رمان تاوان دل پارت 67

5
(1)

 
-داری کجا می ری!؟ باهات حرف دارم..
حرصی شده برگشت سمتم
و گفت :
من با تو کاری ندارم چرا حرف حالیت نیست!؟
کامل کشیدمش سمت خودم
صورتش درست مقابل صورتم قرار گرفت
با دندون های ساییده شده گفتم :
چون ازت سوال کردم دروغ گفتی
الان رسوا شدی..
نیشخندی زد..

-اینکه نخواستم کسی بارداریم رو بفهمه کجاش دروغه!؟
تو برای من غریبه ای برای چی
باید بهت بگم اسرام رو
مگه تو اسرارت رو به من می گی!؟
خودش رو به من نزدیک کرد…

-انگار یادت رفته منو تو یه حس هایی
به هم داریم هوم!؟
نگو که اون حس ها رو فراموش
کردی!؟
سردی توی چشم هاش موج زد..
-حس!؟
یادم نمی یاد اتفاقی بین ما افتاده باشم..
داشت عصبیم می کرد
یعنی اون بوسه رو فراموش کرده بود!؟

پشت در ایستاده بودیم نمیشد کامل حرف زد
دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشیدمش…
-اخ ولم کن..
عصبی شده قدم برداشتم و به
اخ و اوخش که می گفت ولم کن هم
توجه نکردم..
در رو باز کرد و منو پرت کرد
داخل..

سکندری خورد و به جلو پرت شد..
اما خودش رو کنترل کرد
که نخوره زمین..
با دندون های ساییده شده گفتم :چمرگته!؟
رم کردی!؟

-می خوام برات تجدید فراش کنم انگار
این چند ماهه نبودم حافظه ات خوب تاب برداشته
نیشخندی زد و دستی به کمرش
گذاشت و شروع کردم به خندیدن..

-نه تو واقعا انگار خلی توهم زدی
بیا برو کنار مردک روانی
خانواده تن روانی هستین..
دلیل این کاراش چی بود من جلوی در
وایساده بودم
اومد پسم بزنم که نذاشتم در رو قفل کردم

شونه ی اونم گرفتم و سمت عقب پرت کردم
که قشنگ خورد به دیوار..
با دندون های ساییده شده گفتم :
گندم اعصاب منو خورد
نکن تو واقعا نمی دونی من در مورد
چی حرف می زنم!؟
صورتظ از درد جمع شده بود..

با حال خراب شده ای گفت : نه من نمی دونم…
ولم اخ عوضی وحشی
تو و داداشت واقعا وحشی هستین..
چونه اش رو گرفتم و سرش
رو بالا اوردم..

-اصلا می فهمی چی می گم!؟
من دارم از اتفاقی که قبل رفتنم بینمون
افتاد باهات حرف می زنم
درمورد اون بوسه و حسی که بینمون
رخ داد دارم حرف می زنم
تو چرا متوجه نیستی..
واقعا یادت نیست!؟

گندم
یادم بود نمی خواستم بروش بیارم این
پسر می تونست بیشتر از داداشش
برام شر بشه
نگاه خونسردی بهش
کردم و گفتم : نه من چیزی
یادم نمی یاد
داری از چی حرف می زنی!؟
-واقعا یادت نیست یا داری خودت رو
می زنی به اون راه..

عصبی شدم با تقلا گفتم :
ای بابا تو دنبال چی هستی به یاد
داشتن اون اشتباه چه
دردی از من و تو دوا می کنه..
خندید
-تو واقعا احمقی من تموم این مدت بهت
فکر می کردم
و تو فراموش کردی باورم نمیشه..
-بهتره فراموش کنی توام
این اشتباه جبران پذیر نیست عزیزم
فراموش کنی به نفع هردومونه..‌..
حالا برو کنار..

نگاهش گرد شده بود
با ریلکسی دستی جلوی روی شونه اش گذاشتم
و گفتم :حالا برو عقب باید برم
حالم داره بد میشه
گفتم مثل بقیه سماجت می کنه
اما با حالت غمگینی
خودش رو عقب کشید
با صدای خفه ای گفت : اگه اذیتت کردم
ببخشید من شرمنده ام‌.
دیگه تکرار نمیشه زن داداش ببخشید اگه بد رفتار کردم
قلبم فشرده شد…

به روی خودم نیوردم و شروع کردم
به حرکت کردن
ظاهرا خوب بودم اما قلبم
بد تو سینه می کوبید این برای هردومون بهتر بود
اگه بیشتر از این ادامه می دم
همه چی بد میشد
من شوهر داشتم و این کار اصلا درست
ولی وقتی قلبی که بهش دل داده
بود مگه می تونست
تحمل کنه..

از اتاق دستی روی قلبم گذاشتم
-تو یبار منو به لجن کشیدی دیگه
نمی ذارم
تموم شد همه چی تموم شد

****
اونگ

مامان رو بردم سر قبر بابا‌..
بسکه که گریه کرده بود به نهلک افتاده بود
هیچی ازش نمونده بود
خودم رو کشیدم جلو و نگاه
عمیق شده ای بهش نزدیک کردم..

-مامان پاشو باید بریم..
مامان کلا روی قبر خودش رو انداخته بود
قلبم بد درد می کرد
خدا بد با ما بازی کرده بود

مامان رو بزور بلند کردم خودش رو
تکون داد
-ولم کن ولم کننن

گندم
یادم بود نمی خواستم بروش بیارم این
پسر می تونست بیشتر از داداشش
برام شر بشه
نگاه خونسردی بهش
کردم و گفتم : نه من چیزی
یادم نمی یاد
داری از چی حرف می زنی!؟
-واقعا یادت نیست یا داری خودت رو
می زنی به اون راه..

عصبی شدم با تقلا گفتم :
ای بابا تو دنبال چی هستی به یاد
داشتن اون اشتباه چه
دردی از من و تو دوا می کنه..
خندید
-تو واقعا احمقی من تموم این مدت بهت
فکر می کردم
و تو فراموش کردی باورم نمیشه..
-بهتره فراموش کنی توام
این اشتباه جبران پذیر نیست عزیزم
فراموش کنی به نفع هردومونه..‌..
حالا برو کنار..

نگاهش گرد شده بود
با ریلکسی دستی جلوی روی شونه اش گذاشتم
و گفتم :حالا برو عقب باید برم
حالم داره بد میشه
گفتم مثل بقیه سماجت می کنه
اما با حالت غمگینی
خودش رو عقب کشید
با صدای خفه ای گفت : اگه اذیتت کردم
ببخشید من شرمنده ام‌.
دیگه تکرار نمیشه زن داداش ببخشید اگه بد رفتار کردم
قلبم فشرده شد…

به روی خودم نیوردم و شروع کردم
به حرکت کردن
ظاهرا خوب بودم اما قلبم
بد تو سینه می کوبید این برای هردومون بهتر بود
اگه بیشتر از این ادامه می دم
همه چی بد میشد
من شوهر داشتم و این کار اصلا درست
ولی وقتی قلبی که بهش دل داده
بود مگه می تونست
تحمل کنه..

از اتاق دستی روی قلبم گذاشتم
-تو یبار منو به لجن کشیدی دیگه
نمی ذارم
تموم شد همه چی تموم شد

****
اونگ

مامان رو بردم سر قبر بابا‌..
بسکه که گریه کرده بود به نهلک افتاده بود
هیچی ازش نمونده بود
خودم رو کشیدم جلو و نگاه
عمیق شده ای بهش نزدیک کردم..

-مامان پاشو باید بریم..
مامان کلا روی قبر خودش رو انداخته بود
قلبم بد درد می کرد
خدا بد با ما بازی کرده بود

مامان رو بزور بلند کردم خودش رو
تکون داد
-ولم کن ولم کننن

بزور مامان رو بردم توی ماشین نشوندم
داشت گریه میکرد..
در رو بستم خواستم برم پشت رل
بشینم
که نگاهم به زن سر تا پا سیاه افتاد
کنار
یه قبر ایستاده بود
از حال رفت..

یهو نمی دونم چی شد خودم رو بهش
رسوندم
بالا سرش ایستادم..
برش گرد‌وندم و تکونش دادم :
خانم خانم
هیچ صدایی ازش نمی اومد..
چشم هام رو روی هم گذاشتم و فشار ارومی دادم

بی هوش شده بود
نمی شد همین جا ولش کرد
انگار که تنها می اومد..
نمیشد تنها ولش کرد روی دست هام
بلندش کردمو
و با قدم های بلند شده شروع کردم
به بردنش..
به ماشین که رسیدم سوار ماشینش کردم..

مامان نگاهی بهم انداخت
بااون چشم های اشکی گفت : این کیه!؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم
و گفتم :
نمی دونم بی هوش شده بود
کنار قبر..
-چرا ولش نکردی!؟
-نمی دونم مامان اگه ولش کنم
میمیره..
مامان چشم هاش رو
تو حلقه چرخوند و‌گفت :
خیله خوب بشین حرکت کن…

سری تکون دادم و باشه ای گفتم
پشت رل نشستم
و ماشین رو حرکت دادم و از قبرستون
رفتم بیرون..

**

کنار تخت نشستم
چهره ی مظلوم و خوشگلی داشت
چرا کنار اون قبر نشسته بود
تکونی بهش دادم..‌
-خانم..

تکونی خورد و‌بعد اروم چشم هاش
رو باز کرد
اولین چیزی که به
چشمم اومد چشم های خوشگلش بود..
با اون چشم های خوشگلش
گفت :
من…کجام
ایرانی حرف می زد تعجب کردم..

-تو ایرانی هستی!؟
اون نگاه گنگ و درد مندش رو
بهم‌ دوخت
و گفت :اره من ایرانی ام هم پدرم هم مادرم
اما اینجا زندگی کردیم
اخرین باری که یادم می یاد سر قبر
پدر و مادرم بودم
شما کی هستین من کجام!؟
محو لحن حرف زدنش شدم خودم رو
جمع و جور کردم

-خوب راستش حالت بد شد من اوردمت
همراهم من اونگ هستم
منم پدرم رو از دست دادم..
لبخند تلخی زد و گفت : متاسفم
منم لبخند تلخی زدم
انگار هم دیگه رو خوب درک می کردیم..
اب دهنم رو قورت دادم
و گفتم : منم متاسفم …
خواست توی جاش نیم خیز شه که به
خودم اومدم سریع
و دستش رو گرفتم و بلندش کردم
وادارش کردم که بشینه
توی جاش..

با لبخند گفت : مچکرم اسمت چیه!!!
هول شده بودم
این دختر کی بود که این همه
منو تحت تاثیر قرار داده بود!؟
-من اونگ هستم
تکرار کرد : اونگ!؟
سرم رو تند تکون دادم و گفتم :
اره اونگ..
اسم تو چیه!!
ریز خندید قلب منم بد تو سینه
می زد..

-منم الینا هستم از اشنایی
باهات خوشبختم..
-ممنون مرسی..
کمکش کردم که بلند شه…
نگاهی به همه جا کرد خواست قدم برداره
که حس کردم داره پیچ و تاب می خوره

گیج داشت می رفت
محکم گرفتمش و نگاهی بهش انداختم…
-مواظب باش..
دستی گذاشت روی سرش
و گفت :
اوه ببخشید من حالم خوب نیست
نمی دونم چم شده..
-غذا خوردی!؟
شاید ضعفت زده
خواستم بگم نه که یهویی صدایی به
گوشم رسید…
صدا داشت از شکمش می اومد
با چشم های زوم شده بهش نگاه کردم..

لبام رو به حالت خنده کش دادم
وخودم رو کشیدم داخل…
-پس حدسم درسته گرسنه ای
از خجالت سرخ شد…

منم خندیدم کمکش کردم که بشینه…
-الان برات غذا می یارم تو همین
جا بشین..
-باعث شدم زحمت شدم
ببخشید ‌.

****

مامان نگاهی به الینا کرد خوب باهم
اخت شده بودن
با حالت گیجی گفت :
می خوای بری دخترم!؟
الینا سرش رو تکون داد و گفت :
بله ستاره خانم باید برم
ولی خیلی خوشحال شدم از دیدنتون
انگار یه عالمه غم رو دلم برداشته شد..

مامان از جاش بلندشد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (9)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…
اشتراک در
اطلاع از
guest

8 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
🫠anisa
🫠anisa
1 سال قبل

خیلی بده اونگ و گندم باید با هم باشن چون اونگ دخترانگشی ازش گرفت و بهش تجاوز کرد و بعدم الان زن و شوهرن

Tamana
Tamana
1 سال قبل

چقدررررررر مزخرررف

Bahareh
Bahareh
1 سال قبل

این رمان خیلی بده قر و قاطیه هیچکدوم از شخصیتاش نرمال نیستن انگار درباره چندتا آدم هرزه و خراب نوشته شده من دیگه نمیخونمش اصلا ارزش خوندن نداره به نظرم اصلا دیگه نزارن بهتره.

Sahar Shoorechie
Sahar Shoorechie
1 سال قبل

جلد دوم عشق صوری😐

...
...
1 سال قبل

بیا گندم خانم حاملس آونگ خان و ننش عاشق یه دختر دیگه شدن

ارزو
پاسخ به  ...
1 سال قبل

بعله:)))
خوبه ها البته
بچه گندم یا از فشار عصبی یا زیر لگدای اونگ سقط میشه بعدم ارش دستشو میگیره میبره طلاقش میده خودش باهاش ازدواج میکنه
شادی این رمان کوفتی یه سرو سامانی پیدا کنه

KAYLA
KAYLA
پاسخ به  ارزو
1 سال قبل

آرشم یکی مثله آونگه
وقتی انقد وقیح بود که عاشق زن داداشش شد پس از آونگ بی ارزش تره
حالا حتی اگه اون ازدواج صوری یا اجباری باشه به هر حال زن داداشش میشه

nara
nara
پاسخ به  ...
1 سال قبل

هییی خدا

دسته‌ها

8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x