رمان طلوع پارت ۲۱

4.3
(3)

 

بلند میشم و سمت در میرم….اینجا موندنم فقط وقت تلف کردنه……

_ فک نکن اگه دارم میرم یعنی اینکه ولت کردم…تا زمانی که اسم و آدرس پدرم رو بهم نگی ول کنت نیستم…

 

دستشو به معنی برو بابا تکون میده و من بی توجه بهش از اتاق میزنم بیرون….

 

فاصله ی بین اتاق و در حیاط رو با چند صلوات برا ندیدن کامران به سرعت طی میکنم و وقتی از در میزنم بیرون با تمام سرعتی که در خودم سراغ دارم شروع میکنم به دویدن….‌

 

 

به خیابون اصلی میرسم و به محض دیدن تاکسی دستم رو بالا پایین میکنم…..

 

ماشین نگه میداره و با دادن آدرس فورا سوار میشم….

 

صدای زنگ موبایلم بلند میشه….و من واقعا نمیدونم به امیرعلی برا اینهمه جواب ندادن چه توضیحی بدم..‌‌‌..

 

اگه یه درصد ساره با گفتن اینکه من واقعا دخترشم روی خوش نشون میداد همه چی رو به امیرعلی میگفتم و خودمو راحت میکردم از این نگفتن و به هر ریسمونی هم واسه نجات ساره از این منجلاب چنگ میزدم……ولی الان چی؟….چرا بهش بگم؟‌‌‌‌…بگم که اونم بگه بیا بریم مادرت رو بهم نشون بده….مادری که به تنهایی برا آبروریزی یه ایل کافیه…..گفتن، فایده نداره……امیرعلی تنها برگ برنده ی زندگیمه…نباید از دستش بدم….میخوام صد سال سیاه مادر نداشته باشم تا مادری مثل ساره داشته باشم….

 

 

 

 

از آسانسور بیرون میام…خدا کنه خونه نباشه…نفس عمیقی میکشم و با کلید در و باز میکنم…

از اقبال درخشانم خونست و به محض باز شدن در مثل جت از رو مبل بلند میشه و تا به خودم بیام یه طرف صورتم آتیش میگیره و پرت زمین میشم….

 

تو شوک سیلی که خوردم برا یه لحظه مکان و زمان رو از دست میدم…..ناباور بهش نگاه میکنم….کم کم تار میبینمش و قطره های اشک رو صورتم میریزن…..

 

باورم نمیشه بهم سیلی زده….

 

بدون توجه به حالم دستمو محکم میکشه و بلندم میکنه….پرت میشم رو مبل و اون با عصبانیتی که تا حالا ازش ندیده بودم بالای سرم وایمیسه…

_ احمق بیشعور کدوم گوری بودی…

هیچی نمیگم..در واقع هق هقم اجازه نمیده چیزی بگم….

_ با توام…کجا بودی میگم؟…هاا؟….

سینش از خشم، تند و تند بالا پایین میشه و اینبار جوری داد میزنه که حس میکنم پرده ی گوشم پاره میشه از صداش….

_ کری مگه؟؟؟…

الان به اندازه ای ازش میترسم که مغزم قفل میشه و هیچ حرفی برا گفتن ندارم که بهش بزنم تا یکم آروم شه…..

سکوتم رو که میبینه با خشم برمیگرده سمت در و کیفمو برمیداره….

 

 

واااای….کیف…کیفم…..برگه ی آزمایش….خاک تو سرم….طلوع بدبخت شدی…

 

به سرعت بلند میشم و طرفش میرم..کارام هیچکدوم دست خودم نیست..تنها چیزی که الان میخوام اینکه کیف و از دستش بگیرم تا جواب آزمایش رو نبینه…..

قبل از رسیدن من کیفو برعکس میکنه و هر چیزی که توش هست بیرون میریزه….

 

نفسم تو سینه حبس میشه…..

 

هدفش موبایلم بود…ولی ازمایش دقیقا کنار گوشی میفته و میبینم که با دیدنش اخماش درهم میره….نه از خشم…از تعجب و کنجکاوی….

 

 

خدایااااا….

 

چرا اینقد من احمقم…..

 

چرا برگه رو پاره نکردم…..

 

مگه دختر اون ساره لعنتی بودن چه مهر افتخاری داشت که من مدرکش رو سهم سطل زباله ی گوشه ی خیابون نکردم……

 

 

بلند میشه و شروع میکنه به خوندنش….

 

میبینم که لحظه به لحظه اخمش بیشتر تو هم میره….و چشماش با تعجب رو برگه بالا پایین میشه….

اون پزشکه….قطعا میدونه چی به چیه……

لعنت بهم…بدبخت شدم…حالا چطوری جمعش کنم…..

 

دستام شروع میکنه به لرزیدن و وقتی سرش بالا میاد و با ناباوری نگام میکنه دلم میخواد زمین دهن باز کنه و توش فرو برم….

 

دهنش مثل ماهی باز و بسته میشه ولی هیچ کلمه ای نمیتونه به زبون بیاره‌…

 

کاش از قبل همه چی رو بهش میگفتم……

 

میدونم…..خودمم خوب میدونم…..چیز کمی رو ازش پنهون نکردم….

 

جلو میاد….آروم ولی محکم….سرش رو چند بار بالا پایین میکنه و با بالا آوردن و تکون دادن برگه میگه: این چیه؟…

 

یه قدمیم وایمیسه…..

 

سرم رو پایین میندازم..دلم نمیخواد بهش نگاه کنم….

دستش چونم رو میگیره و بالا میاره…خیره به چشمای اشکیم آروم لب میزنه: با توام طلوع…..این برگه چیه؟….

 

_ آز…آزمایش….

 

_ خب؟…

_ دی ان ای….

_ گفتی هیشکی رو ندارم که؟…

چونم میلرزه و با گریه میگم: نداشتم…

پوزخند میزنه و میگه: داشتی….مادر داشتی….ولی گفتی ندارم….دروغ گفتی طلوع….چیز به این مهمی رو دروغ گفتی…..

 

_ امیرعلی……بذار برات توضیح بدم…..

سرش رو به معنی باشه چند بار تکون میده…..و تاکید وار میگه: توضیح بده….باید توضیح بدی طلوع و وای به حالت اگه توضیحت قانعم نکنه…..

سرو کله زدن با ساره و حال بد الانم باعث میشه دیگه بیشتر از این نتونم سر پا وایسم…

 

_ بشینم امیرعلی؟…حالم خیلی بده…..

 

با گرفتن دستم سمت اتاقش میره و رو تخت مینشونتم…..صندلی میزش رو هم برمیداره و روبه روم میشینه….و منتظر بهم نگاه میکنه….

 

نمیدونم از کجا شروع کنم….کلمات رو تو ذهنم مرتب میکنم و میخوام حرف بزنم که با صداش از جا میپرم….

 

_ خب؟…..

 

نفس عمیقی میکشم و آروم لب میزنم: من….من خودمم نمیدونستم مادر دارم…یعنی میدونستم ولی خب..خب نمیدونستم که زنده ست یا نه..یعنی خاله سوگل…همون که بزرگم کرده بهم گفت خبر ندارم از خانواده ت….ولی میدونست…یعنی مادرم رو میشناخت از قبل…هنوزم نمیدونم چطوری میشناختش….چون…چون هیچوقت حرفی ازش بهم نزد….تا روزی که فوت کرد من اصلا از اینکه مادرم زنده ست خبر نداشتم…..تو بیمارستان بهم یه آدرس و یه اسم داد….گفت…گفت همین مادرته…..بعد از یه مدت پیداش کردم….ولی وقتی دیدمش باور نکردم که مادرم باشه….

 

_ یعنی چی؟…

 

بهش نگاه میکنم و میگم: چی؟..

_ چرا باورت نشد مادرته؟….

دوباره چشم میگیرم و میگم: خب…..چون..چون تصورم از مادر بودن رو بهم ریخت…اون..اون معتاد بود….داغون بود…تو….تو یه اتاق چند متری تو نهایت فقر و بدبختی زندگی میکرد…

 

با یادآوری اونهمه شوق و ذوق برا پیدا کردنش دلم پر میشه و دوباره اشک مهمون چشام میشه….و چقد سخته مجبور باشی در برابر یه آدم بی درد و مرفه و خوشبخت از بی پولی و بدبختی هات بگی….اونم یه دختر در برابر یه پسر….حالا هر چقدرم که طرفت عاشقت باشه….و لعنت به پول که اگه برا پولدارا خوشبختی نیاورد برا ما بدبختا نبودش سراسر درد بود و درد….

 

_ خب؟…

 

اینکه سعی نمیکنه بیاد کنارم و بغلم کنه تا یکم آروم شم دلم رو به درد میاره ولی با این وجود ادامه میدم:آزمایش دی ان ای دادیم….خب…خب واقعیتش اینکه دوست نداشتم مادرم باشه….بعد از ازمایش هم باهاش بحثم شد و از خونش زدم بیرون تا همین امروز که جواب آزمایش رو گرفتم و فهمیدم واقعا مادرمه….رفتم پیشش و بهش گفتم آدرس خانواده ی پدرم رو بهم بده…که…که نداد……حالم خیلی بد بود برا همین نتونستم جوابت رو بدم….

 

بهش نگاه میکنم…..اونم بهم خیرست…..

 

_ چرا بهم نگفته بودی؟….

چیزی که نمیگم بازم میپرسه: تا کی میخواستی قایم کنی اگه خودم برگه رو ندیده بودم؟….هااا؟…طلوع دروغ به این بزرگی بهم گفتی درصورتی که من ریز به ریز زندگیم رو گذاشتم کف دستت…..

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 3.5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ساحل
ساحل
1 سال قبل

نویسنده جان میشه ی کم ب کار سرعت بدی؟😉
داره خستم میکنه🤕

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x