رمان زادهٔ نور پارت 13

مهمانی هنوز نیامده بود و سالن خالی از حضور هر آدمی بود …….. نگاهش را چرخی درون سالنِ غرق شده در نور داد …….. چلچراغ عظیم و پر شکوه میان سالن و لوسترهای دیگر و حتی آباژور های پایه بلند دور تا دور سالن و دیوارکوب ها ، همه روشن بودند . و خودش هم روی میز دایره شکل گوشه پذیرایی تمام خوراکی های آماده شده برای پذیرایی را چیده بود .

داخل آشپزخانه شد و نگاهش روی سروناز شیک پوش در کت و دامن قهوه ای سوخته نشست .

– سروناز خانم کاری مونده که من انجام بدم ؟

سر سروناز سمت خورشید چرخید و بلافاصله با افتادن نگاهش روی خورشید در دلش زیبایی دختر مقابلش را تحسین کرد …….. می دانست این کت دامن خوب در تن خورشید می شیند .

– نه …… فعلا بشین .

همان دو دختر جوان که ساعت پیش در سالن در حال صحبت با امیرعلی دیده بود ، وارد آشپزخانه شدند و سلام کردند . خورشید نگاهشان کرد . هر دو جوان بودند …….. یکی حدودا 22 ساله به نظر می رسید و دیگری هم حدودا 30 ساله .

دختر جوان تر نگاهی به سر تا پای شیک پوش شده خورشید انداخت .

– شما همسر آقای کیان هستید ؟

خورشید نگاهش کرد و لبخند بی حالی زد .

– نه نیستم .

– پس حتما خواهرشونید .

– نه اونم نیستم ………. منم اینجا مثل شماها کار می کنم .

دختر لبخندش بازتر شد ……… نگاهش چرخی روی سرتا پای خورشید زد .

– خیلی شیکی دختر ………. اصلا بهت نمی خوره جزء خدمه ها باشی ………. حالا اسمت چیه ؟

– خورشید .

– منم نگارم ……… چند سالته ؟

– بیست .

دختر ابروانش بالا رفت ……… متعجب شده بود .

– واقعا ……..؟ کمتر بهت می خوره . فکر کردم هفده یا حداکثر هجده سالت باشه . منم بیست و دو سالمه ……. بهم می خوره یا بیشتر می زنم ؟؟؟

خورشید نگاهش کرد …….. بلیز مشکی آستین بلند و شلوار لی خاکستری تنش بود و موهایش را خیلی ساده بالا سرش جمع کرده بود .

– نه همون بیست و دو بهتون می خوره .

با شنیده شدن صدای تک گاز مخصوص ماشین امیرعلی از داخل حیاط ، سروناز سمت پنجره رفت و گوشه پرده را کنار زد .

– خورشید بلند شو آقا و مادرشون رسیدن .

خورشید مضطرب از جایش بلند شد …….. سروناز پرده را رها کرد و سینی نقره اصلی را کنار سماور گذاشت .

– دو تا چایی برای آقا و مادرشون و یه فنجون قهوه هم برای لیلا خانم بریز .

خورشید سر تکان داد و فنجان های کریستال فرانسوی پایه کوتاه را درون سینی چید .

– اول کف سینی رو یه دستمال بکش ، بعد فنجون ها رو داخل سینی بچین و قندون و جا شکری هم کنارشون بزار .

خورشید به سروناز که پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد .

دیگر روش ریختن و درست کردن قهوه را فوت آب شده بود . با مهارت قهوه درون فنجان ریخت ……. بوی تلخ قهوه ذره ذره در هوا پیچیند و درون بینی اش نفوذ کرد ……. از بوی تلخش خوشش می آمد ……… دو فنجان خوش رنگ چایی هم کنار فنجان قهوه گذاشت و سینی آماده شده را بلند کرد .

قدم به سالن گذاشت ……… صندل هایش پاشنه دار بود و صدای کوبیده شدن آرام پاشنه هایش ، با هر قدمی که بر می داشت درون سالن می پیچید و جلب توجه می کردند ……….. لبانش را بر هم فشرد ، صدای روی اعصابِ پاشنه صندل هایش ضربان قلبش را بالا می برد …….. سر هر سه نفرشان سمتش چرخید و خورشید نفس بریده از خیرگی نگاهشان ، انگشتان لرز گرفته اش دسته های سینی نقره را بیشتر فشرد .

ابتدا چشمان سیاه امیرعلی بود که زودتر از همه سمتش چرخید و رویش افتاد و ابروان کشیده مردانه اش از دیدن ظاهر متفاوت و صد البته زیبایش ، ذره ذره بالا رفت ………. زن مسنی هم کنار دستش نشسته بود و نگاهش می کرد ……… و در آخر نگاه تحقیر آمیز لیلایی بود که با آن لبخند احمقانه یک طرفه روی لبانش بدجوری آزارش می داد ……… امروز از بعد از صبحانه لیلا را دیگر ندیده بود .

لیلا با موهایی درست کرده و آرایشی کمرنگ و لایت رو به روی امیر علی با آن لباس مشکی بازش که باید گفت زیبا هم بود نشسته بود و با همان لبخند تحقیر آمیزش همیشگی اش نگاهش می کرد .

نزدیکشان شد و نفسی گرفت که همزمان بوی چند ادکلن خوشبو روی پرزهای بینی اش نشست …….. سلام کوتاه و آهسته ای داد و نگاهی زیر چشمی به امیر علی انداخت و خم شد و سینی را سمتش تعارف کرد که امیرعلی با دست مادرش را نشان داد و خورشید با احتیاط و همان لرز نشسته در جانش سمت خانم کیان آرا چرخید و چایی تعارف کرد …………. خانم کیان نگاهش کرد و خورشید با ندیدن حرکتی از سمت او ، نگاهش را بالا آورد و درون چشمانش انداخت و لب گزید .

صدای مردانه و توبیخ گرانه امیرعلی را از بغل دستش شنید و بیشتر از قبل مضطرب شد که از استرس همه قوانین را کم کم دارد از یاد می برد .

– جلوشون بزار .

صدای مردانه و توبیخ گرانه امیرعلی را از بغل دستش شنید و بیشتر از قبل مضطرب شد که از استرس همه قوانین این خانه را کم کم دارد از یاد می برد .

– جلوشون بزار .

یادش رفته بود که همیشه این خودش بود که چه برای لیلا و چه برای او ، چایی و قهوه مقابلشان می گذاشت و آنها قدمی برای برداشتن ، بر نمی داشتن .

زیر لب معذرت خواهی کرد و فنجان چای را مقابل خانم کیان گذاشت .

– از خدمه های شرکتی ؟

خورشید صاف شد و پلک زد . هول کرده بود و نمی دانست این هول کردنش هم در چهره اش نمایان است یا نه ……. سعی کرد لبخند باریکی بزند بلکه بتواند استرسش را پشت لبخندش پنهان کند .

– نخیر .

خانم کیان نگاه شاکی به امیر علی انداخت و امیرعلی بی خیال به پشتی مبل تکیه زد و پا روی هم انداخت .

– پس اینجا چی کار می کنی ؟

خورشید آب دهانش را فرو فرستاد …… لبخندش هر لحظه بیشتر از قبل رنگ پریده می شد …….. از گوشه چشم می توانست به خوبی نگاه نشسته امیرعلی بر روی خودش ببیند …….. لبان خشکیده اش را با زبانش مرطوب کرد …….فهمیدن اینکه خانم کیان از صیغه میان خودش و امیرعلی خبری ندارد سخت نبود .

– اینجا …….. کار می کنم .

خانم کیان ابرو در هم کشید و به امیر علی نگاه کرد .

– آره امیر ؟ مستخدم جدیدته ؟

امیر علی تنها سر تکان داد و خودش دست دراز کرد و یک فنجان چایی از داخل سینی برداشت و باز در جایش فرو رفت و پا روی هم انداخت و فنجان را به لبانش نزدیک کرد .

خانم کیان با دیدن سکوتِ بی تفاوت امیرعلی ، نگاهش را مجدداً سمت خورشید چرخاند .

– چند وقته اینجا مشغولی ؟

-حدودا …… یک هفته .

خانم کیان نگاه شاکی اش را باز هم سمت امیرعلی چرخاند .

– تو که خدمتکار می خواستی ……….. چرا به من نگفتی ؟ یعنی تو نباید به من خبری می دادی که ……..

می خواست حرفش را ادامه بدهد ، اما پشیمان شد و تنها به فشردن لبانش از حرص روی هم قناعت کرد و به خورشید خیره شد ……… خورشیدی که در این لباس بادمجانی بیشتر از آنکه که باید زیبا و ساده دیده می شد .

لیلا نیز با آن کفش های ورنی براق پاشنه بلند جلو باز که ناخن های لاک زده زرشکی رنگش را به نمایش می گذاشت ،پا رو پا انداخت که ساق خوش تراشش از میان چاک بلند لباس شبش بیرون افتاد .

– مادرجون این خانم پدرش به امیر بدهکاره ، پول نداشته بده ، دخترش و برای کلفتی فرستاده اینجا ………. نگاه به این سر و وضعش نکن …….. اینام از صدقه سر امیره که داره .

امیرعلی با نگاه تیز همراه بااخم به لیلا نگاه کرد و تشر جدی زد .

– لیلا .

خورشید تحقیر شده به لیلا نگاه کرد و اشک در حدقه چشمانش حلقه زد ……. سر به زیر انداخت و پلک هایش را بست و نفس عمیق کشید ، بلکه بتواند این مدلی بر خودش و اعصابش مسلط شود تا جلوی آنها به گریه نیفتد تا بیشتر از این تحقیر شود .

لیلا در حالی که حس خوبی از نیش زدنش پیدا کرده بود ، او هم فنجان قهوه اش را از داخل سینی برداشت و به مبل تکیه زد و با صدای آهسته و ریزی گفت :

– می تونی بری .

خورشید عقب گرد کرد و با قدم های بلند خودش را به آشپزخانه رساند …….. بدون توجه به افراد درون آشپزخانه سمت در آشپزخانه که سمت حیاط باز می شد رفت و بدون مکثی از آشپزخانه خارج شد ………. دلش می خواست فرار کند .

با قدم های بلند خودش را به پشت ساختمان رساند ……… همان جایی که تعدادی تخته چوب و بیل و فرقونی دیده می شد ………. به دیوار تکیه زد و بلند به گریه افتاد ………. قطرات اشک پر بارتر از همیشه بر روی گونه اش لیز می خورد و از زیر چانه اش درون روسری مشکی اش فرو می رفت ……… تمام این تحقیرها تقصیر پدرش بود ……… او بود که دخترش را ، همانی که همه می گفتند جگر گوشه پدر است را همانند یک جنس بنجول ارزان قیمت به حراج گذاشته بود .

با شنیدن صدای چند ماشین در سکوتِ نشسته در حیاطِ عمارت ، به سرعت صورتش را پاک کرد و بینی اش را بالا کشید و در دل به خودش ناسزایی گفت که احتمالا با گریه کردن هایش چشمانش را قرمز کرده و مطمئنا آتوی جدیدی برای تحقیر کردن به دست لیلا داده بود .

به سرعت از جایش بلند شد ……….. ناگهان یاد لباسش افتاد و نگران و تند به پشت لباسش دست کشید بلکه بتواند گرد و خاکِ احتمالیه نشسته پشت لباسش را پاک کند .

از پشت ساختمان آهسته بیرون آمد ……… نگران بود کسی او را اینجا ببیند ……..

از گوشه دیوار عمارت ، توانست چهار ماشین پارک شده گران قیمتِ مقابل پله های ایوان را ببیند و آن زن و مرد های جوان که همه با لباس هایی شیک و برازنده از ماشین پیاده می شدند و با لبخند و گام هایی کوتاه و آرام همراه مردشان از پله های سنگ مرمری که زیر نور فانوس آویزان از سقف ایوان ، حسابی برق می زد ، بالا می رفتند .

با وارد شدن مهمان ها به داخل خانه با سرعت از پشت دیوار بیرون آمد و خود را به در آشپزخانه رساند و با عجله داخل شد و در را بست که نگاه سروناز را با صدای بسته شدن در سمت خود کشید …….. اخم های سروناز در هم رفت .

– هیچ معلومه هست کجایی ؟

– تو حیاط ………. بودم .

سروناز به لباسش نگاه کرد و جلو رفت .

– پشت لباست چرا خاکی شده ؟

و خودش دستمالی نم دار کرد و پشت کمر خورشید کشید و بعد ضربه آرامی به شانه اش زد .

– لیوانا رو تو سینی نقره ای گذاشتم ، تو چندتاشون شربت انگور سیاه بریز تو چندتاشون آب پرتقال و چندتاشونم آب آلبالو ……… فقط زود ، اون دخترا هم رفتن شربتا رو تعارف کنن .

خورشید خوشحال از اینکه احتیاجی به حضورش در سالن نیست سمت سینی های نقره رفت و درون لیوان های چیده شده درونشان آب میوه ریخت .

– بعد از اون بیا این ژله ها رو برگردون داخل ظرف ……….. بلدی که ؟

خورشید سر سمت سروناز چرخاند
.

– نه .

سروناز پفی کرد و ظرف ژله ای را از داخل یخچال بیرون آورد و جلوی خورشید گذاشت ……… ظرف آب گرمی هم کنار دستش قرار داد و ظرف ژله ها داخل آب گرم فرستاد و چند ثانیه ای نگه داشت و بعد بشقاب مد نظرش را رو در ظرف ژله گذاشت و از آب خارجش کرد و ظرف ژله را با یک حرکت بر گرداند .

– اینجوری درشون می یاری ……. فهمیدی ؟ نیام ببینم همه رو زدی ناقص کردی .

– نه ……. فهمیدم .

هنوز چند دقیقه ای از جنگیدنش با ظرف ژله ها نگذشته بود که امیرعلی عصبانی با ابروهایی در هم گره خورده و چشمانی گشاد شده از خشم داخل آشپزخانه شد و بلافاصله نگاهش روی خورشید افتاد و ضربان قلب خورشید را از خشم نشسته در نگاهش بالا برد .

– تو کجایی ……. ها ؟

صدایش به گونه ای بود که انگار به زور پایین نگه داشته بود تا فریاد از سر خشمش بلند نشود و به گوش مهمان های چند قدم آن طرف تر نرسد …….. خورشید هول کرده ، کاملا سمتش چرخید و به کابینت چسبید .

– همین …… همینجا …..

نگار با وحشت داخل شد ………. نگاهش با همان وحشت سمت امیرعلی بود و انگار هیچ کس را نمی دید .

– آقا به خدا تقصیر من نبود ……… خودشون شربت و روی خودشون برگردوندن ……… به خدا من کاری نکردم . آقا قسم می خورم من کاری نکردم .

امیرعلی با همان ابروان در هم فرو رفته و هیبت بزرگ و بلند قامتش ، سمت نگار چرخید و انگشت جلوی صورتش تکان داد .

– حرف نزن ………….. ساکت شو که آبروم و بردی ………. حتی بلد نیستی یه سینی رو بگردونی ……. خورشید ….

خورشید هم ترسیده از خشم فوران کرده امیرعلی به سرعت جواب داد :

– بله آقا ؟

– بقیه شربتا رو تو بچرخون ……….. کارای خودت و به یکی دیگه بسپار ……….. سروناز خانم شما هم ببین می شه برای لباس دختر داییم کاری کرد یا نه ……… هرچند فکر کنم لباسش نابود شد .

خورشید به نگار که به گریه افتاده بود و به امیرعلی التماس می کرد ، نگاه کرد …….. نزدیکش رفت و بازویش را گرفت و فشرد و سمت میز ناهار خوری هدایتش کرد ……. امیرعلی بدون کوچکترین توجهی به التماس های نگار با همان قدم های بلند از آشپزخانه خارج شد و ……. نگار هق هق زنان خودش را روی صندلی انداخت .

– آروم باش …….. مطمچئن باش سروناز خانم می تونه درستش کنه …….. نگران نباش .

– به خدا تقصیر من نبود ……… خودش دستش لرزید و لیوان چپه شد روش .

خورشید مضطرب دست نگار را گرفت و فشرد …….. هیچ دلش نمی خواست او هم همچون نگار ، مقابل خشم امیرعلی قرار بگیرد .

– حالا تا کجا دادی ؟

– تا ……… تا اون پسر جوونه که کت و شلوار مشکی پوشیده و یه پاپیون زرشکی زده .

خورشید سر تکون داد .

– برو خدا رو شکر کن که امشب تو برمی گردی خونت …….. ولی من چی ……… باید حالا حالاها سرکوفت و توهیناشون و بشنوم و به روی خودم نیارم .

دست نگار را با مکثی رها کرد و سینی نقره شربت ها را با احتیاط بلند کرد .
از آشپزخانه خارج شد و با چرخاندن نگاهش ، لحظه ای از چیزی که دید خشک شده ، سر جایش متوقف شد و همچون مجسمه ای گچی بی حرکت ماند .

درست می دید ؟ زنی که کنار آباژور نشسته بود و با خنده همراه دختر کنار دستش می خندید لیلا بود ؟ چشمانش درشت تر از این نمی شد …….. تعدادی از دختران و خانم های دیگر درون سالن هم همین وضع را داشتند . ناخوداگاه گوشه لبش را گزید …… نمی دانست او دیگر چرا شرمگین و خجالت زده است …….. یکی دیگر سر و گردن و سینه و پر و پا و ران خوش تراشش را بیرون انداخته و او خجالتش را می کشد .

نگاهش را با خجالت گرفت و جای دیگر معطوف می کرد ……. تا

کنون در عمرش با چنین صحنه هایی مواجه نشده بود …….. نگاهش باز بدون هیچ اختیاری ، سمت لیلایی کشیده شد که با سخاوت هرچه تمام تر ساق های تمیز و براق پایش را میان چاک بلند لباسش بیرون انداخته بود و بالاتنه دکلته بازش هم چیز مناسبی برای پوشاندن سینه هایش نبود .

با دیدن امیرعلی که اشاره می زد پذیرایی کند بالاخره به پاهایش حرکت داد و راه افتاد ……… نگاهش بدون هیچ اختیاری به جای این که ، بین جمعیت برای پیدا کردن مرد پاپیون زرشکی بگردد …….. روی همان زنان و دخترانی می چرخید که لباس های شب کوتاه و گاها بسیار بازی تنشان کرده بودند …….. از همان مدل هایی که خودش هم دیروز در مغازه ها دیده بود اما به خاطر گفته امیرعلی مبنی بر مختلط بودن مهمانی ، مجبور به خرید لباس پوشیده ای شده بود .

– حواست کجاست ؟

خورشید ترسیده سرش درجا سمت صدا چرخید …….. انقدر محو زنان حاضر در مهمانی شده بود که اصلا نفهمید کی امیرعلی کنارش رسید و توبیخگرانه صدایش زد .

– بله ؟

امیرعلی هم همانند مردان دیگر درون مهمانی تیپی مردانه و مقتدرانه زده بود ……. هرگز پوشش اش جلف و یا پسرانه نبود و حالا هم کت و شلوارش مشکی دیپلمات به همراه پیراهنی سرمه ای تیره و کرواتی مشکی با خطوت پهن سرمه ای به تن کرده بود .

– معلوم هست حواست کجاست ؟

– دنبال یه آقا با پاپیون زرشکی …….. می گردم .

امیرعلی سر تکان داد . فهمید منظور خورشید به چه کسی است .

– از کنار میز ناهارخوری ……… چهارمین نفر .

خورشید چشمی گفت و باز نگاه از کنترل خارج شده اش سمت لیلا چرخید و آن لباس شب دکلته بازش ………..

باید اقرار می کرد که زیبا شده ……….

هر چند طنازی هایش بیشتر شبیه دختران دمه بخت بود ……..

مانند دختران با ناز می خندید و هر دم دندان های مرواریدی اش را که با رژ لب قرمزش سفیدتر به نظر می رسید را نشان می داد ………

یا حتی حرکات نمایشی دستانش برای تعریف کردن موضوعی .

راه افتاد و سعی کرد نگاهش را از لیلا بگیرد ……….

البته دختران و خانمانی هم بودند که با لباس هایی سنگین و حجابی مقبول نشسته بودند و حرف می زدند .

پسر را عاقبت پیدا کرد و جلویش با احترام و احتیاط خم شد و تعارف کرد ………

این دیگر لیوان بود و دیگر احتیاج نبود مانند فنجان های چای خودش مقابل مهمان ها بگذارد .

– بفرمایید .

– دستت درد نکنه .

خورشید نگاه بالا آورد و خواهش می کنمِ آهسته ای گفت ……..

پسر به چشمان تیله مانند زمرد خورشید نگاه کرد و لبخند زد ……..

این دختر جدید بود و یادش نمی آمد از خدمتکاران شرکت باشد …….

همان شرکتی که برای امیرعلی بود و او هم آنجا پستی داشت .

– تا حالا ندیدمت ……. از خدماتچی های شرکتی ؟

خورشید باز نگاهش را کوتاه بالا آورد و ثانیه بعد به سرعت پایین انداخت ……. حسش ، حس خوبی نبود …….. معذبانه منتظر بود تا پسرِ لبخند بر لب لیوان آبمیوه اش را بردارد تا او برود .

– نه .

پسر ابرو بالا انداخت ……..

موضوع جالب تر شده بود ……..

خیلی مشتاق بود بداند امیرعلی این دختر زیبا با آن تیله های زمرد مانند درشت و براقش ، از کجا آورده …….

می دانست در این خانه تنها یک خدمتکار ثابت وجود دارد و آن هم سرونازی بود که از قضا رابطه خوبی هم با او نداشت .

– نه ؟ پس از کجا اومدی ؟ امیرعلی که برای همه مهمونی هاش فقط دو تا خدمه دعوت می کنه ……. تازه اونم به من می سپاره که جورش کنم ……. درباره تو حرفی نزد .

خورشید مستاصل این پا و آن پا کرد ……… نگاه بغل دستی پسر پاپیون زده هم جلب خورشید شد .

– من خدمتکارِ ……. آقا هستم .

.

5/5 - (1 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نازی
نازی
4 ماه قبل

عالی خیلی رمان رو دوست دارم ♥️👏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻

Army
Army
4 ماه قبل

عالیه لطفا زود ب زود بزار هرچند ک از بقیه ی نویسنده ها خیلی زودتر میزاری اطفا اگه پیام هامون ر و میبینی بگو تا بشناسیم شما رو. من هرشب سعی میکنم حدس بزنم ادامش چی میشه 😁 خبلی خوب می نویسی ب نذرم بهتره توی مسابقات نویسندی شرکت کنی و مقام بیاری الان خیلی ها هستن مطمعنم اگه شرکت کنی اول میشی عالی بارم ممنونم ازت💖💖😇😇

Marzi
Marzi
4 ماه قبل

ماجرایی شد😍
نویسنده جون فقط لطفا مثل رمان های دیگه به انحراف نکش رمان و خیلی هم کشش نده رمانتم خیلی قشنگه خسته نباشی😘❤

فهرست
3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x