رمان عشق با چاشنی خطر پارت 109

0
(0)

 

^^^^^^^^^^^^^^^^^

با بوسه ای که روی پیشونیم و بعد روی هر کدوم از چشمام خورد لای چشمام رو باز کردم که اشکی نیم خیز شده بود و بهم نگاه میکرد.

دوباره چشمام رو بستم که

اشکی:بلند شو آرام

بهش محل ندادم که دستش رو گذاشت روی پهلوم که خیلی سریع رفتم عقب و با تعجب بهش نگاه کردم که با نیش باز نگام میکرد

اشکی:از این به بعد به حرفم گوش ندی تنبیهت میکنم

با شک پرسیدم

_اون وقت تنبیه ما چیه؟

دستاش رو اورد جلو

اشکی:قلقلک

_هاااااااااان؟ مگه اینم تنبیهه؟

اشکی:آره….برای تویی که حساسی آره

_جون من نه

اشکی:خب به حرفم گوش بده

_ایشششششش

بدون توجه دوباره سرم رو گذاشتم روی بالش و چشمام رو بستم چون واقعا خوابم میومد که یهو دستاش رو گذاشت روی پهلوهام و شروع کرد به قلقلک دادن.

_ن..کن….اش….کان….اش…اشک..ااااان

یه لحظه ولم کرد و بهم نگاه کرد و بعد ابرویی بالا انداخت و با لبخند خبیثی، دوباره افتاد به جونم

اینقدر خندیدم که دلم درد گرفته بود. نمیدونم چقدر گذشت که بالاخره ولم کرد که همونجوری که صدام پر از خنده بود گفتم

_خیلی نامردی

اشکی:من که بهت هشدار دادم

و بعد انگشتش رو زد روی نوک بینیم و بعد بلند شد و تیشرتش رو پوشید و رفت بیرون و آخرین لحظه

اشکی:بدو بیا

بلند شدم و رفتم توی دستشویی و بعد که کارم رو انجام دادم اومدم بیرون و موهام رو شانه کردم و بافتمشون و رفتم توی آشپزخونه که اشکی میز رو چینده بود و داشت صبحونه میخورد.

منم نشستم رو به روش و

_واقعا که تو اینقدر کدبانو بودی و رو نمیکردی؟

اشکی:زن گرفته بودما… و تو میکردی دیگه برای چی من خودم رو خسته کنم

و بعد یه لقمه گرفت جلوم که ازش گرفتم و گذاشتم توی دهنم. اینقدر این محبت های زیر زیرکی و بدون منتش به دلم مینشست که نمیتونم توصیفش کنم

_الان چی؟ یعنی الان زن نداری که کار ها رو میکنی؟

اشکی یه نگاه عمیق بهم انداخت و

اشکی:چرا زن دارم یه خوشگلشم دارم و چون نمیخوام خسته بشه کار میکنم

جوری نیشم رو باز کردم که فکر کنم لبام تا گوش هام کش اومد که زد تو ذوقم

اشکی:ولی همیشگی نیست نمیخواد خوش حال بشی

_ایشششششش

یه لقمه دیگه گرفت سمتم که تازه یاد دیشب افتادم که من به خاطر اینکه میخواستیم امروز برگردیم باهاش قهر بودم. اخم هام رفتن تو هم و دستم رو که دراز کرده بودم تا لقمه رو ازش بگیرم رو برگردوندم سر جاش و خودم مشغول لقمه گرفتن شدم که اشکی شوکه شده از این تغییر یهوییم گفت

اشکی:چیزی شد؟خوبی آرام؟

بدون نگاه گفتم

_نه

اشکی:پس چرا نگام نمیکنی؟

با بغضی که داشت توی گلوم مینشست بهش نگاه کردم و گفتم:من نمی خوام برگردم

اشکی که انگار خیالش راحت شده بود به پشت صندلیش تکیه داد و گفت

اشکی:ما که دیشب حرف زدیم

_نخیر همش تو حرف زدی و من مجبورم گوش کنم و بگم چشم

اشکی:خیلوخب این دفعه تو بگو من میگم چشم

_همینجا بمونیم

اشکی:دلیل منطقی بیار که چرا بمونیم

اخمام بیشتر رفت تو هم

_قرار بود بگی چشم

اشکی:دلیل بیار تا بگم

_من این جا رو دوست دارم

اشکی:منم این جا رو دوست دارم اما دلیل نمیشه که از کار و زندگیمون بزنیم

_من نمیخوام ازت جدا بشم

اشکی:من که نمی خوام تنهایی بفرستمت تهران، خودمم باهات میام

_ولی تو میری شرکت و من میرم دانشگاه بعدم تو شبا ساعت نه میای و من دلم تنگ میشه

اشکی بلند شد و روی صندلی بغلم نشست و دستاش رو گذاشت دو طرف صورتم

اشکی:قول میدم شب ها زودتر بیام خونه و تو هر وقتی دلت تنگ شد بهم زنگ بزن خب؟

_تو دلت تنگ نمیشه برای همین نمیفهمی من چی میگم

اشکی:نچ… ببین آرام من اگه تو را نبینم میمیرم، اینو مطمئن باش خب؟ بعدم باید پولم داشته باشیم یا نه؟من اگه کار نکنم که همه چی بهم میریزه

حرف هاش منطقی بود اما نمیدونم چرا اما میترسیدم برگردم و اشکی رو از دست بدم. شاید هم بخاطر این بود که ناصر خان گیر داده بود به ما که خیلی سریع گفتم

_پس سریع بچه دار بشیم

اشکی با ابرو های بالا رفته نگام کرد و بعد مرموز گفت

اشکی:اونوقت چرا؟نکنه میخوای برام رقیب بیاری؟

_نه فقط اینجوری میشه که آقاجونت دیگه کاری به کارمون نداره

اشکی چهرش سخت شد و دستاش رو که گذاشته بود روی صورتم اورد پایین و مشتشون کرد و با اخم های درهم نگاهش رو ازم گرفت که

اشکی:بهم اعتماد نداری نه؟

از اینکه همچین فکری کرده بود سریع گفتم:این چه فکریه من اینقدری که به تو اعتماد دارم به خودم اعتماد ندارم

اشکی صداش کم کم بالا میرفت اما سعی داشت خودش رو کنترل کنه

اشکی:بهم اعتماد نداری که اگه داشتی، وقتی میگم آقاجونم هیچ کاری نمیتونه بکنه باور میکردی و دیگه بهش فکر نمیکردی

از حرفی که زده بودم پشیمون شدم اما سعی کردم درستش کنم

 

_اشکان من…

اشکی:هیسسسسس بیخیال

و بعد خیلی سریع برگشت به حالت قبلش و بیخیال تر از همیشه، اما واقعا دوست داشتم سرم داد بزنه و بهم اخم کنه ولی اینجوری بیخیال نبینمش. چون تو این مدت فهمیده بودم که هر وقت اینقدر ساکت و بیخیال میشه از هر دفعه ی قبلی داغون تره و داره از درون خورد میشه اما این ویژگی اشکی بود که هر چقدر هم که داغون باشه میریزه توی خودش و اصلا از چهرش نمیشه چیزی رو فهمید

_اشکان بهت اعتماد دارم ولی نمیدونم چرا بدجوری دل شوره دارم و اصلا دوست ندارم برگردم به خاطر همین فکر کردم شاید دلیلش این باشه. بخاطر همین همچین حرفی زدم وگرنه من هنوز حرفت رو که گفتی اگه آقاجونم زد زیر حرفش دوباره برمیگردیم اینجا رو فراموش نکردم

اشکی بهم نگاه کرد

اشکی:پس چرا نگرانی؟هان

چرا اینقدر لحنش سرده آخه؟ میدونی داری چه بلایی سرم میاری و بازم اینجوری باهام حرف میزنی؟

_نمیدونم میترسم از دستت بدم

اشکی هنوزم بیخیال بود اما بازم دستاش رو از هم باز کرد و محکم بغلم کرد که تمام اون حال بدی رو که با شنیدن صدای سردش اومده بود سراغم از بین رفت و همونجوری که نفس های گرمش میخورد به گردنم و حالا من رو دگرگون میکرد گفت:هیچوقت…..هیچوقت همچین فکری رو نکن، که من حتی اگه فراموشی هم بگیرم باز هم عاشقت میمونم میدونی چرا؟ چون وقتی ببینمت و چشمم به چشمات بیوفته همونجا و تو همون نگاه دوباره عاشقت میشم.( تو گیانی منی ایر تو نویت منیش نیم هه ناسه کهم تویت ایشو به دل و گیانم.)

و بعد ازم فاصله گرفت که با محبت نگاش کردم و بعد با حالت پرسشی گفتم

_جمله ی آخرت یعنی چی؟

اشکی:تو تمام جان منی، اگر تو نباشی منم نیستم. تو نفس منی، دردت به قلب و جانم

لبخند دلربایی زدم و چشمام رو لوس کردم و

_عاشق کردی حرف زدنت شدم عشقم

اشکی:اگه دوست داری همیشه کردی حرف بزنم، چطوره؟

_ولی من که بلد نیستم. نمیفهمم چی میگی

اشکی:این که کاری نداره یادت میدم خوبه؟

خواستم باهاش موافقت کنم که گوشیش زنگ خورد که تماس رو وصل کرد و گوشی رو به گوشش نزدیک کرد

اشکی:جانم دایی؟…سلام….فردا برمیگردیم…..آره…. نه…. نشد یعنی….باشه باشه….میگم….میگم دیگه…..آره همه چی رو براش میگم….باشه کاری باری؟…فعلا

تماس رو قطع کرد که

_چی رو به کی بگی؟

اشکی:درمورد کارم باید به یکی توضیح بدم که هر وقت وقتش شد این کار رو میکنم

_آهان

اشکی:حالا برگردیم؟

_من که هر چی بگم بازم تو حرف خودتو میزنی پس برگردیم

اشکی:از دست تو اول برمیگردیم رشت که هم گلی خانم شاکیه و هم اون یکی چمدون رو هم برداریم و فردا راه میوفتیم سمت تهران

بلند شدم و

_پس تو میز رو جمع کن تا منم برم چمدون رو ببندم

اشکی سرش رو تکون داد که برگشتم توی اتاق و برای خودم و اشکی لباس برداشتم و بعد همه چیز رو جمع کردم. لباس هام رو عوض کردم که اشکی هم اومد و لباسش رو عوض کرد و بعد رفتیم بیرون و بعد راه افتادیم که

_من چی بخورم؟

اشکی:هان؟

_من حوصلم سر میره یه چیزی بخر من تا رشت بخورم

اشکی وایساد و رفت توی سوپریه سر کوچه و سریع برگشت و نایلون رو گذاشت روی پام. داخلش رو نگاه کردم که لواشک و چیپس و پفک و پاستیل و…..خریده بود.

اشکی راه افتاد که پاستیل ها رو اوردم بیرون و تند تند میخوردم که

اشکی:چاق میشیا

_خب بشم. نکنه اونجوری دوستم نداری؟

اشکی:من که گفتم بیرختتم دوست دارم

_پس هیچی نگو.

و بعد پاستیل ها رو گرفتم جلوش

_میخوری؟

اشکی:نه

_شونه ای بالا انداختم و بعد خودم مشغول شدم

بعد از خوردن پاستیل ها رفتم سراغ لواشک ها و یه تیکه شو گرفتم جلوی دهن اشکی که

اشکی:نمیخورم

_باید بخوری

اینقدر جدی گفتم که دهنش رو باز کرد و گذاشتم توی دهنش

_بازم میخوری؟

اشکی:اوهوم

خبیث برگشتم سمتش

_تو که نمی خواستی

اشکی:از دست تو خوشمزه بود

^^^^^^^^^^^^^^^^^^

رسیدیم جلوی خونه گلی خانم که زنگ رو زدیم و رفتیم داخل که گلی خانم منتظرمون بود. باهاش سلام و احوالپرسی کردیم و رفتیم داخل که رفت توی آشپزخونه

من و اشکی دوتایی نشستیم بغل هم که

اشکی:بریم آرامستان؟

سوالی نگاش کردم که

اشکی:سر قبر میکائیل، میخوام تو رو بهش معرفی کنم

از شنیدن حرف هاش با دقت بیشتری نگاش کردم که غم بزرگی توی چشماش بود. سرم رو تکون دادم

_بریم

گلی خانم با سینی چایی برگشت. سینی رو گذاشت روی میز جلومون که اشکی خم شد و چایی رو برداشت و مشغول خوردن شد همینجوری داشتم نگاش میکردم که نصف چایی که ازش بخار میزد رو خورد که

گلی خانم:خسته نباشید ولی چرا اینقدر بی خبر رفتید

از اونجایی که اشکی اینقدر تند چاییش رو میخورد فکر کنم زیاد داغ نیست. خم شدم که چایی رو بردارم.

 

اشکی:سلامت باشید. چون باید برگردیم گفتم انزلی هم بریم

چایی رو به لبم نزدیک کردم و فورتش کردم که دهنم و حلقم و همه جام سوخت. نم اشک نشست توی چشمام که

اشکی:چت شد؟

_سوختم سوختم

و با دهنم نفس میکشیدم که

اشکی چایی رو ازم گرفت و گذاشت روی میز که

اشکی:خب آروم تر

دستم رو مشت کردم و زدم روی شونه اشکی و همینجوری که اون یکی دستم رو جلوی دهنم تکون میدادم گفتم

_همش تقصیر توئه اینقدر این چاییتو تند خوردی که فکر کردم داغ نیست

اشکی به لیوان خالی خودش نگاه کرد و با خنده گفت

اشکی:خب من عادتمه که چایی رو داغ داغ بخورم

گلی خانم یه لیوان آب گرفت جلوم که یه نفس سر کشیدم اما بازم دهنم میسوخت

گلی خانم هم با خنده نگام میکرد که

گلی خانم:راست میگه دیگه تو چجوری اون چایی رو اینقدر تند خوردی؟ یه لحظه فکر کردم چایی سرد بهت دادم

اشکی دستش رو کشید لای موهاش و

اشکی:خوبی؟

سرم رو به معنی نه تکون دادم که

اشکی:گلی خانم آب و نمک میارید؟

گلی خانم از جاش بلند شد که سریع گفتم:نه نه بیشتر میسوزه

اشکی:اشکال نداره فقط برای چند ثانیه ست بعد دیگه خوب خوب میشه

اینقدر محکم گفتم نه که خودمم قانع شدم اما با اومدن گلی خانم اشکی لیوان رو ازش گرفت و بعد آب نمک رو گرفت جلوم که سرم رو به حالت نه تکون دادم که گلی خانم با لبخندی که روی لبش بود رفت که

اشکی:بخور

_نه

اشکی لیوان رو گرفت جلوم که اخم کردم و دهنم رو محکم بستم

اشکی:آرااام

لیوان رو ازش گرفتم و یه قلوب خوردم که سوزش زبون و دهنم بیشتر شد که سریع بلند شدم و رفتم توی دستشویی و تفش کردم. دهنم و صورتم رو شستم و اومدم بیرون که اشکی پشت در منتظرم بود که با اخم نگاش کردم که

اشکی:الان خوبی نه؟

یکی فکر کردم و دیدم که واقعا هیچ سوزشی نداشتم و حالم خوب بود که

اشکی:خیلوخب بریم؟

_بریم

با هم رفتیم بیرون که اشکی رو به گلی خانم

اشکی:ما میریم آرامستان شما نمیایید؟

گلی خانم:نه میدونم که کلی با میکائیل حرف داری پس برو و راحت باش من قراره بعد از ظهر با سعید و میترا برم

اشکی سرش رو تکون داد و بعد از خداحافظی از خونه زدیم بیرون و اشکی راه افتاد.

اشکی کنار قبر میکائیل نشست و شروع کرد به شستن سنگ و بعد که کارش تموم شد گل های گلایل رو گذاشت روی قبر که منم نشستم و دستم رو چند بار زدم روی سنگ و فاتحه خوندم که اشکی هم همین کار رو کرد و بعد که فاتحه ش رو خوند. آروم بود و نگاهش رو دوخته بود به اسم میکائیل، انگار که داشت باهاش حرف میزد که بعد لبخند تلخی زد و بلند گفت

اشکی:میخواستم همون روز اولی که اومدم رشت بیارمش اینجا اما اون روز بهش نگفته بودم چه احساسی بهش دارم. میکائیل منم ازدواج کردم و خیلی هم دوستش دارم. تو به خدا نزدیک تری پس برام دعا کن که از دستش ندم چون بدون آرام نمیتونم. از وقتی که آرام وارد زندگیم شد، میفهمم که تو چه احساسی داشتی ولی اون عوضی قدرش رو نمیدونست و اینکه تازه فهمیدم عشق چیه.

دوباره اشکی ساکت شد و تو چشماش چنان غمی بود که سکوت رو ترجیح دادم تا یکمی آروم بشه

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230130 113231 220

دانلود رمان کلنجار 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       داستان شرحی از زندگی و روابط بین چند دوست خانوادگی است. دوستان خوبی که شاید روابطشان فرای یک دوستی عادی باشد، پر از خوبی، دوستی، محبت و فداکاری… اما اتفاقی پیش می آید که تک تک اعضای این باند دوستی را به…
nody عکس شخصیت های رمان کی گفته من شیطونم 1629705138

رمان کی گفته من شیطونم 5 (1)

4 دیدگاه
  دانلود رمان کی گفته من شیطونم خلاصه : من دیـوانه ی آن لـــحظه ای هستم که تو دلتنگم شوی و محکم در آغوشم بگیــری … و شیطنت وار ببوسیم و من نگذارم.عشق من با لـجبازی، بیشتر می چسبــد!همون طور که از اسمش معلومه درباره یک دختره خیلی شیطونه که…
127693 473 1

دانلود رمان راز ماه 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         دختری دورگه ایرانی_آمریکایی به اسم مهتا که در یک رستوران در آمریکا گارسونه. زندگی عادی و روزمره خودشو میگذرونه. تا اینکه سر و کله ی یه مرد زخمی تو رستوران پیدا میشه و مهتا بهش کمک میکنه. ورود این مرد به زندگی…
f1d63d26bf6405742adec63a839ed542 scaled

دانلود رمان شوماخر به صورت pdf کامل از مسیحه زادخو 3 (2)

بدون دیدگاه
        خلاصه رمان:   داستان از جایی آغاز میشود که دستها سخن میگویند چشم هاعشق میورزند دردها زخم بودند و لبخند ها مرهم . قصه آغاز میشود از سرعت جنون از زیر پا گذاشتن قوائد و قانون بازی …. شوماخر دخترک دیوانه ی قصه که هیچ قانونی…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۸ ۲۲۴۰۴۴۱۴۷

دانلود رمان دنیا دار مکافات pdf از نرگس عبدی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     روایت یه دلدادگی شیرین از نوع دخترعمو و پسرعمو. راهی پر از فراز و نشیب برای وصال دو عاشق. چشمانم دو دو می‌زند.. این همان وفایِ من است که چنبره زده است دور علی‌ِ من؟ وفایی که از او‌ انتظار وفا داشته‌ام، حالا شده…
2

رمان قاصدک زمستان را خبر کرد 0 (0)

1 دیدگاه
  دانلود رمان قاصدک زمستان را خبر کرد خلاصه : باران دختری سرخوش که بخاطر باج گیری و تصرف کلکسیون سکه پسرخاله اش برای مصاحبه از کار آفرین برترسال، مردی یخی و خودخواه به اسم شهاب الدین می ره و این تازه آغاز ماجراست. ازدواجشان با عشق و در نهایت…
Screenshot 20221015 143117 scaled

دانلود رمان مارتینگل 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         من از کجا باید می‌دونستم که وقتی تو خونه‌ی شوهرم واسه اولین بار لباس از تنم بیرون میارم، وقتی لخت و عور سعی داشتم حرف بزرگترهارو گوش کنم تا شوهرم رو تو تخت رام خودم کنم؛ یه نفر… یه مرد غریبه تمام…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۸ ۲۲۴۱۰۰۴۵۶

دانلود رمان ربکا pdf از دافنه دوموریه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       داستان در باب زن جوان خدمتکاری است که با مردی ثروتمند آشنا می‌شود و مرد جوان به اوپیشنهاد ازدواج می‌کند. دختر جوان پس از مدتی زندگی پی می‌برد مرد جوان، همسر زیبای خود را در یک حادثه از دست داده و سیر داستان…
IMG 20230128 233719 6922 scaled

دانلود رمان جانان 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     جانان دختریه که در تصادفی در سن 17 سالگی به شدت مجروح می شه و صورتش را از دست می دهد . جانان مادر و برادرش را مقصر این اتفاق می داند . پزشک قانونی جسد سوخته دختری را به برادر بزرگ و…

[vc_wp_recentcomments number=”5″]

اشتراک در
اطلاع از
guest

9 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
رضا
رضا
1 سال قبل

خب حداقل بیا بگو چته چرا نمیذاری یا بگو کی میتونی بیای بذاری ک الکی منتظر نباشیم

رضا
رضا
1 سال قبل

ی کم برا مخاطب ارزش قایل شو

رضا
رضا
1 سال قبل

آخه هفته ای ی بار پارت گذاشتن دیگ چ صیغه ایه اونم دو خط بنویسی بری

رویا سمائی
رویا سمائی
1 سال قبل

ودف کصخلید خب بزار پارت جدیدا

هیراد
هیراد
1 سال قبل

آخه چرا انقدر لفتش میدی؟؟

رضا
رضا
1 سال قبل

و سالها بعد،،،

M.h
M.h
1 سال قبل

منم باید چاییم داغ داغ باشه

TORKI
TORKI
پاسخ به  M.h
1 سال قبل

منم

رضا
رضا
1 سال قبل

مشتاق دیدار،نویسنده ی عزیز

[vc_wp_categories]

9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x