رمان عشق با چاشنی خطر پارت 19

 
عصبی شده بودم حتی نمیتونستم یه لحظه به این فکر کنم که حرفای عسل واقیعی باشه
عسل:باشه باشه آروم باش بعدم بلند شو لباس بپوش به منم لباس بده تا بپوشم
خوب بلد بود بحثو عوض کنه.
_مگه می خوای اینجا بخوابی
عسل:آره دیگه
_تو که میدونی من دوست ندارم کسی لباسامو بپوشه
عسل:خفه شو بابا
بعدم رفت سمت کمدم و تاپ و شلوارک قرمز خوشگلمو برداشت سری ازش گرفتم و گفتم اینو بهت نمیدم یکی دیگشو بردار
عسل:ایشششش
حولمو بیرون اوردم و تا عسل داشت برای خودش دنبال لباس میگشت سری لباسامو پوشیدم. عسل سرشو از تو کمدم اورد بیرون
عسل:اِ چجوری اینقدر زود پوشیدی
_به تو چه
رفتم سمت کیفمو و گوشیمو برداشتمو خودمو پرت کردم رو تختم
عسلم بدون توجه به من لباساشو عوض کرد اومد روی تخت بغلم خوابید. رمز گوشیمو باز کردم که
_هییییی
عسل:چته ترسوندیم
_امیر ۱۹ بار زنگ زده و ۲۷ تا پیام گوشیم بی صدا بود نفهمیدم
عسل:حالا گفتم انگار چی شده خوب زنگ بزن ببین چشه چی میخواد
_عسل چرا اینجوری درموردش حرف میزنی مگه چه هیزم تری به تو فروخته
عسل هیچی نگفت خواستم زنگ بزنن به امیر که خودش زنگ زد
عسل:بزار رو بلند گو منم بشنوم
_نه
عسل یهو مثل وحشیا گوشیو از دستم کشید
_بده من الان قطع میشه
عسل:اگه بزاری منم بشنوم بهت میدم
_باشه باشه فقط بده من زود
عسل گوشیو بهم داد منم سری تماسو وصل کردم تا قطع نشده
_سلام
امیر:چه سلامی چه علیکی چرا هر چی زنگ میزنم جواب نمیدی هان
لحنش فوق العاده عصبی بود که اخمای عسل رفت تو هم
_عزیزم گوشی بی صدا بود متوجه نشدم ببخشید
لحنش آروم تر شد
امیر: منو بگو چقدر نگران شدم حالا کجا بودی که این همه وقت سمت گوشیت نیومدی
نمیدونستم بهش بگم یا نه سکوتم طولانی شده بود که
امیر:آرام….آرام هستی الوووو
_آره
امیر که حالا لحنش مشکوک شده بود گفت:کجا بودی آرام؟
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:با بچه ها رفته بودیم خرید عروسی
امیر با شنیدن این حرفم مثل دیوونه ها شروع کرد به خندیدن وقتی خندش تموم شد
امیر:پس بگو چرا جواب نمیدادی رفته بودی با اشکان جونت خرید هه هه هه هه هه هه
از اینکه اینجوری درموردم فکر میکرد دلخور شدم با همون دلخوری گفتم
_اِ امیر تو خودتم خوب میدونی که من این ازدواجو نمیخوام و مجبورم
امیر:مطمئنی مجبوری؟؟؟ اگه واقعا این ازدواج و نمیخواستی به زورم که شده تو روی آقا جونت وای میستادی و میگفتی نمیخوام
_خیلوخب حالا که حرفمو باور نمیکنی پس بیا یه کاری کنیم
امیر:چه کاری؟
_با هم فرار کنیم و بعدش ازدواج کنیم. بعدش میتونیم دوباره برگردیمو وقتی ببینند من ازدواج کردم دیگه دست از سرم بر میدارن
عسل با شنیدن این حرفم اخماش تو هم تر رفت و یه نگاه خیلی بد بهم انداخت
منم اینو برای این گفتم که به عسل ثابت کنم که امیر واقعا دوستم داره
ایندفعه نوبت امیر بود که سکوت کنه و حرفی نزنه
_امیر…… امیرررر
امیر:ها
_نظرت چیه
امیر:نمیشه
قشنگ بادم خوابید مثلا میخواستم به عسل ثابت کنم که دوستم داره و از اون بد تر اون لبخند تمسخر آمیز عسل بود که با این حرف امیر روی لباش ظاهر شد
_چرا اونوقت؟؟
امیر:خودتم خوب میدونی که آقا جونت آدمای زیادی داره و قبل از اینکه ما ازدواج کنیم تو رو پیدا میکنه و برت میگردونه و اونجوری دیگه نمیزاره حتی یکدقیقه هم تو را ببینم ولی اگه من یکسال طاقت بیارم بعدش میشی برای خودم برای خود خودم
حرفش منطقی بودو باعث شده بود یه لبخند بیات روی لبام که عسل دوباره با حرص بهم نگاه کنه
_حرفات منطقیه پس تو هم دیگه بهم اعتماد کن و از این حرفا نزن‌ باشه؟
امیر:باشه عزیزم الانم برو بخواب که دیر وقته
_باشه بای
امیر:بای
گوشیو قطع کردم و برگشتم سمت عسل
_دیدی دیدی
عسل:چیو ببینم این که با چند تا حرف خرت کرد
_اِ عسل
عسل:حرف نزن بگیر بخواب که خیلی خستم شب بخیر
_شب بخیر
نمیدونم چقدر گذشت که خوابم برد

4.4/5 - (41 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
11 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
mehr58
mehr58
22 روز قبل

حس بدی به 😑  امیر دارم

زهره
زهره
2 ماه قبل

آااااااااااا بچه ها من توانستم پس از تلاش های بسیار عینکی لیزری و هدفنی صد صدای پسر درست کنم

خب عینک را زدم به کوچه رفتم پسری گفت بابا خوشگله چه عینکی
شماره بدم
و من درون چشم هایش فهمیدم او می‌خواهد با من عکس بگیرد و از من اخاذی کند

و من همان جا آجری که کنار دیوار بود را برداشتم و به دنبالش افتادم

او هم فرار کرد من آجر را پرتاب کردم خورد به ماشینی من برگشتم فرار کردم
این بود آزمایش عینک لیزری

تا آزمایشی دیگر خداحافظ 👋 👋

زهره
زهره
2 ماه قبل

هر وقت از خواب بیدار شدید بیاد دنبالم در آزمایشگاه رو باز کنم تا دست به کار شویم 😴😴😴😴😴😴😴😴😴😴😴

زهره
زهره
2 ماه قبل

ما باید دست به کار شویم و معجونی بسازیم که آرام و همه ی دختر ها دیگر
توسط پسر ها خ. ر نشوند 🤭🤭😬😊

زهره
زهره
2 ماه قبل

یکی بیاد امیر رو از این رمان ببره حالم داره ازش بهم میخوره کمک 🤐🤤🤢🥴🤮🤧

زهره
زهره
2 ماه قبل

بچه ها توجه توجه پارت ها روز به روز کوتاه تر از قبل می‌شود

M.h
M.h
پاسخ به  زهره
2 ماه قبل

آره خیلی کوتاه شده

پاسخ به  زهره
2 ماه قبل

اررره خیلییی کوتاه شدن وااای ی چن روز دیگه مدرسه هم باز میشه😒

زهره
زهره
پاسخ به 
2 ماه قبل

اه آره

زهره
زهره
2 ماه قبل

ببخشیدا ولی آرام خیلی خ. ر. ی. کدوم مردی حاضر میشه عشقش با یکی دیگه ازدواج کنه هان
آرام امیر رو خیلی دوست داره هم کر شده و هم کور

مثلا. همین جمونگ وقتی میفهمه سوسانو با اوته ازدواج کرده خیلی ناراحت میشه

امیر که اصلا تو رو نمیخاد

فکر کنم خوانواده آرام پولدارن برای همین امیر میخاد با آرام ازدواج کنه

واقعا حرصم در اومد

امیر خخخخ خخخ……. ررررررررر

Adrina
2 ماه قبل

کمه اقا خیلی کمهههههههه چرا کمش کردی زیاد بود ک

11
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x