رمان تاوان دل پارت 61

 

بابا نگاهی به سمانه کرد و گفت : خوب اگه خانم بخوان توی این مدت راحت می تونیم همه چی رو
برگردونیم
سمانه نیشخندی زد با خنده گفت :
برای یه مرده این همه ثروت می خواد چیکار!؟.
انگار یادتون رفته من ۲۰ خورده ای سال پیش همراه شوهرم و بچه هام
کشته شدم!؟
یادتون که نرفته هوم!؟
من قبر دارم هویت من ۲۰ سال پیش تموم شده
پس الکی برای خودم ‌دردسر درست کنم چی..

بابا نگاه چپه ای به سمانه کرد
و لب زد :
همه چی رو میشه درست کرد خانم
مملکت قانون داره
شما باید از این فرصت استفاده کنید
و بقیه رو برگردونید…
هم پول هم ملک هم هویت حتی می تونید شکایت هم کنید
-از یه ادم مریض که روی تخت بیمارستانه فردا پس فردا میمیره
چی انتظار دارید..
شکایت بدرد نمی خوره..
-پسراش که هستن اونا و زنش..
اونا رو میشه انداخت زندان
مخصوصا اون کوچکه که بد ازش کینه دارم..
سمانه خندید..

-اون پسر خوبیه فقط خوی داداشم رو گرفته
فکر می کردم اون پسرمه..
بابا باحالت سوالی گفت : مگه نیست!؟
نگاه سمانه سمت بابا کشیده شد :
تا قبلا فکر می کردم هست الان دیگه نه..
نریمان پسر منه
بابا با حالت سوالی گفت : نریمان
کدوم نریمان
چطور ممکنه اون نریمان!؟
باورم نمیشه..
نریمان پسر حاجی چطور پسر شماست!؟
شونه ای بالا انداخت سمانه و گفت : نمی دونم خودش ادعا کرده
لبم رو زیر فرستادم و نفس عمیق شده ای بیرون دادم

سمانه پا روی پا انداخت :من میخام همه چی رو پس بگیرم
ولی نمی تونم من حتی هویتی ندارم چند سال پیش همه چی نابود شده بود…

-گفتم که اونش قابل برگشت هست
شما لازمه فقط بخواید
من فرزان پسر داداشم وکیل پایه ۱ دادگستریه
بگم بیاد اینجا همه چی رو براش تعریف کنید
کمک میکنه کارشم بلده سمانه توی فکر فرو رفت
اخم کمرنگی ام کرد…
-نمی دونم هرکار درسته انجام بدین
فقط شر نشه برام من باید مثلا برم بیام هی اصلا حوصله ندارم‌..
بابا لبخند عمیقی زد و گفت : نه خودم هستم خیالتون راحت..
-ممنون..
سمانه و بابا حرف زدن یهو من گفتم :
نمیشه منم از این پسره جدا شم بابا!
بابا برگشت سمت من

تک ابرویی بالا انداخت و گفت : از کی جدا بشی!؟
صورتم رو به حالت چندش جمع کردم
و گفتم : ازاونگ می خوام ازش جدا شم
هیچ مدرکی نیست می خوام حقمو ازش بگیرم و جداشم
بابا نفسی تازه کرد :این خانواده عجب مارموز هایی هستن ها
سر همه یه بلا اوردن : باشه هر اتفاقی افتاد‌ می گم بهت
فرزان هم با تو حرف بزنه ببین چی می گه..
خوشحال شدم از اون مردک جدا میشدم برام بهتر بود
اون فرزان خیلی کارا رو خوب انجام میده..
-چشم مرسی…
بابا خندید دستی روی سرم گذاشت
منم خودم رو کشیدم
جلو و گونه اش رو بوسیدم

****
اونگ

بابا رو با حال خرابی از توی اتاق اوردن بیرون
همینکه چشمم بهش خورد
حس کردم حالم بد شد دستی روی قلبم گذاشتم و گفتم :
بابا..
با صدام صورتش رو بالا اورد از چیزی که می دیدم باورم نمیشد
اون بابای من بود!؟
پس موهاش ابروهاش کجاش بود!؟

پس موهاش ابروهاش کجا بود!؟
نفسم رفت خودم رو کشیدم جلو
دستی ناباور گذاشتم روی لب هاش و گفتم :
بابا چه بلایی سرت اومده!؟
بابا خندید توی اون حالش داشت می خندید..

با خنده گفت: من حالم خوبه پسرم
موهام رو زدم رشد می کنه تو خودت رو ناراحت نکن پسرم
اشک از چشم هام شروع کرد به اومدن..
رفتم سمتش خم شدم و روی

موهاش رو بوسیدم با التماس گفتم :
نه بابا الهی قربونت برم
ناراحتی چی خیلی ام بهت می یاد
خوشگل شدی عزیز دلم
الان خوبی بابا!؟

بابا سرش رو تکون داد و گفت :
اره خوبم….همون موقع سرفه ی خشکی زد که صورتش به رنگ پریده گی رفت…
منو کنار زد ارش اومد
کنار بابا و گفت : بابا چی شدی حالت خوبه!؟
ولی بابا سرفه اش بند نمی اومد
تند تند شروع می کرد به سرفه زدن…
منم داشت قلبم می اومد
تو دهنم ترس اینو داشتم اتفاقی براش بیوفته….
ترس اینو داشتم که از دستش بدم …

کم کم همه دورش کردن منم مات مونده بودم که چی شده بود
تا به خودم بیام بردنش توی اتاق ‌‌…

****

از نگرانی رو به مرگ بودم اشک از چشم هاش داشت همینطور می اومد..
مامان هم اومده بود هی گریه می کرد
برگشتم سمت مامان و گفتم :
مامان چرا داری گریه می کنی!؟
مامان با اشک گفت :
سیروس…سیروس داره میمیره…..
اب دهنم رو بزور قورت دادم نمی خواستم حرفی بهش بزنم..
بگم چی دیدم
گفتم : خوب میشه مامان نگران نباش..
مامان نیشخند پررنگی زد
و گفت : خوب میشه!؟

-اره..
هنوز حرفم کامل از دهنم خارج نشده بود که در باز شد
با چشم های پر از بغض از جام بلند شدم
بهش نگاه کردم….
می خواستم بمیرم حالم داشت بد میشد…اشک از چشم هام همینطور داشت می اومد.
ارش رو که دیده بودم به این یقین رسیدم یه اتفاق افتاده

-چی شده ارش بابا چی شد!؟
شونه هاش شروع کرد به لرزیدن
هق هق اش بلند شده بود باورم نمیشد این یعنی چی!؟یعنی چه اتفاقی‌افتاده مامان از جاش بلند شد
رفت سمتش….

-…چی شده!؟…ارش…!؟
بابان چطوره!؟
اشک از چشم هام شروع کرد به اومدن..
مامان دست هاش رو مشت کرد و محکم کوبید توی قفسه ی سینه اش..
-چی شده ارش !
چیییی شدههههه!؟
بابات چی شده!؟ چش شده خوبه اره!؟
می گفت و قلب ادم در می اومد
مامان با داد می گفت چی شده و ارش چی شده هان
اشک از چشم هام شروع کرد
به اومدن..

ارش نشست روی زمین و با دست کف زمین و شروع کرد
به گریه کردن…درد داشت این درد بابا..
نداشتن بابا درد داشت..
منم زانو هام خم شد و روی زمین نشستم..و زار زدم…

****
سمانه

سیروس دستی روی سرم گذاشت
موهام رو ناز کرد چقدر قشنگ بود
چقدر مهربون شده بود
چقدر نورانی بود چقدر خوشگل بود..
خودم رو کشیدم جلو
و گفتم : سیروس!؟

-جان داداش!؟
قشنگ داشت حرف می زد…
برای چی مهربون شده بود با لبخند گفت : چرا این همه مهربون شدی!؟
مهربون شدن بهت می یاد
خیلی قشنگه…

خندید بازم خوشگل شده بود چرا این همه خوشگل و تو دل برو چرا این همه مهربون!؟
دستی روی صورتم قرار داد گفت:
منو میبخشی دیگه نه!؟
خنده از روی لبام رفت تموم کاراش یادم اومد اخمی کردم یهو اون مهربونی و قشنگی از بین رفت جاش‌رو به کدری دری و زشتی داد….

قدم عقب برداشتن با چشمای گرد شده بهش نگاه کردم داشت چکار میکرد داشت چه بلایی سرش می اومد!؟
-داداش…
یهو روی زمین زانو زد و دستی به گلوش زد و گفت :
آب می خوام….اب..
نگاهی به همه جا کردم صدای شرشر اب می اومد اما همه جا خشک و بی آب و علف بود ما کجا آمده بودیم که ترسیده بودم!؟
هیچ چیز برام قابل درک نبود خودم رو بغل کردم و گفتم :
ما کجاییم!؟

داشتم حرف میزنم که یهو داداش نبود جاش پودرهای سیاه و لکه دار که روی زمین ریخته شده بود و زمین داشت میخورد.
تکونی خوردم و به خودم لرزیدم….

شروع کردم به صدا زدن :
داداشم سیروس داداش داداش…
کجایی…
هیچ صدایی نمی اومد شروع کردم به دویدن و اسم سیروس رو صدا زدن دنبالش می گشتم همه جا بی‌آب و علف بود انگار اومده بودم یه جایی که جا قطعی اومده باشد..

میخواستم داداشم رو پیدا کنم و بهش اب بدم ولی نه اثری از برادرم بود نه اثری از اب ..
خسته شدم از حرکت ایستاده ام و از ته دل شروع کردم به جیغ زدن
و سیروس رو صدا زدن..

-سیروسسسس…توی جام نشستم…

4.8/5 - (30 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
آراد
آراد
2 ماه قبل

چه بی نمک شده دیگه

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x