رمان عشق با چاشنی خطر پارت 34

5
(1)

 
مامان اومد و رفت سمت اتاقش اشکانم اومد داخلو نشست روی مبل
_دوباره اینجا چیکار میکنی تو؟
اشکی:مامانت گفت دیروز نتونستی غذا بخوری بیا حالا امروز بخور تازه غذای امشب با زنته
_اونوقت تو باید با کله قبول میکردی؟
مامان:آدم باش آرام
وویی مامان کی اومد دوباره؟
_مامان جان فرشته ها که آدم نمیشن؟
مامان:منظورت از فرشته تا چی باشه دخترم
_مامان مطمئنی منو از تو چوب برنداشتی
مامان:آره مطمئنم تو را از تو چوب برنداشتم ولی از تو سطل زباله برداشتم
با این حرف مامان قهقه اشکی بلند شد برزخی برگشتم سمتش اما اونقدر جذاب شده بود که مهو جذابیتش شدم که با زنگ خونه به خودم اومدم و سریع چشم از اشکی گرفتمو رفت سمت در خونه.بابا و آراد بودن.درو باز کردم.
_سلام خسته نباشید
بابا:سلام دختر بابا سلامت باشی
آراد: سلام
درو پشت سرشون بستمو رفتم پشت سرشون که مامان بهم اشاره کرد برم تو اشپز خونه
مامان:چرا باهاش اینجوری حرف میزنی
_مگه چجوری باهاش حرف زدم؟
مامان:خودتم میدونی که این طرز حرف زدن درست نیست ولی اینو یادت باشه فردا اسمش میاد تو شناسنامت اسم تو هم میره تو شناسنامه اشکان پس آدم باش
_چششششششمممممم ولی مامان فرشته ها آدم نمیشن
مامان:بیا برو هه برا من فرشته فرشته نکن
خواستم برم بیرون که
مامان:کجا بیا کمک میزو بچینیم ندیدی بچم چه قدر خسته بود
_مامان منم بچه تما
مامان:چیه نکنه تو هم چون تا ساعت چهار و نیم خوابیدی خسته شدی
_مامان جونم تو که نمیدونی من همیشه که بیدار میشم اینقدر این بدنم خسته و کوفتس که انگار وقتی خوابم روحم بلند میشه میره کارگری
مامان:کم اراجیف به هم بباف
_راست میگم خوب
مامان رفت سمت یخچال و در یخچالو باز کرد
مامان:سالادت کو؟
خاک تو سرم الان دوباره غر غراش شروع میشه
_یادم رفت
مامان:یه بار کار کردی اونم نصفه زود باش تا من میزو میچینم تو هم سالادو درست کن. سریع سالادو درست کردم مامانم میزو چیند
_غدا حاضرهههههه
بعدم نشستم پشت میز مامان اومد جلوم نشست بابا کنار مامان آراد کنار بابا. اشکانم اومد بغل من نشست. مامان بهم اشاره کرد که برای اشکان غذا بکشم. خواستم بشقابشو بردارم
اشکی:خودم میکشم
منم به جای بشقاب اون بشقاب خودمو برداشتم و ماکارونی کشیدم. هووووم میتونم بگم محشر شده بود. خودمو یکمی کشیدم سمت اشکان
_چطوره؟
اشکی:قابل خوردنه
_ایشششش
تخصیر منه که از این بیشعور نظر میپرسم
آراد: آبجی حیف تو که قراره این اشکان هر روز دستپختتو بخوره. اشکان چطوره؟
اشکی:خوبه
آراد:اشکان سعی کن اینقدر بی ذوق نباشی اگه همینجوری باشی این خواهر من دق میکنه خونش میوفته گردن تو ها
اشکی:تو نمیخواد نگران باشی دق نمیکنه
و تا آخر دیگه کسی حرفی نزد.
غدامو خوردم خواستم بلند شم
مامان:حالا که امروز زحمت غذا رو کشیدی زحمت ظرف هارو هم بکش
_اِ مامان
مامان:یامان؛ اشکان پسرم فردا که ازدواج میکنید روز بعدشم که ولش کن از روز بعدش هر روز آرامو سر ساعت ۶ بیدارش کن اگه به خودش باشه تا ساعت ۴ میخوابه بیدارم نمیشه
اشکی:باشه ولی چرا اینقدر زود
مامان:این همه روز عادتشه وقتی از خواب بلند میشه بره دوش بگیر برای همین باید زود بیدار بشه که دیرش نشه
اشکی:مطمئن باشید حتی یه روزم نمیزارم از زیر دانشگاه در بره
مامان:خیالم راحت شد
آخه این حرف ها چیه که بهش میزنی مادر من
بقیه خوردنو از آشپزخونه رفتن بیرون وفقط اشکان موند میزو جمع کردم ومشغول ظرف ها شدم ولی اشکان هنوزم روی صندلی نشسته بودوسرش تو گوشی بود
_چرا نمیری بیرون؟
بدون اینکه جوابمو بده اومد و کنارم وایساد
و سرشو اورد دقیقا کنار گوشم جوری که گرمیه نفساش میخورد به گردنم و مور مورم میشد
اشکی:خودتم میدونی فردا عروسیمونه پس نقش بازی کردنمونم از همون فردا شروع میشه فهمیدی؟
_نفهم که نیستم خودم میدونم
اشکی:خوبه
ازم فاصله گرفت بعدم از آشپزخونه رفت بیرون
آخیش رفت هنوزم میتونم اون گرمیه نفس هاشو حس کنم وایییی
هنوز داشتم ظرف ها رو میشستم که صدای اشکیو شنیدم که خدافظی کردو رفت هنوز چند لحظه نگذشته بود که مامان اومد تو آشپزخونه
مامان: اشکان چی میگفت
_هیچی
مامان: پس این همه وقت اینجا چیکار می کرد؟
_سرش تو گوشیش بود
بالاخره این ظرف ها تموم شدن شیر آبو بستم
مامان:خب بگو نمیخوام بگم دیگه چرا دروغ میگی
_دروغ نگفتم
واقعا هم نگفتم اولش سرش تو گوشی بود
مامان دیگه چیزی نگفت منم دیگه از اشپزخونه اومدم بیرون و رفتم تو اتاقم. میگن خواب خواب میاره ها منم با این که اینقدر خوابیدم دوباره خوابم میاد. رفتم تو تختم و چشمامو بستم که نفهمیدم کی خوابم برد.
^^^^^^^
عسل:بلند شوووو
و هی دستمو میکشید
_ولم کن کنده شد
عسل:چی
_دستم
عسل:نمیخوام بلند شو ببینم
و با شدت بیشتری دستمو میکشید.لای چشمامو باز کردم
_تو اینجا چیکار میکنی؟
عسل:اومدم دنبالت دیه
_برای چی؟
عسل:خنگه خدا مثلا نوبت آرایشگاه داری
برگشتم سمت ساعت که ببینم ساعت چنده که
_بیشعور هنوز که ساعت پنجه

عسل:تو تا آماده بشی دو ساعت میشه بلند شو ببینم
_بازم زوده بزار بخوابم
عسل:تو اول باید بری آرایشگاه بعد آتلیه بعدم تازه برید عقد کنید که اینا کلی وقت میبره تازه مراسم عروسیتم هست پس همین الان باید بلند شی
_اَهههههه
به زور بلند شدمو رفتم سمت دستشویی. بعد از کارای مربوطه از دستشویی اومدم بیرون.
عسل:هر چی فکر میکنم بازم به این نتیجه میرسم که تو و اشکان خیلی بهم میاید واقعا ازدواج کنید
_خفه شو
عسل:باشه باشه میدونم اوله صبحی اعصابت
………… من میرم بیرون فقط سریع باش
عسل از اتاق رفت بیرون. منم بیحوصله سمت کمدم رفتمو حولمو برداشتم. در حمومو باز کردم و رفتم تو حموم اول شیر آبو باز کردم تا لباسامو بیرون میارم وان پر از آب بشه.تو وان دراز کشیدمو سرمو گذاشتم لبه وان و چشمامو بستم. کم کم داشت چشمام گرم خواب میشد که با تقه ای که به در حموم خورد چشمامو باز کردم
_کیه؟
عسل:منم گفتم بیام یه وقت خواب نری
_خیلوخب
از تو وان بلند شدمو خودم گربه شور کردم. سریع حولمو پوشیدم یه حوله کوچیکم دور موهام بستم. از حموم اومدم بیرون.
عسل:کجا میری؟بیا موهاتو خشک کن
_میرم صبحونه بخورم میام خشک میکنم
عسل:همینجوری میخوای بری بیرون؟
_اره مگه چیه بابا و اراد الان خوابن
بدون توجه بهش از اتاق اومد بیرونو از پله ها رفتم پایین.

♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡

عسل: خانم بزار فقط یه نظر ببینمش
آرایشگر:نمیشه خانم
دریا:اینو ولش کن من خواهر شوهرشم بزار ببینمش
آرایشگر:وقتی میگم نمیشه یعنی نمیشه صبر داشته باشین
و منی که داخل یه اتاق که مخصوص عروس ها بود داشتم زیر دست آرایشگر جون میدادم
_آی آی خانم آرومتر کندی موهامو
آرایشگر:خانم شمام خیلی تیز دردیا. خوشگلی دردسر داره
_شما که گفتی همینجوریم خوشگلم
آرایشگر:اون که صد البته برای خوشگل تر شدن و دیوونه کردن دوماد لازمه
چه حرفا اشکی برا من دیوونه بشه بیا برو بابا
_حالا نمیشه این پارچه رو از روی آیینه بردارید من خودمو تو آیینه ببینم
آرایشگر:نه هر وقت آرایشت تموم شد بعد الان نه
_ایشششش چرا نمیزاری ببینم خودمو من که به تو اعتماد ندارم حالا اگه داشتی زشتم میکردی چی؟
آرایشگر:دست شما درد نکنه واقعا
هییی خاک عالم تو سرم دوباره بلند فکر کردم
_ببخشید منظور خواصی نداشتم
آرایشگر:تو گفتیو منم باورم شد
نمیدونستم چی بگم که این گندمو بپوشونه که گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن
_میشه گوشیمو بدید
آرایشگر:البته
گوشیمو که تو کیفم بودو بهم داد. کوه غرور بود
دستمو گذاشتم روی دایره سبزو کشیدم
_بله
اشکی:کی بیام دنبالت؟
_کی بیان دنبالم؟
آرایشگر:سی مین دیگه
_شنیدی؟
اشکی:اوهوم
خواستم قطع کنم که با سرو صدای شکمم یادم اومد که چقدر گشنمه و منم هنوز ناهار نخوردم
_ اشکی؟
اما دیگه تماس قطع شده بود. خواستم گوشیو بزارم روی میز که یادم افتاد میتونم برم تو دوربین گوشی خودمو ببینم. سریع رفتم تو دوربین تا خواستم خودمو ببینم که گوشی از دستم کشیده شد.
_اِاِ
آرایشگر:گفتم صبر داشته باش
_ایشششش
دیگه هیچی نگفتم که خود آرایشگره زبون باز کرد
آرایشگر:آرایشت تموم شد حالا بلند شو
_بزار اول خودمو ببینم
آرایشگر:اول لباستو بپوش
اَیش آخرشم نمیزاره من خودمو ببینم
با کمک آرایشگر لباس عروس سفیدمو پوشیدم که خانمه در اتاقو باز کردو دریا و عسل، مادر و مامان ریختن تو اتاق
مادر:وای این عروس منا
مامان:عزیزم ماه بودی ماه تر شدی
دریا:داداشمو بگو چطور تا شب طاقت بیاره
عسل:آرام داری میری قاطی مرغا واس منم دعا کن. کسافت خیلی خوشگل شدی
_واقعا اینقدر که شما میگید خوب شدم؟
همگی باهم سر تکون دادن. همون موقع آرایشگر پارچه قرمز رنگو از روی آیینه برداشتو من خودمو تو آیینه دیدم واییییی حتی خودمم باورم نمیشد اینقدر خوشگل شده باشم اینقدر زوق زده شده بودم که طبق عادتم که خیلی خوشحال بودم شروع کردم به قر دادن. عسلم همراهیم میکرد بقیه هم داشتن همینجوری با دهن باز نگامون میکردن که
شاگرد آرایشگر:داماد اومد
وایسادم و رفتم سمت شنلم. شنلمو پوشیدم و اینقدر کشیدمش جلو که فقط لبام مشخص بود رفتم جلوی در وایسادم و منتظر اشکان شدم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (9)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…
اشتراک در
اطلاع از
guest

8 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
الہہ افشاری
الہہ افشاری
1 سال قبل

دیگه صبح ها پارت نداریم

M.h
M.h
پاسخ به  الہہ افشاری
1 سال قبل

نه نمیزاره ولی بعد از ظهر ها طولانیه

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط M.h
Mandana
Mandana
1 سال قبل

سلام ن‌یسنده عزیز عالی اگر میشه پارت ها رو بیشتر کنید ممنون

Helia
Helia
1 سال قبل

تخصیر؟😂🍾

nara
nara
پاسخ به  Helia
1 سال قبل

ادبیات ریزش کرد🙈🙈🙈😂

M.h
M.h
1 سال قبل

این آرامم از الان داره عاشق اشکی میشه🤩🤩

M.h
M.h
1 سال قبل

جوووون بالاخره اینا قراره ازدواج کنند💃💃💃

الہہ افشاری
الہہ افشاری
1 سال قبل

چند روز میخواد بکشه عروسی تموم شه یکم بیشتر کن پارت ها رو من دوس دارم ببینم چی میشه اخرش خیلی خوبه

دسته‌ها

8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x