رمان عشق ممنوعه استاد پارت 27

3.5
(2)

 

آراد با شنیدن صدای مکرر زنگ به خودش اومد و درحالیکه هنوز گیج خواب بود روی تخت نشست و همونطوری که من رو از روی خودش کنار میومد سوالی پرسید :

_صدای اف افِه ؟؟

اهوومی زیرلب زمزمه کردم که بلند شد و همونطوری موهای آشفته اش روی دستی میکشید گیج گفت :

_معلوم نیست نصف شبی کیه !!

از اتاق که خارج شد منم کنجکاو بلند شدم و همونطوری که لباسم رو مرتب میکردم از اتاق خارج شدم که گوشی رو برداشت

_بله ؟؟

نمیدونم کی رو دید که با تعجب گوشیو روی اون گوشش قرار داد

_عه شمایید ؟؟

معلوم نبود اون طرف چی بهش گفت که دستپاچه دستش روی کلید قفل فشرد و با عجله گفت :

_بیاید داخل !!

به طرفم برگشت که کنجکاو پرسیدم :

_کیه ؟؟

دستی به پیراهنش کشید و همونطوری که با تعجب اطراف رو از نظر میگذروند گفت :

_بابام اینان !!

چی ؟؟ کلمه بابام اینا توی سرم هی چرخ میخورد و بی اختیار اون زن جلوی چشمم نقش بست

نکنه …. نکنه اونم باهاش باشه ؟؟

آب دهنم رو صدادار قورت دادم و با ترس لب زدم :

_نصف شبی اینجا چیکار میکنن ؟؟

بی تفاوت شونه هاش بالا انداخت و زیرلب زمزمه کرد :

_نمیدونم !!

دستپاچه نگاهمو به اطراف چرخوندم و نمیدونستم چیکار کنم که یکدفعه با صدای تقه ای که به در سالن خورد برای ثانیه ای خشکم زد

پاهام به زمین چسبیده بود و قدرت تکون خوردن نداشتم ولی از جایی که من ایستاده بودم به اون قسمت دید داشت ولی چون تقریبا توی راهرو بودم هرکسی داخل میشد من رو نمیدید ، هنوز همونجا ایستاده بودم که در باز شد

و با دیدن بابای آراد و کسی که پشت سرش داخل میشد نفسم توی سینه حبس شد و دستم رو به سر سنگین شده ام تکیه دادم

آراد با عجله به استقبالشون رفت و درحالیکه رو به روشون می ایستاد شروع کرد باهاشون حرف زدن ولی من اینقدر گیج و منگ بودم که هیچی نمیشنیدم

فقط و فقط چشمام خیره اون زن به اصطلاح مادری بود که سانتال مانتال کرده دستش رو دور بازوی بابای آراد حلقه کرده بود و با ناز میخندید

به زور دست لرزونم رو به دیوار گرفتم تا نیفتم که با شنیدن صداشون که داشت نزدیک و نزدیک تر میشد حس خفگی بهم دست داد و درحالیکه دستم رو به گلوم میفشردم

به سختی عقب گرد کردم تا به طرف اتاق برم ولی صداشون که حالا واضح تر به گوش میرسید باعث میشد از شدت خشم ،ضعف کنم

به زور دستگیره در رو گرفتم و بعد از داخل شدنم به زور بستمش ولی چهره غرق در آرایش اون زن از جلوی چشمام کنار نمیرفت

لعنتی این وقت شب اینجا چیکار میکرد ؟؟

من نمیتونستم توی هوایی که اون نفس میکشه نفس بکشم و حس خفگی بهم دست میداد ، نمیدونستم باید چیکار کنم و سرگردون دور خودم میچرخیدم

که با شنیدن صدایی قدمایی که به طرف اتاق برداشته میشد آب دهنم رو صدادار قورت دادم و بدون فکر و با عجله به طرف حمام رفتم و داخلش پنهان شدم

کسی وارد اتاق شد و صدای قدماش که توی اتاق برداشته میشد به گوش میرسید که با ترس بیشتر به دیوار چسبیدم و چشمام رو بستم

حس کردم دستش روی دستگیره حمام نشست که بدون اینکه چشمامو باز کنم پلکامو بیشتر روی هم فشردم که در به آرومی باز شد

_تو اینجا چیکار میکنی ؟؟

با شنیدن صداش چشمام باز کردم و بی اختیار دست لرزونم روی سینه ام که از شدت استرس با سرعت بالا پایین میشد گذاشتم

آراد بود که با تعجب نگاه ازم نمیگرفت سعی کردم به خودم مسلط باشم درحالیکه نفسم رو با فشار بیرون میفرستادم دستپاچه لب زدم :

_خ…خواستم حمام کنم مگه چیه ؟؟

با تعجب ابرویی بالا انداخت و همونطوری که دستی به ته ریشش میکشید سوالی پرسید :

_حمام ؟؟ اونم این موقع ؟؟

گستاخ توی چشماش خیره شدم

_آره مگه چیه ؟؟

شونه هاش با بی تفاوتی بالا انداخت

_هیچی فقط خواستم بیای پیش خانوادم !!

چی ؟؟ از من میخواست برم پیش اون زن ؟!
کسی که تموم این سال ها کابوس شبانه روز من بوده و نزاشته یه خواب راحت داشته باشم ؟؟
و تموم این سال ها دغدغه ای جز نابودیش نداشتم

دستپاچه درحالیکه نمیدوستم دارم چیکار میکنم به سمت وان رفتم و همونطوری که شیر آبش رو باز میکردم لرزون خطاب بهش گفتم :

_الان که نمیشه میخوام برم حمام میبینی که !!

دستاش رو به کمرش تکیه داد و درحالیکه نگاه کنجکاوش رو از چشمام نمیگرفت جدی گفت :

_فعلا یه سر بیا برو پیششون ، حمام رو بعدا هم میتونی بری !

واه این چه گیری داده که من برم پیششون ؟؟ پیرهنم رو بالا گرفتم و درحالیکه زیربغلم رو بو میکشید به دروغ لب زدم :

_نه جون تو نمیشه بو میدم زشته !!

با تعجب حرکاتم رو زیرنظر گرفت و گیج گفت :

_به نظر من که خیلی هم خوبی بیا بریم !!

عصبی از اصرارهای بیخودش موهای ریخته شده روی پیشونیم رو کناری زدم

_اهههههههههه یه بار گفتم نمیام خودت برو ، چرا اینقدر اصرار میکنی آخه !!

کلافه دستی به صورتش کشید

_نمیدونم چطور متوجه شدن زنی توی خونه اس و فکر میکنن از دوست دخترای منه منم مجبور شدم همه چی رو درباره تو و پریا براشون توضیح بدم ولی …..

سرم رو تکونی دادم و گیج لب زدم :

_ولی ….. ؟؟

دستاش رو به کمر تکیه زد و کلافه گفت :

_باور نکردن و میخوان تو رو ببینن !!

ای بابایی زیرلب زمزمه کردم حالا که نه من خیلی دوست داشتم اونا رو ببینم اونا هم اصرار پشت اصرار میکردن لعنتی ها !!

با دیدن سکوتم به سمت قدم برداشت و با لحن ملتمسانه ای گفت :

_بریم ببیننت و مطمعن شن پرستاری بعد میتونی برگردی اتاقت و تا هر وقت میخوای حمام کنی هوووم نظرت چیه ؟؟

ولی من عمرا نمیخواستم با اون زن رو در رو شم پس بی اختیار دستم به سمت باز کردن دکمه های پیراهنم رفت و درهمون حال دستپاچه درحالیکه پامو توی آب بالا اومده وان میزاشتم بلند خطاب بهش گفتم :

_شرمنده ولی من با این وضعیتم نمیتونم جلوی کسایی که برای اولین بار میبیننم ظاهر شم

برخلاف انتظارم که الان عصبی میشه دیدم سکوت کرده و با لبخند مسخره گوشه لبش خیره به من نگاه میکنه رَد نگاهش رو که دنبال کردم با دیدن بالاتنه برهنه ام دستپاچه نفهمیدم دارم چیکار میکنم فقط باعجله لبه های پیراهنم رو بهم نزدیک کردم و با لباس توی وان نشستم

با دیدن این حرکتم بلند خندید و به طرفم قدم برداشت با حرص از سوتی که جلوش دادم سرم رو پایین انداختم و عصبی با دندون به جون لبهام افتادم

کنارم لبه وان نشست و همونطوری که با نوک انگشتش نوازش وار روی صورتم میکشید با لحنی که شهو…ت توش موج میزد گفت :

_حیف که الان نمیشه و وقت نیست وگرنه نمیزاشتم اینجا و توی این حال تنها باشی

از اینکه فکر میکرد هر زمان و هرلحظه میتونه من رو دراختیار خودش بگیره زیر دستش زدم و با خشم غریدم :

_بهتره بری وگرنه تضمین نمیکنم بهت یه حال درست حسابی ندم میدونی که چی میگم ؟؟

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و زمزمه وار زیرلب گفت :

_بعضی وقتا شک میکنم توام زنی و حس داری

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب من باشه با همون لبخند اعصاب خورد کن گوشه لبش از حمام خارج شد

با عجله بلند شدم و برای اطمینان در رو از داخل قفل کردم و این بار بعد از بیرون آوردن همه لباسام توی وان نشستم و سعی کردم به اینکه الان اون زن اون بیرون نشسته و زیاد باهام فاصله ای نداره فکر نکنم

 

 

” آراد ”

از اتاق بیرون زدم و همونطوری که به طرف پذیرایی میرفتم سعی کردم بهونه ای برای نیومدن نازلی پیش خانوادم پیدا کنم ولی هیچی به ذهنم نمیرسید

آی دختر از دست تو …..

خوب چی میشد میومدی پیش اونا تا خیالشون از دیدنت راحت بشه و مُخ منه بدبخت رو نخورن دستی به پیراهنم کشیدم و درحالیکه توی تنم صافش میکردم رو به روشون ایستادم

بابا با دیدنم با اخمای درهم سری تکون داد و گفت :

_کجاست ؟؟

دستی به ته ریشم کشیدم و با بی تفاوتی لب زدم :

_انگار خوابه چون هرچی در زدم صداش نیومد !!

عصبی دستش روی مبل مشت شد و با حرص غرید :

_نکنه داری چیزی رو از من پنهون میکنی آراد ؟؟

روی مبل کنارش نشستم و همونطوری که خیره چشماش میشدم جدی لب زدم :

_چه پنهون کاری آخه پدر من ؟؟ معلومه خوابه

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و اضافه کردم :

_نکنه توقع دارید بی اجازه وارد اتاقش بشم ؟؟

کلافه دستی به ریشش کشید

_ولی من باید مطم…..

زنش توی حرفش پرید

_عه ….عباس بیخیال بچه شو دیگه !!

از اینکه من رو بچه فرض میکرد و اینطوری خطابم میکرد دندونام با حرص روی هم فشردم و با لبخند حرص داری نیم نگاهی بهش انداختم

با اینکه همیشه در حقم خوبی میکرد ولی هیچ وقت نتونستم اون رو جای مادرم ببینم و جواب محبت هاش رو بدم فقط تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که در برابرش سکوت کنم همین و بس !!

بابا ولی بدون اینکه بیخیال بشه به طرفم چرخید و گفت :

_اصلا یعنی چی که اون آریا باید دخترش رو همراه پرستارش بفرسته خونه تو ؟؟

پووووف!!!
کی حوصله سوال جواب های بابا رو داره حالا ؟؟

روی مبل جا به جا شدم و بی حوصله لب زدم :

_دلیلش رو شما بهتر از هرکس دیگه ای میدونید بابا مگه نه ؟؟

در برابر این حرفم سکوت کرد و کلافه نیم نگاهی به زنش انداخت چون میدونست آریا از وقتی پریا به دنیا اومده هر وقت سفر و یا جایی رفته برای اینکه به کسی اعتماد نداشته پریا رو پیش من میفرستاد یا من اون مدت رو میرفتم خونه اش

ولی این بار دلیل گیر دادن بیخود بابا رو متوجه نمیشدم که چرا اینقدر اصرار داره نازلی رو ببینه یکدفعه با یادآوری چیز مهمی پام روی اون یکی پام انداختم و جدی لب زدم :

_راستی نگفتید چی شده که نصف شبی اینجا اومدید ؟؟!

_نفهمیدم….مگه دیدن پسرم دلیل و وقت خاصی میخواد؟!

میدونستم بی دلیل این وقت شب اینجا نیومدن و همه این ها بهونه اس پس دستمو لبه مبل گذاشتم و جدی و هشدار آمیز صداش زدم

_بابا !!

کلافه لباشو بهم فشرد و با نیم نگاهی به زنش انگار کمک میخواد گفت :

_باشه …. اومدیم اینجا در مورد موضوع مهمی باهات صحبت کنیم !!

موضوع مهم ؟؟ وقتی بابا اینطوری حرف میزد یعنی یه مشکلی هست و باید ترسید

_خوب…..میشنوم !!

روی مبل جا به جا شد و همونطوری که نگاهش رو به چشمام میدوخت و عکس العملم رو زیر نظر داشت به حرف اومد

_در مورد کریم فضلی و دخترش !

آهانی زیر لب زمزمه کردم و با خشمی که داشت درونم کم کم بالا میگرفت غریدم :

_اون وقت بخاطر همین موضوع این وقت شب اومدید اینجا ؟؟

با غرور بدون اینکه کم بیاره لب زد :

_آره

با حرص دستم روی مبل مشت شد

_ولی فکر کنم قبلا در موردش باهم حرف زدیم !!

بابا میدونست نظر من درباره اون دختر چیه ولی هنوزم اصرار پشت اصرار داشت که من باهاش ازدواج کنم اونم با کی ؟؟

با دختر نازپروده فضلی کسی که میدونستم زیرخواب تموم پسراس ، قبلا با اصرار بابا یک بار باهاش قرار گذاشتم ولی با دیدن سر وضع جلف و اون همه حجم آرایش روی صورتش پشیمون شدم چون نه تنها از همون قرار اول به دلم ننشسته بود و مورد دیگه این بود که نمیتونستم با کسی که هیچ علاقه ای بهش نداشتم ازدواج کنم

بی اهمیت نگاهش رو ازم گرفت و گفت :

_زدیم ولی من هنوزم روی حرف خودم هستم !

از اینکه اینطوری داشت من رو نادیده میگرفت عصبی بلند شدم

_من با اون مرد و دخترش کاری ندارم!!

هشدار آمیز صدام زد و گفت :

_آراد …..ولی من باهاشون صحبت کردم که فرداشب بریم اونجا !!

چی ؟؟ فرداشب میخواست کجا بره ؟!
انگار تازه داشتم متوجه حرفاش میشدم اخمامو توی هم کشیدم و گیج چندبار پلک زدم و ناباور لب زدم :

__چی….چیکار کردی ؟؟

پاهاشو روی هم انداخت و جدی گفت :

_گفتم که فرداشب قراه برای آشنایی بیشتر بریم خونه فضلی

چطور بدون اجازه از من قرار ملاقات باهاشون گذاشته ؟؟ از اینکه اینطوری داشت برای زندگی من تصمیم میگرفت عصبی شروع کردم به راه رفتن

_ولی من نمیام !!

بلند شد و عصبی گفت :

_یعنی چی ؟؟ من قول دادم

با حرص دستی به چشمام کشیدم

_اشتباه کردی از طرف من قول دادی پدر من !!

با خشم شروع کرد به نفس نفس زدن و درحالیکه رو به روم می ایستاد خشن گفت :

_من بخاطر تو حاضر نیستم گند بزنم به شراکتم

انگشت رو چند بار روی سینه ام کوبید و با حرص ادامه داد :

_پس فرداشب هرطوری شده باید با من به اون خونه بیای ….فهمیدی ؟!

یک قدم به عقب برداشتم و درحالیکه ازش فاصله میگرفتم با حرص دندونام روی هم فشردم

_ولی آخه پدر ، من چه سنمی با اون دختره ی افاده ای دارم ؟؟!

بی اهمیت بهم و بدون اینکه اصلا جوابم رو بده عقب گرد کرد و همونطوری که به زنش اشاره میکرد با خشم گفت :

_پاشو بریم !!

زنش نیم نگاهی به من انداخت و مردد لب زد :

_ولی آخه نمیشه که اینطوری ب…..

دستش روی هوا تکونی داد و با قدمای بلند همونطوری که به سمت در میرفت بلند گفت :

_آخه و اما نداره با ما میاد همین که گفتم !!

بی اهمیت به حرص خوردن من از در بیرون رفتن و درو بهم کوبیدن لبه مبل نشستم و درحالیکه خم میشدم با خشم دستامو از دو طرف توی موهام فرو بردم و به زمین خیره شدم

نمیدونم دقیق چقدر توی اون حالت نشسته بودم و به فضلی و اون دختره افاده ایش فکر کردم که با حس سر درد بدی که گرفتارش شده بودم خسته بلند شدم و به طرف اتاقم راه افتادم

به کل نازلی رو فراموش کرده بودم و بی معطلی در رو باز کردم و داخل شدم و بدون توجه به اطرافم روی تخت دراز کشیدم چشمامو بستم ولی هنوز چند دقیقه نگذشته بود که با صدای باز شدن در حمام چشمام رو باز کردم و توی تاریکی نگاهم رو به اون سمت چرخوندم

یکدفعه با دیدن نازلی که تنها با یه حوله کوتاه دور تنش وسط اتاق ایستاده بود چشمام گرد شد و خواب از سرم پرید و بی اختیار روی تخت نشستم

مات و مبهوت هیکل زیبای اون دختر شدم اینقدر غرق خودش بود و توی حال و هوای دیگه ای غرق بود که متوجه من که توی تاریکی روی تخت نشسته بودم نبود

نازلی با فکر به اینکه خونه شلوغه و در نبود من راحت از حمام خارج شده بود و توی روشنایی که از حمام ساطع میشد سعی در خشک کردن موهای بلند و خیسش داشت

بلند شدم و بی اختیار شروع کردم به راه رفتن و آروم آروم از پشت سر نزدیکش شدم نگاهم روی اندامش چرخید و آب دهنم رو به زور قورت دادم

این دختر قطعا امشب قصد جون من رو کرده بود !!

مرگ من بود با این اندام ناب و وسوسه انگیزش ، سعی کردم نسبت به صدای بلند تپش های قلبم که داشت گوشام رو کر میکرد بی توجه باشم درست عین پسرهای ۱۸ ساله که اولین بار دختر برهنه ای میبینن دست و پام شروع کرده بودن به لرزیدن

هیچ وقت این حال رو تجربه نکرده بودم و برام تازگی داشت که با دیدن یه دختر این طوری از خود بیخود بشم ، اینطوری داشتم توی تب خواستنش میسوختم !!

با رسیدن دقیق پشت سرش نفس توی سینه ام حبس شد اینقدر توی حال و هوای خودش غرق بود و بخاطر تاریکی اطراف متوجه من نشده بود که آروم دستمو بلند کردم

انگار میخوام به شی شکستنی دست بزنم با احتیاط دستام رو دور کمرش حلقه کردم که خشکش زد و بی حرکت موند از فرصت استفاده کردم و سرم پایین بردم

آروم روی سرشونه لخت و برهنه اش گذاشتم و نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم بدنش یخ زده بود و تند تند نفس میکشید که دستم جلو بردم و آروم روی رو…ن پاش نوازش وار حرکت دادم

دستش روی دستام نشست و خواست از خودش جدام کنه که لبامو روی رگ گردنش گذاشتم و آروم بوسه ای خی…س نشوندم با این حرکتم دستش روی دستام شل شد و سرش کج شد

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
photo 2020 01 09 01 01 16

رمان تاوان یک روز بارانی 0 (0)

6 دیدگاه
  دانلود رمان تاوان یک روز بارانی خلاصه : جانان توسط جاوید اجیر میشه تا با اغواگری هاش طوفان رو خام خودش کنه و بکشتش اما همه چی زمانی شروع میشه که جانان عاشق مردونگی طوفان میشه و…    
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۵۰۶۴۴۶

دانلود رمان بن بست pdf از منا معیری 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     دم های دنیا خاکستری اند… نه سفید نه سیاه… خوب هایی که زیر پوستشون خوب نیست و آدمهایی که همه بد میبیننشون و اما درونشون آینه است . بن بست… بن بست نیست… یه راهه به جایی که سرنوشت تو رو میبره… یه…
download

رمان رویای قاصدک 5 (1)

5 دیدگاه
  دانلود رمان رویای قاصدک خلاصه : عشق آتشین و نابی که منجر به جدایی شد و حالا سرنوشت بعد از دوازده سال دوباره مقابل هم قرارشون میده در حالی که احساسات گذشته هنوز فراموش نشده‌!!!تقابل جذاب و دیدنی دو عشق قدیمی…ایلدا دکترای معماری و استاد دانشگاه موفق و زیبایی…
InShot ۲۰۲۳۰۷۰۴ ۲۳۱۴۳۵۵۹۹

دانلود رمان حبس ابد pdf از دل آرا دشت بهشت و مهسا رمضانی 2.7 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:     یادگار دختر پونزده ساله و عزیزدردونه‌ی بابا ناخواسته پاش به عمارت عطاخان باز شد اما نه به عنوان عروس. به عنوان خون‌بس… اما سرنوشت جوری به دلش راه اومد که شد عزیز اون خونه. یادگار برای همه دوست شد و دوست بود به جز توحید……
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (3)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۰ ۲۳۴۷۵۳۰۵۶

دانلود رمان لانه ویرانی جلد اول pdf از بهار گل 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     25 سالم بود که زندگیم دست خوش تغییرات شد. تغییراتی که شاید اول با اومدن اسم تو شروع شد؛ ولی آخرش به اسم تو ختم شد… و من نمی‌دونستم بازی روزگار چه‌قدر ناعادلانه عمل می‌کنه. اول این بازی از یک وصیت شروع شد، وصیتی…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۸ ۱۷۱۷۲۴۵۸۱

دانلود رمان شهر زیبا pdf از دریا دلنواز 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       به قسمت اعتقاد دارید؟ من نداشتم… هیچوقت نداشتم …ولی شاید قسمت بود که با بزرگترین ترس زندگیم رو به رو بشم…ترس دوباره دیدن کسی که فراموشش کرده بودم …آره من سخت ترین کار دنیا رو انجام داده بودم… کسی رو فراموش کرده بودم که…
Suicide 2

رمان آیدا و مرد مغرور 0 (0)

بدون دیدگاه
دانلود رمان آیدا و مرد مغرور خلاصه: درباره ی دختریه که ۵ساله پدرومادرشوازدست داده پیش عموش زندگی میکنه که زن عموش خیلی بدهستش بخاطراینکه عموش کارخودشوازدست نده بارییس شرکتشون ازدواج میکنه که هیچ علاقه ایی بهم ندارن وپسره به اسرارخوانواده ازدواج کرده وبه عنوان دوست درکنارهم زندگی میکنن.
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x