رمان تاوان دل پارت 63

5
(1)

 

-اخ قلبم….
باز چته لعنتی چرا راحتم نمی ذاری!؟
چرا دست از سرم بر نمی داری ؟؟
چرا نمی ذاری اروم بگیرم و به درد خودم بمیرم..
چرا این همه فکر خیال تو ذهنمه این صدای گریه برای کی بود!؟
نکنه اتفاقی برای سیروس افتاده بود
این دردش بدتر بود
باعث شد بیشتر رنج بکشم و درد قفسه ی سینه ام
بیشتر بشه واقعا برای سیروس اتفاقی افتاده بود!؟

چرا من لعنتی هیچ شماره ای از ارش نداشتم
تا زنگ بزنم و بپرسم ازشون!؟
اشک از چشم هام شروع کرد به اومدن..
بغضم سر باز کرده بود
و سر نماز با شدت گریه می کردم…
پیش خدا التماس می کردم که بهش برسم و داداشم خوب باشه..

****
گندم

بابا وارد خونه شد منو که دید لبخند زد
و‌گونه ام رو
بوسید و گفت :
دخترم حالش چطوره!؟
دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم :
سلام بابایی من خیلی خوبم
دوستت دارم…خوش اومدی..
بابا خندید :کم لوس کن خودت رو دختر..
دستی گذاشتم روی لبام و گفتم : مرسی بابایی….
بیا بریم توی پذیرایی سراپا نباش…
-باشه…

من و بابا باهم رفتیم سمت پذیرایی..
سمانه توی اتاقش بود
بابا روی مبل نشست منم گفتم :
خوب بابا چی می خوری برات بیارم!؟
-هیچی بابا جان…

-اخ قلبم….
باز چته لعنتی چرا راحتم نمی ذاری!؟
چرا دست از سرم بر نمی داری ؟؟
چرا نمی ذاری اروم بگیرم و به درد خودم بمیرم..
چرا این همه فکر خیال تو ذهنمه این صدای گریه برای کی بود!؟
نکنه اتفاقی برای سیروس افتاده بود
این دردش بدتر بود
باعث شد بیشتر رنج بکشم و درد قفسه ی سینه ام
بیشتر بشه واقعا برای سیروس اتفاقی افتاده بود!؟

چرا من لعنتی هیچ شماره ای از ارش نداشتم
تا زنگ بزنم و بپرسم ازشون!؟
اشک از چشم هام شروع کرد به اومدن..
بغضم سر باز کرده بود
و سر نماز با شدت گریه می کردم…
پیش خدا التماس می کردم که بهش برسم و داداشم خوب باشه..

****
گندم

بابا وارد خونه شد منو که دید لبخند زد
و‌گونه ام رو
بوسید و گفت :
دخترم حالش چطوره!؟
دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم :
سلام بابایی من خیلی خوبم
دوستت دارم…خوش اومدی..
بابا خندید :کم لوس کن خودت رو دختر..
دستی گذاشتم روی لبام و گفتم : مرسی بابایی….
بیا بریم توی پذیرایی سراپا نباش…
-باشه…

من و بابا باهم رفتیم سمت پذیرایی..
سمانه توی اتاقش بود
بابا روی مبل نشست منم گفتم :
خوب بابا چی می خوری برات بیارم!؟
-هیچی بابا جان…

-هیچی بابا جان به خانم بگو بیاد
باید در مورد
این شکایت و برگردوندن اموال باهاش حرف بزنم..
با حالت سوالی گفتم :فرزان رو دیدین بابا ؟؟
بابا سری تکون داد..

-اره دخترم درمورد همه چی گفتم
یه حرف هایی زد
بری به خانم بگی بیاد باهم براتون تعریف کنم
نمیشه دوبار تعریف کنم
-باشه بابا الان می رم بهش می گم…
شما همین جا باشید من الان می یام…

روی پاشنه ی پا چرخیدم و با قدم های بلند شده
شروع کردم به حرکت کردن
سمت پله ها پله ها رو بالا رفتم
وسط ها پله ها بودم که حس کردم داره سرم گیج می ره.‌
نرده ها رو گرفتم و خودم رو نگه داشتم
تا نیوفتم…

چه حسی بود ؟؟ خودم کنترل کردم تا نیوفتم این حس کم کم داشت بد میشد ‌…چشم هام رو گذاشتم روی هم و با شدت فشار دادم…
سایه ای بالا سرم افتاد سرم رو بلند کردم
و بهش نگاه کردم با حالت گیجی
گفت :
حالت خوبه چی شده گندم!؟.

مکثی کردم و گفتم : نمی دونم من داشتم می اومدم
دنبال شما که سرم گیج رفت
سمانه کنارم نشست : ببینم صبحانه خوردی!؟
-اره…
سرگیجه که داشتم هیچ حالت
تهوع هم اومده بود سراغم دستی گذاشتم روی لبام و با شدت فشار دادم..

-سمانه می خوام بالا بیارم
حالت تهوع دارم
سمانه چشم هاش گردشد دستم رو گرفت و کمکم کرد که از جام بلند شم…
دستی جلوی دهنم قرار دادم
سمانه ام کمکم کرد که بلند شم و با باهم بریم سمت بالا

خودم رو به سرویس رسوندم
نشستم روی زمین و شروع کردم
به عق زدن..
با حال خراب شده از جام بلند شدم
و اومدم بیرون..

سمانه با چشم های نگران شده گفت :
چی شده حالت خوبه ؟؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم
و‌گفتم :
نه خوب نیستم تموم دل و رودم داره
بهم می پیچه..
-پوف باید بریم بیمارستان
خواستم بگم نه که دوباره حس کردم
دارم می یارم بالا
برگشتم و دوباره عق زدم..

با بابا مامان و سمانه رفتیم بیمارستان
ازم ازمایش گرفتن تا جواب ازمایش
باید می موندیم
مامان خودش رو کشید جلو با چشم
های پر ترس گفت :
چیزی خوردی دخترم!؟.
شاید مسموم شده باشی
مامان حرف های دکتر رو نفهمیده بود!؟

-نه مادر من ندیدی دکتر گفت مسمومیت نیست..
-پس چیه دختر!؟ نکنه مشکل بدی باشه!؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم : نمی دونم مامان…باید دکتر بیاد
چیز مهمی نیست مامان..
مامان اشکش اومد سرم رو بوسید و با بغض گفت : من می ترسم دختر..
می ترسم اتفاقی برات بیوفته..
خندیدم..
خودم رو کشیدم جلو و گفتم : من طوریم نمیشه مامان از چی ناراحتی اخه!؟
نگران نباش این دکترا رو دیدی
همه چیز رو بزرگ می کنن مامان..
تو نباید نگران باشی عزیزم..

سمانه هم اومد سمتمون و مامان رو دلداری داد
منم فقط فکرم درگیر بود
که چم شده بود!؟
یهویی چه بلایی سرم اومده بود!؟
توی دلم گفتم ” تو مامان میگی اروم باش بعد خودت از همه مضطرب تری

****

دکتر خندون بهم نگاه کرد مامان بابا نگران بودن
منم که داشت قلبم می اومد تو حلقم که چی شده و چرا حرف نمی زنه…

سرم رو پایین انداختم و نفس عمیق شده ای بیرون دادم..
-اقای دکتر این ازمایش چیه!؟
دختر خندید و لب زد : خبر خوشه
همتون از دم نگران هستید ها…

بابا با حالت گنگی گفت :
چی شده اقای دکتر!؟
من دارم از نگرانی میمیرم..
دکتر خندید خودش رو کشید جلو
با حالت سر خوشی گفت :
خوب چیزی نیست که نگران باشید
جز اینکه
درجتون از پدر به پدر بزرگ
تغییر پیدا کرد…
بهتون تبریک می گم..

مات شده بودم پس حدسم درست بود..
من حامله بودم باورم نمیشد
از اونگ بچه ی اون عوضی توی شکمم بود.
نمی خواستم این بچه رو
مامان و بابا برگشتن سمت من
همینکه بهم زل زدن
خجالت کشیدم سرم رو انداختم پایین..
-حامله ای دخترم باورم نمیشه.
گونه هام سرخ شد..
-بابا…

مامان خندید اومد سمتم لبه ی تخت نشست..
دستی گذاشت روی سرم و گفت : فدای دختر گلم برم من
که بارداری تبریک می گم دخترم..
اخم ریزی کردم
بااینکه خجالت زده کشیده بودم
ولی هیچی نگفتم..
-مامان این بچه رو نمی خوام
مامان لبش رو گاز گرفت و چشم ابرو برام اومد…

-هیس فعلا هیچی نگو..
سمانه هم بالا سرم ایستاده بودهیچی نمی گفت عجیب بود…
لبام روروی هم فشردم و نفس عمیق شده ای بیرون دادم
نمی دونستم که باید چکار کنم
این بچه رو باید چکار می کردم!؟
مامان قربون صدقه ام رفت حالم داشت بد میشد

خودش رو کشید سمت من و با لبخند بهم خیره شد…
منم هیچی نگفتم و فقط سکوت کردم…

****

وارد خونه شدم عصبی بودم
این حاملگی ناخواسته یهویی چرا اتفاق افتاده بود!؟
مامان منو نشوند روی مبل..
-بشین سر جات ببینم….این حرفا چیه که می زنی!؟
یعنی چی این بچه رو نمی خوای!؟
می گذاشتی که دکتر حرفش رو بزنه
بعد تموم بشه
بعد می گفتی..
با حالت کلافه ای گفتم : مامان می گذاشتی
منم برسونم خونه بعد می گفتی
الان اصلا حوصله ندارم
-باید حرف بزنیم دختر نباید این حرفا رو بزنی…
اون دیگه لطف خداست
نباید ناشکری کنی

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ثنا
ثنا
1 سال قبل

یع دلیل که اونگ مثل ادم رفتار کنه به وجود آمد

KAYLA
KAYLA
1 سال قبل

وای قلبم … گندم حامله شده 🤢
لجن بود به عن نیز آراسته شد 😐

Mehrsa
Mehrsa
1 سال قبل

نویسنده ناز داره .. خیلی کم و تکراری پارت میده
فاطی میشه کاری کرد؟

Nahar
Nahar
1 سال قبل

این رمان هم دیگه خل شده

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x