رمان عشق با چاشنی خطر پارت 67

5
(1)

 

_پس چرا اون روز زر زدی که اشکی هیچ دختری رو به جز من به خونش راه نداده هان؟؟؟؟

گوشیم زنگ خورد که رد تماس دادم

نگهبان به عصبانیت من توجه نکرد و با هیجان گفت:خب این همون دختریه که گفتم گریه میکرد و به آقا میگفت عاشقتم ولی آقا بهش محل نداد فقط یه نگاه بهش کرد که منم چهار ستون بدنم لرزید چه بشه اون دختر بدبخت

با شنیدن این حرف ها قلبم خیلی سریع آروم شد و اعصابم هم آروم شد که گفتم

_خب تا الان چند بار اومده اینجا؟

نگهبان که دید آروم شدم خنده ای کرد

نگهبان:خانم بدجوری عاشقیا تا گفتم اقا بهش محل نداده آروم شده

_حرف اضافی نزن فقط جواب سوالمو بده

نگهبان:چشم فقط بزارید از اولش بگم تا بهتر بفهمین.(سرمو تکون دادم که ادامه داد )این خانم همسایه ی آقا هست یعنی پدر و مادر اقا بعد اونجا زیاد مزاحم آقا میشه. آقا هم برای اینکه از دست دختره راحت شه میاد اینجا اما دختره آدرس اینجا رو هم پیدا کرد و هی مزاحم آقا میشد و بهتون بگم که من اجازه ندارم کسی رو که از اینجا نیست اجازه ورود بدم مگه اینکه اجازشو بدن و هر وقت که این دختره میومد. منم به آقا میگفتم ولی اجازشو نمیداد اونم اینقدر داد میزد و آقا رو صداش میکرد که کم کم هم شناختنش اینجوری شد که اینجا همه میشناسنش

از اینکه این حرف ها رو شنیدم هم خوشحال بودم هم ناراحت. خوشحال از اینکه اشکی به کیانا محل نداده و ناراحت از اینکه این کیانا اینقدر سیریشه

_اما نگفتی چند بار تا حالا اومده اینجا؟

نگهبان:نمیدونم خانم حسابش از دستم در رفته

_اگر……اگر دفعه بعد اومد بدون اینکه زنگ بزنی به آقات زنگ میزنی به پلیس، به جرم مزاحمت فهمیدی؟؟؟

نگهبان:چشم فقط…..

میدونستم چی میخواد بگه به خواطر همین پریدم وسط حرفش و گفتم:نظر من نظر آقاته

و بعد راه افتادم سمت پله ها که دوباره گوشیم زنگ خورد. یه نگاه به گوشیم انداختم که عسل بود تماس رو وصل کردم و از پله ها بالا رفتم

_هوم

عسل:هومو مرگ کجایی تو؟

_خونه

عسل:برای چی هان؟ میدونی وقتی رفتم پیش کیانا بهم چی گفت؟ گفت فکر نمیکردم کسی که هی میگه عاشقم عاشقم به این راحتی به عشقش شک کنه

_بهش توجه نکن

عسل:میفهمی چی میگی؟

_آره ولش کنم

عسل یه نفس عمیق کشید و گفت

عسل:وقتی از دانشگاه رفتی بیرون خیلی عصبی بودی الان چی شد که اینقدر آرومی

_هیچی اومدم درمورد عسل از نگهبان پرسیدم و فهمیدم که اشکی اصلا بهش محل نداده

عسل:خب ای……

عسل یهو ساکت شد که گفتم:چی شد چرا چیزی نمیگی؟

عسل:هیچی فقط یادم اومد الان کلاس شروع میشه من برم

_باشه

تماس رو قطع کردم و در رو باز کردم و وارد خونه شدم و خودمو پرت کردم روی مبل

میدونستم که هر وقت عسل اینجوری میکنه حرفش مهمه ولی تردید داره تو گفتنش پس باید صبر کنم تا از گفتن حرفش مطمئن بشه.

آهههه واقعا این همه عصبانیت برای من اونم تو یه روز زیاده اونم منی که اصلا نمیدونم چرا اینقدر عصبی شدم؟ مگه قرار نشد به کار همدیکه کاری نداشته باشیم؟پس چرا من اینقدر عصبی شدم؟شایدم به خواطر اینکه اون به خواطر دیر اومدن من حساس شده بود منم روش حساس شدم نه؟

(وجی:نه)

منظورت چیه وجی؟

وجی دیگه ساکت شد که بلند شدم و رفتم تو اتاقم و لباس هامو عوض کردم و از اتاق اومدم بیرون که یاد اتاق اشکی افتادم.

رفتم سمت اتاق اشکی و درشو باز کردم که برخلاف صبح که اتاق پر از نرمه شیشه و خون بود الان هیچ اثری از اونا نبود و اتاق از تمیزی برق میزد و جای اون آیینه شکسته هم یه آیینه سالم بود و انگار نه انگار که اون اتاق تا چند ساعت پیش چه وضعیتی داشت.

دوباره به خواطر اینکه اشکی به خواطر لجبازی من خودشو زخمی کرد عذاب وجدان گرفتم پس از اتاق اومدم بیرون و درو بستم.

وارد آشپزخونه شدم و مشغول آشپزی شدم. درسته که به خودم قول دادم که دیگه هیچ وقت برای اشکی آشپزی نکنم اما نمیتونم جور دیگه همه جبران کنم پس قورمه سبزی رو بار گذاشتم و دوباره برگشتم تو اتاقم و نشستم سر جزوه هام که برای امتحان فردا بخونم.

یه چند ساعت که خوندم بلند شدم و جزوه هامو جمع کردم و در اتاق رو باز کردم برم بیرون که بوی قورمه سبزی خورد بهم. از بوش که معلوم بود خیلی خوشمزه شده.

وارد آشپزخونه شدم و زیر گازو خاموش کردم و برای خودم غذا کشیدم و نشستم سر میز و خوردم تا قبل از اینکه اشکی بیاد برگردم تو اتاقم و اونم اگه میخواست خودش بخوره چون اصلا روی اینو نداشتم که باهاش رو به رو بشم.

شامم رو خوردم و بعد ظرف هاشم شستم و برگشتم تو اتاق که پنچ مین مونده بود به نه.

نشستم روی تخت و نگام به ساعت بود که دقیقا سر ساعت ۹ صدای در خونه اومد که نمیدونم چرا ضربان قلبم رفت بالا و گرمم شد و دلم میخواست بلند بشم و برم بیرون و تا میتونم نگاش کنم…و بفهمم کجاشو زخمی کرده که این همه خون از دست داده بود اما جلوی خودمو گرفتم و همونجا روی تختم نشستم که صدای قدم هاشو شنیدم و بعد در اتاقشو و چقدر سخت بود اینکه فاصله مون فقط یه دیواره و من اینقدر دلم میخواد ببینمش اما نمیشه.

 

همونجوری نشسته بودم و فکر میکردم که دوباره صدای در اتاقش بلند شد.

ترسیدم که بیاد تو اتاق پس بلند شدم و رفتم تو حموم که همون موقع صدای در اتاقم اومد. سریع شیر آبو باز کردم که بفهمه تو حمومم. گوشامو هم تیز کردم که وقتی درو بست بفهمم. وقتی صدای در اومد شیر آبو بستم و از حموم بیرون اومدم و خودمو پرت کردم روی تخت.

چرا من اینجوری شدم؟ چه دلیلی بزارم برای اینکارام؟ چرا اینقدر دلم میخواد ببینمش ولی از اونور هم ازش خجالت میکشم؟

اینقدر فکر کردم و از پنچره به آسمون و ماهش نگاه کردم که بالاخره خوابم برد

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

وارد خونه شدم و خودمو پرت کردم روی مبل که ذهنم رفت به این چند روز گذشته.

از اون شب تا حالا که چند روز هم گذشته من هنوزم اشکی رو ندیدم و خودمو تو حسرت دیدنش گذاشتم و همیشه خودمو ازش قایم کردم ولی دیگه نمی تونم به ندیدنش ادامه بدم چون دلم داره میترکه.

این چند روز واقعا عصبی بودم. هه حتی عسل هم زیاد پاپیچم نمیشد. من همیشه شاد بودم و اصلا نمیدونستم عصبانیت چیه ولی حالا هر روز عصبانیم.

صدای گوشیم بلند شد که بدون اینکه بهش نگاه کنم تماس رو وصل کردم که طبق معمول عسل بود

_الو

عسل:سلام؛ میگم آرام

_چی؟

عسم:میخوای بیای خونه ما

_نه خوصله ندارم

عسل:خودت دیدی که هوا ابریه و تو هم تنهایی اگه رعد و برق بشه میترسی پس لج نکن و بلند شو بیا

_چند روز قبل هم هوا همینجوری بود ولی حتی یه قطره بارون هم نیومد و از رعد و برق هم خبری نبود امروز هم همینجوریه.

و بعد بدون اینکه منتظر حرفی ازش باشم تماس رو قطع کردم و جشمامو بستم.

من از چیز زیادی نمیترسم اما از چیزهایی هم که میترسم تا مرز جنون میترسم که اگه کسی به دادم نرسه بیهوش میشم مثلا فضای بسته مثل آسانسور و رعد و برق.

خسته بودم و حال اینکه بلند بشم و لباس هامو عوض کنم نداشتم و همونجوری خوابیدم که نفهمیدم کی خوابم برد.

 

با شنیدن صدای وحشتناکی از خواب پریدم و تو جام نشستم که همه جا تاریک بود. به دور و برم نگاه کردم که چیزی مشخص نبود و همه جا غرق در تاریکی بود خواستم بلند بشم و برق رو روشن کنم که با شنیدن رعد و برق خشکم زد و دلم ریخت و همراهش اشکام هم ریخت.

سریع زانو هامو تو بغلم جمع کردم که با رعدو برق بعدی خونه هم یکمی روشن شد که باعث شد صدای جیغ منم همراهش بلند بشه و بدنم لرزید. نمیدونم چقدر گذشت و چقدر گریه کردم و جیغ کشیدم که صدای در خونه بلند شد و بعد یکمی نور از بیرون افتاد تو خونه که اشکی رو دیدم که ناخودگاه بلند شدم و خودمو پرت کردم تو بغل اشکی و محکم بغلش کردم و از ته دل زار زدم که اشکی همنجوری وایساده بود و نه از خودش جدام میکرد و نه بغلم میکرد اما یه دفعه از خودش جدام کرد ولی دستاش روی شونه هام بود. خواستم به صورتش نگاه کنم اما نمیشد چون همه جا تاریک بود و چیزی مشخص نبود

که اشکی عصبی گفت:چی شده آرام؟ کسی اذیتت کرده آره؟ کی؟ امیر؟ کیان؟ کی آراااااام؟؟؟؟؟؟؟؟

اینقدر تند تند حرف میزد که نتونستم چیزی بگم و دستاش که روی شونم بود میلرزید که با شنیدن رعد و برق سریع دستاشو پس زدم و دوباره بغلش کردم که این دفعه اونم بغلم کرد و انگار که فهمید از رعد و برق میترسم

اشکی:چیزی نیست من اینجام آروم باش باشه ؟

لجوج محکم تر بغلش کردم که گفت:

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

5 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.9 (8)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
M.h
M.h
1 سال قبل

پارت پارت پارتتتتتتتتتتتتت

رویا سمائی
رویا سمائی
1 سال قبل

فکر می‌کنم پارت ها هفته ای یک بار شده

ربکا
ربکا
1 سال قبل

و اما خوانندگان اینک در خماری زجر می کشند…😪😂

《¿》
《¿》
1 سال قبل

جون بابا چه جذاب❣😂

Nazanin.ch
Nazanin.ch
1 سال قبل

ای بابا تروخدا جای خساس تموم نکن
چرا اذیت میکنی آخه 😭😂🥲

M.h
M.h
1 سال قبل

دوباره جای حساس تموم شد

فاطمه
فاطمه
1 سال قبل

چرا جای حساس تموم شد؟؟؟؟؟😤😤😤

دسته‌ها

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x