رمان نفوذی پارت 28

:::مهتاب:::

بعد از رفتن سامان و میلاد من دلم بی قرارو آشوب بود، نمی دونستم چیکار کنم؟

طول راهرو بیمارستان رو چند بار بالا پایین کردم..

یک ساعت گذشته بود سه بار به میلاد زنگ زدم و گفت که خبری نشده و من بیشتر و بیشتر نگران می شدم استرس و نگرانی به جونم افتاده بود و از استرس زمین بهم جا نمی‌داد..

گوشی زنگ خورد که سریع به سمت گوشی هجوم بردم و تماس رو وصل کردم

+ الو… چیشد میلاد؟؟ کجایید؟

از حرف هایی که میلاد گفت هنگ کردم و قلبم برای لحظه ای ایستاد، فقط همون جمله ایی که گفت دخترا گم شدن، به هر کی بوده زنگ زدم و خونشون رفتم، ولی فهمیدم شبنم و هانا رو دزدیدن، دخترا رو دزدیدن..

گوشی از دستم افتاد روی پام و دستم هنوز به حالت فیگور کناره گوشم مونده بود ماتم برده بود!

حرفهایی که شنیده بودم حرف های که میلاد زده بود یعنی اینکه دخترم رو دزدیده بودن،خیلی برام سخت بود نمی تونستم حرف های میلاد رو هضم کنم قلبم انگار نمیزد، پاره های وجودم دزدیه بودن، دخترم رو..

وقتی محدثه حالمو دید بلند شد و اومد کنارم نشست و نگران پرسید:

– چی شده مهتاب؟

چرا این حالی شدی؟!

 

تکونی بهم داد تا به خودم اومدم آروم سمتش برگشتم و بعد از چند ثانیه مکث، نگاه جگر سوزی بهش کردم که مهتاب هم فهمید اتفاق بدی رخ داده!

می خواستم بهش بگم چیشده..

ولی انگار زبونم قفل کرده بود و نمی چرخید که این جمله رو بگم

محدثه با چشمای نگران و پرسشی نگاهم می کرد..

چجوری بگم بهش آخه..

چجوری بگم دخترامون دزدین؟

چجوری بگم معلوم نیس الان دخترای یکی یه دونمون کجان؟

 

محدثه کمی دستمو فشرد و گفت:

– جون به لبم نکن مهتاب، بگو چیشده؟

لبام می لرزید و انگار میخوام حرف بزنم ولی نمی تونم!

 

ناخودآگاه قطره اشکی از چشم هایم که با غمی بی مهابا عجین شده بود بر روی گونه ام غلتید!

 

با وجودی پر از درد و چشم هایی که گواهی خبری کمر شکن رو میدادن بهش نگاه کردم و با لحنی پر از درد بهش گفتم که دخترامون گم شدن؛

محدثه که انگار به عالم هپروت پا گذاشته بود با صدایی که از ته چاه بلند شده بود، تمام وجودش رو در زبانش خلاصه کرد و با لحنی ناباورانه پرسید :

-چی؟!

 

چی میگی مهتاب؟؟

 

محدثه چشماش گرد شده بود و متحیر :

 

– چی؟ یعـ… یعنی چی گم شدن؟!

 

مگه اونا بچن ک دزدیده باشنشون مهتاب؟

 

اشک روی گونه هامو پاک کردم، لبو با زبونم تر کردم، برگشتم و گوشی رو برداشتم میلاد هنوز پشت خط بود داشت اسممو صدا می کرد گوشی رو گذاشتم کنار گوشم داشت می گفت حالت خوبه مهتاب؟

آروم گفتم :

 

+ خوبم،میلاد از کجا میدونی دختر هارو دزدیدن؟

 

دخترا بچه نیستن

که گم بشن!..

 

– الان میام بیمارستان بهت میگم چیشده..

 

+ نه، الان بگو تا بیای بیمارستان من میمیرم و زنده میشم..

 

-پسر فرهاد دخترا دزدیدن..

یکی از افراد باندش رو پیدا کردیم تا حد مرگ زدیمش تا گفت..

 

دو دقیقه الان می رسم بیمارستان بهت میگم چی به چیه و چی شده..

منم نگران و آشفته، باشه ی زیر لبی گفتم و گوشیو قطع کردم

 

دوباره پای فرهاد به زندگیم باز شد خودش کم بود پسرشم اضافه شد به بدبختیام با صدای محدثه نگاهی بهش کردم

-چی شد؟

مهتاب چی شد؟ بقران الان سکته‌ کنم..

از صداش مشخص بود بغض توی گلوشه و آماده با یه تلنگر بترکه نمی خواستم که اونم حالش مثل من بشه ولی آخرش چی میلاد و سامان الان می مومدن و می گفتن چی شده ولی بهتر بود از زبون سامان بشنوه تا حداقل دلداریش بده کمی برگشتم سمتش و دستشو گرفتم و گفتم:

+ آروم باش!!

چه جمله تناقض آمیزی داشتم می گفتم!

چجوری آخه می تونست آروم باشه، خودم چجوری می تونستم آروم باشم چجوری آخه؟؟

دخترامو دزدیدن معلوم نیست کجا هستن؟

چشامو بستم و باز کردم؛ سعی کردم نفوس بد نزنم

+ الان میلاد و سامان میان و میگن چی شده..

میلاد و سامان از در ورودی بیمارستان وارد شدن، میلاد از چهرش مشخص بود هم عصبیه هم نگران..

بهمون رسیدن..

محدثه بلند شد و رو به هردوشون گفت:

– چی شد؟

چرا قیافتون اینجوریه؟

دخترا گم شدن سامان؟؟؟

من که باورتون نمی کنم،میلاد و سامان که متوجه شدن من به محدثه چیزی نگفتم..

 

این پا و اون پا کردن که بگن چی شده..

محدثه نگران و عصبی گفت:

– بگید دیگه می خوایید منو سکته‌ بدید؟؟

سامان با مِن مِن شروع به حرف زدن کرد و گفت که چیشده..

محدثه بعد از شنیدن حرف های سامان، می خواست روی زمین وا بره که سامان زود به طرفش رفت و گرفتش و به سمت صندلی ها بردش سامان دستاشو قاب صورتش کرد و دلداریش داد

می خواستم برم پیش محدثه که دستمو میلاد گرفت..

سمتش برگشتم و به چشماش که غم و ناراحتی ازشون نمایان بود نگاه کردم..

دستام توی دستش گرفت و توی چشمام نگاه کرد..

– پسر فرهاد دختر هارو دزدیده مکثی کرد و ادامه داد ضرری که به پسرش زدیم خواسته تلافی کنه

دیگه حرفشو ادامه نداد..

دستامو ول کرد و کمی ازم فاصله گرفت..

انگار عصبی شده بود

فکش منقبض شد و ابروهاشو عصبی تو هم رفت..

-خودم بگ…. میدم، چطور به خودش جرائت داده انگشتشو سمت دختر من بگیره؟؟

مادرشو به عزاش می شونم تا بفهمه دیگه از این گوه خوری های اضافی نکنه!..

صورتش قرمز شده بود..به سمتش رفتم، دستمو گذاشتم روی مچ دستش که تیکه داده بود به کمرش، میخواستم آروم بشه.. با عصبانیت چیزی درست نمی شد..

+ میلاد یکم آروم باش..

نفس کشداری کشید و انگاری

کمی آروم شد..

دستمو گرفت و جدی گفت :

-دخترمون پیدا می کنم، حتی اگر آب شده باشه رفته باشه توی زمین، زمین رو می شکافم و پیداش می کنم..

حرفاش رو با صراحت و اطمينان بهم می گفت..

– دخترمون پیدا می کنم بهت قول میدم..

می دونستم میلاد کاری رو بخواد انجام بده انجام میده، حتی اگه اون کار غیر ممکن باشه و غیر عملی!

می شناختمش و می دونستم دخترمون پیدا می کنه..

با حرفاش یکمی از نگرانیم کم شد ولی بازم توی دلم غوغا بود و نگران بودم..

 

یک مادر بودم و یک مادر نمی تونست نگران بچش نباشه، مادر که بچش سرما می خوره مثل پروانه دورش می گرده تا خوب بشه و حال بد بچش رو نبینه..

مادر که حاضره خار توی چشم خودش بره ولی توی پای بچش نره..

 

نگرانم . . .

دوباره .

این بار نه از آن نظر ،

و نه حتی از این نظر . . .

نگرانم

نکند

نگرانم کند

این نگرانی

از هر نظر !

 

چشمای ناآروم میلاد نگاه کردم و به زور لبخند کم رنگی روی لبم نشوندم ولی این لبخند برای خودم از آتیش و غوغای درونم خبر می داد..

4.7/5 - (10 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
22 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
1 سال قبل

هانااااااااااااااااا جونممممممممم!

مهدیس
مهدیس
پاسخ به  Eli
1 سال قبل

دلممممم برات تنگ شده بود بی معرفت
کجاییییییییییی توووووووووو؟
چرا چت روم نمیایی؟

پاسخ به  Eli
1 سال قبل

زیر سایه الله باشی گلم
تو تاج سری باید بالا رو نگاه کنم جانیم
واح پس تکلیف دل ما چیه که تنگ میشه؟؟

ayliiinn
عضو
1 سال قبل

هانااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
هانااااااااااااااااااااااااااا
هانااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
هانااااااااااااااااااااا
هاناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ayliiinn
عضو
پاسخ به  Eli
1 سال قبل

حالت خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
بپر بغلمممم
وووووویی چقد دلم واست تنگ شدهههههههه!

نازنین
نازنین
1 سال قبل

سلام میگم ادامه رمان رانیمخواین بزارین؟

1 سال قبل

مرسی هانا جان
خسته نباشی گلم💙

Tir
1 سال قبل

خسته نباشی هانی جون ☺️❣️

Tir
پاسخ به  Eli
1 سال قبل

مرسی 😎
اره بعضی وقت ها 😉✨

Tir
پاسخ به  Eli
1 سال قبل

بوسم نکن قلم دعوات میکنه 😎😎😎
.
.
تو ده تا چیز بگو

Tir
پاسخ به  Eli
1 سال قبل

قُلم داداشمه 😍😎
.
.این چه حرفیه ☺️
اجازه ما هم دست شماست 😎
.
.
تو جون بخواه هر مدل شعری که خواستی برات میذارم 😎

Tir
پاسخ به  Eli
1 سال قبل

فدات 💗
مخلصیم 😎😎

22
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x