو محبوب شورای…
IMG ۲۰۲۱۰۸۰۱ ۲۲۲۲۲۸

دانلود رمان مخمصه باران 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     داستان زندگی باران دختری 18 ساله ای را روایت میکند که به دلیل بارداری اش از فردین و برای پاک کردن این بی آبرویی، قصد خودکشی دارد که توسط آیهان نجات پیدا میکند…..

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دیانا
دیانا
8 ماه قبل

رفت ملاقات کوروش🤔

علوی
علوی
8 ماه قبل

همه چیز می‌تونست قبل از اون ستاره آخر تموم بشه!!
اون مال چی بود، باز این پرستش کاری کرده؟

آلباتروس
آلباتروس
8 ماه قبل

سلام
بسی طولانی و بسی زیبا بود
خدا قوت!

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x