رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۳

🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part11

یعنی چی این حرفش ؟؟ وارفته نگاش کردم و با ترس لب زدم:

_پس من چطوری فردا کنفرانس بدم وقتی کتابی ندارم که بخونم ؟؟

با تعجب نگام کرد و سوالی پرسید :

_روز اول دانشگاه ازت خواسته جلسه بعد کنفرانس بدی؟!

اهووومی زیرلب زمزمه کردم و به ناچار تموم ماجراهای امروز رو براش تعریف کردم ، مریم با ناباوری و شک زده خیره دهنم بود کم کم قهقه اش بالا گرفت و شروع کرد به خندیدن

درحالیکه با دستش من رو نشون میداد با تعجب مدام میپرسید :

_واقعا تو اینکارا رو کردی !!

دست به سینه ابرویی بالا انداختم و با غرور گفتم:

_آره… مخصوصا اونجاش که حال اون پسره پروعه رو گرفتم خیلی حال کردم!

صاف ایستاد و همونطوری که سعی میکرد جلوی خندیدنش رو بگیره چپ چپ نگام کرد و گفت :

_شانس آوردی کارت به کمیته انظباطی نکشیده !!

_یعنی چی ؟؟

کلافه نگام کرد و عصبی گفت :

_خاک تو سرت…یعنی نمیدونستی جریان چیه و از این جکی جان بازی ها در آوردی؟ میندازنت بیرون از دانشگاه خره

با ترس زیر لب زمزمه کردم : _ نه

با خنده دستی به شونه ام زد و گفت :

_بلــــــه !!

این همه سختی نکشیده بودم حالا که به جایی که میخواستم برسم بعد به این زودی از دستش بدم و نقشه هام بهم بخوره ، گلوم با سرفه ای صاف کردم و سوالی پرسیدم:

_حالا اینا رو بیخیال… بگو چیکار این کتاب کنم !!

زیرچشمی نگام کرد و انگار داره فکر میکنه گفت :

_درسته کتابه جدیدا گیر نمیاد ولی… کسایی هستن که اون رو قبلا خریده باشن باید ببینیم کیا دارنش !؟

سرمو آروم تکون دادم و مٵیوسانه گفتم:

_ولی مشکل اینجاس ، من با هیچ کدوم از بچه ها آشنایی ندارم !

نفسش رو کلافه بیرون فرستاد یکدفعه انگار چیزی کشف کرده باشه با خوشحالی گفت :

_چون کتابت از درسای عمومیه و منم همین درس رو دارم ، بنظرم دوستام کتابش رو از ترمای قبل داشته باشن

تشکر آمیز نگاش کردم و با خوشحالی لب زدم :

_واقعا !!

بوسه ای روی گونم گذاشت و درحالیکه قری به کمرش میداد بلند گفت :

_آره … آره… عشقم !!

خندیدم که با عجله همونطوری که گره روسریش رو محکم میکرد به طرف اتاق صاحب خونه که مردی مفنگی و معتاد بود قدم تند کرد ، با تعجب بلند خطاب بهش گفتم:

_هووووی دختره کجا داری میری !!

بدون اینکه توجه ای به حرفم نشون بده دستش رو بالا گرفت و مثل خودم بلند گفت :

_میرم زنگ بزنم !!

آهانی زیر لب زمزمه کردم و همونجا لبه سکو روی زمین نشستم و پاهامو آویزون کردم ، زیاد خوشم از مراد صاحب خونه نمیومد و از شانس بدمون اونم تنها تلفن داشت ترجیح میدادم همونجا منتظر مریم بشینم تا بیاد

توی فکر و خیال نقشه هام غرق شده بودم که چیزی روی شونه ام کوبیده شد با شوک صاف سر جام نشستم

مریم بود که ریز ریز میخندید وقتی نگاه شاکیم رو دید دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد و با خنده بریده بریده گفت :

_ببخ…ببخشید

بی اهمیت سری براش تکون دادم و جدی پرسیدم:

_چی شد ؟!

کنارم نشست و با آب و تاب شروع کرد به تعریف کردن وقتی صحبتاش تموم شد دستمو زیر چونه ام زدم و بیتفاوت گفتم :

_تموم شد یا هنوزم چیزی مونده تا بگی !؟

انگشت اشارمو دقیق کنار سرم گذاشتم و با اشاره ای به پرحرف بودنش با خنده گفتم :

_دقیق فکر کن ببین چیزی جا نمونده باشه نگفته باشی ؟؟

🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺

🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part12

شاکی چشماش رو توی حدقه چرخوند و گفت :

_نه …. همه رو گفتم !

دستاش رو پایین لباسش کشید و خسته ادامه داد :

_بهت گفتم که این دوستم از این مایه دارای خفنه ؟! تا گفتم کتاب رو الان احتیاجش دارم بی اهمیت گفت میدمش به یکی از رانندهای بابام برات بیاره

با حسرت نفسش رو بیرون داد و خسته نگاهی به دستاش که بخاطر سبزی پاک کردن سبز و گِلی شده بودن انداخت

_زندگی ما کجا و زندگی اونا کجا….!

اولین بار بود که مریم رو اینطوری میدیدم ، همیشه خدا رو شکر میکرد و از زندگیش راضی بود حالا چی شده که اینطوری غم توی چشماش نشسته ؟ از نیم رخ خیره صورت غمگینش شدم و سوالی پرسیدم:

_میخوای باهام حرف بزنی ؟ بگی چی شده و کی اذیتت کرده ؟؟

به شوخی چاقو کوچیکمو از جیبم بیرون آوردم و خشن ادامه دادم:

_یه یادگاری کوچیک روی صورتش میزارم تا آخر عمر یادش نره

با دیدن این حرکتم تو گلو خندید و دستش روی دستم گذاشت و پایین آورد

_هیچی نیست فقط یه کم دلم گرفته همین …. نیازی نیست باز تو خشن شی !

باشه ای خطاب بهش گفتم که از کنارم بلند شد ، وقتی دید با تعجب نگاش میکنم به اتاقشون اشاره کرد با خنده گفت:

_برم کمک مامان ، تا صداش در نیومده

نیم نگاهی به ساعت مچیش انداخت و ادامه داد:

_الاناس که دیگه کتاب رو بیاره فقط حواست باشه بری دم در منتظر وایسی !!

دستی به مقنعه کج و کوله روی سرم کشیدم و با نگرانی گفتم:

_آدرس اینجا رو میدونه دیگه !؟؟

همونطوری که به طرف اتاقشون میرفت بلند گفت :

_آره چندباری قبلا اومده !

بلند طوری که بشنوه گفتم:

_باشه دستت درد نکنه !!

بی حرف دستش رو برام تکون داد و وارد اتاقشون شد ، چندثانیه به در بسته شده خیره شدم و توی فکر فرو رفتم ، معلوم بود ناراحتیش هرچی هست ربطی به همین دختری که کتاب رو براش فرستاده بود ، ولی چی میتونست باشه ؟؟

تا اونجایی که من میدونم مریم کسی نیست که بخواد به زندگی دیگران حسادت کنه پس دلیل حال بد الانش چی میتونست باشه؟؟

کلافه از فکرایی که توی سرم چرخ میخورد پوووفی کشیدم و به طرف در خونه رفتم هرچی هست باید ازش سر دربیارم و ببینم مشکلش چیه !!

زیاد انتظارم طول نکشید که ماشین مدل بالایی وارد کوچه تاریک ما شد و دقیق کنارم ایستاد

با کنجکاوی سعی داشتم داخلش رو ببینم که شیشه سمت من پایین رفت و جلوی چشمای متعجبم پسری جذاب نگاهش رو به چشمام دوخت و با لحن سردی گفت :

_برو به مریم بگو بیاد !!

با این حرفش چشمام گشاد تر از این نمیشد ، این چی گفت الان ؟ گفت مریم ؟ تازه مگه من نوکرشم که اینطوری دستور میده ؟

دستامو به کمر زدم و عصبی گفتم :

_اولا مریم نه و مریم خانوم ….دوما آقا کی باشن ؟؟؟

چپ چپ نگام کرد و بی اهمیت به حرفم گفت :

_ بهش بگو نیلا کتابو براش فرستاده اگه میخوادش…خودش بیاد بگیره !!

هرکاری کردم کوتاه نیومد و عین قحطی زده ها کتاب رو نمیداد یکی نیست به این پولدارای بی خاصیت بگه حالا که نمیخواستی بدی ، دیگه این کولی بازی ها چین درمیاری دادی به داداشت بیاد اینجا گِرو کشی !!

خسته از بحث بیخودی با این پسره الدنگ دستامو به کمرم زدم و عصبی گفتم:

_حیف این کتابو احتیاج دارم وگرنه یه بلایی سرت میاوردم که نتونی قدم از قدم برداری بچه سوسول

🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺

🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part13

با تعجب خیره دهنم شد ولی کم کم اخماش توی هم فرو رفتن و عصبی گفت :

_ خانوم محترم گفتم برید بگید بیاد !!

با لج دستامو به سینه زدم و عصبی گفتم :

_ مریم کار داره نمیتونه بیاد کتابو بده بهم ببرم…ای بابااا

با کنجکاوی دستش رو لبه پنجره گذاشت و سوالی پرسید :

_ چه کاری ؟؟

نه این تا من رو دق نده ول کن نیست ، کلافه دستی به صورتم کشیدم و با حالت تهاجمی گفتم :

_به توچه هاااا ؟؟ به توچه

دستمو محکم روی کامپوت ماشینش کوبیدم و عصبی بلند غریدم :

_ کتابو رد کن بیاد یارو …!!

در ماشین رو باز کرد و عصبی بیرون اومد ، با دیدن قد و قامتش ابروهام بالا پرید ، این دیگه چه غولی بود سینه به سینه ام ایستاد و عصبی گفت :

_چرا کولی باز درمیاری؟ متوجه نمیشی دارم چی میگم

پووف کلافه ای کشیدم نوووچ حرف آدم حالیش نمیشد هرچند میتونستم برم به مریم بگم بیاد ولی نمیدونم چرا باهاش لج میکردم و میخواستم حرصش رو دربیارم شاید برای اینکه زیادی مغرور بود و ادعاش میشد

موهای ریخته شده توی صورتمو کنار زدم و عصبی درحالیکه انگشت اشاره ام رو جلوش تکون میدادم بلند گفتم:

_کولی باز من درمیارم یا تو که سر یه کتاب دا…..

_اینجا چه خبره !؟

با صدای بُهت زده مریم هر دو به طرفش چرخیدم که دست به سینه توی قاب در ایستاده بود و با تعجب نگاهش رو بینمون میچرخوند

یکدفعه پسره بی توجه به من سمت مریم رفت و همونطوری که رو به روش می ایستاد ابرویی بالا انداخت و کنایه وار گفت :

_چه عجب خانوم افتخار دادن ؟؟

مریم بی اهمیت بهش من رو مخاطب قراد داد گفت :

_سه ساعته دم در چیکار میکنی ؟؟

کلافه اشاره ای به اون پسره کردم و با پوزخند صدا داری گفتم :

_شازده دو دستی کتاب رو چسبیده !!

انگار اصلا پسره رو نمیبینه بی اهمیت سری تکون داد و گفت :

_باشه نمیخوایش بیا داخل !!

این چی داره میگه ؟؟ یعنی چی بیا داخل ؟؟
جلوی چشمای متعجبم پشتش رو بهمون کرد و خواست داخل شه که پسره با یه حرکت جلوش ایستاد و عصبی گفت :

_نمیخوای دست از لجبازی برداری نه ؟!

مریم با دلخوری نگاه ازش دزدید

_آقا ندیم همه چی تموم شد رفت پس دلیلی نداره لجبازی کنم ؟؟

پسره که تازه فهمیدم اسمش ندیمه سرگردون چنگی توی موهای پرپشتش زد و با ناراحتی گفت :

_باور کن اون چیزی که تو فکر میکنی نیست…

بهش نزدیک شد و با امیدواری ادامه داد :

_فقط کافیه بهم فرصت بدی همه چی رو برات توضیح بدم

لبخند تلخی روی لبهای مریم نقش بست و با چشمایی لبالب اشک نگاهش رو از ندیم گرفت و همونطوری که به زمین خیره میشد گفت :

_از اول هم اشتباه کردم ، این اتفاق هم باعث شد زودتر متوجه شم وگرنه شما کجا و من کجا ؟!

خواست داخل شه که ندیم دستش رو گرفت

_بیا از اول شروع کنیم باشه ؟ فقط یه فرصت دیگه بهم بده

مریم عصبی دستش رو عقب کشید و با نفرت درحالیکه نگاهشو توی چشماش میدوخت گفت :

_نگاهی به دور و برت بنداز ؟؟ واقعیت همینه که میبینی من و تو از یه قماش نیستم به درد هم نمیخوریم

سرتا پای ندیم رو با گریه از نظر گذروند و با بغض ادامه داد :

_فکر کردم با بقیه فرق داری ولی سخت در اشتباه بودم…. حالام از اینجا برو و دیگه هیچ وقت برنگرد

با گریه داخل رفت ولی من همینطور سرجام خشکم زده بود و با بهت خیره جای خالی مریم بودم ، پس دلیل ناراحتیش این پسرس !

عصبی به طرفش رفتم و دهن باز کردم که چیزی بهش بگم ولی با دیدن چشمای به خون نشسته و اشک حلقه زده توشون حرف توی دهنم ماسید

🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺

🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺

#Part14

اولین بار بود پسری رو توی این حال میدیدم ، یعنی واقعا مریم رو دوست داره؟؟ نمیدونم چقدر خیرش بودم و توی فکر فرو رفته بودم که از کنارم گذشت

بعد از چند ثانیه با کوبیده شدن چیزی روی سینه ام زود به خودم اومدم و باعجله کتاب توی بغلم گرفتم ، بی توجه به چشمای گرد شده ام سوار ماشینش شد و با سرعت از کنارم گذشت

و توی تاریکی کوچه فرو رفت ، نفسم رو با فشار بیرون فرستادم چه شبی بود امشب خدا ‌.‌‌…!

نیم نگاهی به کتاب توی دستم انداختم و کم کم نیشم باز شد بوسه ای روش زدم و با خنده بلند گفتم:

_آخیش بالاخره به دستت آوردم ، میدونی چقدر دنبالت گشتم مشتی !!

با یادآوری اینکه فردا کلاس دارم و هیچی نخوندم با کف دست محکم روی پیشونیم کوبیدم وااای بلندی زمزمه کردم

با عجله داخل حیاط شدم ، داشتم به طرف اتاقم میرفتم که با دیدن مریمی که گوشه حیاط توی تاریکی نشسته بود و گریه میکرد از تعجب ابروهام بالا پرید

اینجا چه خبر بود ؟؟ این چه حالی بود که اینا داشتن ؟؟

کتاب رو توی دستم فشردم و با قدمای آروم به سمتش رفتم کنارش روی زمین نشستم ، با دیدن من خودش رو جمع و جور کرد و فین فین کنان دستش رو به صورت خیسش کشید

دستامو از پشت روی زمین گذاشتم و درحالیکه بهشون تکیه میزدم نگاهمو به آسمون دوختم و سوالی پرسیدم:

_این چه حالیه که داری مریم ؟

صدای فین فین گریه کردنش به گوشم رسید که بعد از چند ثانیه با صدای گرفته ای گرفت :

_هیچی… هرچی بود تموم شد !!

معلوم بود که نمیخواد حرفی بزنه صاف نشستم و به طرفش چرخیدم چند ثانیه خیره صورتش شدم ، سخت بود برام مریم رو توی این حال ببینم هرچی بود رفیق بچگیام بود ولی وقتی خودش نمیخواست چیزی بگه هرکاری هم میکردمم بی فایده بود و مطمعن بودم لام تا کام چیزی نمیگه

دستمو روی شونه اش گذاشتم با لحن محکمی گفتم :

_میدونی که همیشه کنارتم و توی هر شرایطی هم که باشم برای شنیدن دردودلای تو وقت دارم؟!

زبونی روی لبهاش که از گریه متورم شده بودن کشید و با بغض لب زد :

_میدونم !!

بوسه ای روی گونه اش گذاشتم و آروم کنار گوشش زمزمه کردم:

_هر وقت حالت خوب شد و خواستی با کسی صحبت کنی میدونی که کجام؟!

در تایید حرفام سری تکون داد که خسته از کنارش بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم ، نگاهی به لباسای تنم انداختم و کلافه پوووفی کشیدم

لباسا از صبح توی تنم مونده بود و با این سر و شکل مسخره همه جا چرخیدم ، با عجله لباسای توی تنم رو با شلوار راحتی مشکی رنگ و پیرهن مردونه ای عوض کردم

روی تشک قدیمی گوشه اتاق دراز کشیدم و کتاب باز کردم شروع کردم به خوندن اون فصلی که اون استاد مسخره درس داده بود

وقتی تموم فصل رو خوندم و خیالم از بابت کتاب راحت شد با چشمای نیمه باز نگاهی به ساعت که سه شب رو نشون میداد انداختم ‌، چشمای سنگینم روی هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم

صبح با سرو صدایی که به گوشم رسید از خواب پریدم و بلند طوریکه صدام به گوش بچه های توی حیاط برسه داد زدم :

_خفه شید تا نیومدم گوش تا گوش سرتون رو ببرم !!

همیشه از تهدیدای من میترسیدن و کار ساز بودن چون به ثانیه نکشید ساکت شدن ، با آرامش بالشت رو زیر سرم تنظیم کردم باز چشمامو روی هم گذاشتم که یکدفعه با یادآوری دانشگاه چشمام گشاد شد

با ترس سیخ سرجام نشستم و پتو رو کنار دادم که با دیدن ساعت آه از نهادم بلند شد وحشت زده بلند نالیدم :

_یا امام زده بیژن به دادم برس

🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺

🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part15

با عجله و ترس شروع کردم به لباس پوشیدن ، هرچی دم دستم بود رو بدون اینکه نگاهی بهش بندازم تنم کردم و همونطوری که یه لنگ کفشم دستم بود و یکیش پام از اتاق خارج شدم

بالاخره از خونه بیرون زدم و با عجله تا سر خیابون اصلی دویدم و برای اولین تاکسی که از دور میومد بدون اهمیت به اینکه پول زیادی تو جیبم نیست دست بلند کردم

با ایستادنش نفس نفس زنان سوار شدم و درو محکم بهم کوبیدم و آدرس دانشگاه رو دادم ولی زیاد نرفته بود که از شانش گند من به ترافیک خوردیم

ناباور از بین دو صندلی خودمو جلو کشیدم و نیم نگاهی به جاده رو به روم که پُر بود از ماشینای مختلف انداختم ، حالا باید چیکار میکردم

مطمعن بودم این بار دیگه استاد پوستم رو میکنه و بهونه خوبی میشه براش که کم کم از دانشگاه بندازتم بیرون

دستپاچه دستامو بهم چلوندم و بیقرار بار دیگه نگاهی به بیرون انداختم که یکدفعه با دیدن موتور سوارا که راحت از بین ماشینا رد میشدن و میرفتن فکری به ذهنم رسید و با هیجان شیشه رو پایین کشیدم

منتظر بودم یکیشون رد بشه که با دیدن پسر جوونی که نزدیک ماشین بود سرمو از ماشین بیرون بردم و بلند فریاد زدم:

_هووووی یارو !!

بخاطر سرو صدای زیاد و بوق ماشینا متوجه من نمیشد ، لبمو با دندون کشیدم و بدون توجه به عصبانیت راننده که ازم میخواست بیام داخل و کولی بازی درنیارم بیشتر خودمو از ماشین آویزون کردم

درحالیکه دستامو بالای سرم تکون میدادم بلند داد زدم :

_هوووی داداش منو نگاه !!

این بار به طرفم چرخید ولی با دیدنم ابرویی بالا انداخت و با تعجب انگشت اشاره اش رو به سینه اش کوبید و گفت :

_با منی ؟!

چپ چپ نگاش کردم و با حرص گفتم :

_نه با دیوارم … خوب با توام دیگه ای بابا کُشتی منو تا یه نگاه بندازی ها

زبونی روی لبهای خشک شده ام کشیدم و با هیجان ادامه دادم :

_حالا اینا رو بییخیال ، مسافر میبری تا دانشگاه ؟؟!

بی تفاوت دستی پشت گردنش کشید و گفت :

_ببخشید آبجی ولی کار دارم نمیرسم شما رو ببرم ، چون تا برگردم دیرم میشه!

پوووفی کشیدم و بدون اینکه جوابی بهش بدم سرمو از پنجره داخل آوردم که با دیدن ساعت جلوی ماشین با استرس باز سرمو از پنجره بیرون بردم و درحالیکه تنها پول باقی مونده توی جیبم رو بیرون میاوردم بهش اشاره کردم و بلند گفتم :

_حالا چی بازم نمیبری ؟؟

با دیدن پول آب دهنش رو قورت داد و عین ندید بدیدا با نیش باز گفت :

_چرا نبرم بپر بالا نوکرتم هستم آبجی!!

با عجله بدون توجه به غرغرای راننده تاکسی از ماشینش بیرون زدم و با یه حرکت پشت پسره نشستم و درحالیکه به جلو اشاره میکردم بلند داد زدم :

_داش زود برو شیر مادرت که دیرم شده !!

بالاخره بعد از یه ربع جون کندن از بین ماشینا بیرون زد که با دیدن دانشگاه با هیجان روی شونه پسره کوبیدم و بلند گفتم :

_وایسا وایسا

غر زد :

_این بازو و شونه ما رو کندی آبجی !!

با کف دست یه بار دیگه به بازوش کوبیدم و عصبی گفتم :

_خفه !

جلوی دانشگاه از موتورش پایین پریدم و درحالیکه بندای کوله روی دوشم رو درست میکردم نگاهمو از پسره دزدیدم و بی تفاوت زیرلب گفتم :

_خوب ….دستت درد نکنه

خودمو به کوچه علی چپ زدم و پشت بهش خواستم داخل دانشگاه شم که بلند صدام کرد

_کجا آبجی پس پول ما چی شد ؟؟

به طرفش چرخیدم الکی دستامو توی جیب مانتوم کردم و دستپاچه گفتم :

_عه مگه بهت ندادمش ؟؟

ناراحت نگام کرد و گفت :

_نه فقط نشونم دادیش همین !

دستامو به سینه زدم و طلبکار ابرویی بالا انداختم و گفتم :

_ما رو چی فرض کردی داش ؟؟ هووووم ؟؟ پول رو بالا کشیدی حالا باز میخوای منو سرکیسه کنی

سرمو به اطراف تکون دادم و زیرلب زمزمه کردم :

_نووووچ ! ما خودمون زغال فروشیم

دستمو به شونه اش زدم و عصبی ادامه دادم :

_حالام برو کم ما رو سیاه کن وگرنه بدجور حسابتو میرسم شیرفهم شد ؟!

آدم ساده ای بود با ترس نگاهشو توی صورتم چرخوند و درحالیکه موتورش روشن میکرد بلند خطاب بهم گفت

_کلاهبردار مطمعن باش تلافیشو سرت….

یک قدم سمتش برداشتم و درحالیکه با احتیاط چاقوم نشونش میدادم عصبی گفتم :

_نشنیدم چی زِر زِر کردی ؟؟

با این حرفم با ترس خواست فرار کنه که نزدیک بود با موتور زمین بخوره ولی زود خودش جمع و جور کرد و فرار کرد با دیدن دستپاچه بودنش با خنده دستی به صورتم کشیدم و به عقب چرخیدم

ولی با دیدن استاد آراد نجم دقیق پشت سرم درحالیکه دستاشو به سینه زده بود و با پوزخندی گوشه لبش خیرم بود آب دهنم قورت دادم و یک قدم به عقب برداشتم

🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺

4.1/5 - (28 امتیاز)
[/vc_column_inner]
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ayliiinn
عضو
2 سال قبل

نمیدونم ادمین میخواستم تو این سایتم بزاریش خیلی خوبه!
یا بده نسترن، یا یکی از بچه ها بزارن

ayliiinn
عضو
پاسخ به  ayliiinn
2 سال قبل

وای نسی گذاشت مهرررررررررررررررررررررررررری!
خیلی دوسش دارم!

ayliiinn
عضو
پاسخ به  ayliiinn
2 سال قبل

اره
قادر فک نکنم مشکلی داشته باشه
البته رمان من هم هست ولی رمانه دیگه وووییی خیلی خوشحالم!

ayliiinn
عضو
پاسخ به  ayliiinn
2 سال قبل

وای راست میگی جبارسینگه دیگه!

.
.
اهان
باشه مرسی این دفعه استثنا شد

گیشنیز
2 سال قبل

رمان جذابیه هیجان داره ادم ناخوداگاه دوس داره بخونش
ممنونم‌
و همینطور اگه پارت گذاری مرتب باشه ممنون میشم

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x