1 دیدگاه

رمان عشق ممنوعه استاد پارت 10

5
(1)
لباسای راحتیم رو تنم کردم و درحالیکه کلاهی روی موهام میزاشتم و به وسیله اون قصد پنهون کردنشون رو داشتم از اتاق بیرون زدم
با هر قدمی که توی محله برمیداشتم اخمام بیشتر توی هم گره میخورد 
چند رور من اینجا نبودم چه خبر شده ؟؟!
با دیدن اصغر دستی براش تکون دادم که با دو به طرفم اومد و درحالیکه دستمال یزدی دور گردنش رو تکونی میداد بلند گفت :
_به به عجب… شما کجا اینجا کجا ؟؟
عصبی کلاهمو جلوتر کشیدم و با خشم غریدم :
_اینا کین تو محل ؟؟
با کنجکاوی نگاهش رو به اطراف چرخوند 
_کدوما رو میگی ؟؟
چپ چپ نگاهش کردم و با اشاره به پسرایی که سر کوچه نشسته بودن گفتم :
_ اونا …. برای چی اینجا پلاسن؟؟ نفهمیدم
اصغر که به شدت مشکوک میزد آهانی زیرلب زمزمه کرد و دستپاچه گفت :
_اونا ؟؟ دوستامن ….بچه های خوبین خیالت تخت !!
دستام رو به کمر تکیه دادم و کنایه وار گفتم :
_دوست تو باشن که بدتره !!
دستی به دماغش کشید و سوالی پرسید :
_یعنی چی ؟!
همه میدونستن ساقی محل خود اصغر هستش و چطوری من کنترلش میکنم و هر روز باهاش دعوا دارم سر پخش کردن مواد … پس مسلما کسی که دوست اونه آدم سالم و پاکی نمیتونه باشه
من از مواد مخدر متنفر بودم و نمیزاشتم اطرافیانم خودشون رو آلوده کنن 
با یه حرکت یقه اش رو گرفتم و با تموم قدرت به سمت خودم کشیدمش ، چشماش گشاد شد و با ترس گفت :
_داری چیکار می….
با پشت دست محکم توی دهنش کوبیدم و هشدار آمیز خطاب بهش گفتم :
_یادته که گفتم هیچ ساقی حق ورود به این محل رو نداره ؟؟! 
چیزی نگفت که تکون محکمی بهش دادم و بلند فریاد زدم :
_گفتم یا نگفتم ؟؟!!
با سری پایین افتاده سری به عنوان تایید حرفام تکون داد که محکم هُلی بهش دادم و فریاد زدم :
_چیزی به خودت نگفتم پررو شدی؟؟ زود بگو دُمشون رو بزارن روی کولشون برن تا خودم نیومدم با یه تی پا پرتشون کنم بیرون!
وحشت زده سری به عنوان تایید حرفام تکون داد و گفت :
_اساعه میگم برن تو نمیخواد کاری کنی!
و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه با عجله به طرفشون رفت و درحالیکه چیزایی دَم گوششون زمزمه میکرد با دست به وانتش اشاره کرد
به ثانیه نکشید بار و بندیلشون رو جمع کردن و رفتن 
با اخمای درهم دستامو توی جیب تیشرت گشاد تنم فرو کردم و با قدمای کوتاه به راه رفتنم ادامه دادم
چند روز نبودم ها ببین چی شده !!
تا حواسم از محل پرت میشد هر کدوم به خودشون اجازه میدادن توی هرکاری دخالت کنن و مشکل ساز بشن ، باید همیشه یکی بالای سرشون باشه
کلافه موهای توی صورتم رو کنار زدم و خواستم وارد کوچه شم که یکدفعه کسی سینه به سینه ام دراومد با هینی که کشیدم چند قدم عقب رفتم
که با دیدن طاها اخمامو توی هم کشیدم و عصبی زیرلب گفتم :
_حواست کجاس ها ؟!
طبق معمول سرش رو پایین انداخت و سر به زیر گفت :
_ب….ببخشید شرمندم !
این باز من رو دید لُکنت گرفت و زبونش گیر کرد !!
میدونستم عاشقمه !
آره عاشق من دختر تُخس و شروشیطون …‌. کسی که دَم خور تموم پسرای محله !! و تقریبا هیچ کس توی محل نیست که بتونه سر حرفش حرف بزنه
نمیدونم این عاشق چی من شده خبر ندارم !
البته خودش که چیزی بهم نگفته از خاله خانباجی های محل شنیدم که خاطر خواه من شده و هر وقت که بیکاره زاغ سیاه منو چوب میزنه ببینه کجا میرم کجا میام !
با فکری که به سرم زد لبخند شیطانی گوشه لبم نشست ، بزار الان که بیکارم سر به سرش بزارم و کمی بخندم 
چرا که نه .‌.‌‌.. ؟! 
دستامو به سینه گره زدم و درحالیکه بهش نزدیک میشدم آروم گفتم :
_بخشیدنت شرط داره !!
سرش رو بلند کرد و آنچنان با چشمای گرد شده از تعجب خیرم شد که نزدیک بود پقی بزنم زیرخنده 
بدبخت حق داشت تعجب کنه وقتی توی عمرش من هیچ وقت حتی نگاهشم نکردم حالا اینطوری باهاش حرف بزنم معلومه تعجب میکنه
ابرویی براش بالا انداختم که به خودش اومد و درحالیکه دستی پشت گردنش میکشید خجالت زده گفت :
_چه شرطی ؟!
با لبخندی گوشه لبم ، لبه کلاه توی سرم رو تکونی دادم و گفتم :
_شرطم ….اوووم بستگی به تو داره داش !!
وارفته زیر لب زمزمه کرد :
_داش ؟!
دستی به دماغم کشیدم و تاکید وار گفتم :
_آره دیه داش …. یعنی داداش !!
با اضطراب نگاهش رو به زمین دوخت و مظلوم زیرلب زمزمه کرد :
_آخه من … من که داداش شما نیستم !
بهش نزدیک شدم و با شیطنت ابرویی بالا انداختم
_عه …. پس چی من هستی؟!
دونه های عرق روی پیشونیش رو میدیدم و مثل دیوونه ها لذت میبردم از سر به سر گذاشتنش
واقعا برام جالب بود توی همچین محله ای که پسراش درسته قورتت میدن این اینطوری با دیدن من سرخ و سفید میشه کلافه دستی به پیشونیش کشید و گفت :
_هی…هیچ میشه شرطتون رو بگید
حالا شرط از کجا میاوردم ؟؟ من الکی یه چیزی بلغور کردم این چه جدی گرفته
نگاهمو به اطراف چرخوندم که با فکری که به ذهنم رسید لبخندی زدم و زیر لب با خودم زمزمه کردم :
_خودشه !!
بدون توجه به شلوغی محله و نگاه های زیرچشمی مردم خودمو ناراحت نشون دادم و گفتم :
_بیخی فکر نکنم بتونی انجامش بدی!!
دستی روی هوا براش تکون دادم و ازش فاصله گرفتم ولی هنوز چند قدم برنداشته بودم که مطابق انتظارم دنبالم اومد و با اصرار گفت:
_خوب بگو چیه ؟؟ هیچ کاری نیست که من نتونم
میدونستم همچین حرفی میزنه ، لبخندم رو خوردم و سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم 
به طرفش چرخیدم و بدون مقدمه چینی یه کلام گفتم :
_دنبال یه چیزی خاصیم که هرجایی نمیشه گیرش آورد … اونو میخوام 
اون که بر اساس سابقه درخشانم فکر میکرد چیز خلافی ازش میخوام چشماش گرد شد و با لُکنت گفت :
_ولی نازی خانوم من نمیتونم که…
برای اینکه بیشتر اذیتش کنم اخمام توی هم گره زدم و عصبی گفتم :
_من که گفتم کار شما نی !!
با این حرفم انگار به تریپ قباش برخورده باشه و یه طورایی براش کسر شان باشه دستاش رو مشت کرد و مصمم گفت :
_باشه انجامش میدم !!
_حله … دنبالم بیا !
پشت بهش به طرف خونه راه افتادم و بهش اشاره کردم دنبالم بیاد ، معلوم بود هنوزم دودله چون آروم آروم دنبالم میومد 
بدبخت یه طوری ترسیده بود فکر میکرد حالا میخوام چیکارش کنم ، نمیدونست چه نقشه هایی که توی سرم دارم
با یادآوری بلایی که میخواستم سرش بیارم خندم گرفت
#آوا 
داخل خونه شدم و بدون توجه به همسایه هایی که توی حیاط نشسته بودن به طرف اتاقم پاتند کردم ، وارد اتاق که شدم نگاهم رو به دنبال چیزی که میخواستم دور تا دور اتاق چرخوندم
که با دیدن کوله پشتیم به طرفش قدم تند کردم و برش داشتم و درحالیکه جیب هاش رو میگشتم بلند خطاب به طاها فریاد زدم :
_بیا داخل زود باش !
با نشنیدن صدایی ازش به عقب چرخیدم که با ندیدنش توی قاب در عصبی بلند شدم و با دستایی مشت شده بیرون رفتم 
سر به زیر توی حیاط منتظر ایستاده بود و این پا و اون پا میکرد دیگه داشت روی اعصابم رژه میرفت لبم رو با دندون کشیدم و بلند صداش کردم
_هووووی یارو !!
سرش رو بلند کرد و درحالیکه با انگشت خودش رو نشون میداد با چشمای گرد شده گفت :
_با …. با منید ؟!
چپ چپ نگاش کردم 
_مگه غیر از تو کسی هم اینجاست ؟!
آب دهنش رو قورت داد و به آرومی گفت :
_ببخشید !!
این دیگه چقدر مثبت و سر به زیر بود دیگه داشت حالم بد میشد ، با دست اشاره ای به اتاق کردم و گفتم :
_بیا داخل !
نیم نگاهی به پشت سرم انداخت 
_ولی زشته که م…..
عصبی به طرفش رفتم و با اخمای درهم غریدم :
_چیه ؟؟ نکنه میترسی ببرمت توی اتاق و بهت تجاوز کنم ؟؟
با این حرفم به ثانیه نکشید صورتش قرمز شد و دهنش از وقاحت من نیمه باز موند 
برای اینکه سر به سرش بزارم سرم رو نزدیک صورتش بردم و با چشمای ریز شده ادامه دادم :
_هووووم …. ولی حالا که میبینم امتحان کردنش هم بد نیست 
نگاهمو روی هیکلش بالا پایین کردم و با شیطنت ادامه دادم :
_بد چیزی هم هستی هااا شیطون !!
رنگ از صورتش پرید و عرق روی پیشونیش نشست که دیگه نتونستم تحمل کنم و قهقه ام بالا گرفت
اینقدر صورتش بامزه شده بود که هربار نگاهم بهش میفتاد خندم شدت میگرفت و درحالیکه دستمو روی شکمم فشار میدادم به طرف اتاقم رفتم
میون خنده به سختی برگه ای که توی کیفم به دنبالش میگشتم رو پیدا کردم و درحالیکه توی دستم میفشردمش بیرون رفتم 
هنوزم همونجا خشکش زده بود که برگه رو به سمتش گرفتم و با سرفه ای که کردم سعی کردم جدی باشم 
_بیا شرطم اینه !!
با دستای لرزون از دستم گرفتنش و با تعجب نیم نگاهی بهش انداخت و انگار باورش نمیشد چی داره میبینه با تعجب گفت :
_واقعا اینه ؟؟!
دستامو به سینه تکیه دادم و با لبخندی گوشه لبم اهوووومی زیرلب زمزمه کردم
کلافه دستی به صورتش کشید و درحالیکه نفسش رو با فشار بیرون میفرستاد ناباور گفت :
_آخه فکر کردم چیزه …
میدونستم فکر کرده کار خلافی ازش میخوام و حالا با دیدن لیست کتابای دانشگاه که باید میخریدم متعجب شده ، دستی توی هوا براش تکون دادم و گفتم :
_حالا هرچی …. زود برو اینا رو برام بگیر !!
سر به زیر با لبخند گفت :
_شما جون بخ….
انگار تازه متوجه شده داره چی میگه باقی حرفش رو ناتموم گذاشت و دستپاچه اضافه کرد 
_چشم حتما !!
و بدون اینکه منتظر حرفی از طرف من باشه با عجله ازم دور شد
من درحالیکه از پشت سر خیره رفتنش بودم به این فکر میکردم که خوب این مشکلمم حل شد ، با عشقی که این پسر توی سرش داره هر طوری از زیر سنگم شده کتابا رو برام پیدا میکنه
نمیدونم چقدر خیره رفتن طاها بودم که با حرفی که درست کنار گوشم شنیدم عصبی چشمام روی هم فشردم 
_میبینم که حالا نوبت اینه !!
با دستای مشت شده به طرف مراد برگشتم و با نیشخندی گوشه لبم سرتاپاش رو از نظر گذروندم 
_هاااا  تو رو سَنَنَه ؟؟
گوشه سیبیلش رو بین انگشتاش چرخوند و با حرص خاصی گفت :
_آخه چی داره این بچه سوسول !!
هه پیش خودش چی فکر میکرد ؟؟ خیال میکرد من به طاها پا دادم و طرح رفاقت و عشق و عاشقی باهاش ریختم
پوزخندی گوشه لبم نشست ، بزار هرچی میخواد فکر کنه چه اهمیتی داره ؟؟
پس بدون اینکه جوابی بهش بدم پشت بهش به طرف اتاقم رفتم ولی میونه راه با کشیدن دستم توسط مراد دیگه نتونستم تحمل کنم و عصبی به سمتش چرخیدم
با چشمای به خون نشسته نگاهمو روی دستش که محکم مُچ دستم رو گرفته بود چرخوندم که دستپاچه ولم کرد و چند قدم به عقب برداشت 
چطور جرات کرده بود بعد از اون شب باز به من دست بزنه ، درحالیکه سرمو کج میکردم دستی پشت گردنم کشیدم و با اخمای درهم غریدم :
_تو الان چه غلطی کردی ؟!
با اضطراب خندید و با بیخیالی ظاهری گفت :
_هیچی… دیدم همه امروز این بچه پیشت بود خواستم یه کم بیشتر پیش ما باشی عیبی داره ؟؟
نوووچ این حالیش نمیشد من بدم ازش میاد و هر وقت نزدیکم میاد عوقم میگیره ؟؟
کلافه بهش نزدیک شدم ، با اینکه از چشماش معلوم بود ترسیده ولی صاف سرجاش ایستاد و با وقاحت تموم نگاهش رو به لبام دوخت که چرخی دورش زدم و گفتم :
_نه چه عیبی ولی ….
با این حرفم بیخیال دستاش رو به سینه تکیه زد که یکدفعه از پشت سر موهای نسبتا بلندش رو توی چنگ فشردم و درحالیکه محکم فشاری بهش میدادم فریاد زدم :
_فکر نمیکنی تو درحد اینکه حتی کنارم وایسی نیستی چه برسه به اینکه دستم رو بگیری بُزمجه ؟؟!
از صدای داد بلندم سکوت همه جا رو فرا گرفت و همه با چشمای گرد شده از تعجب خیرمون شدن 
مراد از درد صورتش توی هم فرو رفت و با اخمای درهم نالید :
_میدونی داری چی بلغور میکنی دختره کولی !!
فشاری به موهاش دادم و درحالیکه سرم کنار گوشش میبردم عصبی فریاد زدم :
_کولی هفت جد و آبادته معتاد مفنگی !!
حس میکردم چطور موهاش توی دستم کنده میشن ولی بدون اینکه رحمی بهش داشته باشم بلند طوری که همه بشنون فریاد زدم :
_خودت بگو چه بلایی سرت بیارم هااا ؟؟
یکدفعه به خودش اومد و با تقلا به طرفم چرخید که موهاش از بین دستام آزاد شدن و از پشت دندونای چفت شده اش غرید :
_دستت رو بکش دختره هرزه !!
با این حرفش دیگه آمپرم بالا زد و به قدری عصبانیتم اوج گرفت که نمیتونستم خودم رو کنترل کنم 
با یه حرکت پام رو بالا بردم و آنچنان وسط پاهاش کوبیدم که صورتش از درد قرمز و چشماش تا آخرین حد ممکن گشاد شدن
کسی حق نداشت به من لقب هزره و خراب بچسبونه ، این همه سال با پاکی و شرافت زندگی نکردم که حالا این کثافت بیاد جلوی این همه آدم همچین حرفایی بارم کنه
هر بلایی سرش میاوردم حقش بود ، صدای داد بلندش توی خونه پیچید و با درد دستش رو وسط پاهاش برد 
انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش تکون دادم و خشن فریاد کشیدم :
_حد خودت رو بدون وگرنه دفعه بعد هیچ رحم و مروتی در کار نیست شِنُفتِی  !!
و بدون توجه به خنده ها و پِچ پِچ های دور و برم با دستای مشت شده داخل اتاقم شدم و درو بهم کوبیدم
یه روز دانشگاه نرفتم و خیر سرم میخواستم از دست اون استاد لعنتی نفس راحتی بکشم که باز این مراد اومد به پر و پام پیچید و گند زد به تمام روزم !
تا شب دیگه بیرون نرفتم و سعی کردم خودم رو با تنها کتابی که داشتم سرگرم کنم ‌، بهتر از هیچی بود …نبود ؟!
تقریبا روی کتاب خوابم برد و صبح کسل و خسته بیدار شدم ، میدونستم امروز کلاس دارم ولی اصلا حال و حوصله اون آراد خودخواه رو نداشتم
بلند شدم و بعد از تن کردن لباسام کیفم روی دوشم انداختم و از خونه بیرون زدم
درحالیکه دستی به چشمای پف کردم میکشیدم خواستم به طرف خیابون اصلی برم که با دیدن طاهایی که با دو به سمتم میومد جفت ابروهام از تعجب بالا پرید
نزدیکم که رسید با نفس نفس دستاش روی زانوهاش گذاشت و گفت :
_س…سلام !!
توی سکوت تنها سری براش تکون دادم
درحالیکه صاف می ایستاد نایلونی به سمتم گرفت و گفت :
_ اینا برای شماس !!
با تعجب برای منی زیر لب زمزمه کردم و نایلون رو ازش گرفتم
که با دیدن کتابای توش دهنم نیمه باز موند و با تعجب لب زدم :
_نه ….. !
نگاهی به طاها انداختم و ادامه دادم :
_آخه چطور ممکنه به این زودی ؟؟!
دستی توی موهای پرپشتش کشید و گفت :
_تموم دیروز دنبالشون بودم تا بالاخره هر طوری شده تونستم همه رو پیدا کنم !
نه خوشم اومد ، با تحسین نگاهمو روی هیکلش چرخوندم و با شوق گفتم :
_ایول ..‌‌. خوشم اومد
با دست ضربه ای به بازوش زدم و ادامه دادم :
_بچه زرنگی پس !!
دستپاچه چند قدم عقب رفت ازم فاصله گرفت و ناباور دستشو روی بازوش گذاشت
خشک شده نگاش کردم … این یکدفعه چش شد ؟؟
تازه انگار روشن شده باشم چی شده خندم گرفت و سرمو به نشونه تاسف به اطراف تکون دادم 
آقا برای اینکه بهش دست زدم اینطور گرخید ، برای من که زن و مرد اهمیتی نداشت و با همه اینطور رفتار میکردم ولی انگار برای این شازده پسر تازگی داره
باز بی حواس دستمو به نشونه دست دادن و تشکر به سمتش گرفتم و گفتم :
_کارت حرف نداشت پسر !!
دودل نگاهش رو به دستم دوخت که پوووف کلافه ای کشیدم و درحالیکه دستمو پایین مینداختم زیر لب زمزمه کردم:
_باس منو ببخشی همش حواسم پرت میشه که تو زیادی پاستوریزه ای !!
با چشمای گشاد شده زیرلب زمزمه کرد :
_پاستوریزه ؟!؟
دستی به مقنعه ام کشیدم 
_آره دیه یعنی زیادی مثبتی میف….
یکدفعه با یادآوری کلاسم و اینکه دیرم شده و من راحت اینجا ایستادم حرف توی دهنم ماسید و با وحشت فریاد زدم :
_یا امام زاده بیژن دیرم شد !
نایلون کتابا رو توی بغل طاها انداختم و با عجله درحالیکه ازش فاصله میگرفتم بلند فریاد زدم :
_اینا رو ببر بزار در اتاقم شب میام برشون میدارم 
و بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم با دو خودم رو سر خیابون اصلی رسوندم و برای هر وسیله ای که داشت رد میشد دست تکون دادم
با هر مکافاتی بود خودم رو به دانشگاه رسوندم و با دو از پله ها بالا رفتم ، زیرلب خدا خدا میکردم که اون گودزیلای اخمو سر کلاس نرفته باشه
با رسیدن به کلاس نگاهی به سر درش انداختم آره خودشه ولی چرا درش بسته اس ؟؟ 
آروم بهش نزدیک شدم و سرم رو به در تکیه دادم و گوش ایستادم با نشنیدن صدایی ازش با خوشحالی از اینکه هنوز نیومده آروم در رو باز کردم و سرکی داخل کشیدم
که یکدفعه با شنیدن صداش از پشت سرم دستپاچه از جا پریدم 
_بفرمایید تو دَم در بده !!
دستپاچه سعی کردم راست بایستم بدتر پاهام بهم پیچ خورد و جلوی چشمای خندون استاد نقش زمین شدم
آخ بلندی گفتم و صورتم از درد توی هم رفت ولی کلاس از خنده ترکید و بچه های بی جنبه نزدیک بود زمین رو از خنده گاز بگیرن !
دستامو به زمین تکیه دادم و درحالیکه به سختی مینشستم زیرلب غُر زدم :
_آخ خدا بگم چیکارت نکنه… آش و لاش شدم !!
دست به سینه بالای سرم ایستاد و با لبخندی گوشه لبش گفت :
_حالت خوبه شریفی !!
با چشمای که آتیش ازشون بیرون میزد عصبی خیره اش شدم میدونستم از قصد اینکارو کرد و از اینکه من رو اذیت کنه لذت میبره
بلند شدم و درحالیکه خاک های روی لباس هام با دست پاک میکردم عصبی بلند گفتم :
_عالیم استاد !!
با خنده دستی گوشه لبش کشید و گفت :
_اوکی میتونی بری بشینی !!
دندونام روی هم سابیدم و با غیض رو ازش برگردوندم
پسره چلمنگ انگار منتظر تایید اونم تا برم بشینم ، بدون توجه به بچه هایی که زیرچشمی نگاهم میکردن و میخندیدن روی آخرین صندلی ته کلاس نشستم 
تموم مدت که درس میداد با اخمای درهم دستامو به سینه گره زدم و خیره اش شدم  ، آخرای درس دادنش بود که پشت میزش نشست و درحالیکه نگاهش توی کلاس میچرخوند گفت :
_جلسه بعدی بر اساس درس امروز هر کدومتون موضوعی مشخص میکنید و تحقیق کاملی رو ارایه میدید 
سروصدا و اعتراض بچه ها بلند شد که دستش رو محکم روی میز کوبید و بلند گفت :
_ساکت !
همه ساکت شدن ولی من نمیتونستم ساکت یه جا بشینم یعنی چی جلسه بعد تحقیق کاملی میخواد 
مگه همچین چیزی میشه اصلا ؟!
به نشونه اعتراض بلند شدم و بدون توجه به پچ پچ های بچه ها گفتم :
_ولی استاد اینطوری که نمیشه آخه باید کلی وقت بزاریم و همه اینا تا جلسه بعدی که پس فرداس امکان نداره
به صندلی تکیه داد و با چشمای ریز شده نگاهش رو سرتا پام چرخوند و گفت :
_شما اعتراض داری ؟؟
با اخم خیره اش شدم و جدی گفتم :
_بله !!
یکدفعه با حرفی که زد ناباور به جلو خم شدم و بلند گفتم :
_چی ؟؟؟
بی اهمیت وسایل روی میز رو جمع کرد و جدی گفت :
_فکر کنم یه بار واضح بهت گفتم باید چیکار کنی شریفی !!
آب دهنم رو قورت دادم و عصبی گفتم :
_ولی استاد من گفتم تا پس فردا دیره شما ازم میخوای تا فردا بهتون تحویل بدم؟!
کیفش رو دستش گرفت و درحالیکه به سمت در میرفت بی اهمیت گفت :
_بله این جریمه کسیه که اعتراض کنه !!
چند قدم به سمتش برداشتم و بلند گفتم :
_ولی استاد من ن….
یکدفعه به طرفم چرخید و عصبی گفت :
_اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی کلا از این درس میندازمت تا درس عبرتی برات بشه !!
با این حرفش از حرکت ایستادم و با دستای مشت شده از خشم از پشت سر خیره دور شدنش شدم
لعنتی …. !
هر کاری میکرد تا من رو اذیت کنه و توی دردسر بندازه ، میدونم چه بلایی سرش بیارم 
تا حالا اون روی سگ من رو ندیده که نخواد با نازی در بیفته…. توی این فکرا بودم که با نشستن دست کسی روی شونه ام به خودم اومدم
_کجایی دختر ؟؟ دوساعته دارم صدات میزنم
بی حوصله نیم نگاهی به رزا انداختم و گفتم :
_باس ببخشی حواسم نبود !
با خنده نگام کرد که چپ چپ نگاش کردم و گفتم :
_میشه بگی داری به چی میخندی ؟!
دستاش به نشونه تسلیم بالای سرش برد و با خنده بریده بریده گفت :
_مع… معذرت میخوام یاد لحظه ای که پخش زمین شدی افتادم 
پوووف کلافه ای کشیدم و با تاسف سرم به اطراف تکون دادم ، اینم شد داستانی برای من !!
که با یادآوری استاد با عجله کیفم رو برداشتم و خواستم از کلاس خارج شم که رزا صدام زد و سوالی پرسید:
_چی شد ؟؟ کجا داری میری
به قدمام سرعت بخشیدم و درهمون حین بلند گفتم :
_کار دارم بعدا میبینمت !!
با نفس نفس نگاهم توی سالن چرخوندم که با دیدن آراد که داشت بیرون میرفت با عجله دنبالش رفتم
وارد پارکینگ که شد من به قدمام سرعت بخشیدم و خودم رو به خیابون اصلی جایی که حدس میزدم از اونجا رد میشه رسوندم 
چند دقیقه بیقرار منتظر ایستادم که طبق انتظارم ماشینش توی خیابون پیچید 
تا دیر نشده به خودم اومدم و با قدمای بلند وسط خیابون ایستادم و راهش رو سد کردم 
با تموم قدرت زد روی ترمز و با چشمای گرد شده از تعجب خیرم شد
ولی من عصبی به سمتش رفتم باید تکلیفم رو باهاش مشخص میکردم
در سمت شاگرد رو باز کردم و با نفس نفس توی ماشینش نشستم که عصبی به سمتم چرخید و با خشم غرید :
_معلوم هست داری چیکار میکنی دختره روانی !!
چشمام توی حدقه چرخوندم و عصبی گفتم :
_یالله نمیخوای آبروت رو اینجا ببرم زود راه بیفت !!
انگار به گوشاش شک کرده باشه گیج و منگ خشکش زد و با بهت سوالی پرسید :
_چی ؟!
به جلو اشاره کردم 
_برو تا بهت بگم !
چپ چپ نگام کرد و با تموم قدرت پاشو روی گاز فشار داد که ماشین از جا کنده شد 
با دور شدن از دانشگاه به سمت آراد برگشتم و با خشم گفتم :
_خوب… شما چرا همش پا تو کفش ما میکنی ؟؟!
درحالیکه نگاهش به رو به رو بود سرش رو کج کرد و با پوزخند اشاره ای به خودش کرد و گفت :
_من ؟؟!
دست به سینه ابرویی بالا انداختم
_بله شما  !!
دستش رو به نشونه برو بابا توی هوا تکونی داد و گفت :
_بخاطر این عین دیوونه ها خودت رو پرت کردی جلوی ماشین ؟!
با حرص نگاهش کردم که کنار خیابون ماشین رو نگه داشت و شاکی خیرم شد
لبامو جلو دادم و درحالیکه انگشت اشاره ام جلوی صورتش تکون میدادم هشدار آمیز گفتم :
_ببین شازده بهتره کمتر با من کلکل کنی که اصلا به نفعت نیست !!
آهانی زیرلب زمزمه کرد و با تمسخر گفت:
_حواست هست زیادی داری خط و نشون میکشی جوجه ؟!
چی ؟؟ جوجه ؟؟
باز اسم جدید روی من گذاشت ؟؟
چشمام با حرص روی هم فشردم و با تموم خشم غریدم :
_جوجه… نکنه از جونت سیر شدی یارو ؟!
با این حرفم جنون وار خندید و به طرفم خم شد ، از حرکت یهوییش به صندلی چسبیدم و با تعجب نگاش کردم
که جلوی چشمای ناباورم در سمتم رو باز کرد و با پوزخندی گفت :
_برو پایین کم وقت منو بگیر !
ولی من این رو نمیخواستم باید هرطوری شده قانعش میکردم که نمیتونم تا فردا اون تحقیق کوفتی رو براش آماده کنم پس بدون اینکه پیاده شم باز در رو بستم
درحالیکه دست به سینه به رو به رو خیره میشدم سکوت کردم که ضربه نسبتا محکمی به بازوم کوبید و گفت :
_هوووی مگه با تو نبودم گفتم پایین !؟
از گوشه چشم نگاهی بهش انداختم و گفتم :  
_ولی من تا زمانیکه اون چیزی که میخوام بهم ندی هیچ جایی نمیرم مُلتَفِتی شازده؟!
چندثانیه خیرم شد و یکدفعه درحالیکه ماشین روشن میکرد با لحن ترسناکی کنایه آمیز گفت :
_باشه میبرمت جایی اینقدر بهت میدم تا دیگه بهونه نیاری !!
و تا بخوام عکس العملی نشون بدم قفل مرکزی رو زد و پاشو روی گاز فشرد
”  آراد  “
این دختره دیگه داشت زیادی روی مخم راه میرفت و به پروپای من میپیچید باید آدمش میکردم تا میفهمید پا توی کفش آراد نجم کردن یعنی چی ؟؟!!
با تموم قدرت پام روی پدال گاز فشار میدادم و از بین ماشینا لایی میکشیدم ، میدیدم چطور از ترس به صندلی چسبیده ولی از بس غُد و یکدنده بود ترسش رو بروز نمیداد
دروغ چرا از این نترس و شجاع بودنش خوشم میومد از اینکه پسرا رو دست مینداخت و بهشون رو نمیداد برام جالب بود و درکل یه موجود جذابی به نظر میومد که دوستش داشتم کشفش کنم
از گوشه چشم نیم نگاهی بهش انداختم و با دیدن صورت رنگ پریده اش لبم به پوزخندی کج شد !
پس بالاخره خانوم از یه چیزی ترسید! برای اینکه بیشتر اذیتش کنم از کنار ماشین جلویی به سرعت لایی کشیدم
که صدای دادش دراومد و عصبی گفت :
_هووووی وایسا میخوام پیاده شم !!
بی اهمیت بهش فرمون بیشتر توی دستام فشار دادم و با خنده بلند گفتم:
_نوووچ … یه بار بهت فرصت دادم پیاده شی نشدی و حالا تا بهت ندم ولت نمیکنم !!
از گوشه چشم نگاهی بهش انداختم و کنایه وار ادامه دادم :
_مگه نمیخوای بهت بدم ؟؟ هوووم
کنایه ام رو گرفت و عصبی مشت محکمی به بازوم کوبید و فریاد زد :
_حواست هست داری چی زِر زِر میکنی؟!
پوزخندی به حرص خوردنش زدم و با رسیدن به جایی که میخواستم ماشین رو نگه داشتم و عصبی دستمو یکسره روی بوق گذاشتم 
نگهبانا با عجله در رو برام باز کردن که با سرعت ماشین داخل عمارت بردم و جلوی در ورودی پارکش کردم 
خواستم پیاده شم که تازه متوجه قیافه اون دختره شدم که چطور با خشم نگاهش رو به اطراف میچرخوند و با دستای مشت شده دندوناش روی هم میفشرد
این یکدفعه چش شد ؟؟
اصلا متوجه حالتاش نمیشدم
وقتی متوجه نگاه خیرم شد به خودش اومد و عصبی گفت :
_برای چی من رو آوردی اینجا ؟؟
پیاده شدم و بی اهمیت گفتم :
_آوردمت جایی که بتونم بهت بدم !!
در ادامه حرفم زدم زیر خنده ، میدونستم عصبی میشه ولی از اینکه حرصش بدم خیلی خوشم میومد و یه طورایی با وجودش از زندگی یکنواخت و روتینم خارج شده بودم 
برای همین راحت اون رو وارد حریم شخصیم جایی که خانوادم بودن کردم و ترس و ابایی هم از کسی نداشتم
یه طورایی از اینکه این سرگرمیم همه جا باهام باشه خوشحال بودم ، از پله های عمارت بالا رفتم که با نفس نفس خودش رو بهم رسوند و گفت:
_یع…یعنی الان پدر و مادرت خونن ؟؟
از لرزش که توی صداش موج میزد با تعجب به طرفش برگشتم و با دیدن رنگ پریده و چشماش که به در سالن دوخته بود سوالی ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_پدر و مادرم ؟؟ چطور ؟؟
بدون اینکه جوابی بهم بده آب دهنش رو قورت داد و درحالیکه موهای ریخته شده روی پیشونیش رو کنار میزد با استرس گفت :
_آخه آخه من نباید اینجا ب…. 
یکدفعه مثل جن زده دستاش توی هوا تکون داد و ادامه داد :
_من باید برم !
و جلوی چشمای گرد شده ام با دو از پله ها پایین رفت

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سولماز
سولماز
1 سال قبل

سلام پارت جديد رمان عشق ممنوعه استاد رو ميذاريد

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x