رمان نفوذی پارت 42

5
(1)

چیزی نگفتم و فقط با نفرت و عصبانیت نگاهش می کردم

که فکمو رها کرد و بلند شد سر پا..

هشدار آمیز انگشتشو جلو صورتم تکون داد و گفت :

 

-یه بار دیگه بشنوم بخاطر اون پدر… سر من داد میزنی خودم میفرستمش توی گور

 

فرهاد می‌شناختم و میدونستم چقدر از میلاد متنفر و میلاد دشمن خونیشه، اگر میلاد اینجا بود حتما اونو می کشت..

 

عصبی بودم ولی با تن صدای نسبتا آرومی گفتم :

 

-چرا منو اینجا زندانی کردی؟؟

میخوای به چی برسی؟

فکر میکنی پیدام نمی کنن؟

 

فرهاد که حالت چهرش آروم تر از قبل شده بود گفت :

 

-بزار یکم قایم موشک بازی کنیم!

 

چشماشو ریز کرد و ادامه داد :

 

-کسی حق نداره ملکه ای منو ازم بگیره هیچ احد و الناسی حق نداره!

مگر کسی از جونش سیر شده باشه که دنبال تو بیاد..

 

از حرفی که زد ترسی توی جونم افتاد

یعنی فرهاد میخواست میلاد بکشه؟

نه..نه..غیر ممکنه

 

عصبی دندونامو روی هم ساییدم و گفتم :

 

-یه تار مو از سر میلاد کم بشه خودم جونتو می گیرم فرهاد!

 

فرهاد قهقه ای سر داد و با تمسخر گفت :

 

-میخوای جون منو بگیری؟

 

پوزخندی زدم و گفتم :

 

-امتحانش مجانی!

همین الان دستامو باز کن تا ببینم جونتو میگیرم یا نه؟

 

دستی به گوشه ای لبش کشید و با نیش خند گفت :

 

-میبینم اون جوجه فُکلی خیلی برات مهمه!

 

فقط با عصبانیت و غضب بهش نگاه می کردم که به سمت در قدم برداشت قبل بیرون رفتن بدون اینکه نگاهی بهم کنه گفت :

 

-دخترت پیشه پسرته..

 

و رفت بیرون در قفل کرد..

لحظه ای فکر کردم گوشام اشتباه شنیدن..

گفت پسرت؟؟

یعنی.. یعنی.. پسرم زنده ست؟؟

پسرم.. پسرم زنده بود!

باورم نمی شد

چطور توی آتیش سوزی نجات پیدا کرده بود؟

22 سال فکر می کردم پسرم مرده و در این 22 سال هر روزش اون صحنه آتش سوزی برام یاد آوری می شد..

کی امیر منو از آتیش سوزی نجات داده بود؟

یعنی مسیح همون امیر من بود؟؟

و تموم این 22 سال فکر میکردم پسر اون زن سلیطه ناهید هستش؟؟

پیش کی بزرگ شد توی این 22 سال؟؟

چرا فرهاد توی این 22 سال بهم نگفت که پسرم زنده ست؟

میخواست مجازاتم کنه با نبود پسرم؟؟

 

 

” یاشار ”

 

با مسیح در مورد تینا حرف زدم اول دو به شک بود ولی وقتی اسم دانیال آوردم دیگه موضوع براش مثل روز روشن شده بود که چرا تینا دور و ورش می پلکه و علت اومدنش توی این عمارت هم چی!

 

خیلی عصبی شده بود میخواست بلنده شه بره سراغ تینا ولی نزاشتم و بهش گفتم :

 

-همه چی به وقتش..

 

مسیح عصبی بود می گفت باورم نمیشه از یه دختر داشتم رو دست میخوردم، مار توی لونه ای خودم نگه داشته بودم!

بهش گفتم:

 

-از اولش گفتم من از تینا خوشم نمیاد و گفتم به کسی اعتماد نکن ولی حرفامو پشت گوش انداختی و گفتی من خودم میدونم چیکار میکنم!..

 

حالا دیدی اعتماد بی جا میخواست کار دستت بده؟

تینا چند قدمه دیگه مونده بود تا همه نقشه ها و زیرو بَمونو به دانیال بده..

 

مسیح کلافه و عصبی سرشو خم کرد و دستاش که روی پاهاش قرار داده بود توی موهاش فرو کرد

و من ادامه دادم :

 

-لازم نیست به تینا چیزی بگی بزار مهمونی فردا که حتما دانیال هم دعوت شده، اون موقع هم حال اون تینا رو میگیرم هم حال اون دانیال بی پدرو..

 

مسیح سرشو بلند کرد و کلافه باشه ای گفت

 

-و اینکه دیگه به کسی اعتماد نکن مسیح.. ما خیلی به هدفمون نزدیک شدیم.. نزار نقشه های این چند سالمون بر باد نفا بره..

 

مسیح پوفی کشید و سرشو تکون داد و گفت :

 

-اشتباه که صد بار انجام نمیدن!

 

میخواستم بحث کش دار نشه و در مورد معامله با شیخ حسن ازش پرسیدم و گفت که خوب پیش رفت و شیخ معامله قبول کرده..

 

-خوبه..

 

از روی صندلی بلند شدم و گفتم :

 

-زیاد مشروب نخور..

اون تینا هم فردا میره پی کارش

 

مسیح باشه ای گفت معلوم بود کلافه و عصبی از دست تینا، من از اول بهش هشدار دادم ولی نَدونم کاری های خودشه..

اگر میزاشتم همین الان می رفت تینا میفرستاد اون دنیا..

از اتاق مسیح بیرون اومدم

فردا دانیال هم براش روشن و شفاف میشه که دیگه سگاشو نفرسته دور و ور ما موس موس کنن..

وارد اتاقم شدم و درو بستم، خودمو انداختم روی تخت

ذهنمو از تینا و دانیال خالی کردم

ولی فکرم رفت پیش هانا!!

به ذهنم خطور کرد که فردا هانا هم با خودم به مهمونی ببرم تا خواهر کامران دیگه به پر و پام نپیچه..

تا شاید اون دختره دست از کَچل من برداره!

ولی هانایی که من ازش شناخت پیدا کرده بودم فکر نکنم به این راحتی با من توی مهمونی همراه بشه..

و اولین سؤالش اینه که من چرا باید با تو بیام مهمونی؟

با تصور حالت چهره ش خنده ای کوتاهی کردم

لحظه ای با خودم فکر کردم که از کی ‌‌شده بود این یاشار تُخس و بداخلاق می خنده؟

منی که خنده روی صورتم قاچاق بود، پس دلیل این خنده ها چی بود؟

دلیل خنده هام کسی نبود جز هانا!

این دختر داشت باهام چیکار می کرد؟

چیکار می کرد که خودم خبر نداشتم؟

انگار یه حس غریبی توی قلبم نسبت به این دختر داشتم!

ولی چه حسی بود؟

نکنه..دارم عاشق هانا میشم؟؟

دستی به موهام کشیدم و با خودم گفتم :

 

-یعنی این حس ناشناخته عشق بود؟

نه.. نبود!

توی جدال بین قلب و عقلم مونده بودم..

سعی کردم به هانا فکر نکنم

و خودمو با این سوال ها سوال پیچ نکنم..

دستمو گذاشتم روی چشمام و سعی کردم بخوابم..

 

 

:::هانا:::

 

خودمو آیلین داشتیم سالاد درست می کردیم و شبنم حواسش به غذا ها بود مشغول حرف زدن بودیم که شران سراسیمه وارد اشپز خونه شد و با اخم و تَخم گفت :

 

-ناهار هنوز آماده نشده؟؟

 

دیگه به شران اخمو و بداخلاق عادت کرده بودیم و گیر دادناش برامون عادی شده بود شبنم به شران گفت که ناهار آمادست و شران رو به من کرد و گفت :

 

-بلند شو برو میز بچین..

 

و بعد رو کرد به شبنم گفت :

 

-توام برو کمکش..

 

بی حوصله بلند شدم،دلم میخواست به شران بتوپم بگم خودتم دست به سیاهی یا سفیدی بزن

فقط عین امپراطور هی دستور میدی.. ولی.. زهی خیال باطل!

 

ظرفی رو که شبنم پر از کشک بادمجون کرده بود برداشتم و از آشپز خونه بیرون اومدم و به سمت سالن رفتم

نگاه نکردم که ببینم کی توی سالنه و یک راست به سمت میز غذا خوری رفتم..

 

ظرف کشک بادمجون گذاشتم وسط میز و قاشق و چنگال هارو که نامنظم شده بودن به نظم گذاشتم کنار بشقاب ها..

خودمو شبنم، آیلین میز کامل چیدیم و اون دو تا گوریل و تینا گودزیلا تشریف فرما شدن روی میز..

 

من و آیلین و شبنم هم توی آشپز خونه ناهار خوردیم، شران هم که زود تر از ما کوفت کرده بود..

هنوز ناهارمون از گلومون پایین نرفته بود که شران

توی آشپز خونه ظاهر شد و گفت بجا بگو بخندتون زود غذاتون بخورید که کار زیاد دارید!!

 

با غضب به شران نگاه می کردم یعنی نمیزاشت غذا هم کوفت کنیم

دیگه میل به غذا خوردن نداشتم و آیلین و شبنم هم دیگه غذا نخوردن و بلند شدن..

آیلین و شبنم رفتن میز جمع کنن و من هم شروع کردم به شستن ظرفا و زیر لب شران فحش میدادم

نزاشت غذا هم کوفت کنیم.. قُلبمه ی بی ریخت

 

 

بعد از کلی کار کردن خودمو شبنم و آیلین توی سالن بودیم من از خستگی روی یکی از مبل ها نشسته بودم و آیلین داشت گرد گیری می کرد، شبنم ها سالن جارو می کرد..

مونده بودم سالن از تمیزی برق می زد ولی اون شران دیوث مجبور می کرد که کار کنیم.. به وضوح داشت ازمون بیگاری می کشید..

وقت استراحت هم بهمون نمی داد!

با صدای آیلین از فکر بیرون پریدم

 

-هانا بلند شو انگار صدا پا کسی میاد، داره میاد توی سالن..

 

مثل برق گرفته ها زود از روی مبل بلند شدم و نگاهی به سمت در سالن کردم و بعد یک مجسمه که روی میز بود برداشتم، و شروع کردم به تمیز کردنش

نگاهم به در سالن بود که شران عین عجل وارد سالن شد و به طرف ما اومد..

شبنم جارو برقی خاموش کرد و هر سه چشم دوختیم به شران که ببینم باز برا چی اومده؟

رو به روی منو آیلین وایساد و با صدای منفورش سوالی پرسید :

 

-هانا کدومتونین؟؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (9)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x