رمان طلوع پارت ۱۴۳

3.3
(19)

 

 

دستمو به دیوار میگیرم و سمت خونه میرم….صدای کشیدن لاستیک ها و به سرعت راه افتادن ماشینش رو میشنوم…

 

قرار نبود بیام اینجا….قرار نبود برگردم خونه ای که میدونم هیچ چیز خوبی در انتظارم نیست….ولی چاره ای نمونده برام…حس اینکه حتی بعد از مرگم فیلمی که ازم گرفتن رو کسی ببینه به جنون میکشونتم…..

 

با درد و به سختی جلو میرم و جلوی خونه وایمیسم….هیشکی نیست….هیشکی…قرار بود یه نفر باشه تا فیلم رو ازش بگیرم…..ولی هر چی چشم میچرخونم کسی رو نمیبینم….

 

 

استرس اینکه بهم دروغ گفته باشه میفته به جونم…..یا…یا شایدم دیر رسیدم و اون سی دی رو به کسی داده….

 

میخوام از خونه فاصله بگیرم… باید برم….بمونم معلوم نیست چه بلایی سرم میاد…

 

 

چند قدم دور میشم که در حیاط باز میشه…..

میچرخم و با دیدن محمد آب دهنمو قورت میدم و ترسیده یه قدم عقب میرم…..

 

چشمای سرخی که نشون از گریه و خشم هست بهم نوید خوبی رو نمیده….بدبخت شدم….میخوام فرار کنم ولی پاهام باهام راه نمیان….چسبیدن به زمین و خیال کنده شدن ندارن…..جلوتر میاد و منی که دارم جون میدم رو از بازو میگیره و تا به خودم بیام پرت میشم تو حیاط و صدای محکم بسته شدن در رو میشنوم….

 

 

سر زانوهام و کف دستام از برخورد با سنگ ریزه های رو زمین زخمی میشه….ولی مهم نیست….دردش در برابر درد موهام و پوست سرم وقتی دست های بزرگ محمد روشون میشینه و شروع میکنه به کشیدن هیچی نیست…..

 

 

_ داداش…داداش….بذار حرف بزنم….محمد با توام….تو رو خدا…..

 

 

صدای بلند گریه م میپیچه….چرا گوش نمیده بهم….

 

_ محمد با توام….ولم کن حرف بزنم….

 

تا رسیدن به در خونه ای که با پاش هل میده هیچ حرفی نمیزنه و جوری وسط سالن پرتم میکنه که جون از بدنم میره….

 

همهمه ی سالن به طور ترسناکی آروم میشه….جرات اینکه سر بلند کنم و باهاشون چشم تو چشم شم ندارم….

 

 

سکوت خونه رو صدای عربده ی حمید میشکنه….

 

 

_ بی شرف عوضی میکشمت…..

 

 

ضربه ای که به کمرم میخوره حس میکنم کمرم از وسط نصف شده….

 

آخم تو گلو خفه میشه….پوست سرم از درد به گز گز میفته….سرم بالا میاد و حالا متوجه سالن بهم ریخته میشم….مبل هایی که هر کدوم یه وری افتادن….تلویزیونی که وسط سالن شکسته و دل و روده ش بیرون ریخته….باید خیلی خر باشم که نفهمم چی شده….دیدن….اون فیلم رو دیدن….دیدن چه بلاهایی سر خواهرشون آوردن…..حاج بابام….آخ حاج بابایی که دستشو رو قلبش گذاشته و چشم بسته به مبل تکیه داده….مامانی که با صدای بلندی میزنه زیر گریه….صدای مرضیه و زهره رو میشنوم ولی نمیدونم از کجا…حالم بده….حس میکنم دارم جون میدم که سیلی محکمی که میخورم منو باز به این دنیا برمیگردونه…..

 

 

 

تو خودم مچاله میشم و نمیدونم چقد ضربه با پا به سر و صورت و بدنم میخوره…اینبار دیگه مامان هم از جاش تکون نمیخوره و فقط با چشمای عصبی بهم نگاه میکنه…..

 

 

میخوام حرف بزنم ولی جونی ندارم….لب هام باز میشه ولی هیچ آوایی از دهنم خارج نمیشه…

 

موهام اینبار کشیده میشه و من از ته دلم از موهایی که این چند روز مدام تو دست و پا بودن و کشیده شدن حالم بهم میخوره….

 

 

در اتاقی باز میشه و پرت میشم داخلش…پلک های خستم رو باز میکنم و به اتاقی که برا مامان بزرگم بوده خیره میشم….مامان بزرگی که هر بار با دیدنم آرزوی خوشبختی و عاقبت به خیری برام میکرد….

 

 

پلک هام رو هم میفتن و حس میکنم کم کم دارم میمیرم…..چقد خوبه مرگ…راضیم بهش….کاش تموم شه…

 

سر و صدای زیادی رو میشنوم…جیغ…التماس…داد…گریه…ولی درکی از هیچکدوم ندارم….

 

 

 

نمیدونم تو خواب و بیداریم یا بین زنده موندن و مردنم که سرم بالا میاد و محکم به عقب خم میشه…سردی چیزی رو زیر گلوم حس میکنم….

 

هیچ نایی رو ندارم که حرف بزنم….ولی میدونم که قراره چه اتفاقی برام بیفته….مرگ رو میخوام ولی اینجور مردن رو نه….نمیخوام سرم از تنم جدا شه….بلایی که قراره حمید و محمد سرم بیارن با رضایی که حالا پاهام رو گرفته…..

 

تموم جونم رو جمع میکنم و رو به حمیدی که چاقو رو زیر گلوم گذاشته لب میزنم: ب…..بهم…تجاوز….کر..کردن…..تو…رو خدا…..

 

 

سوزشی که رو گلوم حس میکنم و خونی که رو سینم میریزه همزمان میشه با جیغی که از بیرون میاد…..

 

 

_ محمد….حمید…..حمید بیاین باباتون داره میمیره……

 

 

*

 

دفتری که مادرش بهش داده بود رو محکم میبنده…..

 

 

تموم شد….همه ی نوشته های دفتر تموم شد….همون موقع ها هم میدونست که ساره نقشی تو دزدیده شدن سکه ها نداشت….مطمعن بود….تموم این سالها به چیزایی شک کرده بود ولی نبودن ساره و قهر خانواده ی حاج اقا با خودش و مادرش باعث شده بود نخواد پیگیر چیزی باشه….

 

 

موبایلش زنگ میخوره و اسم مادرش رو صفحه ش خاموش و روشن میشه….

 

آیکون سبز رو فشار میده و میذاره رو اسپیکر….

 

 

_ جونم مامان…..

 

_ سلام محمد حسین…خوبی مادر…..کجایی؟…

 

_ خونم عزیزم…..

 

_ چیکار کردی مادر؟…..

 

_ چی رو چیکار کردم مادر من….خوندن این دفتر هیچ دردی رو دوا نمیکنه…ما همون موقع هم فهمیدیم بهش تجاوز کرده…اون حروم زاده هم برا همین رفت بالای دار….ازت خواستم دوباره بهم بدیش شاید بفهمم بابای اون دختره کیه….ولی هیچی معلوم نیست….هیچی…..

 

 

_ چی بگم والا…..بیچاره ساره….از جوونیش هیچ خیری ندید….من مطمعن بودم برداشتن سکه ها کار اون نبوده….گفتم شاید بشه با خوندن دفتری که بهم داده بود یه چیزایی رو فهمید…..

 

_ میدونم مامان…. مطمعنم خود حاج آقا هم میدونه کار ساره نبوده….ولی مدرکی وقتی نباشه نمیشه چیزی رو ثابت کرد…..

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.3 / 5. شمارش آرا 19

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

11 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
بهار
بهار
7 ماه قبل

این نویسنده ها ما رو مسخره خودشون کردن هر موقع دلشون میخواد پارت جدید میزارند اینم کوتا جبران این چند روزه نمی‌کنند که پشت سرهم و بلند بزارند

mehr58
mehr58
8 ماه قبل

ای وای از ستم

مینا
مینا
8 ماه قبل

همین عمه خانوم از خونش طلوع و پرت کرد بیرون و گفت خونش نجس شده حالا شده دلسوزش؟خدا لعنت کنه برادری رو که اموال پدرش و بالا کشید و باعث شد به خواهرش تجاوز شه اونوقت رگ غیرتش هم باد میکنه کثافت آشغال امیدوارم طلوع بفهمه و بی آبروش کنه

Raha
Raha
پاسخ به  مینا
8 ماه قبل

من امیدوارم این وسط وقتی طلوع همه چیو فهمید رابطش با بارمان بد نشه🥲💔

عرشیا خوب
عرشیا خوب
8 ماه قبل

آه کی گذشته ساره تموم میشه

Zahra Ghanbari
Zahra Ghanbari
8 ماه قبل

اقا من گیج شدم مگه سه نفر نبودند که به ساره تجاوز کردند چرا یک نفر اعدام شده

مینا
مینا
پاسخ به  Zahra Ghanbari
8 ماه قبل

احتمالا دستشون به یکیش رسیده اون و اعدام کردن

،،،
،،،
8 ماه قبل

خانم نویسنده ممنونم ولی لطفاهرروزپارت بده

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  ،،،
8 ماه قبل

این درخواست همه دنبال کننده های رمانها هست ولی متاسفانه نویسنده ها و ادمین کاری نمیکنن

مینا
مینا
پاسخ به  خواننده رمان
8 ماه قبل

این رمان قبلا یک روز در میان بود الان هفته ای شده

خواننده رمان
خواننده رمان
8 ماه قبل

آخ آخ آخ💔💔💔💔

دسته‌ها

11
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x