رمان تاوان دل پارت 64

5
(1)

 

-دوما این بچه حق زندگی کردن
داره اون روزی که داشتی با شوهرت…
این تیکه از حرفش رو سانسور کرد
و دوباره شروع کرد به حرف زدن..
-باید فکر می کردین
حالا که این شده و این اتفاق افتاده
داری می گی نمی خواییش..
مامان که نمی دونست من شوهرم حس نداشتم

حس نسبت به برادر شوهرم پیدا کرده بودم
این بچه ام مانع بود جلوم رو می گرفت..
با حال زاری گفتم : مامان من این بچه رو نمی خوام
اونگ نمیشه گفت بهش شوهر اون یه خوک کثیف بوده
که بهم تجاوزکرده این بچه به خواسته ی من نبوده ‌‌
فقط بهم تجاوز شده من نمی خوامش مامان…من می خوام از شر اون عوضی خلاص شم نه اینکه بهش نزدیک تر..تورو خدا…

سمانه هم کنارم نشست دستش رو جلو اورد
و گذاشت روی شونه ام
فشار ریزی بهش داد : اروم باش دختر فعلا استراحت داری یه ریز حرف می زنی از وقتی که از بیمارستان..
بخدا مریض میشی یه کاری ام برای این مشکل می کنیم تو فعلا استراحت کن
چشم هام رو تو حلقه چرخوندم و باشه ای گفتم..

مامان هم چشم غره ای برام و از کنارم بلند شد
رفت..
-سمانه خانم ایم دختر خیلی اذیت می کنه..
من براتون الان یه بالشت تشک می یارم
که شما هم استراحت کنید
بعد با غرغر دور شد اعتراض هم نکرد..
من موندم با یه عالمه سوال توذهنم..
که چی شد یهویی اینطور شد
سمانه سری تکون داد و گفت : بگیر بخواب هم خودت رو اذیت کردی
هم مارو…
خندیدم و گفتم : باشه نزنی..
-نمی زنم بخواب…..توی جام دراز کشیدم ..

و بعد به خواب عمیقی فرو رفتم
و نفهمیدم که چی به چی شد..

****

چند روز گذشت این چند روز خونه ی بابا موندیم
حالم اصلا خوب نبود فقط
بالا می اوردم برام هیچی نمونده بود که..
حالم خیلی خراب بود
دعاش رو به جون اونگ می کردم
که منو به این حال و روز انداخته بود…

بابا با حالت زاری گفت :
اگه حالت خوب نیست بریم بیمارستان…

اگه حالت خوب نیست بریم بیمارستان!!؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم :
نه خوبم من طوریم نیست
اینا عادیه بابا هیچیم نمیشه ..
بابا اومد سمتم زیر بغلم رو گرفت..
منو برد سمت اتاقم..

روی تشک منو نشوند و گفت :
بشین مادرت داره اش درست می کنه..
از سیر داغ هم بدم اومده بود
با حال زاری گفتم :
بابا تورو خداش اش رشته اینجا نیارید
حالم بد میشه.

بابا با تعجب گفت : وا چرا!؟
چرا نیارم.
تو که اش رشته دوست داشتی..
ریلکس گفتم :
بااین اوضاع دیگه دوس ندارم بابا..
می خوام بالا بیارم
پنجره رو ببند ای خدا گفتم از بوی
سیر بدم می یاد
بابا برگشت سمت پنجره پنجره رو بست ‌.
بعد دوباره با تشر گفت : الان خوب شد!؟
سرم رو بالا پایین کردم
و گفتم : اره خوبم بابا فقط تا کارشون تموم میشه
در رو باز نکن خواهشا..

-باشه بخواب..
سرم روپایین انداختم و گفتم : خسته شدم
از خوابیدن خسته شده بودم
با حال زاری گفتم : از خوابیدن خسته شدم..
بابا بیا بشین یه قول دوقول بازی کنیم….باشه

بابا چشم غره ای برام رفت و گفت :
یه قول دو قل بازی کنیم!؟
مگه من بچه ام!.
پوکر بهش زل زدم و گفتم :
بابا من بچتونم خوب بیا بشین دیگه
بابا باشه ای گفت..
اومد کنارم نشست منم با چشم های براق شده بهم خیره شد

ذوق می کردم بابا می خواست باهام بازی کنه…
بعد باهم شروع کردیم به بازی کردن..

****
راوی

سمانه توی فکر فرو رفت دیروز بهش زنگ زده بودن
ولی هرچی گفت الو کسی
جواب نداد مطمئن بود که خود ارشه
چشم هاش رو
تو حلقه چرخوندم و نفس عمیق شده ای
بیرون دادم..
حالت تهوع بهش دست داده بود..
زهره خانم که داشت رشته ها رو می ریخت توی قابلمه سمانه رو صدا زد..

-سمانه خانم

سمانه نفهمید دوباره صداش زد
-سمانه خانم..
از صدا زدن دوباره اش برگشت و گفت :
جانم زهره خانم
زهره خانم لبخند نمکی زد و گفت :
جانت سلامت سمانه جان
توی فکری بگو ببینم چی شده..
سمانه لبخند زوری زد و گفت : هیچی عزیزم کاری بهم داشتی ؟؟

زهره خانم گفت :
اره عزیزم بی زحمت اون سینی رو برام بیار
کاسه اس باید اش بریزم داخلش..
-چشم..
-چشمت بی بلا عزیز جانم
سمانه سینی رو برداشت و رفت پیش زهره خانم…

سینی رو گذاشت بغل دستش
و‌گفت :
بفرمایید اینم سینی
-دستت درد نکنه دارم رشته می ریزم حاجتی داری توام
بریز سمانه…
سمانه لبخند از رو لباش پرکشید
همینکه زهره خانم گفت فکرش رفت
سمت سیروس‌.

خودش رو کشید جلو و گفت :
می خوام برای داداشم دعا کنم..
زهره خانم بااینکه از خان زیادی
دل خوشی نداشت
ولی بااین وجود خودش رو کنترل کرد..

-چرا که نه بریز جان دل…
سمانه لباش رو به حالت خنده باز کرد
خم شد یه دسته
رشته برداشت رفت سر قابلمه
و ازته دل خدا رو صدا زد که برادرش رو خوب کند
اما خبر نداشت چند روز بود
که نفسی برادرش برای کشیدن نداره..
که خدا براش نگهش داره
اشک ازچشم هام شروع کرد به اومدن..
ولی دیر بود خدا خیلی وقت بود که جان سیروس رو گرفته بود
و سیروس نفسی برای کشیدن نداشت..

****
ارش

شماره ی عمه ی سمانه رو گرفتم
هر چند یه بار
اما جواب نمی داد..
یه دو بار هم جواب داد صدای الو
گفتنش رو که می شنیدم
گوشی رو قطع می کردم دل تو‌دلم
نبود..
نمی دونستم چطوری باهاش حرف بزنم ..

تا اینکه صدای اونگ اومد باعث شد سرم رو بلند کنم
با حالت سوالی بهش نگاه کردم..
-ارش..
-چیه!؟

-چیه برای چی اومدی اینجا ؟
چشم هام رو تو حلقه چرخوندم و با نفس عمیق شده ای ول دادم
اصلا حوصله نداشتم بهش جواب بدم..

-اومدم در مورد مامان حرف بزنم
حالش خوب نیست
همش داره گریه می کنه اگه همینطور پیش بره
دق می کنه تحمل نداره
بیا باهاش حرف بزن اون با تو بیشتر جوره..
کلافه بودم این وسط به کدوم می رسیدم!؟
مامان یا عمه مطمئن بودم که
عمه ام اون طرف حالش خوب نیست
دل نگرانه باباس
ماهم خبر بهش نداده بودیم که چه اتفاقی افتاده
از جام بلند شدم

-مامان کجاست!؟
با دست به بیرون اشاره کرد و گفت :
توی اتاقش دیگه
جز اونجا دیگه مگه می یاد بیرون!؟
-نه..
-خوب می دونی چرا می پرسی!؟
حوصله کل کل بااین بشر رو نداشتم.

پسش زدم و با قدم های بلند شده
رفتم بیرون…

به اتاق مامان که رسیدم
در رو باز کردم و وارد اتاق شدم دیدم
مامان قاب بابا
رو گرفته بدستش و داره گریه می کنه…..قلبم فشرده شد
رفتم سمتش بهش که رسیدم
شونه هاش رو گرفتم و گفتم : مامان اروم باش
چرا این کارا رو می کنی!؟
هوم چرا الکی خودت رو عذاب می دی!؟
-الکی!؟
ارررره الکی دارم عذاب می دم!.
شوهرم مرده نفسم رفته دارم الکی عذاب می دم!؟
چرا من زنده ام اون زیر خاکه!؟
چرااا این شکلیه چرا اون زیر خاکه چرا دنیا اینطوریه!؟
من سیروسم رو می خوام
جیغ می زد کنارش نشستم و گرفتمش
توی بغلم و گفتم : اروم باش مامان
بابا رو اینطوری عذاب می دی
اروم باش..
براش صلوات بفرس فاتحه بخون
اون الان به اینطور چیزا نیاز
داره….
گریه کردن چیزی رو درست نمی کنه.
صدای گریه اش بلند تر شد
با داد گفت : برای من که کاری می کنهههه…
چرا کاری نکنهههه اره چرا حرف بزن
چرا کاری نکنه.منو اروم می کنه
اگه گریه ام‌نگیره دیوونه میشم
چطور از من می خوای
گریه نکنم..

جیغ زد و من فهمیدم باید گریه کنه
وگرنه این بغض ممکنه بد براش
تموم بشه‌…

مامان رو بزور اروم کردم
وقتی خوابید نفسم رو بیرون دادم
واز جاش فاصله گرفته بودم..‌
خیلی لاغر و شکسته شده بود
از وقتی که بابا رفته بود
اینطوری شده بود..

حالم داشت خراب میشد فشار زیادی روم بود..
باید همه رو اروم می کردم
اونگ مامان
خودم حتی نگران حال عمه بودم…
اون بیشتر از همه
نگرانم می کرد از اینکه هنوز هیچی
نمی دونست…
پوفی کشیدم و از اتاق رفتم بیرون..
همینکه رفتم بیرون
با اونگ چشم تو چشم شدم
اوضاع اونم چندان خوب نبود
با انگشت اشاره گفت :
چی شد!؟خوابید!؟.
-اره بیا اتاقم کارت دارم..

تک ابرویی بالا انداخت و لب زد :
چکار!؟
-تو بیا کارت دارم
سرش رو بالا پایین کرد و باشه ای
گفت…

***

-خوب می شنوم
چشم هام رو توی حلقه چرخوندم و گفتم :
ببین من نگران عمه هستم
اون هنوز نمی دونه بابا مرده
باید بهش بگیم..
-مگه بهش نگفتی!؟
چشم غره ای براش رفتم

-اگه گفتم بودم می اومدم اینجا!؟
با تو حرف می زدم
چشم هاش رو توی حلقه چرخوند
و گفت : خوب نه
-پس حرف نزن دیگه گوش
کن چی می گم عمه باید بفهمه
من باید برگردم ایران
تو و مامان اینجا می مونید تا حال مامان
کاملا خوب شه
عمه چشم انتظار باشه گناه داره.

-یعنی من تنها اینجا با مامان!؟
تک ابرویی بالا انداختم
-اشکالی داره!؟
-اشکال که نه اما تعجب کردم
اخه می گفتی من بچه ام
نیشخندی زدم : بهتره دیگه بزرگ شی..
این اولین قدم بزرگ شدنته بزرگ شو
لطفا
درست انجام بده..
چشم هاش رو تو حلقه چرخوند
و نفس عمیق شده ای
بیرون داد : باشه فقط باید به مامان
بگی
تو بری اروم کردن مامان
برای من سخت میشه..
از جام بلند شدم رفتم سمتش دستی
گذاشتم روی شونه اش
و گفتم :
یاد می گیری مامان رو باید
اروم کنی منم باید برم پیش عمه
اون تنهاس کسیو نداره
می تونست تورو داشته باشه که…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Bahareh
Bahareh
1 سال قبل

چقدر گندم بیشعوره بچه آونگ تو شکمشه اونوقت دنبال از بین بردنشه واسه رسیدن به برادر شوهره خیلی کثیفه آرشم که معلومه داره تنها میاد و حسابی با گندم میرن تو فاز عشق و حال. خیلی خرن همشون .

KAYLA
KAYLA
1 سال قبل

چشم هام رو تو حلقه چرخوندم و باشه ای گفتم..
تو حلقه چرخوندم و نفس عمیق شده ای
بیرون دادم..
چشم هام رو تو حلقه چرخوندم و با نفس عمیق شده ای ول دادم
چشم هاش رو توی حلقه چرخوند
و گفت
چشم هاش رو تو حلقه چرخوند
و نفس عمیق شده ای
بیرون داد

کل رمان همینه 😐😐

Mehrsa
Mehrsa
پاسخ به  KAYLA
1 سال قبل

موافقم

Mehrsa
Mehrsa
1 سال قبل

نویسنده پدرمارو در آورد بابا مرد خدا بیامرزدش آونگ و آرش برن خونشون دیگه 😐😐😐

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x