رمان عشق ممنوعه استاد پارت 20

5
(1)
نووووچ اصلا همچین چیزی تو کَتم نمیرفت که لخت مادرزاد توی این خونه بچرخم دستام با سینه گره زدم و سوالی پرسیدم :
_اونوقت چرا ؟!
اخماشو توی هم کشید و گفت :
_اولا اینجا حق سوال و جواب پرسیدن نداری دوما آقا اصلا خوششون نمیاد کسی غیر فُرم لباس دیگه ای بپوشه !!
کلافه چشمامو تو حدقه چرخوندم و گفتم:
_من اونطوری پام رو بیرون نمیزارم !!
دستشو بالا گرفت و دهن باز کرد که چیزی بگه ولی من بی اهمیت بهش از اتاق بیرون زدم و گفتم:
_آقات با من … پس دیگه حرص نخور برات ضرر داره !!
مطمعن بودم الان از حرص قرمز شده و داره دود از سرش بلند میشه با تصور قیافه اش شروع کردم به ریز ریز خندیدن
بالا پله ها منتظر ایستادم که کنارم اومد و درحالیکه جلوتر ازم از پله ها پایین میرفت عصبی گفت:
_دنبالم بیا ولی اگه آقا عصبی شد جوابش پای خودت !!
پوزخندی گوشه لبم نشست و دنبالش راه افتادم که برخلاف انتظارم که الان پیش بچه میبرتم پایین رفت و رو به روی در قهوه ای رنگی ایستاد
چند ضربه آروم به در کوبید و داخل شد با ورود به اتاق که بیشتر به دفتر کار شباهت داشت ابرویی بالا انداختم
جدی نگاهمو دور تا دور اتاق چرخوندم که با صدای نصرت دست از تجسس بیشتر برداشتم
_آوردمش آقا !!
آقا که تموم مدت پشت میزش نشسته بود و با چشمای ریز شده نگاهم میکرد خطاب به نصرت جدی گفت:
_میتونی بری !!
نصرت که بیرون رفت من تک و تنها وسط اتاق ایستادم که با دستش به مبلا اشاره کرد و گفت:
_بشین !!
انقدر جدی و دستوری این حرف رو زد که بی اراده روی مبل دور ترین نقطه ازش نشستم و منتظر به چشمای سردش خیره شدم
دستاش روی میز گذاشت و درحالیکه بهم گرهشون میزد گفت:
_انگار قوانین این خونه رو بهت نگفتن ؟!
_چرا گفتن ولی م‌‌‌‌…..
با کوبیدن دستش روی میز و فریاد بلندش حرف توی دهنم ماسید و ناخودآگاه به خودم لرزیدم و تو جام پریدم
_پس چرا اینطوری خودت رو چادر چاقچول کردی ؟!
از صدای دادش لبه های مبل رو توی دستم فشردم و به زور سعی کردم اعصابم رو کنترل کنم ، زبونی روی لبهام کشیدم و گفتم:
_من نمیتونم با این لباسا توی این خونه بگردم!
بلند شد و درحالیکه به سمتم میومد عصبی غرید:
_اون وقت چرا ؟؟
یعنی واقعا نمیدونست دلیلش چیه ؟؟ یا داشت خودش رو به خنگی میزد ؟!
_به نظرم دلیلش خیلی واضحه !!
پوزخند صدا داری زد و با خنده ای که شکل و بوی تمسخر داشت گفت:
_یعنی میخوای بگی تو با خدمتکارای عمارت من فرق داری ؟؟
بلند شدم و عصبی گفتم:
_خدمتکار !؟
بی حرف خیرم شد که ادامه دادم:
_مثل اینکه اشتباه متوجه شدید و من رو با خدمتکار خونتون یکی میدونید آقا !!
بهم نزدیک شد و درحالیکه دستاشو توی جیب شلوارش فرو میبرد کنایه وار گفت:
_پس میشه بگی خدمتکار نیستی پس چی هستی ؟؟
دندونام با حرص روی هم فشردم و با خشم غریدم:
_من پرستارم …. پرستار !!
دستش رو به نشونه سکوت بالا برد و گفت :
_حالا هرچی …. به نظرم هیچ فرقی با خدمتکارا نداری پس باید طبق قوانین این خونه عمل کنی وگرنه …!؟
به چشمای سرد و جدیش خیره شدم و همونطور زیر لب زمزمه کردم:
_وگرنه چی ؟!
سرش رو پایین دقیق کنار گوشم آورد و با لحن ترسناکی غرید :
_جایی توی این خونه نداری و باید بری
ازم فاصله گرفت و پشت بهم به سمت پنجره قدی اتاق رفت و در همون حال گفت:
_حالام برو بیرون !!
دستام رو با حرص مشت کردم و عصبی با گردنی کج شده از پشت سر خیره اش شدم خیلی بهم فشار میومد که اینطوری داشت بهم زور میگفت 
من غُد و یکدنده مجبور بودم جلوش کوتاه بیام و به دستوراتش عمل کنم ، نمیدونستم چقدر بی حرکت سرجام ایستاده بودم که به طرفم چرخید و با ابروهای بالا رفته گفت:
_نشنیدی…. گفتم بیرون !!
حس میکردم در حال انفجارم و مغزم کم کم داره ارور میده با دستای مشت شده بیرون رفتم و با نفس نفس نگاهمو توی سالن چرخوندم
که با دیدن یکی از خدمتکارا که با سینی حاوی قهوه به سمت اتاق رییس میومد با چشمای ریز شده نگاهمو سرتاپاش چرخوندم 
که با دیدن پاهای برهنه و موهای بلوندش که با کِش بالای سرش خوشکل بسته بود پوووف کلافه ای کشیدم و با قدمای عصبی از پله ها بالا رفتم
داخل اتاقم که شدم عصبی درو بهم کوبیدم و سرگردون وسط اتاق ایستادم و کلافه چرخی دور خودم زدم حالا باید چیکار میکردم… خدای من !!
یکدفعه نگاهم از توی آیینه به خودم خورد و ماتم برد و با قدمای کوتاه به طرفش رفتم و بی اراده شالم رو از سرم کشیدم و درحالیکه موهام باز میکردم دستی بهشون کشیدم
این بار نگاهم روی ساپورت پام چرخید… باید چیکار میکردم؟! 
ناخودآگاه حرفای اون لعنتیه مغرور ، توی ذهنم مرور شد
_وگرنه باید از این خونه بری !!
نه…‌.. من این همه تلاش نکرده بودم که حالا به این راحتی ببازم و کوتاه بیام ، شده بخاطر این کار زیر اعتقاداتم میزنم و به ساز اون لعنتی میچرخم بدونم دیگه چه بهونه ای داره که بهم گیر بده!!
با این فکر دستم به سمت ساپورت پام رفت و عصبی بیرون کشیدمش و حالا با ظاهری جدید رو به روی آیینه ایستاده بودم باورم نمیشد این دختر که اینطوری داشت دلبری میکرد من بودم
پاهای سفید و کشیده و موهایی بلندی که تا این سن بهشون دست نزده بودم و بلندیشون تا پایین کمرم میومدن
هیچ وقت خودم رو اینطوری ندیده بودم یعنی با کت و دامن و توی جلد یه دختر ناز و ملوس!!
چون توی زندگیم همیشه مجبور بودم دخترونه هام رو بپوشونم و برای دفاع از خودم توی جلد پسر بودن فرو برم
دستم به سمت آیینه رفت و ناباور دستی به شیشه اش کشیدم ، یعنی باور کنم این منم ؟!
نمیدونم چند دقیقه توی این حال بودم که یکدفعه در اتاق بی اجازه باز شد و با دیدن کسی که از پشت سر با بُهت خیرم بود خشکم زد
همون رییس اخمو و مغرور این عمارت بود که به خودش اجازه داده بود بی اجازه وارد اتاق من بشه دستپاچه به عقب برگشتم و لرزون درحالیکه سعی در پوشوندن خودم داشتم لب زدم:
_این اتاق در نداره احیانا ؟؟!
با این حرفم به خودش اومد و همونطوری که سعی میکرد نگاه خیره اش رو از روی بدنم برداره گفت :
_فکر نکنم برای باز کردن در اتاق عمارت خودم باید از کسی اجازه بگیرم
با این حرفش پوزخندی گوشه لبم نشست ، معلوم بود این مغرور از خودراضی همچین حرفی میزنه هی..‌.نازی الاغ چی ازش انتظار داشتی؟؟
لبامو بهم فشردم و با حرص لب زدم:
_شاید کسی تو اتاق لخت باشه چون خونه شماست دلیل نمیشه بی اجازه وارد بشید
بی اهمیت به حرفای من جلو اومد و درحالیکه با دقت نگاهشو سرتاپام میچرخوند با تمسخر گفت:
_میبینم که داری خودت رو با قوانین این خونه وقف میدی !!
دستام که سعی در پوشوندن خودم داشتم بی حرکت ایستادن با حرص لب زدم:
_بله قربان !
اون که دیگه همه ی تن و بدن من رو دیده بود پس برای چی دارم زور میزنم تا خودم رو بپوشونم؟؟ باید این کار رو به پایان برسونم هر طوری شده
با این فکر بیخیالی زیرلب زمزمه کردم که سرش رو کج کرد و سوالی پرسید :
_چیزی گفتی ؟؟
پوووف کلافه ای کشیدم و بدون توجه به سوالش لب زدم:
_نگفتید برای چی اینجا اومدید ؟؟
درحالیکه دستاش رو توی جیب شلوارش فرو برد صاف ایستاد و با غرور گفت:
_اومده بودم اگه نتونی طبق قوانین این خونه باشی شخصا بیرونت کنم ولی حالا میبینم داری چیزی که به نفعته رو انجام میدی
چشمام توی حدقه چرخوندم و با لحن تندی گفتم:
_حالا که دیدید اگر امر دیگه ای ندارید میتونید تنهام بزارید خواهشا ؟؟!
خواهشا رو آنچنان با غیض و کشیده و با حرص تلفظ کردم که برای لحظه ای ماتش برد برعکس انتظارم که الان به تریپ قبای آقا برمیخوره و بیرون میره راست توی چشمام زُل زد و گفت:
_هه… تو خونه ی آریا کیان جای خوردن و خوابیدن نیست پس دنبالم راه بیفت باید بیای به دخترکم برسی !
پس اسمش آریاس …اصلا بهش نمیومد بدون توجه به چشمای گشاد شده و متعجبم از اتاق بیرون رفت و من رو همونطوری خشک شده وسط اتاق تنها گذاشت 
نمیدونم چند دقیقه توی این حالت بودم که با صدای دادش که من رو مخاطب قرار داده بود با عجله کِش شُل شده دور مُچ دستمو دور موهام بستم و از اتاق بیرون زدم
با دیدنم با اخم گفت :
_چه عجب تشریف فرما شدید ؟؟!!
چپ چپ نگاش کردم و ترجیح دادم سکوت کنم نمیدونم چه پدرکشتگی با من داشت که همش به پروپای من میپیچید و نیش و کنایه بارم میکرد وقتی دید هیچی نمیگم قد راست کرد و با پرستیژ خاص خودش شروع کرد به راه رفتن
به طرف ته راهرو و تنها اتاقی که درش با بقیه درهای این عمارت فرق داشت و رنگی صورتی و سفید و کودکانه داشت رفت و تقه ای به در زد و داخل شد
امیدوارم دخترش حداقل عین باباش بداخلاق نباشه ، بی حوصله قدم داخل گذاشتم که چشمم به دختر ناز و خوشکلی که حدودا پنج ساله به نظر میرسید خورد 
با دیدن ما مداد رنگی توی دستشو روی میز گذاشت و از روی صندلی پایین اومد و به سمت پدرش رفت و خودش رو توی آغوش آریایی که برای همقدم شدن باهاش تقریبا روی زمین زانو زده بود انداخت
چنان لبخندی روی صورتش بود و چشماش برق میزد که بی اراده لبخندی روی لبهام نشست و مات این دختر که بی شباهت به عروسک نبود ، شدم
آریا دستی روی موهای خرگوشی دخترک کشید و درحالیکه پدرانه بوسه ای روی پیشونیش میکاشت خطاب بهش سوالی پرسید:
_دختر گلم چطوره؟! خوبی بابا ؟؟
دخترک باز با ناز خندید و درحالیکه در تایید حرف آریا سری تکون میداد لوس دستی به ته ریشش کشید ، آریا دستش رو گرفت و بوسه ای روش زد و با مهربونی که اولین بار ازش میدیدم گفت:
_فدای دختر نازم بشم !!
با سرفه ای گلوم رو صاف کردم که آریا انگار تازه متوجه من شده باشه دخترک رو به آغوش کشید و درحالیکه بلند میشد رو به روم ایستاد و گفت:
_خوب ایشون پرستار جدید شما خانوم‌‌…..؟!
سوالی نگام کرد که لبخند مصلحتی روی لبهام نشوندم و دستپاچه لب زدم:
_نازی !!
ابرویی بالا انداخت و با تعجب خطاب به دخترش گفت:
_بله….نازی خانوم هستن!
منتظر بودم دختره چیزی بگه که ولی تو سکوت با کنجکاوی نگام میکرد که آریا بوسه ای روی گونه اش گذاشت و گفت :
_ایشونم پریا خانوم دختر ناز بنده !!
دستمو به سمتش گرفتم و با لحن بچگونه ای گفتم:
_سلام از آشنایی باهاتون خوشبختم خانوم کوچولو !!
منتظر به دهنش خیره بودم تا چیزی بگه ولی با حرفی که آریا زد چشمام گرد شد و با تعجب نههههه زیرلب زمزمه کردم
حرفش مدام توی سرم تکرار میشد
_نمیتونه حرف بزنه !!
یعنی چی نمیتونه حرف بزنه؟! بچه ای به این سن و سال مگه میشه حرف نزنه دهنم رو که از تعجب نیمه باز مونده بود رو بستم و درحالیکه با سرفه ای گلوم رو صاف میکردم سوالی گیج لب زدم:
_یعنی چی ؟!
برای ثانیه ای حس کردم چشمای پریا غمگین شد و نگاهش رو ازم دزدید آریا که متوجه حال بدش شد اشاره ای بهش کرد و گفت :
_از پرستار جدیدت خوشت اومده؟!
چشماش رو معصوم به نشونه آره باز و بسته کرد که آریا اون رو پایین روی زمین گذاشت و درحالیکه به میز و مداد رنگی هاش اشاره میکرد گفت :
_عزیزم میری ادامه نقاشیتو بکشی من با نازی خانوم کار دارم !
با حرف پدرش به طرف میزش رفت و مشغول نقاشیش شد منم همونطوری بی حرف خیره اش بودم و فکرم درگیر این بود که چرا دختری به این زیبایی نمیتونه حرف بزنه
توی فکرای درهم و برهمم غرق بودم که با کشیده شدن دستم توسط کسی به خودم اومدم و با تعجب نیم نگاهی به آریای عصبی انداختم و بی اختیار دنبالش کشیده شدم
در اتاق رو به آرومی بست و درحالیکه عصبی به سمتم میومد گفت :
_هیچ دوست ندارم یک بار دیگه جلوی پریا حرفی از اینکه نمیتونه صحبت کنه ، بزنی و یا به روش بیاری فهمیدی؟!
واه این چرا یکدفعه جنی میشه با تعجب سری به نشونه تایید حرفاش تکون دادم که با خشم نگاه ازم گرفت و لعنتی زیرلب زمزمه کرد با قدمای بلند ازم فاصله گرفت و از پله ها سرازیر شد
یعنی دلیل اینکه این بچه نمیتونه حرف بزنه چیه ؟؟! بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و با تقه ای که به در زدم وارد اتاق پریا شدم
نمیدونم چند ساعت بود که داشتیم بازی میکردیم و عجیب بود که بدون اینکه خسته بشم داشتم از لحظه لحظه کنار این بچه بودن لذت میبردم شاید دلیل مهمش شیرینی و بامزه بودن این بچه بود
پریا دستمو گرفت و درحالیکه به سمت کمدش میبردم با اشاره بهم فهموند که کمک کنم لباسش رو با لباس پیلی عروسکی عوض کنه با کمال میل کمکش کردم
بعد از تعویض لباساش بخاطر رنگ صورتی رنگش به قدری ناز شده بود و بهش میومد که بی اختیار خم شدم و بوسه ای محکم روی لُپش زدم که با ناز خندید
در همین حین در اتاق باز شد و نصرت با اخمای درهم داخل شد و با تیزبینی درحالیکه نگاه کنجکاوش روم سنگینی میکرد بلند گفت :
_وقت شام هستش همه باید تا ده دقیقه دیگه سر میز باشن وگرنه از شام خبری نیست چون آقا به شدت روی این چیزا حساسن !
حوصله کلکل و بحث باهاش رو نداشتم پس بی حوصله چشمی زیرلب زمزمه کردم که انگار براش ساکت و رام بودن من غیرقابل هضم بوده باشه چشماش گشاد شد و با تعجب نگام کرد 
دستامو به کمرم زدم و سوالی لب زدم:
_چیزی شده ؟!
اخماشو توی هم کشید و بی حرف بیرون رفت و درو محکم بهم کوبید چینی به بینی دادم دست پریا رو گرفتم و خطاب بهش گفتم:
_پیش به سوی غذا !!!!
ریز ریز خندید و باهام همراه شد از پله های عمارت پایین اومدیم که با دیدن میز مجللی وسط پذیرایی که پر از غذاهای مختلف بود چشمام برق زد 
شکمم بی اختیار شروع کرد به غار و قور کردن و صدای نابهنجاری ازش بلند شد دستمو روی شکمم کشیدم و تازه فهمیدم که از صبح چیزی نخوردم بی اراده به طرف میز پاتند کردم 
کنار میز که رسیدم بدون توجه به آریایی که بالای میز نشسته بود با عجله صندلی بیرون کشیدم که بشینم که دستش رو محکم روی میز کوبید و عصبی فریاد زد :
_حواست کجاست ؟!
با صدای دادش سرجام خشکم زد که اشاره ای به پریا کرد و ادامه داد :
 _این رو باید من بهت بگم که اول باید غذای دخترمو بدی بعد خودت شروع کنی ؟!
نمیدونم چند ثانیه طول کشید که از گیجی دربیام و تازه بفهمم منظورش چیه دندونام با حرص روی هم سابیدم و زیرلب زمزمه کردم
_چشم آقا !!
به طرف پریا خم شدم و درحالیکه روی صندلی مخصوصش مینشوندمش کنارش ایستادم و شروع کردم توی ظرفش براش غذا ریختن 
قاشق رو پُر کردم و به طرف دهنش بردم که با ناز دهن کوچیکش رو باز کرد و اولین لقمه رو از دستم خورد 
تموم مدتی که به پریا غذا میدادم سنگینی نگاه آریا روی خودم حس میکردم و از درون بابت اینکه نمیتونم حالش رو بگیرم خودخوری میکردم
ولی مجبوری تحمل کنی نازی …تا اون پرونده لعنتی دستت رو بگیره راهی جز این نداری !!
با یادآوری پرونده یاد آراد افتادم و اخمامو توی هم کشیدم باید فردا هرطوری شده از این خونه بیرون میرفتم و آراد رو میدیدم تا بفهمم اون پرونده لعنتی دقیقا چیه و کجاست تا براش ببرم و از شر این خونه و صاحب بداخلاقش رها بشم !!
بعد از خوردن غذا که تقریبا کوفتم شده بود توی سکوت پریا رو به آغوش کشیدم و با قدمای بلند از کنار آریایی که عجیب نگاهم میکرد گذشتم و از پله ها بالا رفتم توی تختخوابش خوابوندمش که باز روی تخت نشست و خیرم شد سرم رو کج کردم و سوالی لب زدم:
_چیزی شده ؟!
به کمد اشاره کرد و با ایما و اشاره قصد داشت چیزی رو بهم بفهمونه ، وااای خدایا چقدر من خنگ شدم که نمیفهمم منظور این بچه چیه؟! 
حالا باید چیکار میکردم ؟! هرچی سعی کردم بفهمم چی میخواد بیفایده بود و بالاخره خسته و با شونه های افتاده دستی به موهای خرگوشیش کشیدم و گفتم:
_ببخشید عزیزم ولی متوجه نمیشم چی میخوای !!
با لبهای آویزون چندثانیه نگاهم کرد و یکدفعه لباسش رو کشید و سعی کرد از تنش بیرونش بیاره 
اوووه لعنت بهت نازی !!
چطور نفهمیدی این بچه از قماش و ایل و تبار تو نیست که با لباسی که تنشه بخوابه و حتما باید لباس خواب بپوشه با عجله بلند شدم و درحالیکه به طرف کمدش میرفتم بلند گفتم:
_الان لباس خوابتو میارم !
تموم مدتی که کمکش میکردم لباسش رو عوض کنه ناراحت و یه جورایی گرفته به نظر میرسید میدونستم دلیل این ناراحتیش من لعنتی بودم که باعث شدم باز نقصش یادش بیفته و سرخورده بشه
بوسه ای روی موهاش زدم و درحالیکه پتو روش مرتب میکردم گفتم:
_دوست داری برات قصه بگم ؟!
لبخندی گوشه لبش نشست و سری به نشونه تایید حرفام تکون داد تنها قصه ای که بلد بودم و مادربزرگم همیشه برام میخوند رو براش گفتم که کم کم چشماش گرم شد و خوابید
نگاهمو توی صورت غرق در خوابش چرخوندم و با یادآوری موقعیتی که توش بودم خندم گرفت ، من نازی حالا کارم به جایی رسیده که باید صبح تا شب بشینم بچه بزرگ کنم
با تنی خسته بلند شدم و آروم وارد اتاقم شدم و درحالیکه روی تختم دراز میکشیدم فکرم درگیر این شد که فردا باید چه بهونه ای برای بیرون رفتن پیدا کنم نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و به پهلو چرخیدم و با فکر به فردای پرکاری که پیش رو دارم به خواب عمیقی فرو رفتم
نمیدونم چندساعت بود که خوابیده بودم که توی خواب قلتی زدم و با برخورد نور خورشید به چشمام چندبار پلک زدم و دستمو به دنبال ساعت روی پاتختی چرخوندم اوووه ساعت شش و نیم صبح بود 
بلند شدم و با عجله دوش کوتاهی گرفتم و درحالیکه لباسمو مرتب میکردم به طرف اتاق پریا راه افتادم با دیدنش که غرق خواب بود لبخندی زدم و در رو به آرومی بستم
از پله ها سرازیر شدم الان موقعیت خوبی بود تا با آقا صحبت کنم با دیدنش پشت میز صبحانه پاتند کردم و درحالیکه کنارش می ایستادم آروم لب زدم :
_صبح بخیر آقا !
مغرور لعنتی فقط سری برام تکون داد ، بعد از چندثانیه این پا و اون پا کردن با سرفه ای گلوم رو صاف کردم خواستن حرفی بزنم ولی انگار به زبونم وزنه بیست کیلویی وصل کرده باشن باز سکوت کردم ،از بزدلی خودم عصبی چشمامو روی هم فشار دادم که با صدای آقا به خودم اومدم
_هرچی میخوای بگی بگو…. فقط زود باش !!
چطوری فهمید میخوام چیزی بگم؟؟ آخه الاغ هرکی دیگه ای هم بود با دیوونه بازی های تو میفهمید یه مرگیت هست دیگه چه برسه به این یارووو !! دل رو به دریا زدم و بدون معطلی لب زدم :
_مرخصی میخوام !!
لقمه توی دستش رو توی بشقاب گذاشت و درحالیکع به سمتم برمیگشت ابرویی بالا انداخت و گفت :
_مرخصی…. اونم روز اول ؟! 
آب دهنم رو به سختی قورت دادم و به دنبال بهونه جویی به دروغ لب زدم:
_میدونید چیه آقا… مادر پیری دارم حالش زیاد خوب نیست حتما باید بهش سر بزنم فقط کافیه یه ساعت بهم زمان بدید زود برمیگردم
در کمال ناباوریم که الان باز گیر میده و نمیزاره لیوان آب پرتغال رو برداشت و درحالیکه مزه مزه اش میکرد گفت :
_اوکی ‌‌‌‌‌… فقط یک ساعت !!
با شوق دستامو بهم چلوندم بدون اینکه بفهمم دارم چی میگم بی اختیار لب زدم :
_دَمت گرم آقا !!
با این حرفم سرش به طرفم چرخید و ناباور نگام کرد ، نگاه گریزونم رو با ترس به اطراف چرخوندم و دستپاچه لب زدم:
_یعنی…یعنی خیلی لطف کردید !
توی سکوت چندثانیه با چشمای ریز شده با دقت نگام کرد بعد دستش رو توی هوا به نشونه مرخصی توی هوا تکونی داد زود از جلوی چشماش جیم زدم و با نفس نفس خودم رو به اتاقم رسوندم و کلافه چنگی به موهای پریشونم زدم 
_عجب گندی زدی نازی !!
بیخیالی زیرلب زمزمه کردم و با عجله اون لباسای فرم مسخره رو از تنم بیرون آوردم و بی معطلی از خونه بیرون زدم با اولین تاکسی که کنار پام ایستاد سوار شدم و خودم رو تا خونه استاد رسوندم 
کرایه تاکسی رو حساب کردم و با نفس های حبس شده اف اف رو فشردم که در با صدای تیکی باز شد با تعجب شونه ای بالا انداختم و در رو هُل دادم و داخل شدم 
کسی توی حیاط و پذیرایش نبود پس این گودزیلا کجاست ؟!
صدامو بالا بردم و بلند اسمش رو صدا زدم :
_هوووی کجایی استاد !!
چرخی دور خودم زدم و درحالیکه با کنجکاوی نگاهمو به اطراف میچرخوندم فریاد زدم :
_استاد ، آراد کوشی ؟! ای بابا پس کج….
یکدفعه دستی از پشت دور کمرم حلقه شد و تا به خودم بجنبم به دیوار پذیرایی کوبیده شدم و کسی به شدت شروع کرد به بوسیدن و خوردن لبام !!
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 3.5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x