رمان عشق ممنوعه استاد پارت 80

4
(1)

_با کسی کار دارید ؟؟

آب دهنم رو قورت دادم و وحشت زده به عقب برگشتم پوووف خدای من هیکلش رو ببین دو برابر منه ، میدونستم یکی از نگهبانای خونه آریاس

کی بیرون اومده بود که من متوجه نشدم ؟!
نمیدونم چند دقیقه بی حرف خیره بازوهای باد کرده اش بودم که دستی جلوی صورتم تکونی داد

_هی خانوم با شمام !!

به خودم اومدم و سعی کردن دستپاچگیم رو بروز ندم پس سینه سپر کردم و با اخمای درهم غریدم :

_با آریا کار دارم !!

با تعجب ابرویی بالا انداخت و نگاهش رو با حالت خاصی روی هیکلم بالا پایین کرد

_منظورت آقاس دیگه ؟؟

سری تکون دادم و‌ با تمسخر گفتم :

_بله به همون آقاتون بگید که نازی اومده

در کمال خونسری سری تکون داد و گفت :

_ولی آقا گفتن غریبه‌ راه ندیم

و بدون توجه به صورت آویزون من عقب جرد کرد و خواست وارد خونه بشه که دستپاچه جلو رفتم و صداش زدم :

_غریبه نیستم کافیه اسممو بهش بگی میشناسه !!

بدون اینکه سمتم برگرده ایستاد فکر کردم حرفم روش تاثیر داشته و میخواد چیزی بگه ولی بعد از چندثانیه بی حرف داخل شد و محکم درو بهم کوبید پوووف کلافه ای زیرلب کشیدم

و به اجبار همونجا روی تکه سنگی به انتظار نشستم و نگاه سرد و یخ زده ام رو به در خونه آریا دوختم میدونستم دیر یا زود به گوش رییسشون میرسونن که من اینجام و زیاد معطل نمیشم

حدسم درست از آب دراومد چون زمان زیادی نگذشته بود که در خونه باز شد منتظر‌ همون مرده بودم که بیاد بگه رئیس منتظرته ولی همین که با لبخندی سرمو بالا گرفتم

با دیدن عزیزی که با اون کت و شلوار شیکی که تنش کرده بود توی قاب در ایستاده و عجیب نگاهم میکرد لرز بدی به تنم نشست

انگار ترس رو توی چشمام دید چون با پوزخند صداداری گفت :

_حیف که آقا کارت داره وگرنه….

آنچنان با نفرت و نگاه بد این حرف رو زد که مطمعن بودم که اگه الان آریا کاری باهام نداشت همینجا عزیز سر به نیستم میکرد

بلند شدم و برای اینکه خودم رو شجاع نشون بدم تا فکر نکنن خبریه با تمسخر گفتم :

_وگرنه چی ؟؟ هه خوبه قبلا عرضتو نشون دادی

تیکه آخر حرفمم رو آروم گفتم ولی شنیده بود چون حرصی دندوناش روی هم سابید و چیزی گفت که نزدیک بود از ترس خودمو خیس کنم

_اومدی داخل میفهمی عرضشو دارم یا نه

درحال رفتن داخل خونه بودم که با این حرفش قدمام از حرکت ایستاد و ترس به دلم افتاد ، با چه اعتمادی میخواستم داخل این خونه شم و بلایی سرم نیارن!؟

از آریا و عزیزی که تا این حد از من کینه به دل داشتن هیچ چیزی بعید نیست به سمتش برگشتم تا بگم برو‌ به رییست بگو بیا همینجا حرف بزنیم و داخل نمیام

ولی همین که دهن باز کردم چیزی بگم دستم کشیده شد و تا به خودم بیام داخل خونه کشیدم شدم و جیغ بلندم بود که توی فضا پیچید

عزیز بود که خشمگین دستم رو کشیده و داخل خونه برده بودم باز خواستم جیغ بکشم یکدفعه دستش جلوی دهنم نشست که صدای جیغم تو گلو خفه شد

از پشت توی بغلش قفلم کرده بود و نمیتونستم کوچکترین تقلایی بکنم همینطوری که داخل خونه میکشیدم حرصی کنار گوشم غرید :

_چیه ترسیدی تازه که خوب بلبل زبونی میکردی !!

ترس به جونم افتاده بود میترسیدم بلایی سرم بیاره مخصوصا وقتی نگاهمو توی حیاط چرخوندم و اون همه نگهبان مرد دیدم که با حالت خاصی دارن نگاهم میکنن

نه نه نازی الان وقت کم آوردن نیست !!
زود به خودت بیا و یه کاری بکن

سعی کردم ترسم رو پس بزنم پس برای ثانیه‌ای دست از تقلا کردن برداشتم که فکر کرد آروم شدم و با تمسخر بلند گفت :

_چیه نکنه از ترس میخوای غش کنی !؟

یکدفعه با فکری که به ذهنم رسید با تموم قدرت دندونامو توی دستش فرو کردم که داد بلندی از درد زد و دستش رو برداشت منم از فرصت استفاده کردم و پا به فرار گذاشتم

دستش رو با درد توی هوا تکونی داد و بلند گفت :

_آاااای بگیرید دختره ی کثافتو !!

به سمت در رفتم ولی همین که میخواستم بازش کنم و بیرون برم یکی از افرادش سد راهم شد و خواست بگیرتم که با نفس نفس عقب عقب رفتم و پا به فرار گذاشتم

همه چندنفری دنبالم کردن که وحشت زده بی توجه به اطرافم فقط می دویدم ، خدایا عجب غلطی کردم که اینجا اومدم باید بیرونی جایی باهاش قرار میزاشتم

برای ثانیه ای به عقب برمیگشتم ببینم چه خبره یکدفعه حواسم نبود و با مانع سفت و سختی برخورد کردم آخ آرومی از بین لبهام بیرون اومد و نزدیک بود پخش زمین شم

که دستای داغ و بزرگی دورم حلقه شد و تا بفههم چی شده صدای داد بلند آریا بود که فضا رو پُر کرده

_اینجا چه خبرههههههه !!

خدای من پس این دستایی که دورم حلقه شدن دستای آریان ، قدرت سر بالا گرفتن و دیدنش رو نداشتم چون با شنیدن صداش لرز بدی به تنم نشسته و توی خودم جمع شده بودم

صداش رو بالا برد و عصبی باز فریاد کشید :

_با شمااااا بودم گفتم اینجا چه خبرههههه ؟؟

با جدا شدن دستش از دور کمرم شجاعت پیدا کردم و ازش فاصله گرفتم اوووه خدا اخماش رو ببین

عزیز درحالیکه دستش که گاز گرفته بودم رو با دست دیگه اش گرفته بود به سمتمون اومد و با نفس نفس گفت :

_همش تقصیر این دخترس قربان نیومده باز دردسر درست کرده !!

بعد گفتن این حرفش نگاه پر از نفرتش رو به من دوخت و حرصی دندوناش روی هم سابید ، از نگاهش میتونستم حدس بزنم چطور داره برام خط و نشون میکشه و به خونم تشنه اس

همین هم باعث شد برای چندمین بار از اومدن به این خونه تا سر حد مرگ پشیمون شم و توی دلم به خودم لعنت بفرستم که چرا جای دیگه ای باهاش قرار نزاشتم

هرچی هست مقصر آرادِ که باعث شد من اینطوری گیج و دزدکی از خونه بیرون بزنم که اصلا نفهمم چی به چیه و توی همچین تله ای بیفتم

تو فکر بودم که صدای عصبی آریا باعث شد نگاهم سمتش کشیده شه

_چرا اول به من خبر ندادی که اومده و بی سروصدا بیاریش پیشم و این داد و هوارا رو راه نندازی هاااا

عزیز که انگار از خشم آریا ترسیده بود زبونی روی لبهاش کشید و دستپاچه گفت :

_ولی قربان شما که میدونید این دختر چطوریه و ن…..

آریا با سری که کج شده بود دستشو روی هوا به نشونه سکوت گرفت و درحالیکه توی حرفش میپرید بلند گفت :

_هیس….دیگه نمیخوام چیزی بشنوم !!!

عزیز چشم غره خفنی به من رفت و باز به سمت آریا برگشت و پاچه خوارانه گفت :

_بزارید توضیح بدم قربان بخدا

انگار واقعا دیگه خیلی روی اعصاب آریا رفته باشه عصبی صداش رو بالا برد و خشن فریاد زد :

_گند نزن نمیخواد توضیح بدی حالام تا بیشتر از این عصبی نشدم از جلوی چشمام گمشو

سرش رو پایین انداخت و دستپاچه گفت :

_چشم قربان !!

و به ثانیه نکشید دو پا داشت دوتای دیگه هم قرض گرفت و از جلوی چشمامون محو شد ، با تعجب داشتم مسیر رفتنش رو نگاه میکردم که با صدای آریا و چیزی که گفت از ترس نزدیک بود قبض روح بشم

_دنبالم بیا !!

وحشت زده آب دهنم رو قورت دادم و زیرلب با خودم زمزمه کردم :

_ای خدا حالا چیکار کنم !!

به طرف خونه برگشت و چند قدمی رو جلو رفت ولی با حس اینکه دنبالش نمیرم ایستاد و درحالیکه دستشو داخل جیبش فرو میکرد

عصبی گفت :

_زود باش راه بیفت چون بیکار نیستم تموم وقتم رو صرف تو کنم

و این بار بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب من باشه با قدمای بلند و عصبی وارد سالن خونه شد و در رو باز گذاشت

دودل نیم نگاهی به در سالن انداختم یعنی داخل برم مشکلی پیش نمیاد ؟؟ ولی اگه بلایی سرم آورد چی ؟؟

با استرس چند دقیقه ای رو این پا اون پا کردم و بیقرار طول و عرض حیاط رو راه رفتم ، توی یه تصمیم آنی قصد برگشتن و رفتن گرفتم

ولی یکدفعه با چیزی که به ذهنم رسید قدمام از حرکت ایستاد وحرصی زیرلب زمزمه کردم :

_نمیشه برم اول باید بفهمم از چی خبر داره آره !!

با این فکر چند قدمی که رفته بودم رو برگشتم با عجله پا داخل سالن عمارت آریا گذاشتم برای من این خونه پُر بود از خاطرات تلخ و شیرینی که گذرونده بودم

نگاهم رو به دنبال پیدا کردن آریا به اطراف چرخوندم که یکدفعه با دیدنش که داشت از پله های سالن بالا میرفت جفت ابروهام با تعجب بالا پرید

چرا داشت طبقه بالا میرفت ؟!
مگه قرار نبود حرف بزنیم ، عیب نداره همین جا منتظرش میمونم تا برگرده حتما کار مهمی پیش اومده

به طرف مبلا رفتم ولی همین که میخواستم روشون بشینم خدمتکار جدیدی که نمیشناختمش سمتم اومدن و با احترام گفت :

_آقا گفتن برید طبقه بالا

_نه اینجا منتظرش میمونم تا بیاد

نگاهش رو بین چشمام چرخوند و با چیزی که گفت برای ثانیه ای حس کردم قلبم نزد

_گفتن بهتون بگم اگه دلت میخواد سوپرایزی که برات آماده کردم رو ببینی بیا اتاقم !!

چی ؟؟ منظورش از سوپرایز چی بوده ؟؟
توی فکر فرو رفتم که یکدفعه با چیزی که بخاطرم رسید وحشت زده درحالیکه به سمت طبقه بالا یورش میبردم زیرلب حرصی با خودم زمزمه کردم :

_نه نه امکان نداره

با اینکه ترس همه وجودم رو در برگرفته بود ولی با عجله خودم رو به سالن بالا و‌ در اتاقش رسوندم ولی بازم برای در زدن دودل بودم

چون تموم خاطرات بدم توی این خونه کم کم داشت برام زنده میشد و بی اختیار داشت حالم رو زیر و رو میکرد

نخواستم داخل بشم و همونطوری بمونم ولی با فکر به سوپرایزی که گفته بود آنچنان فکرای ناجوری توی سرم چرخ خوردن که باعث شد آنچنان درونم پر از آشوب و استرس بشه

که بالاخره استرسم رو کنار بزارم و تقه ای به در اتاقش بزنم طولی نکشید صدای کلفت و مردونه اش توی فضا پیچید

_بیا داخل !!

فکر به اینکه سوپرایزای آریا حتما چیز وحشتناکی هستن داشت دیوونه ام میکرد بعد از اینکه استرس وار با دست چندبار خودم رو باد زدم در رو باز کردم و داخل شدم

ولی همین که سرمو بالا گرفتم با دیدن منظره پیش روم بی اختیار چشمام گشاد شد و قدمی عقب گذاشتم با فکر به اینکه حتما دارم اشتباه میبینم

پلکی زدم و درحالیکه دستی به چشمام میکشیدم خوب و با دقت باز نگاهی به جلوم انداختم نه اشتباه نمیکردم واقعا خود آریا بود

خود آریایی که انگار دیوونه شده باشه با کاملأ بدنی برهنه که آب قطره قطره روش در حرکت بود رو به روی آیینه قدی اتاق ایستاده و خودش رو تماشا میکرد

وقتی دید هیچی نمیگم و سکوت کردم صدام زد و گفت :

_لال شدی ؟!

به سمتم برگشت و با دیدن چشمای گرد شده از تعجبم اشاره ای به بدن خودش کرد و گفت :

_چیه انگاری خیلی از سوپرایزم خوشت اومده که اینطوری ماتت برده ؟!

خدای من اصلأ این کی وقت کرده به حمام بره و اینطوری برهنه بیرون بیاد ؟؟
با این حرکتش دیگه تقریبا مطمعن شدم نقشه های شومی توی سرش برام داره و درباره بابام که گفته فقط نقشه ای برای کشوندن من اینجا بوده

گیج انگار تازه به خودم اومده باشم تکونی خوردم و زیرلب درحالیکه عقب عقب میرفتم با وحشت نالیدم :

_این مرد دیووونه اس !!

با وحشت از اتاق بیرون زدم و راه بیرون رو در پیش گرفتم ولی همین که چند پله مونده بود تا به پایین برسم با شنیدن صدای فریاد آریا

دستپاچه پاهام بهم گیر کرد و تا به خودم بیام با کله نقش زمین شدم یکدفعه با درد بدی که توی تنم پیچید صدای داد بلندم بود که فضا رو پُر کرد

_بگیریدش چون تا زمانی که من نگفتم حق بیرون رفتن از این خونه رو نداره

با وجود درد بدی که توی تنم پیچیده بود فرصت رو از دست ندادم و دستپاچه بلند شدم ولی همین که دستم روی دستگیره در نشست دستای درشتی دور کمرم حلقه شد و با یه حرکت به طرف خودش کشیدم

نمیدونستم کیه ولی هرکی بود قدرت بدنی زیادی داشت ، وحشت زده جیغ بلندی زدم و گفتم :

_ولم کن لعنتی !!

_خفه شووو

این این که صدای نصرته !!
زنیکه عوضی بازم سروکله اش پیدا شد تقلایی کردم و عصبی غریدم :

_ ولم کن کثافت… باس تا دیر نشده برم

بخاطر تقلاهای زیادم توی یه لحظه دستاش باز شد و تونستم در برم ولی هنوز یک قدمی جلوتر نرفته بودم که پیراهنم از پشت کشیده شد

با خشم به سمتش برگشتم که چیزی بارش کنم ولی همین که دهن باز کردم آنچنان سیلی محکمی توی صورتم کوبیده که برق از سرم پربد و با شدت روی زمین پرت شدم

درد بدی توی کل تنم پیچیده بود ولی الان وقت کم آوردن نبود پس دستای لرزونم رو ستون بدنم کردم و به سختی سعی کردم بلند شم

ولی یکدفعه با چنگ شدن موهام توی دست کسی آخ بلند از درد از بین لبهام بیرون اومد ؛ عصبی موهام رو تکونی داد و صدای حرصی نصرت توی گوشم پیچید

_میخواستی کجا فرار کنی هاااا ؟؟

دستمو روی دستاش گذاشتم و درحالیکه سعی داشتم فشار دستاش رو کم کنم گرفته نالیدم :

_ولم کن روانی !!!

فشار دستاش رو زیادتر کرد و درحالیکه با تموم قدرتش سرمو بالا سمت بالا میگرفت بلند گفت :

_پاشو یالله !!

بدون اهمیت به درد بدی که داشتم حرصی غریدم :

_نه نه بزار برم لعنتی

یکدفعه پاشو بلند کرد و آنچنان لگد محکمی به کمرم کوبید که داد بلندی از درد زدم و باز پهن زمین شدم

و صدای حرصیش بود که دیوار های خونه رو لرزوند :

_دختره تَنه لَش زود خفه شو و کاری که میگم انجام بده !!

خواست باز لگد دیگه ای بهم بزنه که پاشو گرفتم و عصبی با تموم قدرت به عقب هُلش دادم که با اون همه وزنش تلوتلوخوران عقب رفتم و پخش زمین شد

و صدای داد بلندش بوذ که تو فضا پیچید پوزخندی گوشه لبم نشست و حرصی زیرلب زمزمه کردم :

_تا تو باشی با من در نیفتی !!

از فرصت پیش آمده استفاده کرده و زودی بلند شدم تا در برم ولی هنوز چند قدمی جلو نزاشته بودم که آریایی که نمیدونم از کجا پیداش شده بود

سد راهم شد و با چشمای به خون نشسته با تمسخر گفت :

_کجا خانوم خوشکله !!

موهای ریخته شده روی پیشونیم کناری زدم و حرصی غریدم :

_چی از جونم میخوای آریا این رو بگووو !!

خیره چشمام شد و با لحنی که بوی انتقام میداد یکدفعه گفت :

_میخوام دستتو رو کنم فقط همین !!

چی ؟! خدای من این از چی خبر داره ؟؟
سرمو کج کردم و بُهت زده گفتم :

_ها منظورت چیه ؟؟

پوزخندی گوشه لبش نشست و با تمسخر گفت :

_این رو دیگه خودت بهتر میدونی !!

آریا هویت واقعی نازلی رو فهمیده و میخواد از این بابت ازش سواستفاده جنسی و ابزاری کنه و…_

آب دهنم رو با ترس قورت دادم

_میشه واضح حرفت رو بزنی ؟؟

لبه های حوله تنش رو بهم نزدیک کرد و با لحن حرص آوری گفت :

_فکر میکنی نمیدونم هویت پدرت رو پنهان کردی !!

شوکه خیره دهنش شدم
خدای من.‌‌.‌‌.‌.این از چی خبر داشت؟؟ چه کسی این اطلاعات رو بهش داده

دهن باز کردم تا چیزی بهش بگم ولی به قدری شوک زده شده بودم که زبونم توی دهنم نمیچرخید تا چیزی ازش بپرسم فقط گیج و لال خیره صورت جدیش شدم

پوزخند گوشه لبش بزرگتر شد که صدای نصرت درحالیکه از درد نفس نفس میزد توی گوشم پیچید

_قربان بگم بیان ببرنش و توی اتاق ب…..

آریا دستش رو به نشونه سکوت توی هوا گرفت و بدون اینکه نگاه خشمگینش رو از روی من برداره با لحن حرص دراری خطاب بهش گفت :

_در حال حاضر تنها کسی که میتونه به این گربه چموش درس خوبی بده منم !!

با این حرف آریا صدای خوشحال نصرت توی گوشم پیچید و باعث شد دستام از شدت عصبانیت مشت بشن

_چشم قربان !!

بایدم خوشحال باشه وقتی من رو اینطوری درمونده و بدبخت میبینه چون درست مثل کسی که روح توی تنش نیست بی حرکت توی سکوت خیره آریا شده و پلکم نمیزدم

معلوم بود اونم فهمیده اتفاقی افتاده که من اینطوری آروم موندم و دیگه سعی نمیکنم تقلا کنم برای همین امید داشت آریا انتقامش رو از من بگیره

با رفتن نصرت و صدای قدماش که ازمون دور و دورتر میشد به خودم اومدم و درحالیکه دندونامو روی هم میسابیدم و برای اینکه خودمو به اون راه بزنم خشن خطاب بهش غریدم :

_هه میبینم که باز برای خودت داری خیالبافی میکنی ولی باید اینو بگم که این دفعه رو زدی به کاهدون شازده

خنثی و بی تفاوت نگاهش رو بهم دوخت و گفت :

_هه خیالبافی….مطمعنی؟؟

نمیدونم چم شده بود که اون لحظه ترس رو کنار گذاشتم و با تمسخر گفتم :

_آره حالام از سر راهم برو کنار که خیلی کار دارم

دستگیره در رو بین دستام فشردم و همین که خواستم بازش کنم با حرفی که زد یخ زدم و برای ثانیه ای نفس کشیدن از یادم رفت

_پس اشکال نداره من در مورد پدرت یه چیزای رو به آراد بگم نه ؟؟

دستگیره در بین دستام لرزید و حس کردم تموم تنم گُر گرفته و قطره قطره عرقه که روی تنم داره حرکت میکنه

وقتی دید اونطوری خشکم زده و سکوت کردم پوزخند صداداری زد و با تمسخر گفت :

_چیه انگار مشکلی با این مورد نداری هاااا ؟؟

عقب گرد کرد و همونطوری که خودش رو بیخیال نشون میداد ادامه داد :

_باشه پس برم آماده شم و حضوری از نزدیک بهش بگم چون جواب تماسام رو نمیده

هنوز دو قدم برنداشته بود که وحشت زده صداش زدم و گفتم :

_صبر کن !!!

قدماش از حرکت ایستاد میتونستم حدس بزنم از اینکه بالاخره سد مقاومت من رو شکسته تا چقد خوشحاله

دستام از شدت عصبانیت مشت شد و حس میکردم یه چیزی روی سینه ام سنگینی میکنه طوری که نفسم بالا نمیومد دیگه نمیدونم از ترس فهمیدن آریا بود یا هرچیز دیگه ای که حالم خیلی گرفته بود

به سمتش چرخیدم و با صدای گرفته ای جدی گفتم :

_قصدت از این کارا چیه ؟؟

به سمتم برگشت و با پوزخندی گوشه لبش گفت :

_خودت چی فکر میکنی ؟!

نگاهمو توی چشماش چرخوندم هیچ چیز خوبی به ذهنم نمیرسید مخصوصا با وضع بدی که بالا توی اتاق دیده بودمش فکر میکنم اصلا نظر خوبی نداره

با یادآوری بلایی که دفعه پیش سرم اومد لرز بدی به تنم نشست و با عجله نگاهمو از چشمای تیز بینش دزدیدم و گفتم :

_من نمیدونم توی سر تو داره چی میگذره پس بهتره حرفت رو بزنی و کمتر من رو بپیچونی !!

نزدیکم شد و با لحن حرص دراری گفت :

_میخوام یه کم باهات بازی کنم این کجاش بده ؟؟

داشت کم کم عصبیم میکرد چشمامو روی هم فشردم و خشمگین غریدم :

_من آدم خوبی برای بازیت نیستم درضمن کدوم زیرآب زنی آمار اشتباهی منو به تو داده هااا ؟؟

پوزخندی گوشه لبش نشست و بی اهمیت به سوالم با تمسخر گفت :

_هه اشتباهی ؟؟ فکر کردی من نمیتونم گیرت بندازم ؟؟

حوصله کلکل باهاش رو نداشتم فقط دوست داشتم هرچی زودتر از اینجا برم چون ترس بدی تموم وجودم رو در پُر کرده بود

و فکر اینکه بالاخره آراد حقیقت گذشته منو بفهمه داشت دیوونه ام میکرد و روح و روانم رو بهم میریخت ، حالا آریا با حرفاش هم نمک روی زخمم شده بود

عصبی و بیقرار دستی پشت گردنم کشیدم و آروم پرسیدم :

_چی از من میدونی ؟؟

خندید و با چشمایی که برق میزدن با شوخی بی مزه ای خندید و گفت :

_همه چیزیت رو مخصوصا اینکه….هنوز دختر و باکره هستی !!

دختر رو آنچنان با لحن خاصی بیان کرد که رنگم پرید و ناباور خیره دهنش شدم ، هه پس درست حدس زدم دنبال رابطه با منه

که تا این حد براش مهم بوده که حتی این موردم درباره من پرسیده ببینه من دست خورده ام یا نه !!

ولی کور خونده بود نمیزاشتم الکی بهم دست بزنه و به خواسته اش برسه پس با تمسخر خندیدم و گفتم :

_هه با همین یه حرفت فهمیدم تموم اطلاعات دیگت در مورد من هم ناقصه !!

ناباور خیره دهنم شده بود و پلکم نمیزد برای اینکه تیر خلاص رو بزنم با خنده ساختگی دستی به شکمم کشیدم و ادامه دادم :

_انگار یادت رفته من خیلی وقته زن آراد شدم

دندوناش روی هم سابید و حرصی گفت :

_یعنی میخوای باور کنم با آراد رابطه جن…سی داشتی ؟؟

با تمسخر پرسیدم :

_یه کم فکر کن ببین زن و شوهرا با هم چه رابطه ای دارن بعد این سوال شخصی رو از من بپرس

گیج دستی به گردنش کشید

_ولی تو و اون …..

یکدفعه‌ باقی حرفش رو نصف و نیمه رها کرد و با طرز خاصی نگاهش رو توی چشمام دوخت و نمیدونم داشت به چی فکر میکرد که کم کم لبخند پلیدی گوشه لبش جا خوش کرد

لبخندی که باعث شد دستپاچه بشم و بی اختیار قدمی به عقب بردارم و با ترس توی خودم جمع بشم

نه اینطوری بیفایده بود
معلوم نبود دقیق چی ازم میدونه و فقط و فقط با حرفای بیخودی سعی داشت من رو اینجا پیش خودش نگه داره و اینطوری زمان بخره

دستی به پیشونیم کشیدم و درحالیکه نگاه از چشمای نفرت بارش میگرفتم خسته و کلافه نالیدم :

_برو کنار میخوام برم

_ولی حرف من و تو فعلا تموم نشده

پوزخندی گوشه لبم نشست

_تو قصدت چیز دیگه اس نه حرف زدن !!

با تعجب ساختگی لب زد :

_اوکی میخوای حرف بزنیم ؟؟ اونوقت در مورد چی ؟؟ نکنه گذشتت ؟!

حس میکردم چیز زیادی نمیدونه چون فقط این چندکلمه رو تکرار میکرد و دیگه چیزی نمیگفت

با ابروهای بالا رفته برای اینکه سر مُچش رو بگیرم سوالی پرسیدم :

_آره چی دربارم میدونی؟؟ منتظرم بشنوم

با این حرفم انگار دستپاچه شده باشه بهم پشت کرد لعنت به این شانس اینطوری حالت چهرش رو نمیدیدم ببینم تو چه وضعیه ، فقط صداش شنیدم که با خنده گفت :

_انگار خیلی مشتاقی که سرگذشت زندگیت رو دوباره مرور کنی ؟!

حس میکردم داره یه چیزایی رو ازم پنهون میکنه و با این حرفا سعی داره فقط تحر…یکم کنه و بببنه من چی میگم ، اینطوری تحت کنترل خودش بگیرتم

مطمعن بودم یه چیزایی شنیده و فهمیده ولی نه اونقدری که بخواد باهاش من رو تهدید کنه و همه این حرفاش فقط برای اذیت کردن منه !!

با این حس و فکر پورخندی گوشه لبم نشست و جدی خطاب بهش گفتم :

_آره خیلی خیلی مشتاقم میدونی چرا ؟؟ چون از زبون تو شنیدنش خیلی هیجان داره

از پشت سر دیدم چطور دستاش مشت شدن و همین هم باعث شد پوزخند گوشه لبم پررنگ تر بشه و تا حدودی خیالم راحت تر شه

وقتی سکوت طولانیش رو دیدم با تاسف سری به اطراف تکونی دادم و گفتم :

_هه هر وقت فکراتو کردی و چیزی به خاطرت رسید اونوقت باهام تماس بگیر

معلوم نبود این اطلاعات رو از کجا گیر آورده ولی میدونستم حرف زیادی برای گفتن نداره بعد گفتن این حرف عقب گرد کردم

تا بیرون برم ولی مگه بیخیالم میشد ؟!
صدام زد که کلافه ایستادم
یکدفعه چیزی گفت که بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد و از شدت عصبانیت خشکم زد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
Zhest Akasi zir baran

دانلود رمان آخرین چهارشنبه سال pdf از م_عصایی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       دختری که با عشقی ممنوعه تا آستانه خودکشی هم پیش میرود ،خانواده ای آشفته و پدری که با اشتباهی در گذشته آینده بچه های خود را تحت تاثیر قرار داده ،مستانه با التماس مادرش از خودکشی منصرف میشود و پس از پشت سر…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۸ ۲۲۴۰۴۴۱۴۷

دانلود رمان دنیا دار مکافات pdf از نرگس عبدی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     روایت یه دلدادگی شیرین از نوع دخترعمو و پسرعمو. راهی پر از فراز و نشیب برای وصال دو عاشق. چشمانم دو دو می‌زند.. این همان وفایِ من است که چنبره زده است دور علی‌ِ من؟ وفایی که از او‌ انتظار وفا داشته‌ام، حالا شده…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۵ ۱۴۰۱۳۷۸۷۶

دانلود رمان شکسته تر از انار pdf از راضیه عباسی 3.7 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:         خدا گل های انار را آفرید. دست نوازشی بر سرشان کشید و گفت: سوار بال فرشته ها بشوید. آنهایی که دور ترند مقصدشان بهشت است و این ها که نزدیکتر مقصدشان زمین. فرشته ها بال هایشان را باز کرده و منتظر بودند. گل…
unnamed

رمان تمنای وجودم 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان تمنای وجودم خلاصه : مستانه دختر زیبا و حاضر جوابی است که ترم آخر رشته عمران را می خواند. او در این ترم باید در یکی از شرکتهای ساختمانی مشغول بکار شود. او و دوستش شیرین با بدبختی در شرکت یکی از آشنایان پدرش مشغول بکار میشوند.…
IMG 20230127 015421 7212 scaled

دانلود رمان بیراه عشق 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       سها دختری خجالتی و منزوی که با وعده و خوشی ازدواج می‌کنه تا بهترین عروس دنیا بشه و فکر می‌کنه شوهرش بهترین انتخابه اما همون شب عروسی تمام آرزو های سهای قصه ما نابود میشه …
IMG 20210815 000728

دانلود رمان عاصی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         در انتهای خیابان نشسته ام … چتری از الیاف انتظار بر سر کشیده ام و … در شوق دیدنت … بسیار گریسته ام …
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۶ ۱۴۵۹۵۰۴۰۴

دانلود رمان میرآباد pdf از نصیبه رمضانی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:     قصه‌ی ما از اونجا شروع می‌شه که یک خبر، یک اتفاق و یک مورد گزارش شده به اداره‌ی پلیس ما رو قراره تا میرآباد ببره… میراباد، قصه‌ی الهه‌ای هست که همیشه ارزوهایش هم مثل خودش ساده هستند.  
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۱ ۰۷۱۹۰۴۲۳۰

دانلود رمان آوای جنون pdf از نیلوفر رستمی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       سرگرد اهورا پناهی، مأموری بسیار سرسخت و حرفه‌ای از رسته‌ی اطلاعات، به طور اتفاقی توسط پسرخاله‌اش درگیر پرونده‌ی قتلی می‌شود. او که در این راه اهداف شخصی و انتقام بیست ساله‌اش را هم دنبال می‌کند، به دنبال تحقیقات در رابطه با پرونده، شخص…
چشم دختر زیبا

دانلود رمان نارگون pdf از بهاره شریفی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       نارگون، دختری جوان و تنها که در جریان ناملایمتی های زندگی در پیله ی سنگی خودساخته اش فرو رفته و در میان بی عدالتی ها و ناامنی های جامعه، روزگار می گذراند ، بازیچه ی بازی های عجیب و غریب دنیا که حال…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
جانان
جانان
2 سال قبل

فکرکنم این ادمین یه چیزیش شده ها از هیچکدوم از رمانای پارت نمیزاره

Amir
Amir
2 سال قبل

ادمین امروز باید پارت میزاشتی ها!
لطفا زودتر بزار پارتو

Marzi
Marzi
2 سال قبل

عالی بود
ولی کاش پارتاش بیشتر باشه

سوگند
سوگند
2 سال قبل

عالی عالی عالی

Elena
Elena
پاسخ به  سوگند
2 سال قبل

سلام ادمین .
فعلا نویسنده قبول نمیکنین؟
من رمانم 30 پارتشو نوشتم یعنی هنوز در حال تایپه اگه الان قبول نمیکنین رمانم تموم شد اگه مشکلی نداره اون موقع میتونم بزارم؟ ( شاید مثلا تا عید طول بکشه بنویسم تموم شه🙃)

admin
مدیر
پاسخ به  Elena
2 سال قبل

سلام
فعلا رمان جدید قبول نمیکنم

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x